کارآگاه حقیقی – True Detective

true detectivetrue detective

9.5

کارآگاه حقیقی – True Detective (فصل اول) در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

کاراگاه حقیقی – True Detective سریال دیدنی تلویزیونی آمریکایی ساخته نیک پیزولاتو است. به طوری که تقریبا هر بیننده ای را تنها با دیدن قسمت اول آن، میخکوب، متحیر و ترغیب به دیدن مابقی داستان خواهد کرد. فصل اول این سریال خوش ساخت، شاهد نقش‌آفرینی فوق العاده بازیگرانی چون متیو مک‌کانهی، وودی هارلسون، میشل موناهن و مایکل پاتس می‌باشد که در چند خط زمانی اتفاق می‌افتد و بر روی تحقیقات دو پلیس برای یافتن قاتلی سریالی که دست به‌جنایت‌هایی زده، طی مدت ۱۷ سال متمرکز است. دیالوگ‌ها و صحبتهای متیو مک‌کانهی در نقش کارآگاه راستین اسپنسر «راست» کول تقریبا در تمامی قسمتهای سریال، تامل برانگیز و تاثیر گذار است. ساخت فصل اول سریال کارآگاه حقیقی از ۲۴ ژانویه ۲۰۱۴ آغاز شده و در ۹ مارس ۲۰۱۴ به اتمام رسید و شامل ۸ قسمت می‌شود.

true detective

نقد و بررسی سریال کارآگاه حقیقی – True Detevtive

true detective

بازیگران سریال سریال کارآگاه حقیقی – True Detevtive

نقد و بررسی سریال کارآگاه حقیقی - True Detevtive

نقد و بررسی سریال کارآگاه حقیقی – True Detevtive

ویدیوهایی از فصل اول سریال کارآگاه حقیقی – True Detective

 

نمونه ای از دیالوگهای تامل برانگیز متیو مک‌کانهی


بررسی نقد فارسی

يکي از مزايايي که باعث مي‌شود مقوله درام هميشه براي بيننده‌ها (و منتقدها) جذاب باشد اين است که نويسنده‌ها و کارگردان‌ها-شايد تحت تأثير فشار ديده شدن حتي در ميان بهترين‌ها- مرتب لحن‌ها، ضرب آهنگ‌ها و اثرات بصري چشمگيرتري را آزمايش مي‌کنند.

اين آزمايش در برخي از بهترين درام‌هاي سال ۲۰۱۳ مانند «بازگشته‌ها / The Returned»، «اصلاح / Rectify»، «برادچرچ / Broadchurch» و غيره ديده شد. در اين سريال‌ها چيز (گاهي اوقات چيزهاي) متمايزي وجود داشت که باعث مي‌شد بينندگان دقيق و موشکاف متوجه اتفاق جديدي که در زواياي گيرنده تلويزيوني شان رخ مي‌داد بشوند. و با فرا رسيدن سال ۲۰۱۴ مي‌توانيم مجموعه برجسته و جذاب «کارآگاه واقعي / True Detectives» محصول شبکه HBO را به اين فهرست اضافه کنيم.

گرچه سال جديد تازه شروع شده، اما قلباً مطمئنيم که «کارآگاه واقعي» از جايگاه خاصي در فهرست بهترين آثار پايان سال برخوردار خواهد بود. چه کسي قادر است در طول ۱۱ ماه آينده اين اثر فوق‌العاده را فراموش کند؟ مطمئناً هر اتفاقي بيفتد، اين سريال جزء بهترين‌هاي پايان سال خواهد بود.

«کارآگاه واقعي» سه ويژگي بسيار اثرگذار دارد. بازي‌هاي مَتيو مَک‌کاناهِي و وودي هَریلسون بهتر از هميشه هستند. فيلمنامه نوشته خالق سريال و رمان نويس، نيک پيزولاتو، بين تک گويي هاي جسورانه و لحظات متمايزي که به وسيله يک نثر وزين پيش مي‌روند در نوسان است. و در نهايت، کارگردان کري فوکوناگا که توانسته يک حس زيبا و کشدار از مکان (اين سريال در لوئيزيانا فيلم‌برداري شده است) را خلق کند. با توجه به اين که پيزولاتو هر هشت قسمت را نوشته و فوکوناگا هر هشت قسمت را کارگرداني کرده، شاهد نوعي حس پيدا از يک نگاه مشترک هستيم (حداقل در چهار قسمتي که توسط HBO پخش شده‌اند که اين طور بوده). شايد به همين دليل باشد که اين سريال تا اين حد به خود متکي است، به طوري که انگار فصل سوم آن در حال پخش است.

«کارگاه واقعي» درباره دو کارگاه مختلف است، يکي بازپرسي کهنه کار و ديگري جرم شناسي دانشگاهي و بي تجربه است، که براي تحقيق درباره يک قتل با انگيزه هاي پنهان و احتمالاً وجود يک قاتل سريالي با هم همکار مي‌شوند.

اين پرونده به قدري خاص است که مشابه آن هرگز در دايره تحقيقات جنايي لوئيزيانا سابقه نداشته.

داستان سريال بين سال‌هاي ۱۹۹۵، زماني که دو کارآگاه به نام‌هاي مارتين هارت (با بازی وودی هَریلسون) و راست کول (با بازی مَتیو مَک‌کاناهِي) روي پرونده اي کار مي‌کنند، و ۲۰۱۲، زماني که دو کارآگاه ديگر، که روي يک پرونده بسيار مشابه با پرونده آن‌ها (المان‌ها در اختيار عموم قرار داده نمي‌شوند چون ممکن است کسي آن‌ها را تقليد کند) کار مي‌کنند، به صورت جداگانه با هارت و کول مصاحبه مي‌کنند. پيزولاتو از اعتبار داشتن مهارت زياد در فرم دادن به ساختار فيلمنامه و داشتن استعداد يک رمان نويس براي نقل داستان برخوردار است. تغيير چشمگير مَک‌کاناهِي و هَریلسون از ۱۹۹۵ تا ۲۰۱۲ واقعاً تأثير گذار است. تغيير شکل‌هاي فيزيکي باورنکردني هستند.

فلاش بک و فورواردهاي متعدد و رو شدن جزئيات پرونده و پيچيدگي‌هاي شخصي هارت و کول بيننده را در هر قسمت پاي تلويزيون ميخکوب مي‌کنند، در حالي که اين اثر نيم نگاهي هم به تأثير رابطه آن‌ها بر تغيير افراد اطرافشان به مرور زمان دارد.

آيا يک فرضيه قاتل مخفي/سريالي مؤلفه جديدي است؟ آيا مفهوم الگوهاي نامتجانس که يکديگر را به چالش مي‌کشند يک اتفاق تازه است؟ مسلماً نه. ولي آنچه باعث شده تا «کارآگاه واقعي» تحسين همگان را بر انگيزد عبارتست از استعاره هاي داستان گويي آشنا که با بازي‌هاي درخشان و منطقي مَک‌کاناهِي و هَریلسون جان مي‌گيرند، مهارت پيزولاتو در تغيير لحن داستان و توانايي فوکوناگا در به تصوير کشيدن يک نماي ديدني از خصوصيات گسترده و متباين لوئيزيانا ضمن به کار بردن گريزهاي گسسته و قاب بندي غيرمعمول. اين‌ها را کنار هم بگذاريد تا به سريالي برسيد که خيلي آرام و بي صدا به شما نزديک مي‌شود چون در آنِ واحد برايتان هم آشنا و هم ناآشنا است.

غير از بازيگران اصلي شاهد بازي‌هاي بسيار خوب ديگري نيز هستيم، از جمله مي‌توان به بازي ميشِل موناهان در نقش مَگي هارت و کِوين دان در نقش رئيس هارت و کول اشاره کرد. مصاحبه هاي سال ۲۰۱۲ نيز توسط دو کارآگاه جديد با بازي مايکل پاتس و توري کيتِلز انجام مي‌شوند.

گرچه ساختار داستان گويي سريال تغييري نمي‌کند، اما در هر هشت قسمت آن شاهد يک داستان و بازيگران جديد هستيم.

آيا در بازگشت مَک‌کاناهِي و هَریلسون براي ايفاي نقش در يک مجموعه ۸ يا ۱۶ قسمتي جديد چيز خاصي نهفته است؟ چرا که نه! بدون شک بازي‌هاي آن‌ها در موفقيت اين سريال سهم بسزايي داشته است. اما تازه نگه داشتن روند اين اثر نيز مي‌تواند جالب باشد- به خصوص اگر پيزولاتو همچنان پاي کار بماند.

راستي تا از يادم نرفته بگويم که تي بون بِرنِت در رأس گروه موسيقي «کارآگاه واقعي» قرار دارد، و تأثير اين موسيقي [بر بيننده] انکار ناشدني است. آهنگ‌هايي بي عيب و نقص حسن ختام آن هستند و فاکتور مهمي در موفقيت اين سريال محسوب مي‌شود.

«کارآگاه واقعي»، که در سالي نمايش داده شد که گفته مي‌شود بعد از ۵ سال رکود، بهترين سال براي نمايش سريال‌هاي درام (به قولي رنسانس دوران ما) است، توانست به کيفيت اين آثار به طرز قابل توجهي بيفزايد. چه کسي فکر مي‌کرد اين قدر زود استانداردها ارتقا پيدا کنند؟


بررسی دنیای بازی

این صرفاََ یک نقد نمی باشد بلکه نکاتی را که احتمالاََ از فصل اول سریال True Detective نمی دانستید مطرح می شود.

“چشمانم را بستم و شاه زرد پوش را در حال قدم زدن در جنگل دیدم، کودکان شاه علامتگذاری شده بودند، حال دیگر فرشته شده بودند.”

نمی دانم اَیا هیچوقت فکر کرده اید که انگیزه قتل در بین انسان ها چیست؟ ثروت یا انتقام؟ بله بیشتر اوقات انگیزه قتل اینها می باشند اما این موضوعی نیست که «کاراگاهان حقیقی» به اَن می پردازد، اینجا روانپریشی، مذهب، سیاست و مشکلات روانی پایه و اساس پرونده ها می باشد، کسانی که زود تحت تاثیر قرار می گیرند یا از پایه با مشکل بزرگ شده اند، سیاست های کثیف که مستقیماََ از مذهب برای پیشبرد کار های خود استفاده می کنند.

جزئیات در سریال بیداد می کند، برای این که بهتر سریال را درک کنید باید هر قسمت 50 دقیقه ای را حداقل سه بار ببینید تا از جزئیات بیشتر اَگاه شوید، برای همین است که همه جا می شنوید «کاراگاه حقیقی» یک سریال عادی نیست. در هر قسمت سرنخ هایی وجود دارد که «پادشاه زرد پوش»

را بیشتر به شما می شناسد، TD شما را به یک کاراگاه واقعی تبدیل می کند. به طور مثال تصویر زیر یک صحنه معمولی نیست بلکه شخصیت کول را برای شما باز می کند و در همین یک صحنه دلیل عملکرد او و دید کلی او را به شما نشان می دهد، کول کتاب می خواند اما نه کتاب های عادی، نوشته هایی می خواند که بر روی تفکراتش اثر گذاشته است، اَثاری مانند «بی وجدان: دنیای اَزار دهنده بیماران روانی در میان ما»، «قاتل زنجیره ای: احساسات بهم ریخته» یا «بر روی بدن خونین مرگ: قتل و هنر جرم شناسی» کول شخصی وظیفه شناس می باشد، به همین دلیل است که همه چیز را در رابطه با شغلش جدی می گیرد و از چیزی دریغ نمی کند.

سریال جو مخوف و سنگینی دارد به شکلی اصطلاحات، جملات و اشکال در اَن به کار رفته است که هر کسی نمی تواند از اَن ها سر در بیاورد، اصطلاحاتی که ریشه در فرهنگ و ادبیات سنگین اَمریکا دارد. سریال به یکی از شاخه های داستان کتاب اشاره دارد، کتابی که سرمنشاء خیلی از اشعار، موسیقی ها و داستان های نوپا بعد از خود می باشد. سریال «کاراگاه حقیقی» از این کتاب به عنوان خط اصلی داستانی خود نیز استفاده می کند.

The king in Yellow

«پادشاه زرد پوش» کتابی با ادبیات سنگین نوشته Robert W. Chambers می باشد که در سال 1895 به انتشار رسید. در این کتاب داستان های کوتاهی نوشته شده که می تواند نحوه فکر کردن افراد به یک سری موضوعات خاص را تغییر و تحولی کلی در ذهن ایجاد کند. نیمه اول کتاب شامل داستان هایی عجیب و غریب می شود داستان هایی تاریک و خشن با پس زمینه ماورایی. در کتاب 10 داستان وجود دارد که 4 تای اول اَن «تعمیرکار شهرت»(The Repairer of Reputations) ، «ماسک»(The Mask)، «در دادگاه اژدها»(In The Court of Dragon) و «نشان زرد رنگ»(The Yellow Sign) نام دارند. در اَخرین داستان یعنی «نشان زرد رنگ» به راحتی می توان دیوانگی را معنا کرد، لازم نیست به جزئیات بیشتر بپردازیم فقط باید گفت که در سال 2001 فیلمی در این رابطه ساخته شده است.

4 داستان کوتاه اول کتاب در نوع خود معجزه می باشند، اولین(تعمیرکار شهرت) و چهارمین(نشان زرد رنگ) سال های پیرامون 1920 را توصیف می کنند و دومین(ماسک) و سومین داستان(در دادگاه اژدها) در پاریس قرار دارند. همه داستان ها پیرامون پیدا کردن نشان زرد رنگ می چرخند. عجیب بودن کتاب بر این مبنا است که 7 داستان اول به صورت معمایی و سبکی خاص نوشته شده اند و سه داستان پایانی رونمانتیک نوشته شده اند.

حالا واقعا «پادشاه زرد پوش» چیست؟ منظورم من این است که در حقیقت او چه چیزی می باشد؟ خود را به سریال محدود نمی کنیم. با توجه به کتاب و اظهارات منتقدان پیرامون اَثار هنری «پادشاه زرد پوش» یک نوشته نفرین شده می باشد، چیزی که موارد متعدد ماورایی در موردش وجود دارد.

در دنیای True Detective «پادشاه زرد پوش» یک نماد، متن نفرین شده یا هر چیزی دیگری وجود ندارد، او وجود دارد و چیزی ماورایی در موردش صدق می کند. (بدون اسپویل داستان)

شما می توانید کتاب «پادشاه زرد پوش را از اینجا دانلود کنید:(پس از کلیک بر روی لینک دوباره بر روی نام کلیلک کنید تا دانلود اَغاز شود)

Robert William Chambers – The King in Yellow

اینجا است که نویسندگان به یکدیگر کمک می کنند

نویسندگی سریال توسط «نیک پیزولاتو» انجام شده، به طور کلی خلقت سریال از ذهن این شخص برگرفته می شود اما این کل ماجرا نیست، با دیدن قسمت اول این سریال متوجه می شوید که تا چه حد برای شکل گرفتن سریال تحقیق انجام شده است و تا چه حد از کتاب های سنگین ادبیات و داستانی الهام گرفته اند. سریال ذهن شما را درگیر می کند، بدون شک اگر طرفدار سبک جنایی باشید به بهترین اَثاری که دیده اید یا حتی خوانده اید تبدیل می شود. دیالوگ ها به نحوی نوشته شده اند که شما انگشت به دهان خواهید ماند یک صحنه را می بینید و اگر در خاطر شما نماند و بی تفاوت صحنه را ببینید بعداََ نمی فهمید روند داستانی به چه شکلی پیش رفته است.

می خواهم منظورم را از کمک نویسندگان به یکدیگر باز کنم، یک نویسنده در نسل جدید و نویسنده ای در نسل های قبلی با نام «رابرت ویلیام چامبرز»، در یکی از صحنه ها مارتی و کول به دنبال لادو می روند(به این خاطر که داستان اسپویل کامل نشود وارد جزئیات نمی شویم) و او را پیدا می کنند، زمانی که مارتی داخل ساختمان است لادو سخنانی را بر زبان می اَوردن که ریشه عمیقی در کتاب های چامبرز و داستان سارکوسا دارد. «ستارگان سیاه» و «پادشاه زرد پوش»:

“It’s time, isn’t it? The black stars rise. I know what happens next. I saw you in a dream. You’re in Carcosa now with me. He sees you. You’ll do this again. Time is a flat circle.”

شاید کسانی که بادقت فیلم و سریال می بینند یا چندین بار سریال را دیده اند سریع متوجه شوند اما در قسمت دوم به این جملات اشاره شده بود ، جایی که مقتول دورا لنگ در دفترچه خاطراتش به این موارد اشاره کرده بود. اشاره شده بود که شاه زرد پوش یک تهدید واقعی است و برای کشتن مردم مصمم می باشد.

در قسمت پنجم زمانی که شخصیت مارتی از پشیمانی های خودش در رابطه با نحوه زندگی اش می گوید صحنه بازی کردن دخترانش را می بینیم که در همین یک صحنه بدون دیالوگ، دیالوگ ها نهفته است،در این صحنه دختر بزرگ تر(اَدری) تاج را از روی سر خواهر کوچک تر بر می دارد و پس از این که بر روی سر خود می گذارد اَن را به هوا پرتاب می کند. این تاج شبیه به تصویر جلد کتاب «شاه زرد پوش» می باشد، به طور حتم نویسنده از پرداختن به چنین صحنه ای منظوری داشته است، سپس بزرگ شدن دو دختر را می بینیم و سایه انداختن این تاج بر روی خانه مارتی همه چیز تغییر می کند دختر بزرگ تر با دختر کوچک زمین تا اَسمان فرق می کنند اینها هنر نویسندگی و به وجود اَوردن ارتباط میان قضایا می باشند.

تعریف «کاراگاهان حقیقی» از شاه زرد پوش!

شاه زرد پوش نیروی پلیدی و ظلم است، نیروی ماوراطبیعه، نشان شیطان و بدی می باشد. نام دیگرش مرگ است. با توجه به سریال سیاست و مذهب نام شاه زرد پوش می تواند مرتبط با یک گروه یا یک فرد خاص باشد. فقط بدانید که مظهر بدی، شر،ظلم و پلیدی می باشد. لازم به ذکر است سریال به غیر از رمان «پادشاه زرد پوش» از سایر رمان های تاریک ایده گرفته است و حتی نویسنده چندین رمان به این سبک به انتشار رسانده است.

کول:

“زمان یک چرخه است که مدام تکراری می شود، هر کاری که انجام دادیم یا انجام می دهیم در اَینده دوباره به نحوی انجام خواهیم داد، دوباره و دوباره …”

کول انسانی جامعه ستیز می باشد، و در عین حال دلسوز و وظیفه شناس است، دیالوگ ها و حرف زدنش شبیه قاتل و شاه زد پوش می باشد، شخصیتی عجیب، مورد علاقه طرفداران و جذاب شکل گرفته است حیف در 8 قسمت شخصیت پردازی پایان یافت!

از مواردی که سریال را خاص می کند، تم و فضای تیره و تاریکی می باشد که به همراه  لوکیشن ها و مکان های انتخاب شده برای سریال حس و حال داستانی تلخ را به تماشاچی انتقال می دهد، حتی انتخاب بازیگر ها در راستار همین تلخی و تیره و تاریک بودن نفس این سری تلویزیونی انتخاب شده اند، کول با اَن لحجه خاص کابو و مارتی با رفتار ها و اشتباهاتش همگی در محور پیچیده، تلخ و تاریک بودن سری انتخاب شده اند. به وضوح می توان فهمید هدف کاراَگاهان حقیقی نشان دادن تقابل تاریکی و روشنایی می باشد.(Darkness vs Light) باز هم اشاره می کنم درست است فصل اول «کاراَگاهان حقیقی» 8 قسمت 50 دقیقه ای بیشتر نمی باشد اما برای فهم کامل اَن باید مقالات و نقد های مختلفی خوانده باشید تا اَن را کاملا درک کنید، حداقل می بایست این سری را 3 بار دید تا فهمید هر نشانه یا عملکرد هر بازیگر به چه دلیل در فیلمنامه جای گرفته است، اَن قدر نکته وجود دارد که بعد از فهمیدن اَن ها بسیار متعجب خواهید شد. «کاراَگاهان حقیقی» اَن سریالی نیست که از روی بی حوصلگی و برای اوقات فراغت خود اَن را تماشا کنید، پشت هر چیزی حقیقتی وجود دارد.

این داستان “روشنایی در مقابل تاریکی” است، مسلماََ در اَسمان هم تاریکی چیره است …..

مارتی

شخصیت پردازی مارتی بسیار ساده است، یک انسان معمولی که مدام از او اشتباه سر می زند، البته کسی که در زندگی اش با فردی خاص و جامعه ستیز با نام «کول» اَشنا شده است. حال خوب است به این نکته اشاره کنیم، در این بررسی به یک دیالوگ از لادو اشاره کردیم که می گوید، زمان مانند یک چرخه است که تکراری می شود، شما هر کاری را دوباره تکرار خواهید کرد، این نمونه کامل زندگی مارتی می باشد، او مدام اشتباه خود را تکرار می کند و در اَخر زندگی خود را تباه کرد.(البته موارد زیادی می توان از این سخن استنباط کرد)

بزرگی دیگر در صنعت سینما ظاهر شده است؟

در مورد کارگردانی «کاراَگاهان حقیقی» رک باید بگویم در بین سریال های تلویزیونی رو دست ندارد، تنها رقیب اَن Breaking Bad می باشد. در بین نمایش های تلویزیون True Detecitve در بین سریال هایی دسته بندی می شود که کارگردانی و فیلمبردای اَن ها با دقت انجام شده و مانندی ندارد. در قسمت چهارم شما سکانی را مشاهده خواهید کرد که کارگردان بیش از 6 دقیقه بدون کات با یک دوربین صحنه را هدایت می کند، این بسیار خارق العاده است و تعداد محدودی از سازندگان و کارگردانان در هالیوود چنین توانایی را دارند، به این خاطر است که می گویم کارگردان سریال Cary Joji Fukunaga تازه کار اما کاربلد می باشد.

البته باید بگویم که بازیگر محبوب سریال «متیو مک کانهی» که بخاطر فیلم Dallas the Club Buyer جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را گرفت، کارگردان بعضی از قسمت های True Detective نیز می باشد.

اَقای Fukunaga که کارگردان اصلی سری بود چندین بار اشاره کرد که «مک کانهی» از بهترین بازیگران دنیا می باشد، او در بینابین پخش قسمت های سریال به خبرنگاران در مورد نحوه کار اَن ها گفته بود که متیو(کول) خارق العاده می باشد، لازم نیست که برای یک صحنه برداشت زیادی گرفت، بلکه او در برخی سکانس های  فیلم با همان یک برداشت کار را به انجام می رساند، همچنین از Fukunaga سوال شد که اَیا ممکن است برخی دیالوگ ها توسط بازیگران به فیلمنامه و اسکریپت اضافه شوند او در پاسخ گفت:

خیر همه چیز حساب شده می باشد، به غیر از سه چهار خطی که در برخی جاها «وودی هارلسون» اضافه کرد بقیه همه از پیش نوشته شده و مرحله بندی شده می باشند، اگر اینچنین نبود سریالی به این خوبی خلق نمی شد، وودی و متیو اَن قدر غرق نقش های خود می شدند که شاید چنین حسی به شما دست داده باشد!

زمان، یک چرخه که تکرار می شود!

شما جمله پایین را در سریال زیاد شنیده اید:

زمان یک چرخه است که مدام تکرار می شود، تو این کار را دوباره انجام خواهی داد.

منظور چیست؟ خب طبق بررسی ها و تحقیق هایم… کسی که خودش را می خورد! جواب می باشد…

در دنیای کیمیاگری باستان یونانیان و فیلسوفان برای خود نظریه و سمبول های زیادی داشتند یکی از قدیمی ترین سمبل ها نماد یک اژدها است که به شکل یک دایره دور خود می چرخد، و خود را می خورد و دوباره از طرف دیگر کم کم متولد می شود! کسی که با موجود پلید دست و پنجه نرم می کند باید مواظب باشد ممکن است خودش به اَن موجود پلید تبدیل شود!  حال ماری یا اژدهایی که قصد دارد خود را بخورد نماد چیست؟ فلسفه اش چیست؟ او خود را می خورد تا دوباره پدید اَید، نشان از چرخه همیشگی و فناناپذیر دارد! حال این اژدها از چه چیز الهام گرفته است، بله از کهکشان راه شیری، کهکشان راه شیری همانند این مار است که خود را می خورد.

بذارین ساده تر بگم، حتما عنوان «بایوشاک بی کران» را بازی کرده اید؟ دنیاهای موازی! چرخه زمانی به دنیاهای موازی که برخی به اَن اعتقاد دارند ارتباط دارد، همان کارکوسا که مدام در سریال اسمش را می شنوید، شما ممکن است در این دنیا های موازی،(همان بوکر و کامستاک) یک شخصیت برای خود داشته باشید پیر باشید، جوان باشید، در دنیایی دیگر، مکانی دیگر اما در موازات همین دنیا! در کتاب داستانی کارکوسا که نامش مدام در سریال شنیده می شود شخصیت اصلی داستان در مکانی عجیب(که اگر سریال تا اَخر ببینید متوجه خواهید شد) به دنبال حقیقت می باشد، با خیلی چیز ها اَشنا می شود و در این دنیاهای موازی مرده خودش را پیدا می کند، جسد خودش را!

جدای از دنیای موازی در کتاب، «عشق تنها حقیقت زندگی است» که اثر دکتر “برین ویس” می باشد در مورد تکرار چرخه زمانی صحبت هایی اَمده است. این کتاب بسیار جالب است به همه توصیه می کنم حتما این کتاب را بخوانید. در این کتاب مطرح شده است که یک روح می تواند در چرخه زمانی دوباره پدید اَید و بعد ها در جسمی دیگر و در جایی دیگر با نژادی دیگر شروع به زندگی کند بدون اَن که بداند! در این کتاب دکتر روانشناس بیمار را هیپنوتیزم می کند و هر یک از شخصیت ها در مورد جسم قبلی خود حرف هایی میزنند که پس از اتمام هیپنوتیزم هیچ چیز یادشان نمی اَید. به عنوان مثال یکی از افراد در اَمریکا زندگی می کند و زندگی اَمریکایی خود را دارد اما در صحبت های خود اشاره می کند که یک دختر بچه در اورشلیم است که پدر او را سربازان همراه خود می برند.

خانه تکانی مخ (در این قسمت اسپویل وجود دارد)

صحنه های بازی دختران مارتی با عروسک ها را یادتان می اَید؟ پنج شوالیه که به دور یک جسد جمع شده اند(شاید بهتر است بگوییم قربانی!) یا مثلا یادتان است که «کول» قوطی های اَبجو را به شکل 5 اَدمک در اَورد که به دور یک جسد جمع شده اند یا این که یادتان است در قسمتی از سریال مشاهده می کنیم که بر روی یک تابلو تصویر پنج مرد اسب سوار دیده می شود به دور یک دختربچه حلقه زده اند؟  اینها دیگر یعنی چه؟ این اشکالی که درون سریال می بینید نشان دهنده فرقه منحرف سریال که به قربانی کردن دختربچه ها می پردازند می باشد؟ کسانی که عقلشان به کلی منحرف شده است و راه برگشتی ندارند! حالا شاید بپرسید دختر بچه ها از کجا این اشکال را میشناسند، خب باید بگویم این فرقه در قدرت های بزرگ نفوذ دارد همان شست و شویی مغزی دانش اَموزان در مدرسه!( که خودمان هم ..!!!) خب چرا یکی از دختران مارتی به راه فساد کشیده می شود و دیگری خیر، این نشان می دهد که این فرقه از قبل هدف های خود را مشخص می کند! اَیا فکر می کنید فرقه فقط در شهر به این کوچکی فعالیت دارد؟ در قسمتی از اَمریکا فعالیت دارد؟ در اَمریکا فعالیت دارد؟ نه قضیه بزرگ تر از این حرف ها است! هدف جهان امروزیست!

درست است که فصل اول True Detecitve به پایان رسیده، اما خبری خوشحال کننده به شما بدهم، نویسنده سریال نیک پیزولاتو اعلام کرد حتماََ رمان هایی با وجود شخصیت های کول و مارتی شکل خواهد گرفت که یا به صورت ریبوت توصیف شده اند یا روایت های دیگر سریال را به نمایش می کشد.

با این میزان بیننده («کاراگاهان حقیقی» توانست رکورد Game of Thrones شبکه HBO را بشکند و پربیننده ترین سریال شبکه در طول تاریخ HBO شود!) «نیک پیزولاتو» اعلام کرده است فصل دوم صد درصد در کار خواهد بود اما به طور کلی کارگردان، بازیگران و بعضی عوامل کار عوض می شوند.

هنوز زود است به فکر فصل دوم سریال باشیم چون هنوز حتی فیلمنامه و داستان فصل دوم شکل نگرفته است و در حد ایده است اما صد درصد فصل دوم در کار خواهد بود. ایده کلی طبق اعلانات نیک دستانی همانند فصل اول تیره و تاریک و فضای رمز اَلود در انتظار ما خواهد بود داستان بین یک مرد فاسد و زنی که قدرتمند به کار خود ادامه می دهد. اطلاعات بیشتری موجود نیست.

کار موسیقی مقدمه هر قسمت با گروه دو نفره (زن و شوهر) HandsomeFamily بوده است که بسیار زیبا می باشد.

شما می توانید این ترک را از اینجا دانلود کنید: Handsome Family – Far from any road

همچنین در پایان سریال یک موسیقی پخش می شود که بسیار زیبا می باشد. این ترک The Angry River نام دارد.

شما می توانید این موسیقی را از اینجا دانلود کنید: The Angry River

سخن پایانی

True Detective بسیار بزرگ است، مغزتان را منفجر خواهد کرد، طرفداران سبک جنایی را دیوانه خودش می کند، هیچ کم و کاستی ندارد و بهترین سریال ها نیز جلوی اَن چیزی برای گفتن ندارد. True Detective با 8 قسمت نشان داد که فرا تر از یک سریال است.

پ.ن: این مقاله صرفا یک نقد نمی باشد، سعی شده است یک سری مسائل در سریال روشن شود، برای اسپویل نشدن بیش از حد تصویری از یک سری شخصیت ها گذاشته نشد و حرفی به میان نیامد، وگرنه حرف های زیادی برای گفتن وجود داشت.

 


 

بررسی 7 فاز

سريال جديد اچ‌بي‌او، کاراگاه حقيقي، به غايت مغشوش‌کننده است؛ نه به اين علت که ماجراي يک قاتل زنجيره‌اي در لوئيزيانا را نقل مي‌کند، و نه به اين علت که روند تحقيقات کاملاً اتفاقي به نظر مي‌رسد، بلکه به خاطر دستاويز قرار دادن موضوعاتي که آستانه‌ي تحمل بيننده را به بازي مي‌گيرد.
شخصيت اصلي سريال، راست کول (متيو مک‌کوناهي)، کاراگاهي است که هر پرونده برايش مأموريتي حق‌طلبانه و کشفي فلسفي است. او مرتب به همراه بي‌خيال خود، مارتي هارت (وودي هارلسون)، افاضاتي سقراط گونه درباره‌ي ايمان، ترديد، توهّم اخلاقيّات، و ماهيّت قلب انسان تحويل مي‌دهد.
کول انساني تنها است. همسر و دخترش را سال‌ها پيش، هنگامي که به عنوان مأمور مخفي مواد مخدر کار مي‌کرده، از دست داده است. فعّاليت اجتماعي ندارد و برايش اهميتي هم ندارد که همکارانش، حتي هارت، دوستش دارند يا نه. نکات صحنه‌ي جرم را در دفتر رسم بزرگي يادداشت مي‌کند، در يک آپارتمان بدون اثاث زندگي مي‌کند و با آنکه باور دارد به هيچ نيرويي معتقد نيست، پاي يک صليب مراقبه مي‌کند.
او مي‌گويد ما موجوداتي هستيم که با توهم ماهيت فردي زندگي مي‌کنيم. و او انسان‌هاي ساده‌لوحي که در عين نحيفي و تنگ‌دستي، حاضر هستند شام نخورند اما سکه‌شان را در حوض آرزوها پرتاب کنند را عتاب مي‌کند.
حتي هارت که به همسرش خيانت مي‌کند هم از موعضه‌هاي کول به ستوه مي‌آيد و او را متهم به ساخت يک آيين خودساخته‌ي عقل‌محور مي‌کند و اين‌که کول از اعتراف به ترديدهايش عاجز است را به سخره مي‌گيرد.
کاراگاه حقيقي بر پايه‌ي حقايق نيست؛ اسم اين مجموعه در واقع تلنگري است به مجله‌هاي عامه‌پسند دوران بعد از جنگ، با تيترهايي که انگار قرار است حداقل پنج مورد از ده فرمان را نقض کنند. مثل خيلي از داستان‌هاي مرتبط با قتل‌هاي زنجيره‌اي، مثل هفت ديويد فينچر يا هانيبال، اين سريال يک خوراک مفرح براي متفکران است.
نقل‌قولي از نوشته‌هاي زيرزميني فئودور داستايوسکي، تقريباً شخصيت کول را خلاصه مي‌کند: آقايان، من به شما تضمين مي‌کنم که آگاهي بيش از حد، بيماري است؛ يک بيماري جدي.
داستان کاراگاه حقيقي هم با همين بيماري درگير است و اين موضوع آن را جذاب مي‌کند. کول، کليشه‌ي يک هنرمند دردمند است؛ کسي که حتي اگر بخواهد هم نمي‌تواند عظمت جريان ذهن کنجکاوش را به منصه‌ي ظهور برساند. لبخند مليح هارت و سهل‌انگاري او، تصويري از يک انسان بي‌خيال را تداعي مي‌کند؛ هرچند که در خلال خيانت‌هاي او به همسرش (ميشله موناهان) و نگاه‌هاي غضب‌آلود او، متوجّه مي‌شويم که حتي هارت هم درگيري‌هاي ذهني خود را دارد.
شبکه‌ي اچ‌بي‌او به تقليد از داستان ترسناک امريکايي شبکه فاکس، روندي را پيش گرفته که معيار سريال را از اپيزود به فصل تغيير دهد. مثل پروژه‌هاي عظيم ساير شبکه‌ها، اين پروژه هم در کنار به تصوير کشيدن زيبايي‌ها، مضموني رندانه را در اين سريال گنجانده است؛ هرچند که به خوبي از پس تماشاچياني که صرفاً به دنبال پر کردن وقت آزاد خود هستند نيز بر مي‌آيد.
خالق اين سريال، نيک پيزولاتو، کارگردان کري فوکوناگا، و فيلمبردار آدام آرکاپا، رويکردي به سبک فيلم نوآر با فضاي کاملا آفتابي به شهر گيتور کانتري داشته‌اند، امّا ساختار آن بر اساس يک شرح حال دو‌-زمانه است؛ يکي در 1995 و ديگري، يادآوري آن در سال 2012 توسط کول و هارت که مصرانه خواستار بررسي مجدد اين پرونده‌ها هستند. در زمان حال، هارت تقريبا کچل شده؛ زياد مي‌خندد، امّا انگار پخته‌تر شده و شوخي‌هاي سخيفش را کنار گذاشته. کول قرن بيست و يکمي هم موهاي دم اسبي و سبيلي نامرتب دارد، با نگاه بي‌رمق يک واعظ خياباني. هر قدر هارت عاقل‌تر شده، در عوض کول ديوانه‌تر به نظر مي‌آيد. به غير از لحظات شوخ و شنگ سريال، در مجموع، کول نقش موثرتري نسبت به هارت ايفا مي‌کند.
کارآگاه حقيقي
اما مک‌کوناهي که هرگز در نقش انساني فکور موفق ظاهر نشده بود، اين بار بسيار باورپذير است. حتي وقتي کول، هارت را در موقعيت‌هاي خلاف قانون و خطرناک قرار مي‌دهد و جريان را – بيش از يک ماجراي ظريف کارآگاهي – تبديل به يک اکشن-تريلر مي‌کند، همچنان شخصيت کول به عنوان يک انسان واقعي ديده مي‌شود، نه زاده‌ي قلم فيلمنامه‌نويس.
در چهارمين اپيزود اين سريال، يک پلان-سکانس اکشن شش دقيقه‌اي وجود دارد. واکنش‌هاي هوشمندانه‌ي مک‌کوناهي به واقعي‌ترين حالت ممکن سکانس را به پايان مي‌برد و از محول شدن اين صحنه به دوش بدلکار جلوگيري مي‌کند؛ صحنه‌اي که درباره‌ي رسيدن کول به خودِ دفن شده‌اش است: مأمور مخفي موادّ مخدري که مبهوت جسارت خودش شده، زن و بچّه دارد، و با اينکه لزومي نداشت چهار سال مخفي بماند، ولي ماند؛ به دلايلي که اگر بخواهد در آن دقيق شود، متحير خواهد شد.
چهار اپيزود ابتدايي که براي نظرسنجي فرستاده شده بود، طبق کليشه‌هاي معمول اچ‌بي‌او، چندان واقعي نمي‌نمود (جنازه‌هاي مرتب، مواد فروش‌هاي سرسخت، و بازي‌هاي نمايشي با اسلحه) و تقريباً نسبت به پرونده‌اي که کول و هارت مسئول تحقيق در آن بودند بي‌توجهي شده بود. اما ساختار تغيير زمان در اين سريال به قدري هوشمندانه است که حتي وقتي خود کارآگاه به مرز جنون مي‌رسد، مي‌دانيم بايد منتظر علتي مهم باشيم. هر کات، هر شروع در موسيقي، و هر ديالوگ نشان از طراحي بسيار حساب شده‌ي اين سريال دارد و صرفا به خاطر جذب بيننده يا اتفاقي استفاده نشده است. البته اين حس هدفمند بودن هم ممکن است يکي ديگر از حيله‌هاي نهفته‌ي اين مجموعه باشد که بعداً مشخص خواهد شد.


بررسی پرده سینما

 

کارآگاه واقعی (True Detective) مجموعه‌ی تلویزیونی ۸ اپیزودی پرطرفدار محصول شبکه‌ی کابلی اچ‌بی‌او است. خالق مجموعه، نیک پیزولاتو است و کارگردانی تمام اپیزودهای فصل اول را کری جوجی فوکوناگا بر عهده‌ داشته. شاید به‌نظر برسد که پرداختن به یک سریال آن‌هم در سایتی سینمایی چندان مناسبتی نداشته باشد؛ اما وقتی بدانید ۲ تن از بهترین بازیگران سینما ایفاگر نقش‌های اصلی‌اش بوده‌اند که از قضا یکی‌شان اخیراً اسکار گرفته و خود مجموعه هم ربطی به ذهنیت معمول ما از یک سریال تلویزیونی ندارد طوری‌که انگار به تماشای یک فیلم سینمایی خیلی بلند ۸ ساعته نشسته‌ایم، آن‌وقت شاید نظرتان تغییر کند.

داستان از سال ۱۹۹۵ آغاز می‌شود، زمانی که کارآگاه مارتین هارت (با بازی وودی هارلسون) و کارآگاه راستین کول (با بازی متیو مک‌کانهی) درگیر پرونده‌ی قتل زنی به‌نام دورا لنگ می‌شوند؛ جسد او در مزرعه‌ای سوخته به‌نحوی پیدا شده که روی بدنش علائمی غریب قابل رؤیت است، بر سرش شاخ‌های گوزن قرار دارد و مثل این‌که در حال نیایش باشد، مقابل درختی بزرگ زانو زده. تحقیقات مارتی و راست برای پرده برداشتن از راز این جنایت مرموز، مقدمه‌ای می‌شود بر آغاز ماجرای یافتن قاتلی زنجیره‌ای که ۱۷ سال به طول می‌انجامد…

کتمان نمی‌کنم که چندان اهل سریال دیدن نیستم و انگیزه‌ی اولیه‌ام برای تماشای کارآگاه واقعی، حضور مک‌کانهی و هارلسون به‌عنوان بازیگران نقش‌های اصلی بود؛ انگیزه‌ای که خیلی زود و پس از ارتباط برقرار کردن با قصه‌ی جذاب و درگیرکننده‌ی مجموعه، جایش را به کنجکاوی برای سر درآوردن از راز و رمز قتل دورا لنگ – و قتل‌های دیگر – می‌دهد.

ماجرای سریال را در زمان حال (سال ۲۰۱۲) و به‌طور موازی از خلال اظهارات مارتی و راست می‌شنویم – می‌بینیم – چرا که اخیراً دختری به‌شکلی مشابه همان جنایت ۱۷ سال پیش، کشته شده است و به‌همین دلیل، پلیس جداگانه از هارت و کول – که بعداً پی می‌بریم هر دو استعفا داده‌اند – درخصوص جزئیات پرونده‌ی ۱۹۹۵ سؤال می‌کند. ریزه‌کاری‌هایی که متیو مک‌کانهی و وودی هارلسون در ایفای نقش راست و مارتی به‌کار بسته‌اند همراه با چهره‌پردازی و طراحی صحنه و لباس درخور توجه، باعث شده که روایت ماجراها طی سه مقطع زمانی سال‌های ۱۹۹۵، ۲۰۰۲ و ۲۰۱۲ به‌خوبی قابل تفکیک و باورپذیر باشد و بیننده به‌هیچ‌وجه دچار سردرگمی نشود.

راست یک پلیس باهوش و اهل مطالعه است و به‌خاطر سختی‌هایی که متحمل شده -مهم‌تر از همه: مرگ دختر خردسالش- به پوچی رسیده. او تنها زندگی می‌کند، متولد تگزاس است و در لوئیزیانا یک بیگانه به‌حساب می‌آید. می‌شود گفت مارتی – از جهاتی – در نقطه‌ی مقابل راست قرار دارد، او عمل‌گراست و با همسر و دو دخترش زندگی می‌کند. مارتی به همسرش وفادار نیست و زندگی زناشویی‌‌اش دست‌خوش بحران شده.

چنانچه دور از ذهن نبود، در کارآگاه واقعی شاهد بده‌بستان‌های تماشایی دو بازیگر نقش‌های اصلی هستیم؛ تعاملی پویا که بر غنای مجموعه افزوده و به کمک کیفیت نهایی اثر آمده. فراموش نکنیم که در کنار حلّ معمای جنایت‌های “شاه زردپوش”، کارآگاه واقعی داستان پرپیچ‌وُخم همکاری و رفاقت ۱۷ ساله‌ی دو مأمور کارکشته‌ی پلیس است. جدا از حضور قابل اعتنای وودی هارلسون، در کارآگاه واقعی فرصت مغتنمی پیش آمده تا دستگیرمان شود متیو مک‌کانهی چه بازیگر درجه‌ی یکی بوده و نمی‌دانستیم! باشگاه خریداران دالاس (Dallas Buyers Club)، اسکار و گلدن گلوب ۲۰۱۳ را فراموش کنید چرا که ایفای نقش گاوچران بی‌سروُپای فیلم مورد اشاره ابداً نمونه‌ی خوبی برای درک قدرت بازیگری مک‌کانهی نیست.

مشخص است که برای تحقیق و نگارش فیلمنامه، وقت کافی وجود داشته و گروه نیز فیلمبرداری اپیزودهای مجموعه را با صرف دقت، صبر و حوصله به سرانجام رسانده‌اند. در کارآگاه واقعی هم خیلی حساب‌شده، روند دلهره‌آور رسیدگی به پرونده‌ی جنایت پی گرفته می‌شود و هم خیلی خوب و بدون ابهام، به سویه‌ی درام داستان و مسائل شخصی و خصوصی دو کاراکتر اصلی پرداخته شده است.

کارآگاه واقعی، صاحب فیلمنامه‌ای پرجزئیات است. نیک پیزولاتو، خیلی خوب و از همان دقایق ابتدایی مجموعه، مارتی و راست را به‌عنوان شخصیت‌هایی باورکردنی، نه کاملاً سیاه و نه یک‌سره سفید، به بیننده می‌شناساند؛ قهرمان‌هایی که مصون از لغزش نیستند و تا مدت‌ها در ذهن بینندگان حک می‌شوند. طبق اخباری که به‌تازگی درخصوص فصل دوم سریال منتشر شده، گویا قرار نیست مک‌کانهی و هارلسون در اپیزودهای بعدی حضور داشته باشند؛ چه بهتر! در این صورت می‌توانیم مطمئن باشیم که هیچ خدشه‌ای بر خاطره‌ی خوبمان از راست و مارتی وارد نخواهد شد.

از دیگر نقاط قوت فیلمنامه‌ی مجموعه، می‌شود به قرار دادن دیالوگ‌های به‌دردبخور و پرمفهوم در دهان شخصیت‌ها – به‌ویژه راست – اشاره کرد که گویا پیزولاتو – به استناد مصاحبه‌ها – برای نوشتن‌شان از منابع مختلفی الهام گرفته است. دیالوگ پایانی که از زبان راست می‌شنویم، از قضا درخشان‌ترین و امیدوارانه‌ترین عبارتی است که در کارآگاه واقعی شنیده می‌شود. راست در جواب اظهارنظر چند لحظه‌ی قبل مارتی که – با اشاره به آسمان بالای سرشان – گفته بود انگار تاریکی جای خیلی بیش‌تری را اشغال کرده، می‌گوید: «می‌دونی! تو آسمونو اشتباه نگاه می‌کنی… اگه از من بپرسی، می‌گم روشنایی داره پيروز می‌شه.» (نقل به مضمون)

جنس کارآگاه واقعی مطابقتی با سریال‌های متعارف ندارد زیرا واجد مؤلفه‌هایی است که موجب می‌شود بی‌اغراق ادعا کنیم از استانداردهای معمول سریال‌سازی یک سروُگردن بالاتر است. از وجوه ممتاز مجموعه، می‌توان به کار شاخص فیلمبردار – که خوشبختانه هیچ ردّی از آفت دوربین روی دست‌های بی‌منطق در کارش نمی‌شود پیدا کرد – در استفاده از لوکیشن‌های چشم‌نواز و گاه رعب‌آور ایالت لوئیزیانا – زادگاه پیزولاتو، خالق و نویسنده‌ی سریال – اشاره کرد. موسیقی هم که ساخته‌ی تی بون برنت – آهنگساز برنده‌ی اسکار – است، کارکرد مثبتی در حال‌وُهوای اثر دارد. ترانه‌هایی که طی سکانس‌های مختلف شنیده می‌شوند، تحمل رویدادهای تلخ مجموعه را آسان‌تر می‌کنند. ترانه‌ی شنیدنی و ثابت تیتراژ ابتدایی [۱] هم که جای خود دارد و مخاطب را برای دیدن یک سریال درست‌وُحسابی، سر شوق می‌آورد!

هر اپیزود از مجموعه، در هیجان‌انگیزترین نقطه به پایان می‌رسد و مخاطب را – تا هفته‌ی بعد – مشتاق پیگیری دنباله‌ی ماجراها نگه می‌دارد؛ افزایش تصاعدی آمار بینندگان سریال در آمریکا – به‌ویژه از اپیزود سوم به‌بعد – نشان می‌دهد که پیزولاتو و فوکوناگا در به‌گارگیری تمهید مذکور تا چه حد موفق بوده‌اند. این موفقیت در شب نهم مارس ۲۰۱۴ و هم‌زمان با پخش آخرین اپیزود فصل اول، زمانی به اوج رسید که حدود ۳٫۵۲ میلیون نفر به تماشای سریال نشستند و بدین‌ترتیب، کارآگاه واقعی توانست به پرمخاطب‌ترین مجموعه‌ی جدید اچ‌بی‌او تبدیل شود؛ ضمن این‌که سریال توانست در IMDb، راتن تومیتوس و متاکریتیک امتیازهای بالایی به‌دست بیاورد.

در کارآگاه واقعی خوشبختانه از هندی‌بازی، اغراق و چرخش ۱۸۰ درجه‌ای شخصیت‌ها خبری نیست؛ اگر هم امید و تغییری مشاهده می‌شود، پیش‌زمینه‌هایش به‌طور منطقی از همان اپیزود نخست چیده شده و غیرقابل باور نیست. نویسنده در اپیزود آخر، کورسوی باریکی از امید برای مارتی باقی می‌گذارد که شاید زندگی خانوادگی‌‌اش دوباره سروُسامان پیدا کند. اما راست… راستِ خودویرانگر که انگار این‌بار قدم در راه گذاشته بود تا حسابی کلکش کنده شود؛ او پس از رؤیارویی با “شاه زردپوش” و جراحت عمیقی که برمی‌دارد، به‌نوعی تجربه‌ی مرگ را از سر می‌گذراند. در پایان طی دیالوگ‌های درخشانش با مارتی – که پیش‌تر اشاره شد – بارقه‌هایی از امید و شکلی از ایمان در کلام و حس‌وُحال راست می‌توان دید که احساس خوشایندی را به بیننده منتقل می‌کند.

کارآگاه واقعی هیچ سکانس بیهوده‌ای ندارد و تمامی سکانس‌ها به کار ِ پیش‌برد داستان می‌آیند. حدّ اعلای کیفیت بازی‌ها، کارگردانی، فیلمنامه، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی، صحنه‌پردازی (به‌خصوص در خلق فضای وهم‌آلود کارکوسا)، صداگذاری، چهره‌پردازی و… در کارآگاه واقعی، یک‌بار دیگر این جمله‌ی کلیشه‌ای را اثبات می‌کند که “مدیوم مهم نیست” بلکه آن‌چه اهمیت دارد، به‌جای گذاشتن اثری ارزشمند است.

خلاصه این‌که کارآگاه واقعی در کنار آن سری از ماجراهای شرلوک هولمز (The Adventures of Sherlock Holmes) که جرمی برت فقید بازیگر اصلی‌اش بود و ما – در سال‌های نوجوانی – سریال را با دوبله‌ی تکرارنشدنی بهرام زند می‌دیدیم، شاخص‌ترین مجموعه‌ی معمایی است که به‌شخصه دیده‌ام. در این نوشتار سعی‌ام بر این بود که تا حدّ امکان داستان را لو ندهم؛ حالا اگر شما هنوز مجاب نشده‌اید که چرا مک‌کانهی و هارلسون بازی در یک سریال تلویزیونی را پذیرفته‌اند، کافی است ۸ ساعت وقت بگذارید!

[۱]: “دور از هر جاده” (Far from Any Road) کار گروه د هندسام فمیلی (The Handsome Family)

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاه بگذارید

آدرس ایمیل شما محفوظ می ماند


*