21 گرم – 21 Gram

8.5

21 گرم – 21 Gram در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

۲۱ گرم به کارگردانی الخاندرو گنزالس یکی از بهترین و تکنیکی ترین فیلمهای ساخته شده در دهه اخیر سینمای جهان میباشد. داستان فیلم به صورت غیر خطی و سراسر پر از ابهامات بیان میشود و بیننده را در بسیاری از مواقع گنگ و مبهوت میکند که البته با دیدن دوباره و سه باره فیلم بیننده متوجه موضوع میشود و صد البته از تکنیک ساخت و قرار گرفتن سکانس های فیلم به صورت پراکنده اما بسیار دقیق شگفت زده میشود. سکانسهایی که شاید در اولین نگاه بسیار گنگ و نامفهوم بوده اند،حالا خط مشی داستان را تعیین میکنند.  در 21 گرم بازیگران عالی بازی میکنند وباید Naomi Watts و اSean Penn را تحسین کرد.

اما مسئله ای که فیلم 21 گرم را جدا از ساختار قوی و تدوین ماهرانه اش متمایز میکند این است که فیلم یک نگاه عمیق و دقیق به مسئله ایمان و لایه های درونی انسان دارد و در آن بسیاری از نکات اعتقادی  جزء نکاتی هستند که البته در سایه تکنیک های سینمایی و نوع روایت فیلم که خاص میباشد پنهان میماند. 21 گرم، یکی از موفق ترین فیلم هایی است که ساختار کلاسیک روایت را به هم ریخته و زمان خطی فیلم را می شکند. شاید بشود نتیجه گرفت که داستان سر راست و ساده فیلم بدون این روایت پیچیده، کارکرد خود را از دست داده و در حد یک درام معمولی تنزل می کند و در حقیقت بیشتر بار این فیلم بر دوش نوع روایت و پرداخت بصری فیلم است.

ماجرای فیلم 21 گرم از این قرار است که مردی پدر و دو دخترش را در تصادفی زیر می‌گيرد و موجب مرگ پدر و دو دختر خردسالش میشود در بیمارستان، قلب این پدر به بیماری که در حال مرگ است (Sean Penn )پیوند می‌شود و او را نجات می‌دهد. بعد از این اتفاق، زندگی سه خانواده متاثر می‌شود. مرد با قلب پیوندی کنجکاو می‌شود خانواده‌ی فرد اهدا کننده را پیدا کند و زن بیوه هم دنبال گرفتن انتقام از قاتل همسر و فرزندانش است. همان دو موضوع باعث می‌شود زندگی قهرمان‌های فیلم به هم مربوط شود…

جملات پایانی فیلم ۲۱ گرم:

“مگه ما چند بار به دنیا می‌آییم،
مگه چند بار از دنیا می‌ریم؟
می‌گن درست در لحظه مرگ ۲۱ گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.
و مگه ۲۱ گرم چقدر ظرفیت داره؟
مگه چی از ما کم می‌شه؟
مگه چی می‌شه اگه  ما ۲۱ گرم از دست بدیم؟
با رفتن اون چی می‌شه؟
مگه چقدر ارزش داره؟
۲۱ گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
وزن یک مرغ  مگس خوار…یه تیکه شکلات
۲۱ گرم چقدر وزن داره؟”
این 21 گرم که از ما کم می‌شه وزن روح ماست.
واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟”
21 گرم
نقد و بررسی فیلم 21 گرم
21 گرم
بازیگران فیلم 21 گرم
نقد و بررسی فیلم 21 گرم - 21 Gram
نقد و بررسی فیلم 21 گرم – 21 Gram

ویدیوهایی از فیلم 21 گرم


irev.ir

بررسی نقد فارسی

media/kunena/attachments/5976/21_grams3.jpg یک فیلم سینمایی فوق العاده تغییر پذیر است – چیدمانی از تصاویری که رفته رفته به داستان قدرتمندی از تراژدی و رستگاری تغییر می‌کند. نه فقط یکی از قانع کنند‌ه ترین فیلم‌های سینمایی است، اما از لحاظ ساختار نیز یکی از جذاب‌ترین و منحصربفرد ترین فیلم‌ها است. نه فقط به این خاطر که به شکلی بسیار موفق از تاریخ نگاری غیرخطی در فیلم استفاده کرده است. بلکه رویکرد بازی معمایی مورد استفاده توسط نسبت به تصویری مرسوم از موارد مشابه ما را بسیار علاقمند نگه می‌دارد. فراهم آوردن هر نوع پلات که جزئیات حساس را از بین نبرد بسیار دشوار است، بنابراین به حقایق آشکار می‌پردازم. پیرامون سه شخصیت اصلی است که سرنوشت آن‌ها در لحظه‌ای حساس به هم پیوند می‌خورد. پل (شان پن) استاد ریاضیاتی که مبتلا به بیماری قلبی است.

زندگی زناشویی او با مری (چارلوت گینسبورگ) به نظر وی محکوم به فنا است، اما زنش راضی به ترک او در این شرایط نیست. او درخواست بچه از طریق لقاح مصنوعی دارد، اما، بدون پیوند قلبی، او آنقدر زنده نخواهد بود تا فرزندش را ببیند. جک (بنسیو دل تورو) یک کلاهبردار است که زندگی‌اش را از طریق وقف به مسیح اصلاح کرده است. اما اوقاتی وجود دارد، به خصوص زندگی خود، که ذراتی از شخصیت گذشته‌اش می‌درخشد. کریستینا (نائومی واتس) زنی که از زندگی زناشویی خرسند است. او با شوهری دوست داشتنی و دو دختر دلپذیر زندگی می‌کند. او از زندگی روزمره خود راضی است تا زمانی که رویدادهایی زندگی‌اش را خارج از کنترل می‌سازند، او را وادار به برگشت به عقب و سمت مصرف مواد می‌کشاند. مسئله‌ای که با ازدواج برای او حل شده بود.

در حالتی خطی ارائه شده است، یک فیلم سینمایی درگیر کننده و گاهی اوقات دلخراش است. تم‌ها مشابه بوده‌اند و نقش آفرینی، که بالاترین گنجایش را دارد، خیلی متفاوت نخواهد بود. با این حال، فیلم سینمایی کاملاً متفاوتی خواهد بود. با چیدن رویدادها کنار هم در این حالت غیر مرسوم، ما را وادار می‌کند با وسواس زیاد از همان ابتدای کار به فیلم توجه کنیم. به هرچیزی که رخ می‌دهد بیش از حد حساس می‌شویم، و این به ما اجازه می‌دهد تا خیلی بیشتر از آنچه قرار است تحت شرایط “نرمال” جذب شویم به فیلم توجه کنیم. علاوه بر این، به لحاظ ذهنی از همان ابتدا درگیر می‌شویم. به این شکل قصد داریم تکه‌های پازل را کنار هم بگذاریم، می‌توان استدلال کرد که تقریباً یک فیلم سینمایی تعاملی است.

media/kunena/attachments/5976/21_grams2.jpgدر ابتدا، فیلم گمراه کننده است. چرا که اگر فیلم سازی حدود 50 صحنه را سرهم کرده باشد، هر دو تا چهار دقیقه در طول فیلم، به صورت تصادفی تدوین شده‌اند. بعضی اوقات به عقب و جلو می‌رود و جهش از شخصیتی به شخصیت دیگر همراه با تکرار بازی است. اما، خارج از آنچه در ابتدا به نظر یک رویکرد تصادفی دیوانه کننده به نظر می‌رسد، الگویی پدیدار می‌شود. مشخص می‌شود که مسیری داستانی را در هزارتویی باز می‌کند که به سمت یک مجموعه لحظات کلیدی منحرف می‌شود. گذشته، آینده و حال همگی به صورت متقارب هستند.

زمان کمی صرف می‌شود، اما تصویر از یک مه شروع می‌شود. در ادامه، صرفاً موضوع گذاشتن تکه‌ها در مکان صحیح است. نقطه قوت دیگر رویکرد این است که منتج به همدلی عمیق‌تر با شخصیت‌ها می‌شود. با مشاهده آن‌ها در طیف گسترده‌ای از شرایط در یک حالت زمانی فشرده، به ارتباط با آنها به شکلی خیلی سریع‌تر از آنچه می‌توانیم این داستان را در حالت به ترتیب وقوع بگوییم می‌رسیم. تکه‌ها و قسمت‌های کوچک را از جایی می‌شناسیم که بوده‌ایم و جایی که آن‌ها رفته‌اند، و این می‌تواند باعث شود که احساس کنیم که خدا فراموشکار است.

برای شان پن، این مورد نشان دهنده بازی فوق العاده او در است و در یکی-دو جا بازی او در آن فیلم را تداعی می‌کند. پن نه تنها می‌تواند بهترین بازیگر مرد سال باشد، بلکه بهترین بازیگر مکمل مرد نیز می‌تواند باشد، تعیین اینکه آیا او در اینجا بهتر است یا در فیلم دشوار است. او در ساکت و ناراحت است، چرا که نقش مرد مرده همراه با وجدان گناهکار را بازی می‌کند، اما همین نوع از مسائل اخلاقی که پل با آن‌ها مواجه می‌شود در هم وجود دارد. مشاهده روش‌های متفاوتی که در آن وضعیت‌ها حل شده‌اند نیز جالب است.

media/kunena/attachments/5976/21_grams4.jpgنائومی واتس در چند سال گذشته نقشش را به سرعت صعودی کرده است (از زمانی که در ظاهر شد)، و همراه با این نقش جدید، بزرگی خود را افزایش داده است. در قالب بازی جدی، بیشترین تاثیرگذاری را داشته است. همانند پن و دل تورو، شخصیت وی مجبور به تجربه چند تغییر شکل اساسی است. و قطعاً یک نقش فریبنده نیست. صحنه‌هایی وجود دارد که او به مواد پناه برده است و به نظر می‌رسد هفته‌ها حمام نکرده باشد. بنیسیو دل تورو کمتر از هم نقش‌هایش تاثیرگذار نیست، هرچند نقش او به شکلی قابل استدلال کمتر از سه نقش اصلی نشان داده شده است. جک یک مرد صادق است که بحران اعتماد را تجربه می‌کند. کلید اصلی برای ترسیم دل تورو صداقت است. جک به عنوان رياکار در ايمان مذهبي ظاهر نمی‌شود.

او شخصی است که واقعاً به آنچه موعظه می‌کند باور دارد و احساس گناه شدید در هر زمانی دارد که از این مسیر دور می‌افتد. ما را به درک رویکرد ذهن مذهبی، و نه تسلیم شدن در برابر آن، دعوت می‌کند. به لحاظ تصویری، فیلم تاریک و دانه دانه است، همراه با تصویر غیر اشباع شده از رنگ‌ها. موسیقی آرام و احساس برانگیز است. همه‌ی این‌ها مناسب با سبک اسـت. هرچند لحن کلام تهدید کننده و محزون است، اما امیدواری جالبی از میان یکی از تم‌های خود ارائه می‌‌دهد – از این میان رستگاری است که مشخصاً چیزی است که کارگردان به آن باور دارد. در برخی روش‌ها، این کار به اثر اخیر ، ، شبیه هست، که اون فیلم هم از تاریکی و سیاهی ذات انسان بهره می‌بُرد، و از روایت غیرخطی استفاده می‌کرد. با این حال، علیرغم تراژدی‌های چندگانه‌اش، اصولاً خوش بینانه است، چرا که شخصیت‌ها عاطفی هستند.

آ‌ن‌ها قطعاً مقدس نیستند، اما همچین احساسی برای آن‌ها داریم. فیلم‌های کمی در سال 2003 منتشر شد که بتواند به اندازه نقطه قوت داشته باشد. به لحاظ کلام فوق‌العاده است. یکی از فیلم‌های سینمایی که افکار شما را شکار می‌کند و اجازه دور شدن به آن‌ها نمی‌دهد. همانند ، به صورت مجازی نیازمند لحظه‌ای برای مشاهده درک و بررسی پیچیدگی داستان و شناخت استعداد ذاتی در تمام گذرها است. مشاهده این فیلم را به شدت توصیه می‌کنم.


irev.ir

بررسی چوک

 فیلم زندگی سه‌خانواده را به تصویر می‌کشد، خانواده‌ی جک جردن، که جک گذشته‌ای بد و خلافکارانه داشته و حالا چند سالی است که به مسیح متوسل شده و به‌نوعی توبه کرده.

دوم، خانواده‌ای که مرد آن از بیماری قلبی رنج می‌برد (پائول) و منتظر قلبی است که به او پیوند زده و زنده بماند، همسر پائول، پی‌درپی اصرار دارد که بچه‌دار شوند، حتی از طریق لقاح‌مصنوعی و هدفش از این کار این است که می‌خواهد بعد از مرگ احتمالی همسرش از او بچه‌ای داشته باشد.

سوم و در سمت دیگر داستان، خانواده‌ی مایکل و کریستین و دو دخترشان است که ظاهراً زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ای دارند.

شیوه‌ای که کارگردان برای روایت فیلم انتخاب می‌کند، شیوه‌ای غیرخطی و بریده‌بریده مانند است، برش‌های زمانی و مکانی در فیلم به وفور دیده می‌شود، سه داستان موازی باهم و روایتی پازل‌گونه، پازلی که با جلوتر رفتن فیلم، کم‌کم حل می‌شود و حل آن لذتی زیبایی‌شناسانه به‌همراه دارد.شخصیت مرکزی و اساسی فیلم، جک‌جردن، که به‌لحاظ شخصیت‌پردازی، پرداختی عمیق به آن می‌شود، شخصیتی که در جنگ با خود و مذهب به‌سر می‌برد، با وجود گذشته‌ی ننگین، توبه کرده و راهی کلیسا شده، تا حدی‌که دیگران را نصیحت می‌کند و می‌گوید: «خدا از رویش یه تار مو روی سر آدم خبر داره».جک جردن در مسابقه‌ی بخت‌آزمایی اتومبیلی برنده می‌شود که آن‌را لطف و خواست مسیح می‌داند و در ادامه با همان اتومبیل، مایکل و دو دخترش را زیر می‌گیرد و می‌کُشد که این اتفاق را نیز خواست مسیح می‌داند، او از محل حادثه فرار می‌کند و به خانه می‌رود ولی عذاب‌وجدان و جنگ او با خوش رهایش نمی‌کند و برخلاف میل همسرش خودش را به پلیس معرفی می‌کند و راهی زندان می‌شود، در زندان دچار چالشی عمیق و بزرگ مي‌شود و می‌گوید: مسیح یک خیانت‌کار است، زیرا که باعث برنده شدن اتومبیل او بوده و کشتن مایکل و دو دخترش هم خواست مسیح، مایکل در جایی می‌پرسد: چرا من که خودم را وقف مسیح کردم باید این اتفاقات واسم بیوفته؟ به نوعی مسیح و عدالت او را زیر سوال می‌برد.

جک جردن در زندان اقدام به خودکشی می‌کند که ناموفق است.در ادامه شاهدیم که همسر جک اورا به کمک وکیلي گران‌قیمتی آزاد می‌کند ولی جک تحمل دیدن بچه‌های خودش را ندارد، زیرا که نگاه کردن به آنها اورا یاد دو دختر مایکل می‌اندازد و به همین جهت خانه را ترک و اصطلاحاً در «متلی» ساکن می‌شود.در سمت دیگر داستان و فیلم، پائول که منتظر قلب است با موافقت همسر مایکل «کریستین» بدون اینکه آن خانواده را بشناسد صاحب قلب مایکل می‌شود.به‌نوعی جک زندگی را از خانواده‌ای به خانواده‌ی دیگر منتقل می‌کند.
بعد از پیوند قلب، پائول دیوانه‌وار به‌دنبال خانواده‌ی مایکل می‌رود و بالاخره همسر مایکل را پیدا می‌کند و کم‌کم با او رابطه برقرار می‌کند و بعد از مدتی به او می‌گوید که قلب مایکل در سینه‌ی اوست و کریستین که این موضوع را نمی‌دانسته شوک شدیدی به او وارد می‌شود و اورا کتک می‌زند و از خانه بیرون می‌کند که یکی از درخشان‌ترین صحنه‌های فیلم از آب درآمده است.رابطه‌ی کریستین و پائول تا حدی عمیق می‌شود که پائول همسرش را در خانه رها می‌کند و شب‌ها کنار کریستین می‌خوابد ولی در یک بزنگاه، کریستین چشمش به لباس‌های آویزان در کمد همسرش می‌افتد و یاد او می‌افتد، به محل حادثه می‌رود و مرگ همسرش را تصور می‌کند و به‌نوعی دچار فروپاشی ذهنی و عاطفی می‌شود، از پائول می‌خواهد که جک جردن را بکشد.
پائول، اسلحه‌ای تهیه می‌کند تا جک را که حالا عمیقاً در جنگ و عذاب با وجدانش به‌سر می‌برد را بکشد.جک را پیدا می‌کند ولی اورا نمی‌کشد، تحقیرش می‌کند و سه‌گلوله در کنار او رها می‌کند و از او می‌خواهد که گورش را گم کند که کریستین اورا نبیند.پائول به دروغ به کرستین خبر کشتن جک را می‌دهد تا آرامش را به او برگرداند، ولی در شبی جک وارد اتاق پائول و کریستین می‌شود و از پائول درخواست می‌کند تا اورا بکشد، کریستین همزمان شاهد قاتل همسرش و قلب زنده او در بدن پائول می‌شود، یکی از تکان دهنده‌ترین صحنه‌های فیلم و با چوب به جان جک می‌افتد.پائول در اقدامی عجیب به خودش شلیک می‌کند و سه‌نفری راهی بیمارستان می‌شوند که در صحنه‌های آغازین فیلم شاهدش بودیم، پائول روی تخت بیمارستان خوابیده و لوله‌هایی به دهانش وصل هستند، در این صحنه تمامی گره‌افکنی‌های فیلم به‌نوعی باز می‌شوند و پازل ما که استادانه طراحی شده کامل می‌شود.
روایت‌ها و داستان‌هایی که در بالا آورده شد، خلاصه‌ای از روایت فیلم بود، روایتی شگفت‌انگیز که پازل‌گونه و با تدوینی بی‌نظیر تصویر می‌شود، سه‌داستان و سه‌زندگی متفاوت طی تصادفی به هم گره می‌خورند و در هر صحنه گره اضافه بر گره‌های ماقبل از خود می‌شود.فیلم نام خود را در انتقال محتوا و درون‌مایه‌اش اجرا می‌کند، در اینجا 21 گرم نمادی از زندگی است یا به‌نوعی مرزی بین مرگ و زندگی، ولی فیلم نگاه متفاوتی به ماهیت زندگی و مرگ دارد و نیم‌نگاهی به نقش مذهب در فاصله‌ی زندگی تا مرگ و این نگاه را در پرسشی مطرح می‌کند: که این 21 گرم چه چیزی می‌تواند باشد و اینکه آیا ارزشش را دارد؟؟و در پرسشی که در لایه‌های روایت نهفته است که آیا این 21 گرم و حیات آن وابسته به خواست مسیح است؟در این پرسش‌ها رگه‌هایی از پوچ‌گرایی دیده می‌شود، زیرا که این 21 گرم را به یک سکه‌ی پنچ‌سنتی و یک مگس تشبیه می‌کند، این نگاه در صحنه‌ی اتاقی که در ابتدای فیلم شاهدیم و لوله‌هایی که به دهان پائول وصل است شاهدیم، این اتاق به تعبیر پائول اتاق انتظار مرگ است، به‌نوعی این همانی با زندگی ایجاد می‌کند که زندگی اتاق انتظار مرگ است.
فیلم برای روایت‌گری این سه‌داستان و ساخت جهان‌بینی و درون‌مایه خودش، شیوه‌ی غیرخطی را برای روایت‌گری انتخاب می‌کند زیرا که بسیاری از صحنه‌ها و اتفاقات درون فیلم همزمان رخ می‌دهند و امکان یک روایت خطی وجود ندارد و از طرفی این شیوه‌ی روایت و برش‌های فراوان، به استرس‌زایی و ایجاد یک دلهره‌ی پایدار کمک می‌کند و تعلیقی سراسری از ابتدا تا انتهای فیلم ایجاد می‌کند.فیلم با اینکه برش‌های فراوانی می‌خورد ولی از ساختار قدرتمند و حساب شده‌ای برخوردار است به‌گونه‌ای که نمی‌توان تکه‌های این پازل را جابه‌جا کرد.چیزی‌که این فیلم را درخشان و حتی در حد یک شاهکار سینمایی بالا می‌برد، مطرح کردن این سوالات است، سوالاتی اساسی و عمیق درباره‌ی مذهب، مرگ و زندگی و این پرسش‌ها را بی‌طرفانه و بدون قضاوت می‌پرسد، سوالاتی اساسی و شاید بی‌جواب تا ابد.

irev.ir

بررسی 1 پزشک

بالاخره “۲۱ گرم“را دیدم،با یک تاخیر قابل ملاحظه.کارگردان این فیلم، الخاندرو گونزالز ایناریتو ، با هنرمندی فیلم را به قطعات مختلفی تقسیم کرده و با پس و پیش گذاشتن هوشمندانه این قطعات،یک شبه معما برای بیننده‌اش به وجود آورده ، معمایی که با سکانس آخر گرچه حل می‌شود، ولی در همین سکانس با جملات بالا معمایی جدید طرح می‌شود.

‌‌‌گـفت‌ و گو با الخاندرو گونزالس ایناریتو کارگردان«۲۱ گرم»- مثل آخرین روزهای معصومیت

الخاندرو‌ گـونزالس‌ ایـناریتو‌ بـه کار بردن خشونت ابایی ندارد.هر دو فیلم او،عشق سگی و ۲۱ گرم داستان‌های‌ چند گانۀ آدم‌هایی را تـعریف می‌کنند که زندگی‌شان به اجبار و به خاطریک تصادف‌ ماشین دردناک با هم‌ گـره‌ می‌خورد.اگر آقای گـونزالس ایـناریتو را برخی اوقات معادل مکزیکی کوئنتین تارانتینو به حساب می‌آورند،باید دقت کرد که خشونت درفیلم‌های او هر چه باشد،سر خوشانه و به قصد شوخی نیست‌،بلکه او از آن در راه تأکید کردن بر دردها و شکنندگی زنـدگی استفاده می‌کند.عشق سگی چندین جایزۀ جهانیگرفته و باعث شده ایناریتوی چهل ساله در ردیف کارگردان‌های درجۀ یک جهانی قرار‌ بگیرد‌.۲۱ گرم نیز که در ممفیس ساخته شده و بازیگرانی چون شون پن.نائومی واتسو بـنیچیو دل تـو رو را در خود دارد.با توجه به اقبالی که در میان منتقدان‌ به‌ دست آورده،این موقعیت را مستحکم‌تر خواهد کرد.پس از این که فیلم ۲۱ گرم در جشنوارۀ فیلمنیویورک به نمایش درآمد،آقای گونزالس ایناریتو پای صحبت با«کـارن دوربـین‌»منتقد‌ فیلم مجلۀ«ال»نشست.گزیده‌هایی از این مصاحبه را می‌خوانید:

پیش از این که وارد سینما شوید،آگهی‌هایتلویزیونی می‌ساختید،درست است؟

من اول موسیقی‌ دان‌ بودم‌.سپس دی.جی.شدم.یک‌ برنامۀرادیویی‌ سه‌ سـاعته داشـتم که در آن شخصیت‌های مختلفیرا خلق کردم.برنامۀ گیرا و موفقی بود.بعد از پنج سال،شرکت تلویزیونی بزرگی در‌ مکزیک‌،به‌ نام تله ویزا،از مندعوت کرد که آگهی‌های‌ تبلیغاتی‌ بسازم،من هم تـصمیمگرفتم چـند تـایی را کارگردانی کنم.از همین جا کـارم شـروعشد.کـارهای کمدی،درام و ملودرام می‌ساختم‌،قوانین‌ رازیر‌ پا می‌گذاشتم.تجربۀ خیلی خوبی بود.بعد آن من وشریکم‌ پک شرکت تبلیغاتی تأسیس کردیم.کارهایی برایکوکاکولا و فولکس واگـن انـجام دادیـم.کم کم از این کاربدم آمد و به‌ سراغ‌ سـاخت‌ پیـش قسمت یک سریال تلویزیونیرفتم.در سال ۱۹۹۷ فیلم نامه‌ای از‌ گی‌یرمو‌ آریاگا خواندم وتصمیم گرفتم فیلمش کنم و و عشق سگی از همین جا شـکلگرفت.

آن مـوقع مـی‌دانستید که‌ فیلم‌تان‌ بعدا‌ به شدتخشن خواهد شد؟این فیلم در کنار سایرویژگی‌هایش تـصویری هولناک از زندگی شهریارائه‌ می‌دهد‌.

ولی‌ خیلی صادقانه است.من در یک خانوادۀ متوسط و درمحله‌ای خشن و بی‌رحم به دنیا آمـدم‌.ایـن‌ فـیلم‌ تصویر قسمتیاز شهر من است،پیچیده و پر هیجان و در عین حال زیبا وانـسانی.

۲۱‌ گـرم‌ چه طور شکل گرفت؟

گی‌یرمو طرح داستانش را برایم تعریف کرد.یکی ازتصاویری که‌ خیلی‌ در‌ ذهن من حـک شـد،هـمان است کهمردی به مهمانی‌ای که برایش ترتیب داده‌اند می‌رسد‌ واعتراف‌ می‌کند کـه اتـفاق وحـشتناکی رخ داده است.اینلحظۀ متناقض در ذهن من ماندگار‌ شد‌.همۀ‌ ما آن را تجربهکرده‌ایم:چگونه بهترین لحظات زنـدگی مـا تـوسط اتفاقاتیکه در پشت پرده می‌افتد‌،ویران‌ می‌شود.

این صحنه در فیلم وجود دارد.مهمانی بهمناسبت تولد همان مـرد‌ اسـت‌ و او‌ چند لحظهقبلش سه نفر را به قتل رسانده.

بله،بله.همه با خوشحالی مـنتظرش هـستند‌.بـه‌ نظر‌ من اینفیلم خیلی استعاری است.مسالۀ اصلی طرح داستانینیست،بلکه این است‌ کـه‌ هـر کدام از این آدم‌ها نماد چهچیزی هستند.ما روی این امر خیلی کار کردیم.ولیـموفقیت‌ در‌ ایـن پروژه خـیلی سخت بود.مشکل این نبود کهچگونه صحنه‌ها را بگیریم‌،بلکه‌ این بود که چه طورحرف‌های‌مان را بـزنیم‌ بـدون‌ این‌ که صراحت به خرج بدهیم.

با عقب‌ و جلو‌ شدن در زمان،روایـت بـه شـکلسلسله‌ای از اثر گذاری‌های اشتباه درآمده است.من‌ مدام‌ احساس می‌کردم که دارم اشتباه‌ قضاوتمی‌کنم‌ و باید دوباره‌ نـظرم‌ را‌ اصـلاح کـنم.

دقیقا این همان چیزی‌ است‌ که من دنبالش هستم.بدونتردید،این فـیلم مـی‌خواهد شما را مجاب کند‌ که‌ تعصب راکنار بگذارید.می‌دانید منظورم چیست؟یعنی که‌ مدامبگویید«آه،مثل این‌ که‌ اشتباه مـی‌کردم».زنـدگی واقعی همهمین‌ طور‌ است.

دیدن این فیلم برای بیننده،تجربه‌ای غریب وتـحقیر آمـیز است.اکثر فیلم‌های‌ متداول‌ بیننده راتا حـد انـفعال پایـین‌ می‌آورند‌.صرفا‌ می‌نشینید وفیلم بدون‌ این‌ کـه تـأثیری روی شما‌ بگذارد‌ به پایانمی‌رسد.ولی در این فیلم نمی‌توان خیلی راحتلم داد و به دیدن فیلم پرداخـت‌ بـیننده‌ کم می‌آوردو متوجه می‌شود کـه چـه‌ قدر‌ سـطح فـهمشمحدودیت‌ دارد‌.

مـن‌ به شعور و مخاطبم اعتماد‌ دارم.مخاطب دوسـت داردسـرگرم شود و به نظر من این سرگرمی از طریق شوارتزنگریا امثال او‌ نیست‌،بلکه از طـریق درگـیری مخاطب با‌ فیلمپیش‌ می‌آید‌.یعنی‌ خـودش‌ بخشی از فیلم‌ شود‌،بـخشی ازخـلاقیت فیلم.آدم‌های مختلف،داستان‌های مـختلفیمی‌سازند.مـن اعتقاد دارم که بهترین رمان‌های دنیا آن‌هاییهستند که‌ همیشه‌ حقیقت‌ را مخفی نگه می‌دارند و آن راکـم کـم‌ آشکار‌ می‌کنند‌.ولی‌ خیلی‌ فـیلم‌ها‌ هـستند کـه،چون بهشعور مـخاطب اعـتماد ندارند،به طرز احـمقانه‌ای هـمه چیزرا قبل از این که مخاطب نیازی به آن داشته باشد،فاشمی‌کنند.به نظر من ۲۱‌ گـرفم کـاملا به مخاطب احتراممی‌گذارد.و در ضمن یک چـیز دیـگر:من هـمیشه مـی‌گویمکه اگـر بازی‌های ذهنی به مـخاطب اجازه ندهد که سوار بربار عاطفی فیلم شود،آن وقت ما شکست‌ خورده‌ایم‌.

سوار بر بـار عاطفی؟

بـله.یعنی یک تجربۀ حسی.اگر فـیلم صـرفا یـک مـعمای فـکریشود،تبدیل به چـیزی خـسته کننده می‌شود.در آن صورتمن ترجیح می‌دهم که به بازی شطرنج‌ نگاه‌ کنم.یکی ازچالش‌های اصلی همواره ایـن اسـت کـه چگونه بتوان به هستۀعاطفی فیلم تداوم بـخشید.مـن بـیش‌تر دوسـت دارم فـضا خـلقکنم تا یک‌ قطعۀ‌ ژورنالیستی.بیش‌تر حواسم به ترتیب‌ حسیحوادث‌ است تا ترتیب زمانی وقوع‌شان.

خشونت در فیلم‌های شما همیشه غیر عمدیاست.معمولا،هولناک‌ترین حوادثی کهشخصیت‌های شما باید بـا آن‌ها دست و پنجهنرم کنند،تصادفی‌ پیش‌ می‌آیند.می‌توانید در اینمورد‌ توضیح‌ دهید؟

از زمانی که به دنیا می‌آییم،زندگی‌مان زنجیره‌ایاجتناب ناپذیر از فقدان‌ها و«از دست دادن»هاست.از همانابتدا،رحم را از دست می‌دهیم،مادرمان،دروان بچگی،معصومیت،دوستان مـدرسه،رؤیـاها و اعتقادات‌مان‌،خانواده‌،برخی اوقات شغل،موی سرمان،پاهای‌مان وسلامتی‌مان و در پایان،زندگی‌مان را.ولی چه طور با آنرو در رو می‌شویم؟چه طور می‌توانیم به زندگی‌مان معناببخشیم؟شخصیت‌های این فیلم زندگی معمولی‌شان را ازدست می‌دهند و به‌ یک‌ بازمانده تـبدیل‌ مـی‌شوند.چه طورمی‌توانند دوباره به زندیگ باز گرداند؟دوباره خود را پیدامی‌کنند.اصلا شأن و منزلت انسان بودن در همین‌ است.من صرفا نمی‌آیم آدم‌های تیره بخت را در شرایط رقـت‌ بـار‌ وبا‌ پایانی غم انگیز رهـا کـنم.به نظر من زندگی خیلی روشن وزیباست.ولی در عین حال تاریک‌ و ‌‌برخی‌ اوقات هولناکاست.

دیدگاه و اصول فکری خودتان را چه طور توصیف می‌کنید؟

من‌ آدم‌ منفی‌ بـافی نـیستم،سعی می‌کنم مثبت بـاشم.صـرفااعتقاد دارم که در حضور مرگ اگر بتوانید با‌ آن درست تاکنید و بتوانید راحت درباره‌اش حرف بزنید و آن را درککنید،آن وقت‌ است که قدر زندگی‌ را‌ بیش‌تر می‌دانید،چرا کهدر آن صورت می‌دانیم که چه‌قدر زندگی منحصر بـه فـرد ودر عین حال شکننده است.آن وقت می‌گوییم«خوش به حالمن که الان زنده‌ام».آدم‌هایی که به مرگ‌ بی‌اعتنایی می‌کنندو نمی‌خواهند به آن فکر کنند،نمی‌توانند بفهمند که چه‌قدرزندگی زیباست.

فکر کنم دارید بـا ایـن حرف‌تان ۲۱ گـرم را توصیف می‌کنید.

من عمیقا معتقدم که این فیلم دربارۀ امیدواری است‌.شخصیت‌های‌ عشق سگی بیگانه و غریب به نـظرمی‌رسیدند،ولی این آدم‌ها عین من و شما هستند.آن‌هایادآور این نکته هستند کـه چـند بـار ما تا به حال یکی از اعضایخانواده‌مان را از دست‌ داده‌ایم‌ و رؤیاهای‌مان را از دست رفتهدیده‌ایم،یا به چیزی اعتقاد داشته‌ایم و بـعد ‌ ‌فـهمیده‌ایم کهاشتباه بوده است.یا این که سلامتی‌مان را در یک آن ممکناست از دست بدهیم.

یا مـمکن‌ اسـت‌ خـودمان باعث آسیبیجبران ناپذیر شویم.

دقیقا.همین درون مایه در عشق سگی هم هست.اینخصوصیات خیلی ابتدایی و اولیـه و میان همۀ آدم‌ها مشترکاست.من با آن‌هایی که می‌گویند این فیلم‌ خیلی‌ فـلسفی‌ وروحانی است،موافق نـیستم.نـمی‌خواهم‌ در‌ موردشخصیت‌هایم‌ قضاوت کنم.آن‌ها آدم‌های خوب یا بد یاقهرمان نیستند،بلکه آدم‌هایی هستند مثل من و شما.بعضیاوقات ما در موضع ضعف قرار‌ داریم‌ و کارهای‌ بدی انجاممی‌دهیم و خیال می‌کنیم کارمان درست است.

یـکی‌ از‌ یازده قسمت فیلم یاد بود ۱۱ سپتامبر راشما ساختید.فیلم شما که پرتاب شدن مردم را ازبرج‌های سوزان نشان‌ می‌داد‌،خیلیمحافظه‌ کارانه بوده،ولی با این حال جنجال‌هایبه پا کرد.قصدتان‌ چه بود؟

وقتی من آن تـصاویر را دیـدم،خیلی نارحت شدم.داشتممی‌لرزیدم و نتوانستم جلوی گریۀ خودم را بگیرم.واقعامی‌ترسیدم‌ که‌ این‌ فیلم را بسازم.ولی به خاطر نامکارگردان‌های مطرح دیگری که قرار‌ بود‌ در آن باشند وآزادی عملی که در اختیارم بود پذیرفتم.ولی با خـودم شـرطکردم که باید‌ به‌ عنوان‌ یک کارگردان در برابر چنین حادثه‌ایفروتن باشم.بنا بر این عقب نشستم‌ و گذاشتم‌ که‌ مردم آنروز را به یاد بیاورند و بدون خجالت گریه کنند.

الان دارید روی پروژۀ‌ بعدی‌تان‌ کـار‌ می‌کنید؟نه.الان هـم تنبل هستم و هم خسته.

خستگی‌تان را می‌توان درک کرده،ولی تنبلی راخیر‌.

نه‌،واقعا ذهنم جای چند تا کار را با هم ندارد.الان با گی‌یر‌ مومشغول‌ صحبت‌ هستیم که آخرین قسمت تریلوژی‌مان رادربـارۀ تـصادف‌ها و تـقارن‌هایی که در عشق سگی و ۲۱ گرمبود‌ بـسازیم‌.

شـما و گـی‌یرمو آریاگا با هم می‌نویسید؟

نه.او می‌نویسد و خوشبختانه به من اجازه می‌دهد‌ کهخودم‌ را‌ درگیر کنم.برای من افتخاری است که با او کارمی‌کنم.مـن بـرخی اوقـات خیلی سخت‌ گیر‌ می‌شوم.

چیزهایی که دوست دارم،دغدغه‌هایم و تردیدهایم‌ را‌ ابرازمی‌کنم‌.ساعت‌ها دربارۀ آن‌ها بحث می‌کنیم.با همدعوای‌مان می‌شود،درست مثل یک ازدواج موفق!

۲۱ گـرم‌ اولیـن‌ فـیلم‌ شما دو نفر به زبان انگلیسیبود.آیا کار بعدی‌تان نیز انـگلیسی خواهد‌ بود؟

نمی‌دانم‌.می‌تواند انگلیسی یا اسپانیایی باشد.

برای خودتان فرقی می‌کند؟احساس خاصی نسبت به هر کدام‌شان دارید؟

نه،برایم خیلی راحـت‌ اسـت‌ کـه یک کارگردان بین‌المللیباشم.برخی اوقات مردم کشورم می‌گویند«وای!تو رفتیهالیوود‌.دیـگه‌ خـراب شدی!».ولی من این فیلم را‌ با‌ همانآزادی‌ عمل و کنترل خلاقانه‌ای ساختم که هنگام کار‌ رویعشق‌ سگی داشـتم.

حـتی بـا این که بودجه‌اش به جای دو میلیون دلار،بیست‌ میلیون‌ دلار بود؟

آره،ولی همان قدر‌ زجر‌ کـشیدم.هـیچ‌ وقـت‌ پول‌ کافی دردست و بال‌تان نیست.ولی در‌ عوض‌ شرایط ایده‌آل بود: فیلم نامه را تمام کردم،به دنـبال لوکـیشن گـشتم‌ و شهر‌ اانتخاب کردم،همۀ بازیگران و عوامل آماده‌ بودند.بعد باخودم گفتم‌ اگر‌ هالیوود خـراب شـده‌ای که می‌گویند‌ همیناست‌،من می‌خواهم در همین خراب شده کار کنم!

آلفونسو کوارون،کـارگردان مـکزیکی دیـگریاست‌ که‌ او در اعتبار بخشیدن به‌ سینمایمکزیک‌ نقش‌ داشته است.او‌ دو‌ فیلم آخرش را باانستیتوی‌ فیلم‌ مکزیک کـار کـرد و هر دو بار نیز بامشکل برخورد.در مورد و مادرت هم گفته‌ بودکه‌ آن قدر حکومت از آن صـحنه‌ای‌ کـه‌ سـربازاندر پس‌ زمینه‌ مشغول‌ باز جویی از مردم‌ هستند،بدش آمده بود که توزیع فیلم را محدود کـرد.

وقـتی عشق سگی در جشنوارۀ‌ فیلم‌ توکیو پخش می‌شد، اصلا سر و کلۀ‌ سفیر‌ مـکزیک‌ پیـدا‌ نـشد‌، چون از این‌ که‌ منمکزیک را این‌گونه نشان داده بودم،رنجیده خاطر شده بود.ولی من گفتم:«کسی بـه مـن‌ پول‌ نـداده‌ که مسئول تبلیغاتجهانگردی برای کشورم باشم.»،فقط‌ دارم‌ فیلمم‌ رامی‌سازم‌.

البته‌ فـکر‌ کـنم راه‌های دیگری غیر از این هم هست که یک فیلمساز هرز بـرود.

بـله،دقیقا.اگر از این حرف اطاعت شود که‌ «داری به فیلم بهزبان انگلیسی می‌سازی؟ا ی وای!داری مـلیت خـودت روخوار می‌کنی». اگر این طور بود،هـمینگ وی هـچ وقـت درکوبا کتاب نمی‌نوشت.ا صلا چرا اگر شـکسپیر انـگلیسی بودیکی از نمایش‌ نامه‌هایش‌ در ونیز رخ می‌دهد؟هر چهداستان‌های محلی‌تر شوند،هنر بیش‌تر محدود می‌شود.البتهامیدوارم دچـار سـوء تفاهم نشوید،خیلی دوست دارم کـهدوباره در مـکزیک فیلم بـسازم.

مـحل زنـدگی شما کجا است؟

همیشه در‌ مکزیکو‌ سیتی زنـدگی کـرده‌ام.وقتی کار ساخت۲۱ گرم شروع شد،به همراه خانواده‌ام به لس آنجلس رفـتیم،چـون خیلی برایم سخت بود که‌ مـدتی‌ طولانی از بچه‌هایمدور باشم.مـن‌ دخـتری‌ هشت ساله دارم که اخیرا اعـتقادش را بـه بابا نوئل از دست داده است. روزی به مادرش گفت: «اگر به من حقیقت را نگویی دیـگر‌ بـاهات‌ حرف نمی‌زنم.بابا نوئل‌ وجـود‌ داره یـا نه؟»چـه می‌توان گفت؟نمی‌شود دروغگفت.از آن مـوقع حـس کردم طرز نگاه چـشمانش بـرای همیشه عوض شد.مثل آخرین روزهای معصومیت. درهر حال،فکر کردم بهتر است او برادر شـش سـاله‌اش‌،الیاسو‌،به همراه مادرشان با مـن بـیایند.

چرا ۲۱ گـرم را بـه هـمسرتان تقدیم کردید؟

دلیش ساده اسـت. من و همسرم،پسرمان را که لوچیانو نام داشت و در حالی که دو روز از زندگی‌اش‌ می‌گذشت‌ ازدست دادیم‌. من عشق سـگی را تـقدیم به پسرمان کردم و ۲۱گرم را تقدیم بـه هـمسرم،مـاریا آلادیـو،کـردم‌ چون با هـمدیگراین ضـایعۀ دردناک را سر کردیم و چون اگر او‌ نبود‌ نمی‌توانستم‌ این فیلم را بسازم.ترجمۀ آن جملۀ قدردانیشبیه این می‌شود کـه:«وقـتی ضـایعات بسوزند،جای‌شان غلۀجدید سبز ‌‌می‌شود‌.»البته نـمی‌دانم مـنظورم را مـی‌فهمید یـانه…

بـله. مـن خودم در مزرعه به دنیا‌ آمدم‌. آن‌ موقع زمین‌های خاصی را می‌سوزاندیم تا محصول جدید بدهند.

چرخۀ زندگی همین طور است. یازده ماه بعد‌ پسر بعدی‌مان به دنیا آمد.*


irev.ir

اولین کسی باشید که یک دیدگاه ارسال میکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *