3:10 به یوما – 3:10to Yuma

7.5

3:10 به یوما – 3:10to Yuma در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

۳:۱۰ به یوما (3:10 to Yuma) یک فیلم وسترن آمریکایی به کارگردانی جیمز منگولد است. این فیلم دوباره‌سازی شده فیلمی با همین نام از سال ۱۹۵۷ می‌باشد. فیلم‌نامه این فیلم بر اساس داستان کوتاهی از المور لئونارد با نام سه و ده به یوما (۱۹۵۳) است. راسل کرو و کریستین بیل، لوگن لرمان، پیتر فوندا و بن فاستر در این فیلم ایفای نقش کردند. این فیلم در ۸۰امین مراسم اسکار، نامزد جوایز بهترین موسیقی فیلم و بهترین میکس صدا بود که در نهایت هیچکدام را به دست نیاورد.

خلاصه داستان: بن وید که مجرمی تحت تعقیب و سردسته یک گروه راهزن است؛ در شهر کوچکی در آریزونا دستگیر می‌شود. در حالی که افراد وید به سرکردگی چارلی پرینس به فکر آزادسازی او هستند؛ کلانتر مردان شهر را برای کمک به انتقال او فرامی‌خواند. آن‌ها باید وید را با قطار ساعت ۳:۱۰ برای اجرای حکم اعدام، راهی یوما کنند. دن ایوانز که یک کشاورز و جانباز جنگ داخلی آمریکا است؛ در حال از دست دادن مزرعهٔ خود به دلیل بدهی است. او برای نجات مزرعه خود حاضر به شرکت در این سفر خطرناک می‌شود.

نقد و بررسی فیلم 3:10 به یوما - 3:10to Yuma
نقد و بررسی فیلم 3:10 به یوما – 3:10to Yuma
بازیگران فیلم 3:10 به یوما - 3:10to Yuma
بازیگران فیلم 3:10 به یوما – 3:10to Yuma
نقد و بررسی فیلم 3:10 به یوما - 3:10to Yuma
نقد و بررسی فیلم 3:10 به یوما – 3:10to Yuma

ویدیوهایی از فیلم 3:10 به یوما – 3:10to Yuma


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

65.jpgژانر وسترن بی شک یکی از پرطرفدارترین و سرگرم کننده ترین ژانرهاست .ژانری که در گذشته با وجود بزرگانی چون جان فورد و سرجیو لئونه در اوج خود بود.ولی در قرن 21 ژانر به شدت افول کرد.به طوری که کم کم وسترن داشت از یادها میرفت ولی جیمز منگلد کاری کرد کارستان!!

شاید بازسازی از یک وسترن قدیمی که داستانی ساده و سرراست دارد در نگاه اول کمی ابلهانه به نظر برسد ولی جیمز منگلد در عملی شجاعانه ژانر وسترن را بار دیگر احیاء کرد.
در واقع منگلد از همان ابتدای کار میخ خود را محکم کوبید.استفاده از بازیگران توانمندی چون راسل کرو و کریستین بیل یکی از انتخاب های خوب منگلد بود.
داستان فیلم در مورد برخی مردم عادی اعم از کشاورز و دکتر است که به خاطر مشکلات مادی مجبور میشوند یک دزد حرفه ای به نام بن وید(با بازی راسل کرو) که یکی از بزرگترین دزدهای آمریکاست را در سفری پرخطر به قطار یوما برسانند.در طول این سفر نیز تمام افراد بن وید برای ازادی رئیسشان بارها و بارها این گروه را مورد حمله قرار میدهند.
دن اوانز(با بازی کریستین بیل) یک مزرعه دار است که یک پای خود را در جنگ از دست داده که به دلیل بدهیش دارد خانه خود را هم از دست میدهد.در واقع او برای به دست آوردن این جایزه راهی این سفر پر خطر میشود.

peterfonda.jpg

جیمز منگولد کارگردانی بسیار خوبی در این اثر دارد.خلق نماهای فوق العاده زیبا,بازی گرفتن از بازیگران و چینش میزانسن های خارق العاده از محاسن کارگردانی منگلد است.
فیلمبرداری اثر هم بسیار خوب است و لحظات زیبایی را برای بیننده به ارمغان می آورد.
از موسیقی شاهکار مارکو بلترامی هم نباید گذشت.موسیقی پرهیجان و استادانه بلترامی تاثیر زیادی در موفقیت فیلم دارد .این موسیقی بی شک در خاطره ها خواهد ماند.
اما بی شک بهترین و تاثیرگذار ترین عامل فیلم وجود راسل کرو است.ابتدا قرار بود نقش بن وید به تام کروز سپرده شود ولی در نهایت به راسل کرو رسید که صد البته به نفع فیلم تمام شد.کرو با بازی استادنه خود نه تنها تمام بار فیلم را بر دوش میکشد بلکه به بیل کوچکترین اجازه ی دیده شدن نمیدهد.بازی بی نقص کرو و همچنین شخصیت پردازی فوق العاده این نقش باعث شده که شخصیت بن وید که نقش منفی فیلم است برای بیننده دوست داشتنی تر باشد و تماشاگر بهتر با او ارتباط برقرار کند.
بیل هم بازی خوبی از خود ارائه میدهد.بن فاستر بازیگر کمترشناخته شده هم بازی فوق العاده ای از خود به نمایش میگذارد که بی شک بهترین بازی دوران حرفه ای اوست.
لوگان لرمن نیز بهترین نمایش دوران بازیگری خود رو داشته ولی به این معنی نیست که بازی خوبی ارائه میدهد!!!در برخی نماها بازی او قابل قبول است ولی در برخی دیگر ضعیف.
کلام آخر اینکه فیلم 3:10 به یوما یکی از آن شاهکارهای تاریخ سینماست که تمام سینما دوستان باید به نظاره اش بنشینند. فیلمی که با هیجان بسیار بالای خود اکثر مخاطبان حتی کسانی که به وسترن علاقه ای ندارند را جذب خود میکند و برای انها لحظات شیرینی را رقم میزند.این فیلم برای همیشه ماندگار است.


iRev.ir-Line

بررسی فیلم هفته

داستان فیلم داستانی یک خطی است و پیچیدگی های زیادی ندارد مردی  بدهکار به نام ایوانس  از طرف طلب کاران تحت فشار است او برای این که قرض خود را بپردازد تصمیم میگیرد تا خلاف کاری  به نام  بن وید را همراه گروهی دیگر به قطار یوما برای رفتن به سوی اعدام برساند و ازین راه پاداشی گرفته و از ورشکستگی  نجات یابد .فیلم بر محوریت همین ایده میچرخد اما فیلم پیچیدگی اش را نه مرهون داستان که وامدار شخصیت های چند وجهی است که توسط فیلمنامه خلق شده اند.فیلم در واقع جنگ بین حقیقت و مصلحت است .

ابتدای فیلم هدف کسانی که میخواهند بن وید را به یوما برسانند به ظاهر قانون و اخلاقیات  است قانونی که بسان یک حقیقت قابل احترام است اما فیلم به وضوح به ما میگوید هدف دن ایوانس مرد بدهکار نه خدمت به  قانون که برای گرفتن 200 دلار   است هدف او صرفا هدفی مادیست و شاید فقط به خاطر یک مشت دلار است که او این گونه خطر را به جان میخرد  . اما هین طور که فیلم جلو  میرود قضیه  شکل دیگری به خود میگیرد .شخصیت بن وید نیز با خلافکار های نظیرش در این ژانر متفاوت است او نقاشی میکشد و این موضوع در همان ابتدای فیلم تاکید می شود .

جوهره ی هنر در او انگار وجهی از انسانیت را در او نشان میدهد او در دیالوگی بین کشتن حیوانات و انسان ها تفا وت قائل نمی شود اما این دیالوگ آیا بی رحمی او را نسبت به انسان ها نشان میدهد یا دل رحمی اش را نسبت به حیوانات ؟ در جایی دیگر دیالوگ جالبی بین بن وید و یکی از افراد مذهبی  که وظیفه ی رساندن او را به یوما دارد در میگیرد در این دیالوگ بن وید سرزنش می شود به خاطر قتل هایی که انجام داده است اما او به نگهبانش یادآور میشود که چطور هزاران سرخ پوست را کشته است ؟ و آیا مسیح مسیح سرخ پوستان نیست ؟ در جایی دیگر کسانی که وید که گناهکاری بزرگ است را میخواهند به دار آویزند خود برده هایی چینی دارند که به مانند حیوان با آنها رفتار میکننند کسی که وید برادرش را کشته و صاحب بردگان است میگوید اگه میتوانستم جای این جینی ها میمون تربیت میکردم .

پرسشی بسیاراساسی شکل میگیرد  که  که پایه و بنیاد اخلاقیات تا چه میزان نسبی است و این زمینه در واقع جوهره ی اصلی است که فیلم استراتژی خود را بر مبنای بیان آن میچیند و پرسشی نهایی که آیا همواره این حقیقت است که قربانی میشود ؟آیا انسان ها در شرایط است که پایبند اخلاقیات میشوند و آن را تعریف میکنند و یا این که اصولی است که میتواند مستقل از شرایط  تا پای جان بر روی آن ایستاد؟

در روال فیلم تقابل اصلی که ما بین وید و ایوانس است بر اساس مصلحت و منفعت است ایوانس 200 دلارش را میخواهد و وید هم میخواهد که فرار کند در جایی آن ها منافعشان در یک راستا قرار میگیرد وید در مقابله با سرخ پوستان جان ایوانس را نجات میدهد و در جایی دیگر این ایوانس است که جان وید را از دست کسانی که میخواهند او را دار بزنند نجات میدهد تا خود صاحب 200دلار شود.دوستی و دشمنی بر مبنای منافع شکل میگیرد بسان بازیگران عرصه سیاست .و هیچ اصول اخلاقی ثابتی وجود ندارد .

اوج فیلم جایی است که دارو دسته ی وید برای نجات او به شهری رسیده اند که وید و ایوانس در آن هستند .در همان صحنه ی ورود به شهر صاحب کافه به دارو دسته ی وید جایی را که آنها هستند لو میدهد  اما اوضاع از این هم تلخ تر می شود و با پیشنهاد پول مردم هم علیه ایوانس و در جبهه ی خلافکارها قرار میگیرند .کلانتر شهر هم تسلیم میشود و این جاست که زمان اتتخاب فرا میرسد ومرز مطلق خوب و بد شکسته میشود و دیگر به راحنی خوبی و بدی و زشتی را نمی توان تفکیک کرد بدون آنگه شرایط را سنجید و انسان های به ظاهر اخلاق مدار را در شرایط گناه قرار داد در این جا اما .همه چیز علیه ایوانس است او حتی با این پیشنهاد مواجه میشود که  میتواند 200 دلارش را بگیرد و شهر را ترک کند اما او تصمیم میگیرد بر مبنای حقیقتی که خود به آن باور دارد و نه مبنای مصلحت و اخلاقیاتی ساختگی که با پول خریده میشود عمل کند .

حال انگیزه های او در این راه شاید متفاوت است شاید میخواهد خودش را به پسرش نشان دهد که همراه آنان است و شاید از وید که به ظاهر قبلا با زنش در ارتباط بوده کینه ای عمیق تر از بقیه دارد و شاید اصلا او یکدنده است .او به ظاهر یک قهرمان است اما به مانند قهرمان های پوشالی وسترن هیکلی استوار یا یک تیر انداز قابل نیست بارها در طول فیلم مقهور وید میشود به دلیل این که او انسان است قرار نیست که ترمیناتور و یا یک نجات دهنده باشد او فقط انسانی است که میخواهد پای عقیده اش بایستد. او یک پایش را حتی قبلا  از دست داده است .در این جا هم دیالوگ جالبی را از او مشنویم آنجا که به وید کنایه آمیز میگوید به پای من مردمی شلیک کردند که عقب نشینی کرده بودند که در واقع انگار که روایت حال مردم در همان شهر را هم باز میگوید مردمی که با پولی بیشتر از دوستدار قانون و اخلاق به راحتی به جرگه گناهکاران پیوسته اند.

وید نیز تصمیم گرفته است تا با ایوانس همراه شود و به یوما برود انگیزه ی او هم مشخص نیست آیا به خاطر قولی هست که به همسر ایوانس داده است که شوهرش را سالم یرساند  ؟ و یا دلش به حال ایوانس سوخته است و میداند که به راحتی میتواند از زندان فرار کند  و یا اینکه واقعا متحول شده است ؟

.همه ی این اما و  اگر ها باعث میشود که نوع شخصیت پردازی به شدت انسانی شود و  .این که مرز بین تصمیم گیری بر مینای اخلاق یا منفعت عامدانه  خیلی مشخص نیست فیلم را بسیار باور پذیز و نوع شخصیت پردازی را بسیار و عمیق و جاندار کرده است

مرگ ایوانس به مانند یک انسان است نه یک قهرمان پوشالی یا اسطوره ای.مسلم میدانیم که اگر کمک وید نبود او بیش از این ها مرده بود و وید هم نمی توانیم مطلق بگوییم که او متحول شده است چنان که در پایان پس از سوار شدن بر قطار اسبش را صدا میزند تا فرار کند شاید او همه ی این خدمت ها را به ایوانس به خاطر عشق به زن ایوانس که مدتی با او آشنا بوده است کرده است و در پایان تمام یارانش را میکشد اما آیا او متحول شده است تاکید فیلم بیشتر بر آن است که وید مایه های انسان بودن را داشته است و تحول او آنی یا با دیدن رفتار ایوانس رخ نداده است حتی شاید تاثیر آنها یر یکدیگر دو جانبه بوده است .

در پایان قطار یوما را شاید بتوان قطاری به سوی انسانیت دانست قطاری به سوی اخلاقیاتی خود بنیان که شاید با منفعت هم آمیخته است. این قطار به بهشت برین که وعده داده شده  نمیرود به سوی هدفی به نام انسانیت است که میتوان برای رسیدن به آن تا پای جان ایستاد این قطار بر روی زمین راه میرود به همین دلیل انسان های زمینی و گناه کار هم میتوانند بر آن سوار شوند.

فیلم 3:10 به یوما فیلمی در ژانر وسترن است بازگشت هالیوود به این ژانر را با این فیلم میتوان یک بازگشت شکوهمندانه دانست .فیلمی که در عین بهره گیری از المان های ثابت این ژانر در واقع نگاهی نوو مدرن شده به شخصیت ها دارد.شخصیت های ژانر وسترن معمولا قهرمان هایی شکست نا پذیرند و تقسیم افراد به خوب  و بد و پاک و پلید به سادگی صورت میگیرد به سان تقسیم بندی فیلم خوب بد زشت که کارگردان شاهکارش را با  تقسیم بندی مطلق شخصیت ها در همان  آغاز به بیننده معرفی میکند خوب وظیفه اش از پیش معلوم است بایذ خوبی کند و بد باید بدی کند و  این خط کشی و مرز بندی دقیقا در اکثر فیلم های  وسترن صورت میگیرد.اما یوما فیلمی است  که شخصیت پردازی های خاکستری  دارد که بازی فوق العاده ی بازیگران و ارائه شخصیت هایی به شدت انسانی کاملا داستان را باور پذیر جلوه میدهد و آنرا از کلیشه های رایج این ژانر خارج میکند.


iRev.ir-Line

بررسی سلام سینما

خلاصه داستان:

دن ایوانز (کریستین بیل) مزرعه داری اهل خانواده است که صاحب مزرعه کوچکی در ایالت آریزونا است. دن که روزگاری افسر جنگی بوده و یک پای خود را هم در جنگ از دست داده می کوشد تا زندگی آرامی را برای همسر و دو فرزندش فراهم کند و این در حالی است که از نظر مالی اوضاع چندان مناسبی ندارد و از طرفی دیگر همسایه ای قلدر دارد که مدام او را برای ترک زمینش تحت فشار می گذارد. در چنین اوضاعی منطقه آریزونا تحت حمله سرخپوست ها و همچنین گروه های مزدوری است که دست و قتل و غارت اموال روستائیان می زنند.

یکی از خطرناک ترین این باندها، گروهی است که رهبری آنرا یک یاغی شرور به نام بن وید (راسل کرو) بر عهده دارد. بن که یکی از خطرناک ترین افراد منطقه است پس از یک سرقت مسلحانه و کشتن تعدادی از نیروهای مردمی به طرز غافلگیرکننده ای دستگیر می شود و اکنون باید برای محاکمه عازم شهر یوما شود. در این حال کلانتر برای بردن بن به شهر از عده ای به عنوان معاون کمک می خواهد که دن به جهت احتیاج به پولی که برای این کار در نظر گرفته شده، داوطلبانه عضو گروه معاونین کلانتر برای بردن بن به شهر می شود. از سویی دیگر چارلی (بن فاستر) که دوست صمیمی بن به حساب می آیند به همراه دار و دسته بن برای نجات او در تعقیب آنها هستند و ….

 پلان آخر:

بی شک کم فروغ ترین ژانر سینما در طی سی سال اخیر را باید ژانر وسترن بدانیم. این مسئله حقیقتی است که برای اثبات آن کافی است به فیلمهای وسترن سی سال اخیر تاریخ سینما نگاهی بیندازیم. در واقع پس از آن آثار درخشان سالهای دهه پنجاه و شصت دیگر پرده های سینما رنگ یک فیلم وسترن ناب را بر خود ندید و علاقمندان به این ژانر از سینما مجبور به دل بستن به همان آثار قدیمی و کهنه اما بسیار خوش ساخت و البته تاثیر گذار شدند.

تلاش های اخیر برخی از کارگردانان در عرصه سینمای وسترن همگی به فیلم هایی بی مایه و یا کم ارزش تبدیل شده و این در حالی است که آنها تلاش می کنند تا فیلمی خوب را عرضه کنند اما قادر به این کار نیستند. دلیل این امر شاید به نوعی عدم وجود مهارت کافی در نزد کارگردانانی باشد که می خواهند غرب وحشی را بستر وقوع اتفاقات فیلم نامه شان کنند. نوع دیالوگ ها و همچنین فضا سازی و چیدن میزانسن در چنین آثاری در چنان جایگاهی از لحاظ اهمیت بسر می برد که فقط و فقط تجربه و آگاهی و درک بالا از شرایط آن مناطق می تواند راه گشای رسیدن به آن و در نتیجه ساختن اثری محکم و قابل بحث باشد.

یکی از آخرین نمونه تلاشهای نافرجام برای احیای ژانر وسترن، فیلم “سه و ده دقیقه به یوما” ساخته جیمز منگولد است. منگولد در این فیلم با وفاداری به ساختار وسترن های کلاسیک قصد داشته تا اثری با درون مایه ای اخلاق گرایانه را بسازد، اما علیرغم تلاش زیادی که در این راه داشته موفق به رسیدن به مقصودش نشده است. منگولد که سابقه اثری وسترن در کارنامه اش مشاهده نمی شود، از تمام تجربات وسترن سازان بزرگ تاریخ سینما نظیر “جان فورد”، “جان استرجس” و “هاوارد هاکس” برای ساختن “سه و ده دقیقه به یوما” استفاده کرده و در عین حال خواسته تا حرف نسبتاً تازه ای را در توصیف ضد قهرمان وسترن بازگو کند، اما نتیجه کار تبدیل به اثری کم مایه و مملو از تناقض در باب رفتار شخصیت ها در طول فیلم شده و عملا به هیچ چیزی جز ارائه تصاویری بدیع و زیبا از لحاظ بصری دست نیافته است که البته منگولد باید آنرا هم مدیون فیلمبرداری فوق العاده فندون پاپامیشل باشد.

“سه و ده دقیقه به یوما” به سبک وسترن های آشنای کلاسیک با یک اتفاق شروع می شود و در پی آن در سه فصل پرورش می یابد. فصل نخستین فیلم همانند بسیاری از کلاسیک های مطرح این ژانر با حمله عده ای یاغی به مزرعه دهقانان بی نوا و ورشکسته آغاز می شود و در پی آن غرور شکسته یک مرد را می بینیم که نمی خواهد در برابر همسر و دو فرزندش شرمگین باشد. منگولد در این فصل بی آنکه بخواهد، قهرمان خود دن ایوانز را در قالب یک تیپ آشنا و تکراری فرو می برد، قهرمانی که تنها برا ی اعاده حیثیت از خودش حاضر به انجام هر کاری شده است.

او با این کار عملاً قدرت همذات پنداری مخاطب با دن را از او سلب می کند و باعث می شود تا شخصیت دن تا انتها در اندازه یک تیپ و نه بیشتر باقی بماند بطوریکه حتی مرگ او در پایان فیلم نیز بیننده را آنطور که باید تحت تاثیر قرار نمی دهد. منگولد در ادامه فصل آغازین فیلمش یک ضد قهرمان آشنای دیگر را معرفی می کند. بن وید نیز بر اساس قواعد وسترن کلاسیک انسانی بی رحم و شرور است که به راحتی آدم می کشد. اما بلافاصله و در همین فصل منگولد به شکلی ناشیانه چهره دیگری از بن را هم به بیننده نشان می دهد. وجود عشق در قلب بن به معنی عدم سیاهی کامل قلب اوست. این نکته همان چیزی است که در واقع هدف اصلی منگولد از ساختن “سه و ده دقیقه به یوما” را در بر می گیرد.

دگردیسی روانی بن و عقده گشایی روحی دن دو مسئله مهمی است که منگولد نهایتاً می خواهد به آنها دست یابد. اما او با مطرح کردن علاقه بن به امی (ان هم در از نوع پرورش یافته)، به گونه ای حرف خود را در همان ابتدا می زند و بنابراین نیاز گذر از تجربه برای رسیدن به این منظور را از ضد قهرمانش کم رنگ می کند. به عبارت بهتر منگولد عقیده دارد که بن بر خلاف آن چیزی که هست دارای قلب پاکی است و این مسئله چنان برای او اهمیت دارد که یکی از ستون های اصلی فیلمش را بر مبنای نشان دادن و اثبات کردن این عقیده بر بیننده استوار کرده است. اما عملاً با مطرح کردن این موضوع در سی دقیقه نخست فیلم و تاکید بر آن از طریق دیالوگ های ویلیام خطاب به بن از اهمیت خواسته اش می کاهد چراکه پیش زمینه ای از نظر ذهنی را در اختیار بیننده قرار داده است.

پس از گذر از فصل نخست، به فصل دوم می رسیم که همراه با دومین اتفاق مهم فیلم یعنی دستگیری بن وید آغاز می شود. منگولد در این فصل نیز آنطور که باید شخصیت هایش را پرورش نمی دهد و به نوعی آنها را برای ورود به یک فصل طوفانی که نقطه اوج داستان نیز به حساب می آید، آماده نمی کند. تصویری که منگولد از دو کاراکتر اصلی فیلمش، بن و دن در این فصل ارائه می کند تا حدودی مایه های کمیک هم به خود می گیرد و در پاره ای از سکانس ها بیننده را نه تنها دچار هیجان نمی کند بلکه او را به خنده وا می دارد.

این فصل از سوی دیگری هم در تیررس نقدهای کوبنده منتقدین قرار می گیرد و آن تناقض هایی است که باز هم به طور ناخواسته، منگولد در ذهن بیننده بوجود می آورد. برای مثال می توان به سکانس حمله سرخ پوست ها به گروهی که بن را به یوما می برند اشاره کرد. در این سکانس بار دیگر شاهد چهره دیگر بن می شویم و هم از سویی به بی کفایتی و ضعف همراهان کلانتر و خود کلانتر و همچنین دن پی می بریم. این موضوع را از سویی دیگر در سکانس قبلی که بن با دستهای بسته آقای مک الروی را از پا در می آورد نیز می بینیم. این نوع تناقض زمانی چهره خودش را نشان می دهد که شاهد ایستادن یک نفره دن در مقابل عده زیادی از هفت تیرکش ها در انتهای فیلم هستیم و می بینیم که دن چگونه یک نفره و در حالی که یک آدمکش حرفه ای را هم به اصطلاح در بند خود دارد با یک دسته چهل نفری که خواهان مرگ او هستند، روبرو می شود و تمامی آنها را نیز از پای در می آورد.

با پایان فصل دوم به سومین و آخرین فصل از “سه و ده دقیقه به یوما” می رسیم. فصلی که در حکم نقطه اوج داستان نیز هست و تمام نتیجه گیری های کارگردان در انجا خود را نشان می دهد. فصل سوم “سه و ده دقیقه به یوما” را می توان تقلیدی ضعیف و بسیار ناپخته از سکانس پایانی فیلم “آخرین قطار گانهیل” ساخته “جان استرجس” دانست. منگولد بر خلاف دو فصل ابتدایی فیلمش، پایان بندی را خوب آغاز می کند و تا نیمه راه هم به خوبی پیش می برد اما به یک باره احساسات را به گونه ای غیر منتظره و نامعقول و همچنین ناملموس وارد فیلم می کند.

در واقع این فصل تا زمانی که دن به همراه بن قصد خروج از هتل و رفتن به ایستگاه قطار را دارند قابل باور است اما همین که آندو از هتل خارج می شوند و در پی آن مورد حمله تفنگچیان قرار می گیرند دچار تزلزل می گردد. در واقع می توان تفاوت کار فیلمسازی مثل استرجس با منگولد را در همینجا متوجه شد. نوع عملکرد و نحوه بازی گرفتن استرجس در سکانس طلایی “آخرین قطار گانهیل” که مت مورگان ریک را به تنهایی تا ایستگاه ترن می برد بسیار پخته تر از آن چیزی است که در “سه و ده دقیقه به یوما” شاهدش هستیم. در واقع استرجس حساب همه چیز را می کند تا نقطه اوج فیلمش علیرغم برانگیختن احساسات بیننده از نظر عقلی نیز موجه و قابل قبول جلوه کند و این همان مسئله ای است که منگولد از آن غافل بوده و عملا درخشان ترین سکانس فیلمش را از بین برده و آنرا تبدیل به سکانسی احساسی و نامعقول کرده است.

“سه و ده دقیقه به یوما” در مجموع فیلم متوسط و حتی روبه پایینی از نظر ساختار فیلم نامه و همچنین شخصیت سازی است. نوع انتخاب بازیگران فیلم نیز تا حدودی ناملموس جلوه می کند. استفاده از راسل کرو با آن چهره معمولی و چشم های روشن برای نقش یک قاتل خطرناک که البته دچار یک دگردیسی روانی می شود، چندان دلچسب به نظر نمی رسد. شاید اگر جای کریستین بیل و راسل کرو در نقش هایشان عوض می شد فیلم از حیث شخصیت پردازی در مرتبه بالاتری قرار می گرفت. اما علیرغم انتقادهای وارده بر این فیلم، “سه و ده دقیقه به یوما” از چند جنبه نیز حائز اهمیت است.

ابتدا اینکه تلاشی هرچند ناموفق برای احیای وسترن های خوش ساخت کلاسیک است که خود این مسئله و ساخته شدن فیلمهای بیشتر در این ژانر می تواند بار دیگر وسترن را به یکی از ژانرهای محبوب سینما دوستان تبدیل کند. نکته دیگر فیلمبرداری بی نظیر “فندون پاپامیشل” است. فیلمبرداری که بر خلاف منگولد که نتوانسته درون مایه اثرش را خوب پرورش دهد، در گرفتن تصاویر بدیع و خیره کننده غرب وحشی استادانه عمل کرده و توانسته که حداقل فیلم را از این حیث در رده بهترین آثار کلاسیک وسترن قرار دهد. ضمناً در این میان نباید از کنار موسیقی زیبای “مارکو بلترامی” نیز گذشت. تم های بلترامی اگرچه قدرت تاثیرگذاری خود را در کنار سکانس های ضعیف فیلم از دست داده، اما با این حال گوش دادن آنها بدون تماشای تصویر می تواند یادآور موسیقی متن های آشنای سینمای وسترن باشد.


iRev.ir-Line

بررسی Cinema-Music

جیمز منگولد (James Mangold) که فیلم پیشین‌اش Walk the Line بود – و فیلم‌هایی مثل «هویت» (Identity) و «دختر، از هم گسیخته» (Girl, Interrupted) را در کارنامه اش‌دارد – با فیلم وسترن «3:10 به یوما» به پرده‌های سینما بازگشته است. کار جدید منگولد بازسازی‌ای از فیلم «3:10 به یوما»ی دِلمِر دِیوز (Demler Daves) ساخته سال 1957 است. با توجه به این‌که فیلم 1957 دِیوز هم اکنون 50 سالش است و خیلی ها آن را ندیده اند . و به همین دلیل احتمال این‌که فیلم جدید منگولد با نسخه‌ی 1957ی مقایسه شود کم است.

از این بُعد می‌توان گفت که خیال جیمز منگولد راحت است. اما، از بُعدی دیگر ژانر وسترن شاهکار‌های زیادی به ما داده است که نیازی به نام بردن از همه آن‌ها نیست و همه ما می‌شناسیم‌شان. از این رو، روان جیمز منگولد نمی‌تواند خیلی هم آرام باشد. خواه یا ناخواه کار او با آن شاهکارها مقایسه می‌شود. به خصوص که این روزها فیلم‌های وسترن کم‌تر شده‌اند و علاقه‌مندان به این فیلم‌ها با حساسیت خاصی به تماشای این گونه فیلم‌ها به سینما می‌روند. در «3:10 به یوما» – که بر اساس داستان کوتاه اِلمور لئونارد (Elmore Leonard) نوشته‌ی 1953 ساخته شده است – کریستین بِیل (Christian Bale)، در نقش دَن ایوانز (Dan Evans)، دامداری است که با مشکلات زیادی رو به رو است: بدهی دارد؛ همسرش و پسر بزرگش احترام‌شان را – به علت ناتوانی او در حل‌کردن مشکلات و بی‌تفاوت شدنش نسبت به او از دست داده‌اند؛ این اواخر هم طویله‌اش را آتش زده‌‌اند.
دَن ایوانز وقتی که بِن وِید (Ben Wade) – با بازی راسل کرو – را دستگیر می‌کنند، داوطلب می‌شود که او را – به همراه گروهی – به شهر کانتِنشِن (Contention) ببرند تا سوار قطارش کنند و برای رفتن به زندان به یوما بفرستند. دلایلی که دَن ایوانز را به پذیرفتن این کار خطرناک (خطرناک است به این دلیل که گروه وِید به دنبال نجات دادنش هستند) سوق می‌دهند مشخص هستند: دَن ایوانز می‌خواهد که آبروی از دست‌ رفته و اعتماد به نفس‌اش را دوباره به دست آورد؛ و البته پول – 200 دلار برای این کار به او می‌دهند.
موضوع اصلی فیلم رابطه بین دَن ایوانز و بِن وِید است. وِید با بازی خوب کرو – بعضی‌ها میگویند که بهترین بازی او بعد از گلادیاتور است – شخصیت جالبی است: او به دلیل شهرتی که از خلاف‌هایی که کرده به دست آورده تبدیل به یک افسانه (شاید برای خیلی‌ها یک قهرمان) شده است. اما وِید یک آدم بد کلیشه‌ای نیست؛ خیلی بیشتر است… مودب و ملیح است، فهمیده است، از کتاب‌هایی که خوانده جملاتی به نقل بیان می‌کند، طرح میزند و … . جالب است کتابی که پسر دَن، ویلیام (William)، در حال خواندن آن است – و اولین تصویری است که در فیلم می‌بینیم – در مورد یکی از همین افسانه‌های قانون‌شکنان یاغی است. یک مسئله‌ی روان شناختی. شاید ویلیام آرزو دارد که پدرش مثل  افسانه‌ها باشد؛ یا شاید می‌خواهد که برای فرار از سرنوشت پدرش، خودش مثل آن‌ها باشد؛ یا شاید خیلی ساده، یک فرار از واقعیت باشد.
دَن ایوانز نقطه روبرو و ضد بن وید است: بسیار جدی، کم حرف، بدون اعتماد به نفس بالا، و آدمی خوب. البته کریستین بِیل اجازه نداده است که شخصیت دَن ایوانز تبدیل به یکی از آن بچه مثبت‌هایی شود که فقط دل‌تان می‌خواهد خفه‌شان کنید! آدم خوبی است، اما فرشته‌ای مکانیکی هم نیست.
متاسفانه فیلم به اندازه کافی و خوش‌آیندی به رابطه بین دَن ایوانز و بن وید نپرداخته و شخصیت‌های فرعی هستند که فیلم را در دست دارند. این امر اجازه می‌دهد که بازیگر‌های درجه دو بدرخشند – بِن فاستر (Ben Foster) در نقش چارلی پرینس عالی است – اما همین بازیگرها فیلم را از دستان شخصیت‌های اصلی و موضوع اصلی‌اش می‌ربایند. می‌شود گفت که برای تضمین فروش، فیلم را تا حدی گیشه‌ای کرده‌اند، اما اگر به عمق به رابطه‌ی دن ایوانز و بن وید پرداخته می‌شد خیلی بهتر بود.کم کم می‌شُد دید که دن ایوانز و بن وید خیلی مشابه‌تر به هم از آن چیزی که فکر می‌کنیم هستند؛ می‌شُد دید که این دو، دو رویِ یک سکه‌اند.
به عنوان یک فیلم وسترن که باید با قانون‌های (نوشته نشده) معاصر هالیوود همخوانی داشته باشد، «3:10 به یوما» صحنه‌های اکشن خوبی دارد – به عنوان مثال اوایل فیلم که گروه وید آن کالسکه را می‌زنند. و خب، فیلم وسترن است و باید در یک نبرد و به گلوله تمام شود. اما، به این سادگی که پیش‌بینی می‌شود هم نیست. در نبرد آخر بیش‌تر از آن‌که گلوله رد و بدل شود، حرف‌های دن ایوانز و بن وید است که رد و بدل می‌شود. همین حرف‌ها هستند که به فیلم “بار اخلاقی” می‌بخشند و “کمال و اخلاقیات” ژانر وسترن را رعایت می‌کنند.
اما صحنه پایانی به اندازه کافی دراماتیک و تکان‌دهنده نیست. در واقع همین مشکل فیلم است: به پتانسیلی که دارد، نمی‌رسد. شخصیت‌های زیاد و داستان‌های فرعی فیلم توجه را از موقعیت ایوانز و وید می‌گیرند و فیلم آنچه که می‌توانست شود، نیست. برای همین است که حرف اصلی فیلم داستانش نیست، فیلم بازیگران بودن‌اش است.

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *