مجله نقد و بررسی iRev.ir

فهرست

 

ویل هانتینگ نابغه – Good Will Hunting

8

ویل هانتینگ نابغه  – Good Will Hunting در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

فیلم ویل هانتینگ نابغه (۱۹۹۷) با بازیگری مت دیمون و بن افلک که فیلمنامه آن را هم خودشان نوشته بودند و بخاطرش اسکار بهترین فیلمنامه سال را گرفتند، فیلمیست کاملا روانشناختی با طعم درام. رابین ویلیامز هم با درخشش در این فیلم در نقش یک روانشاس برنده اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل شد. معروف است بسیاری از دیالوگ های فیلم بداهه پردازانه بوده است! دوراهی عشق و عقل و انتخاب آن در تنگناهای زندگی از جمله مواردی است که این فیلم آن را به چالش می‌کشد.

ویل هانتینگ نابغه

نقد و بررسی ویل هانتینگ نابغه

Good Will Hunting

بازیگران فیلم ویل هانتینگ نابغه

good-will-hunting-poster-656509715

12565479 749302358504223 299186612855929087 n

شین: تو یه شریک تو زندگی‌ داری؟

ویل: منظورت چیه ؟!

شین : کسی‌ که باهات در ارتباط باشه و در مورد مسائل زندگیت باهات صحبت کنه.

ویل : آره… کلی‌ دارم

شین : بگو ببینم کیان ؟

ویل : شکسپیر، نیچه، فرصت، و کنر

شین : خوبه، ولی‌ اینا که همشون مُردن

شین : نه برای من!

سکانسی از فیلم ویل هانتینگ نابغه – Good Will Hunting


irev.ir

بررسی نیم نگاه

ویل هانتینگ نابغه. به کارگردانی گاس ون سنت. محصول سال ۱۹۹۷ که فیلمنامه آن به وسیله ی مت دیمون و بن افلک نوشته شد.

هنگامی که در پنجم دسامبر سال ۱۹۹۷ برای اولین مرتبه فیلم ویل هانتینگ نابغه بر پرده سینماها ظاهر شد کمتر کسی پیش بینی موفقیتی را می کرد که پیش روی فیلم قرار داشت. ویل هانتینگ نابغه که با یک بودجه ده هزار دلاری ساخته شده بود در اکران ایالات متحده حدود ۱۴۰ میلیون دلار، و در سطح جهانی ۲۲۵ میلیون دلار فروش کرد. همچنین فیلم موفق به کسب جوایز قابل توجهی شد: اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی برای مت دیمون و بن افلک، اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل برای رابین ویلیامز، و جایزه «گلدن گلاب» برای بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم.

همچنین ویل هانتینگ نابغه نامزد جوایز مهمی هم بود: اسکار بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول، بهترین بازیگر زن نقش مکمل، بهترین کارگردانی، بهترین آواز، بهترین موسیقی، و بهترین تدوین. و جایزه ی «گلدن گلاب» در رشته های بهترین فیلم درام، بهترین بازیگر مرد نقش اول درام، و بهترین بازیگر نقش مکمل درام. به علاوه اتحادیه کارگردانان و اتحادیه فیلمنامه نویسان ایالات متحده آمریکا فیلم را در رشته های بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه نامزد کردند.

Vill Matn 2

نیم نگاه بر داستان فیلم ـ نگاه یک کاربر دنیای مجازی

در دانشکده ی ریاضیات دانشگاهی در بوستون، پروفسور جرالد لامبو استاد ریاضیات دانشکده، یک مسئله ی بسیار غامض ریاضی را روی تخته برای دانشجویان طرح کرده. برخلاف انتظارِ پروفسور، مسئله به شکلی غافلگیرکننده توسط یکی از دانشجویان حل شده. دانشجویی ناشناس که خودش را معرفی نمی کند. پروفسور برای نشان دادن ضرب شستی به آن دانشجوی ناشناس مسئله ای بسیار پیچیده تر روی تخته طرح می کند و دانشجوی ناشناس را به هماوردی می طلبد. یکی دو روز بعد لامبو هنگام عبور از راهروی دانشکده پسر جوانی که کارگر خدماتی دانشکده است را می بیند که روی تابلو چیزی می نویسد. لامبو عصبانی می شود و سر پسر جوان فریاد می زند. پسر فرار می کند. وقتی لامبو پای تابلو می رسد متوجه می شود پسر در حال حلّ مسئله ی او بوده و آن را درست حل می کرده. پروفسور لامبو به جستجوی پسر جوان می پردازد و پی می برد او ویل هانتینگ نام دارد.

 ویل هانتینگ به جرم بزهکاری در حال محاکمه در دادگاه است. اما پروفسور لامبو قاضی را متقاعد می کند که این جوان بزهکار نابغه ای استثنایی است و موفق می شود رای قاضی را برای آزادی مشروط او اخذ کند. لامبو متوجه می شود ویل هانتینگ جوانی به شدت ناسازگار است. علیرغم مقاومت ویل هانتینگ، لامبو او را به یکی از دوستان قدیمی خود که روانشناس ماهری است معرفی می کند. ویل در ابتدا رفتار مناسبی با روانشناس ندارد. اما به تدریج رابطه ای پراعتماد میان او و روانشناس شکل می گیرد و ویل هانتینگ نابغه موفق می شود راهی جدید را در زندگی آغاز کند…

نقد فیلم از یک زاویه دید متفاوت

شر همواره سعی داشته است به مقایسه میان علم ونبوغ با سایر مسایل بپردازد. مثلا مقایسه علم با ثروت یا مقایسه علم با قدرت و… اما به نظرمن این مقایسه در این فیلم میان علم و هنر است وشاید هم تلاش برای برقراری ارتباط میان این دو. اما بهتر است ببینیم که علم وهنر در این فیلم به چه صورت نمود پیدا کرده است. بعضی بر این عقیده اند که هر دو مورد یعنی علم(نبوغ) وهنر در شخصیت ویل میتوان یافت وبرای اثبات ادعای خود دیدگاه ویل را درباره موسیقی در صحنه ای که با نامزد خود در ارتباط با علم شیمی و….. گفتگو می کند به عنوان نمونه بیان می کنند. اما من براین عقیده ام ویل در ابتدای فیلم به مسایل زندگی تنها از دید علمی نگاه می کند وبه خیا ل خود بر این باور است که می تواند از راه علم ونبوغ خود به قضاوت در باره روحیات دیگران بپردازد این مورد را در اولین ملاقات ویل با آن مرد روان شناس می توان دید. اما صحبت های مرد روان شناس باوی باعث می شود دید ویل به زندگی تغییر یابد وسر انجام ویل را متقاعد کند که بر ندای عشق به نامزدش دل ببندد وبه جای پذیرش پیشنهاد سازمان اطلاعاتی آمریکا به نزد نامزد خود برود.این بدان معناست که ویل ابتدا شخصیتی مادیگرا داشته یعنی اعتقاد دارد که تمام مسایل را می تواند با نبوغ خود حل کند اما بعد از گفتگوهایی که با مرد روانشناس دارد به این نتیجه میرسد که در زندگی مسایلی است که برای حل کردن آن فقط باید عاشق بود. به نظرمن هنر مند کسی است که عاشق است وعالم کسی است که از پیرامون خود می آموزد وبه حل مسایل زندگی از طریق آموخته های خود می پردازد.ویل ابتدای فیلم عالم است ودر انتهای فیلم در تقابل علم وهنر سرانجام این هنر(عشق) است که پیروز می شود.

 فیلم اینگونه به بیننده القا می کند که آنچه انسان را به زندگی امیدوار می کند واو را وادار به تلاش برای رسیدن به هدف خود می کند عشق است ونه آن چیزی که از پیرامون خود کسب می کند وکلام آخر اینکه عشق ذاتی است ونه اکتسابی ومربوط به فطرت انسان است.

Vill Shakhes 1


irev.ir

بررسی نارون مگ

نکات جالب و خواندنی درباره فیلم ویل هانتینگ نابغه

فیلم ویل هانتینگ نابغه به دلایل زیادی به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های بیست سال گذشته تبدیل شده است. یکی از این دلایل بازی درخشان رابین ویلیامز است که تنها جایزه اسکار وی را برایش به ارمغان آورد. این فیلم همچنین موجب شد تا کارگردان نه چندان معروف آن آقای گاس ون سنت به شهرت و اعتبار زیادی دست یابد. دیگر نقطه قوت این فیلم بازی دو هنرپیشه هالیوود، مت دیمون و بن افلک بود که با دوستی و همکاری بسیار فیلمنامه کار را نوشته و توانستند جایزه اسکار بهترین فیلم‌نامه را از آن خود کنند. همچنین این فیلم یکی از ده فیلم برتر روانشناسی تاریخ سینما به شمار می‌رود. اما حالا قصد داریم با بیان نکات جالب و خواندنی درباره فیلم ویل هانتینگ نابغه شما را شگفت‌زده کنیم.

نکات جالب و خواندنی درباره فیلم ویل هانتینگ نابغه

۱- این فیلم در حقیقت در مورد یک نابغه ریاضی و دوستش بود که موفق به فریب دولت شده بودند.

قرار بود مت دیمون و بن افلک نقش این دو دوست را بازی کنند. زمانی که تولید کنندگان این فیلم در استودیو بعد از رقابتی شدید موفق به خرید فیلم‌نامه شدند، آقای راب رینر یکی از عوامل تولید فیلم به نویسندگان آن گفت:

ما با دو برداشت متفاوت از این فیلم‌نامه  مواجهیم: یکی ساخت فیلمی کمدی اکشن در مورد پسر بچه‌ای سر به هوا اما باهوش که CIA سعی درجذب او دارد و دیگری یک درام در مورد پسری نابغه و روانشناس‌اش. من انتخاب را برعهده خودتان می‌گذارم.

۲- این فیلم هم شامل لوکیشن‌های واقعی در بوستون و هم صحنه‌های ساختگی درتورنتو بود.

قابل ذکر است که تمامی صحنه‌های مربوط به سازمان فناوری ماساچوست و دفتر آقای مگوایر در دانشگاه بونکر هیل ساختگی بوده و در کانادا فیلم‌ برداری شدند اما صحنه‌های خارجی مربوط به دانشگاه همگی واقعی بودند.

۳- بعد از مرگ رابین ویلیامز، نیمکت پارک تبدیل به بنای یادبودی برای وی شد.

بعد از مرگ رابین ویلیامز در سال ۲۰۱۴، نیمکت پارک در بوستون که صحنه زیبا و فراموش نشدنی گفتگوی ویل و روان‌شناس‌اش در آن فیلم‌برداری شده بود، تبدیل به بنای یادبودی برای این بازیگر شد.

نکات جالب و خواندنی درباره فیلم ویل هانتینگ نابغه

۴- اگرچه کمپانی کستل راک فیلمنامه را بسیار دوست داشت، اما بر سر مسئله انتخاب کارگردان مناسب با مت و بن به توافق نمی‌رسید.

مت و بن قصد داشتند کارگردانی فیلم را خود بر عهده بگیرند اما کمپانی کستل راک این تصمیم را نامعقولانه خواند (چرا که با خریدن فیلمنامه از دو جوان خوش‌ چهره و بی‌تجربه به قدر کافی خطر کرده بود). بدین ترتیب تصمیم بر آن شد که در صورت پیدا کردن یک استودیوی دیگر کمپانی کستل راک پروژه را رها کرده و آن را بفروشد در غیر این صورت فیلم بدون دخالت نویسندگانش ساخته می‌شد. تا اینکه بعد از مدتی سرگردانی به دنبال یافتن یک خریدار، بن افلک به یک کارگردان به نام کوین اسمیت پیشنهاد داد اما وی صراحتاً اعلام کرد که هرگز شهامت کارگردانی این فیلمنامه زیبا را ندارد.

۵- مل گیبسون تقریباً نیمی از کار را کارگردانی کرد.

بعد از خرید فیلم‌نامه از کمپانی کستل راک توسط آقای وینستین (یک تهیه کننده مشهور)، وی با چند کارگردان مشهور از جمله مل گیبسون که به خاطر فیلم شجاع قلب بسیار مورد توجه قرار گرفته بود صحبت کرد. گیبسون که به موضوع فیلم علاقه مند شده بود پروژه را بدست گرفت اما به دلیل کند بودن روند پیشرفت فیلمبرداری، دیمون مؤدبانه از او خواست تا کار را رها کرده و آن را به شخص دیگری بسپارد. مل گیبسون نیز پذیرفت.

۶- این فیلم یکی از ۱۵ فیلم کارگردانی شده توسط گاس ون سنت بود اما توانست به اندازه ۱۴ فیلم دیگرش برایش پول‌سازی کند.

ون سنت کارگردان فیلم‌های کوچک و غیر مستقل توانست مبلغی معادل با ۲۲۵.۹ میلیون دلار از این فیلم درآمد زایی کند که دربرابر ۲۳۱.۵ میلیون دلار حاصل از ۱۴ فیلم دیگرش، موفقیتی بزرگ به شمار می‌آمد.

۷- لوکیشن قهوه‌خانه توسط رابین ویلیامز انتخاب شد.

زمانی که رابین به این پروژه پیوست از بن و مت خواست تا او را به جنوب بوستون (محل فیلم‌برداری) برده و او را با محل آشنا کنند. آن‌ها وی را به خیابان‌های بوستون بردند جایی که مردم به دورشان حلقه زده و چند مرد با بن درگیر شدند. رابین از فضا خوشش آمد و از تهیه کننده خواست تا از این قهوه خانه به عنوان لوکیشن استفاده کند (اگرچه در هیچ کدام از صحنه‌های این لوکیشن نقشی نداشت). بعد از آن هاروی به دیمون گفت: “دیگر رابین را به لوکیشن‌ها نبر”.

۸- ون سنت می‌خواست شخصیت چاکی سالیوان (بن افلک) بمیرد.

بعد از فرآیند بازنویسی و انتخاب ون سنت به عنوان کارگردان، وی از مت و بن خواست تا صحنه پرت شدن چاکی از یک ساختمان نیمه‌کاره را به فیلمنامه اضافه کنند اما بعد از انجام این کار و روخوانی، خود به بد بودن ایده‌‌اش اعتراف کرد.

نکات جالب و خواندنی درباره فیلم ویل هانتینگ نابغه

۹- ایده مرگ خود ویل در پایان فیلم.

بعد از اکران فیلم، دیمون در مصاحبه‌ای گفت: “یکی از پایان‌هایی که من و بن به آن فکر کردیم بازگشت کارماین با دوستانش و کشتن ویل با چوب بیسبال بود (چیزی که خود ویل هم به دنبال آن بود).”

۱۰- مت دیمون در مورد مدل موی وحشتناکش در فیلم با دیگران موافق است.

دیمون در مصاحبه‌ای در سال ۲۰۱۱ گفت: “تقصیر من بود، در آن زمان به دلایلی آن مدل مو را دوست داشتم. فکر می‌کنم بن و گاس نیز با من هم عقیده بودند. اگر به مدل موهای بن در فیلم دقت کنید می‌بینید که با توجه به استانداردهای امروزی کاملاً قابل قبول است اما من به دنبال یک مدل منحصر به شخص ویل بودم.”

۱۱- استلا استارزگارد از مدل عجیب لباسش دفاع کرد.

برخی مدل لباس پوشیدن پروفسور جرالد لامبو (استارزگارد) را مسخره کردند. وی در مصاحبه‌ای گفت که دلیل آن را متوجه نمی‌شود: “مدل لباس انتخاب طراح لباس بود اما باید اعتراف کنم که کاملاً با سلیقه و نظر من مطابقت داشت چرا که می‌خواستم بیشتر شبیه به یک استاد دانشگاه طرفدار موسیقی راک اند رول باشم تا یک استاد موقر با کت شلوار راه راه اتو کشیده.”

نکات جالب و خواندنی درباره فیلم ویل هانتینگ نابغه

۱۲- پایان فیلم در حقیقت ایده آقای ترنس مالیک بود.

یک کارگردان مشهور به نام ترنس مالیک طی اتفاقاتی به یکی از دوستان خانوادگی بن افلک تبدیل شد. بنابراین مت و بن ملاقاتی با وی ترتیب داده و در زمان صرف شام خلاصه‌ای از فیلم‌نامه را برای او تعریف کردند که در آن زمان قرار بود با رفتن ویل و دوستانش از شهر به پایان برسد. اما ترانس گفت: “اگر فیلم با رفتن معشوقه ویل و سپس خود ویل به دنبال او به پایان برسد بهتر است.” مت و بن نیز با وی موافق بودند. ترانس در ادامه در مورد فیلم‌های آنتونیونی کارگردان ایتالیایی صحبت کرد و اینکه در پایان فیلم‌هایش شخصیت‌ها شهر را ترک می‌کنند.


irev.ir

بررسی نقد فیلم

منتقدین و صاحبنظران عرصه ی نقد به خصوص سینما اسلوب نقد را بر بهره گیری هر چه بیشتر از نمادها استوار می کنند و برای نقد از زاوی ای به فیلم نگاه می کنند که موجب برجسته نمایی هر چه بیشتر سمبل ها شود . غرض اینکه شاید بتوان عرصه ی نقد را به بازی شطرنج تشبیه نمود . از آن جهت که هیچ دو بازی شطرنجی شبیه هم نیست . البته این مصداق در مورد تاویل و تفسیر آثار هنری کمی مبالغه آمیز است اما منطبق با اصل برداشت آزاد از فیلم می باشد هرچند ممکن است فراتر از خواست و نظر کارگردان و نویسنده باشد .در تایید این حرف به قول یک دوست سینمایی بسنده می کنیم : ” دلیل ندارد هر چه دیگری بلغور کرد بپذیریم ” .

ویل هانتینگ نابغه از جمله فیلم هایی است که شاید تمایز در کشف معنا را به خوبی مشخص کند . آسیب های اجتماعی ‘ واقعیت های دنیای جوان ‘ دید متفاوت نبوغ و سیاستمداران به مسائل ‘تقابل علم و هنر و … هر کدام قابل ادراک است .

ویل هانتینگ نابغه در زمره ی۱۰ فیلم پر فروش سال ۹۷ قرار دارد و این اقبال عمومی مرهون فیلمنامه ی قوی و دیالوگ محور آن است که به گفته ی نویسندگان ان اقتباسی ازاد از زندگی شخصی خودشان بوده است.

روند فیلمنامه به گونه ای است که ما را به بازخوانی پرونده ی جوان غربی وا می دارد . پرونده ای نه چندان پاک با یک ذهنیت سیاه و منفی نسبت به کلیت آن . عیاشی ‘ خوشگذرانی ‘ بی هدف بودن ‘عدم پایبندی به ارزش ها همه وهمه وصله های ناجوری است که بر پیکر او زده ایم . فیلم هم از این باب وارد می شود و ما را به مرافقت می کشاند . انطباق پیش داوری ها با روایت مقدمه ی فیلم در ارتباط مستقیم با نتیجه گیری نهایی از فیلم است .

در یک فضای بهم ریخته از محل زندگی یک جوان شروع می شود . جمع دوستا نه ی آنها را خوشگذران و باری به هر جهت توصیف می کند . خشونت طلبی ‘ اعتیاد به سیگار و … انواع و اقسام اتهاماتی است که به او زده ایم . ویل غالب وقت خود را با دوستانی می گذراند که از قول پروفسور میمون هستند . سیگار کشیدن های مکرر ( حتی با دست بسته در زندان ) ‘ مصرف مدام نوشیدنی ‘ وقت گذرانی در کلوپ شبانه با آن ویژگی های مخصوص به خود ‘ خشونت و …که فیلم نشان می دهد می روند تا ذهنیات ما را به منصه ی ظهور برسانند .

اما پاراگراف معترضه از آنجا آغاز می شود که پای ارزش ها آن هم از زبان همان جوان عیاش خشونت طلب به میان می آید .او با احترام به قانون در دادگاه حاضر می شود . در کسوت یک وکیل به قوانین استناد می کند و در قالب جملاتی بنیادی و ارزشی از خود دفاع می کند جملاتی می گوید که حتی وکیل طوری اظهار می کند که تاکنون آنها رانشنیده : ” آزادی مثل حق نفس کشیدن برای روحه ” . ” بدون آزادی انسان یک موجود چارپاست ” . عبور ویل به همراه دوستانش از خط کشی عابر پیاده یکی از معدود جلوه های بصری فیلم است که به مدد القاء روح قانونمندی جوان آمریکایی می آید .

آجر روی آجر گذاشتن را نه تنها یک کار پست ‘ بلکه دارای شرافت می داند . در مواجهه با پیشنهاد کار در سازمان امنیت ملی با یک استدلال ارزشی و پخته ( در قالب نبوغ خود ) آن را رد می کند چرا که معتقد است رمز گشایی او شاید منجر به قتل عام بی گناهان شود .

هویت خود را با گفتن اینکه کتاب تاریخ ملت آمریکا نوشته ی هاواردزین را خوانده به رخ می کشد کتابی که عرق آدم را در می آورد! ( در صورتی آمریکا هرگز دارای پیشینه ی تاریخی قدیم نیست ).

حال به همان مقدمه که مورد اتفاق فیلم وبیننده است الصاق کنید : قانون مداری – ارزش محوری – اصالت – هویت و هرآنچه تا کنون فکرش را هم نمی کردید !

به هر روی پیام اصلی فیلم نمایاندن جاوه های نا دیده ی زندگی جوان آمریکایی است و استحاله ی فکری بیننده در جهت دادن ذهنیات او به سوی تصوری ممدوح از جوان آمریکایی تنها کار کرد آن است .

با وجود قوت و پختگی فیلمنامه نقایصی در آن مشهود است . از آن جمله پرداخت ضعیف شخصیت ویل . معروف است که گفته اند %۹۹ تلاش و %۱ نبوغ .( این خود گفته ی یک نابغه است ) اما گویی در مورد ویل برعکس جلوه داده شده گویی از همان ابتدا با فرمول ها و روابط ریاضی متولد شده است . چرا که ما هیچگونه تصویری نسبت به گذشته ی او نداریم که چه کرده که این تسلط بر مطالب علمی نتیجه ی آن است . حتی نبوغ ویل هم به درستی به تصویر کشیده نمی شود . در ابتدا با چند اتفاق جالب که تنها بر امده از نبوغ ویل است بیننده تشنه می شود که چشمه های دیگری از استعداد ذاتی او را ببیند ولی این نبوغ تنها در قالب مباحثه و متقاعد کردن دیگران به شیوه ای خسته کننده تجلی می یابد .

**************

بن بست واقعیت – آزاد راه خیال !…..

همه ی ما می دانیم در غرب و آمریکا با تمامی جمود و خمود و رکود ارزش ها ‘ انسانهایی هستند که پایبند به ارزش های انسانی اند و برایشان غم و شادی دیگران قابل احترام و بلکه مهم است و از ریزش بمب بر سر آنها تاراحت می شوند همانطور که اگر بر سر خودشان …

از سوی دیگر هیچگاه منکر خدمات بی بدیل علمی و انسانی دانشمندانی نظیر انیشتن و … نمی شویم . خدماتی در این سطح که ممکن است هر چند ده سال اتفاق بیفتد .

– ………

– شان ( انتهای رستوران ) :هی تیمی ! تد کازینسکی کیه !؟

– تیمی (ابتدای رستوران در حال صحبت با مشتری بی درنگ جواب می دهد ) : سازنده ی بمب بزرگ !

ویل هم از این فرجام می ترسد و باعث می شود بهترین شرایط کاری در سازمان امنیت ملی آمریکا را نادیده بگیرد . این همان آزادراه خیالی است که فیلم نشان می دهد و شتابان به سوی ارزش ها می رود . اما در دنیای واقعیت این مسائل به بن بست رسیده ودر غرب بسیار معدودند کسانی که متوجه فرجامند. پیکر نوع بشر از بمب هایی که آنها آزمایش می کنند مجروح و بلکه مثله مثله است . همه ی ما می دانیم که آزمایشگاه های مجهز وزارت دفاع آمریکا مملو از نابغه هایی چون ویل است که لزوما چون او نمی اندیشند . و جالب است بخش اعظم علوم روز دنیا ( شنیده ام حدود %۹۰ ) اعم از فنی – مهندسی و بیو لوژیکی و … از همین آزمایشگاههای وزارت دفاع بیرون می آید . آیا این خیل عظیم نابغه ها !! به این اندیشیده اند بر سر کسانی بمب ها را آزمایش می کنند که هرگز آنها را ندیده اند ؟ در مورد نابغه ای همچون انیشتن به یک نقل قول کفایت میکنیم (پژوهه ی صهیونیت ج ۱ ص ۴۰۲ ). به عنوان یک نماد از نبوغی که لزوما عاقبت اندیش نیستند :

” انیشتن در سال ۱۹۳۹ میلادی در نامه ای به “روزولت”، رئیس جمهور آمریکا، نوشت و یادآور گشت که عنصر اورانیوم می تواند به یک منبع مهم انرژی تبدیل شود و اگر بمبی از این نوع در بندری منفجر شود، می تواند تمام بندر و پیرامون آن را ویران کند. بدین نحو بود که نه یکی، بلکه دو بندر، با خاک یکسان شدند. اگر چه انیشتن تنها امضا کننده نامه نبود، اما لکه این ننگ همواره بر دامان او می ماند. این نخستین بار بود که محققی در چنان سطحی، به تشویق و راهنمایی جباران برای استثمار سبعانه تر یافته های علمی دست زد. به گفته برخی، او در اواخر عمر، از نتایج به بار آمده در شگفتی بود؛ اما این، در قضاوت تاریخ نسبت به او تغییری نخواهد داد. “

داستان نخبگان دنیای امروز داستان همان تد کازینسکی خودمان است فقط کسی نیست بپرسد فلان نابغه کیست تا بشنود : سازنده ی بمب بزرگ !

شر همواره سعی داشته است به مقایسه میان علم ونبوغ با سایر مسایل بپردازد.مثلا مقایسه علم با ثروت یا مقایسه علم با قدرت و… اما به نظرمن این مقایسه در این فیلم میان علم و هنر است.وشاید هم تلاش برای برقراری ارتباط میان این دو. اما بهتر است ببینیم که علم وهنر در این فیلم به چه صورت نمود پیدا کرده است.بعضی بر این عقیده اند که هر دو مورد یعنی علم(نبوغ) وهنر در شخصیت ویل میتوان یافت.وبرای اثبات ادعای خود دیدگاه ویل را درباره موسیقی در صحنه ای که با نامزد خود در ارتباط با علم شیمی و….. گفتگو می کند به عنوان نمونه بیان می کنند.اما من براین عقیده ام ویل در ابتدای فیلم به مسایل زندگی تنها از دید علمی نگاه می کند وبه خیا ل خود بر این باور است که می تواند از راه علم ونبوغ خود به قضاوت در باره روحیات دیگران بپردازد این مورد را در اولین ملاقات ویل با آن مرد روان شناس می توان دید. اما صحبت های مرد روان شناس باوی باعث می شود دید ویل به زندگی تغییر یابد.وسر انجام ویل را متقاعد کند که بر ندای عشق به نامزدش لبیک گویدوبه جای پذیرش پیشنهادسازمان اطلاعاتی آمریکا به نزد نامزد خود برود.این بدان معناست که ویل ابتدا شخصیتی مادیگرا داشته یعنی اعتقاد دارد که تمام مسایل را می تواند با نبوغ خود حل کند اما بعد از گفتگو هایی که با مرد روانشناس دارد به این نتیجه میرسد که در زندگی مسایلی است که برای حل کردن آن فقط باید عاشق بود.به نظرمن هنر مند کسی است که عاشق است وعالم کسی است که از پیرامون خود می آموزد وبه حل مسایل زندگی از طریق آموخته های خود می پردازد.ویل ابتدای فیلم عالم است ودر انتهای فیلم عاشق واگر هنر وعشق را ازیک سنخ بدانیم می توان فهمید در تقابل علم وهنر سرانجام این هنر(عشق)است که پیروز می شود.

آری به دید من فیلم اینگونه به بیننده القا می کند که آنچه انسان را به زندگی امیدوار می کند واو را وادار به تلاش برای رسیدن به هدف خود می کند عشق است ونه آن چیزی که از پیرامون خود کسب می کند.وکلام آخر اینکه عشق ذاتی است ونه اکتسابی ومربوط به فطرت انسان است.

خلاصه داستان

دانشکده ریاضیات
استاد ریاضیات ، پروفسور جرالد لامبو ، مسئله ریاضی بسیار مشکلی را برای دانشجویان ریاضی بر یکی از تابلوهای راهروی دانشکده طرح کرده تا مهارت آنها را بسنجد. به نظر می رسد یکی از دانشجوها این مسئله را حل کرده اما هر چه از انها می پرسد که چه کسی این مسئله را حل کرده کسی جواب نمی دهد . پروفسور مسئله دیگری را طرح می کند تا این نابغه کم رو را بیابد.

لامبو در حال عبور از راهرو است که می بیند پسری که به نظر جزو خدمه دانشگاه است بر روی تابلو چیزی می نویسد ، عصبانی می شود و بر سر او فریاد می کشد. پسر فرار می کند. وقتی لامبو پای تابلو می رسد می بیند پسر در حال حل مسئله بوده و ظاهرا مسئله را درست هم حل کرده. او تلاش می کند آن پسر را که باید یک نابغه باشد پیدا کند. ویل هانتینگ که همان پسر نابغه است درواقع یک زندانی به قید شرط آزاد شده است که از سوی خدمات اجتماعی زندان ، این شغل را به او داده اند.

سرانجام لامبو ، ویل را می یابد ، اما او پسر ناسازگاری است و ظاهرا به استعداد فوق العاده ای که دارد و همه از جمله لامبو غبطه آن را می خورند آگاه نیست.

لامبو ، ویل را پیش یکی از دوستان قدیمی خود می برد که روانشناس ماهری است . ویل در ابتدا رفتار مناسبی ندارد اما با تلاش های دکتر روانشناس ، رابطه ای عاطفی میان آنها شکل می گیرد و …


irev.ir

بررسی سینماتوگراف

ویل هانتینگ نوشته مت دیمون و بن افلک  و با بازی همین دو بازیگر سرشناس توسط گوس ون سنت کارگردانی روان و یکدستی دارد. شهر بوستون بعنوان لوکیشن این فیلم جولانگاه جوانانی است که به هویت و شخصیت آنان بهای لازم داده نشده است  .ویل هانتینگ  ساخته شده تا با زبانی دیگر  مبحث الویت بین عشق یا تکنولوژی را طرح نماید و آنرا از زاویه ای دیگر مورد بررسی قرار دهد .فیلم داستان جذاب و پرکششی دارد .پسری که استعداد فوق العاده ای دارد و همانند دیگر آدمهایی که توانایی بالاتری از مردم عادی دارند مورد توجه و چه بسا سرگرمی و ارضاء هیجانات آنان قرار می گیرد .خیلی ها سعی دارند به محض مطلع شدن از این قضیه آنرا طوری در خدمت خود درآورند , آنها  اهمیتی به انسان بودن و هویت و حق انتخاب “ویل ” نمی دهند .ویل که البته خود گذشته ای نابسامان داشته و زیر دست ناپدری بزرگ شده با وجود نیاز شدید اقتصادی اما نیاز بزرگتری هم دارد و آن محبت و عشق و رفاقت است همان چیز هایی که در دنیای جدید آنچنان تعریف شده نیست . فیلم جبر و تحمیل مدرنیته را به نقد می کشد .در تمام طول فیلم ویل با وجود گرایش به بعد عاطفی در کش و قوس بین پول و شهرت و … و یا محبت و صمیمیت دست و پا می زند و بیقراری می کند .

دور ویل هانتینگ را دوستانی فرا گرفته اند که بیسوادند و با ادبیات لمپنی صحبت می کنند اما بقول چاکی” با وجودی که هیچی نمی فهمند” , می دانند که او باید پیشرفت کند و به همین دلیل دوستانش از اینکه دیگر او را نبینند خوشحال تر می شوندو همواره سعی در تشویق او به هجرت و حرکت دارند  و به همین سبب وقتی در آخر فیلم با خانه خالی او مواجه می شوند با بغض در گلو شادی درونی خود را پنهان می کنند. حمایت آنها از هم چه در دعوا و چه در منازعه درسی با آن جوانی که مدرک خود را به رخ می کشید و به تحقیر دوستان ویل  می پرداخت   باعث  دلگرمی و از نقاط جذاب فیلم است  .بحثهای دو و یا چند نفره فیلم بیشتر حول و حوش اثبات طریقه بهتری برای زیستن است و همچنین شکایت از طبقه اجتماعی و دست و پا زدن برای یک زندگی بهتر . در میان دعواهای پرفسور لمبو و استاد روانشناس ,شون,  این جوانان هستند که  ترجیح می دهند زندگی ساده و بی پیرایه خود را پی بگیرند و با شوخی و مزاح وقت خود را بگذرانند تا با درگیر شدن در مسائل مهمی که در نهایت کسی دیگری پشت پرده از آن سود ببرد .

حرفهایی که شون  با سالها تجربه و مطاله می زند به نوعی همان صداقت و علاقه ای است که بین این جوانان هست  . آنها هستند که جایی که نیاز باشد حتی بخاطر دیگری خود را بخطر می اندازند بدون اینکه قبل از آن حساب و کتاب کنند .اینکه وفاداری و رفاقت در دنیای جدید مهمتر است یا رشد تکنولوژی و پیشرفت مادی بحثی است که فیلم به طرح آن می پردازد .

 پرفسور به ویل به دیده شیء می نگرد همانطور که به او نگریسته اند و ویل می داند که آنها  قصد دارند  او را به موش آزمایشگاهی برای او تبدیل کنند  اما چاکی که نگران اوست می خواهد هر طور شده او را از وضعیت فعلی  نجات دهد .ویل در مقطعی احساس می کند که استعداد او نه تنها موجب راحتی او نشده بلکه بیشتر دردسر برایش ایجاد می کند و وسیله تحمیل و فشار به او شده است .

پرفسور در جایی اعتراف می کند که او را هل داده اند تا به این مرحله  برسد . او  می خواهد ویل را “هدایت “کند چیزی که شون اسمش را “آواره کردن” می گذارد .در واقع لمبو را انتخاب کرده اند و با جایزه ای او را تبدیل به ماشین نموده اند و خودش هیچ انتخابی نداشته است و او تصور می کند همین راه درستی است و در حالیکه شون قصد دارد به او بفهماند که ویل اهل “تحمیل ” نیست .

صحنه آتش زدن کاغذ حاوی فرمولها و تلاش مذبوحانه پرفسور به خاموش نمودن آن هم از لحاظ بصری و اعتراف او به ناتوانی اش در حل فرمولها در حقیقت شکست او در هر دو جبهه عشق و عقل است. او را می بینیم که زانو زده و زار و پریشان در حال خاموش کردن و حفظ  راه حلی است که برای ویل مثل آب خوردن است .سرنوشت شون بسیار شبیه ویل است بهمین خاطر ویل در نهایت با او ارتباط بهتری برقرار می کند .سفر شون  به مشرق زمین بیانگر آبشخور فکری او نیز هست که در طول زمان فیلم از آن دفاع می کند .

 ذهن ویل انباشته شده از اطلاعاتی است که شاید در زندگی زیاد به کار او  نیاید اما این بانک سیار می تواند مورد سوء استفاده خیلی ها واقع شود . ویل نابغه ایست که در محیطی ناسالم بزرگ شده و استعدادش بدرد او و جامعه اش نخورده و در حقیقت این فیلم را می توان  نقد جوامع استعداد کش دانست . پدر ویل و شون هر دو دیکتاتورانی بوده اند که جز تنبیه راه دیگری برای اثبات خود نداشته اند و در نتیجه محیط پر رنجی برای ایندو ساخته اند .

ویل زندگی سختی را پشت سر گذارده و این مسئله غرور و عظمتی به او داده تا خود را خوار نکند .او هم حاضر نمی شود در برابر پول خود را بفروشد . ویل فقط یکجا حق انتخاب داشته و آنهم در کودکی در نوع وسیله تنبیه , بنابراین دیگر حاضر نمی شود حق انتخاب خود را بعنوان یک انسان از دست بدهد و بازیچه دیگران شود .

نماهای درون متروی خالی که ویل را تک و تنها می بینیم  هم در اوائل و هم در انتهای فیلم روی استثنایی بودن و تنهایی او تاکید تصویری می کند.

 ویل کلکسیونی از انواع جرمها را داراست که در واقع سیستم موجود از او ساخته و در نهایت همین سیستم می خواهد با تغییر فاز او را به نوعی دیگر در خومت خود در آورد و پلیدیهای خود را به او تحمیل کند .

شون بدنبال خوشبختی ویل است و همچنانکه با درایت دم به تله ماشینیزم نداده می خواهد ویل را هم نجات دهد ,  درحالیکه پرفسور می خواهد او را مثل خودش به ماشین تبدیل نماید . شون در جایی می گوید که شیفته شنیدن است و به ویل این امکان را می دهد که حرف بزند و انتخاب کند و اینگونه هویت او را بازسازی می نماید حتی اگر این قضیه به قیمت چندین ساعت سکوت و تلف شدن وقت ایت استاد دانشگاه باشد .در واقع شون ویل رشد یافته در سیستم موجود را بازپروری و  می کند ویل با طغیان علیه سیستمی که می خواهد او را به بند بکشد , از میان همه پیچیدگیها و و سوسه ها سرانجام راه خود را می یابد .نامه آخر ویل به شون هم زیباست .او عشق را بر همه چیز ترجیح می دهد .


irev.ir

بررسی تابناک

گاهی یک جرقه، زندگی انسانی را متحول می‌سازد و نبوغ ذاتی‌اش را از پرده برون می‌آورد؛ اما آیا کسی هست تا این فرصت را برای انسانی که دستخوش فراز و نشیب‌های سخت روزگار بوده، حفظ کند و یک نابغه را به جامعه بشری بیفزاید؟ گاس ون سنت در «ویل هانتینگ نابغه» به این پرسش پاسخی امیدبخش داده است.

به گزارش «تابناک»، اگر قرار باشد درباره فیلم‌هایی که با مضمون نوابغ پنهانِ له شده زیر فضای قالب اجتماعی سخن گفت، در کنار ذهن زیبا، «ویل هانتینگ نابغه» به عنوان برجسته‌ترین آثار سینما، از فیلم‌هایی است که به خوبی بر این موضوع تمرکز کرده و نشان داده، چه اشخاصی در چه موقعیت اجتماعی می‌توانند تا چه میزان تغییر وضعیت دهند و به چالشی جدی برای پیش داوری‌ها بدل شوند.

بنا بر این گزارش، هنگامی که در پنجم دسامبر سال ۱۹۹۷ برای نخستین بار فیلم ویل هانتینگ نابغه بر پرده سینما‌ها ظاهر شد، کمتر کسی پیش بینی موفقیتی را می‌کرد که پیش روی فیلم قرار داشت. ویل هانتینگ نابغه که با بودجه ده میلیون دلاری ساخته شده بود، در اکران ایالات متحده حدود ۱۴۰ میلیون دلار و در سطح جهانی ۲۲۵ میلیون دلار فروش کرد.

همچنین فیلم موفق به کسب جوایز قابل توجهی شد: اسکار بهترین فیلم نامه غیراقتباسی برای مت دیمون و بن افلک، اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل برای رابین ویلیامز و جایزه «گلدن گلاب» برای بهترین فیلم نامه و بهترین فیلم.

همچنین ویل هانتینگ نابغه نامزد جوایز مهمی هم بود: اسکار بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول، بهترین بازیگر زن نقش مکمل، بهترین کارگردانی، بهترین آواز، بهترین موسیقی و بهترین تدوین و جایزهٔ «گلدن گلاب» در رشته‌های بهترین فیلم درام، بهترین بازیگر مرد نقش اول درام و بهترین بازیگر نقش مکمل درام. به علاوه اتحادیه کارگردانان و اتحادیه فیلم نامه نویسان ایالات متحده آمریکا، فیلم را در رشته‌های بهترین کارگردانی و بهترین فیلم نامه نامزد کردند.

فیلم: به تماشای ویل هانتینگ نابغه بنشیند

بر پایه داستان این فیلم، در دانشکده ریاضیات دانشگاهی در بوستون، پروفسور جرالد لامبو استاد ریاضیات دانشکده، یک مسأله بسیار غامض ریاضی را روی تخته برای دانشجویان طرح کرد. بر خلاف انتظارِ پروفسور، مسأله غافلگیرکننده توسط یکی از دانشجویان حل شد؛ دانشجویی نا‌شناس که خودش را معرفی نمی‌کند. پروفسور برای نشان دادن ضرب شست به آن دانشجو نا‌شناس، مسأله‌ای بسیار پیچیده‌تر روی تخته طرح می‌کند و دانشجو نا‌شناس را به هماوردی می‌طلبد.

یکی دو روز بعد، لامبو هنگام عبور از راهرو دانشکده پسر جوانی را که کارگر خدماتی دانشکده است، می‌بیند که روی تابلو چیزی می‌نویسد. لامبو عصبانی می‌شود و سر پسر جوان فریاد می‌زند. پسر فرار می‌کند. وقتی لامبو پای تابلو می‌رسد، متوجه می‌شود پسر در حال حلّ مسألهٔ او بوده و آن را درست حل می‌کرده. پروفسور لامبو به جستجو پسر جوان می‌پردازد و پی می‌برد او ویل هانتینگ نام دارد.

ویل هانتینگ به جرم بزهکاری در حال محاکمه در دادگاه است؛ اما پروفسور لامبو قاضی را متقاعد می‌کند که این جوان بزهکار نابغه‌ای استثنایی است و موفق می‌شود، رأی قاضی را برای آزادی مشروط او گرفت. لامبو متوجه می‌شود ویل هانتینگ جوانی به شدت ناسازگار است.

به ‌رغم مقاومت ویل هانتینگ، لامبو او را به یکی از دوستان قدیمی خود که روان‌شناس ماهری است، معرفی می‌کند. ویل در آغاز رفتار مناسبی با روان‌شناس ندارد، ولی به تدریج رابطه‌ای پراعتماد میان او و روان‌شناس شکل می‌گیرد و ویل هانتینگ نابغه موفق می‌شود راهی جدید را در زندگی آغاز کند.

آنچه باید در این میان گفت اینکه بشر همواره تلاش داشته به مقایسه میان علم و نبوغ با سایر مسائل بپردازد. مثلا مقایسه علم با ثروت یا مقایسه علم با قدرت و… اما به نظر من این مقایسه در این فیلم میان علم و هنر است و شاید هم تلاش برای برقراری ارتباط میان این دو، ولی بهتر است ببینیم علم وهنر در این فیلم چگونه نمود پیدا کرده است.

برخی بر این باورند که هر دو مورد یعنی علم (نبوغ) و هنر را می‌توان در شخصیت ویل یافت و برای اثبات ادعای خود دیدگاه ویل را درباره موسیقی در صحنه‌ای که با نامزد خود در ارتباط با علم شیمی و… گفت وگو می‌کند برای نمونه بیان می‌کنند.

ویل در آغاز فیلم به مسائل زندگی تنها از دید علمی نگاه می‌کند و به خیال خود بر این باور است می‌تواند از راه علم و نبوغ خود به قضاوت درباره روحیات دیگران بپردازد که می‌توان  این مورد را در اولین دیدار ویل با آن مرد روان‌شناس دید؛ اما سخنان مرد روان‌شناس با وی باعث می‌شود دید ویل به زندگی تغییر یابد و سرانجام ویل را متقاعد کند که بر ندای عشق به نامزدش دل ببندد و به جای پذیرش پیشنهاد سازمان اطلاعاتی آمریکا به نزد نامزد خود برود.

این بدان معناست که ویل نخست شخصیتی مادی گرا داشته، یعنی اعتقاد دارد که همه مسائل را می‌تواند با نبوغ خود حل کند اما پس از گفت وگوهایی که با مرد روان‌شناس دارد، به این نتیجه می‌رسد که در زندگی مسائلی است که برای حل آن فقط باید عاشق بود.

فیلم این گونه به بیننده القا می‌کند که آنچه انسان را به زندگی امیدوار و او را وادار به تلاش برای رسیدن به هدف خود می‌کند، عشق است و نه آن چیزی که از پیرامون خود کسب می‌کند و کلام پایانی اینکه عشق ذاتی و مربوط به فطرت انسان است.

 


irev.ir

پرده سینما

مکاشفه ای در باب تقدم ماهیت بر کیفیت.

ماهیت سینمای امریکا از پیچیده ترین جنبه های آن است. سینمای آمریکا صنعت غول آسایی است که یک سر آن در هالیوود قرار قرار دارد، سر دیگرش در نیویورک؛ و البته دامنه ی نفوذ آن در دورترین نقاط عالم هم راه خود باز کرده. چه در فرانسه مهد تمدن اروپا، چه در چین مرکز تمدن کهن و جزمگرایانه مشرق زمین، راه سینمای آمریکا باز بوده است. اما چه در آمریکا، چه در فرانسه، یا چین و ایران، «ماهیت» مفاهیم موجود در سینمای آمریکا از سوی منتقدانِ مخالف با آن، یا علاقه مند به آن مورد چشم پوشی قرار گرفته است. منتقدانِ طرفدارِ سینمای امریکا همواره ترجیح داده اند توجه خود را به مسئله ای پرطمطراق تر، و البته کلی تر به عنوان «کیفیت» معطوف کنند. بله! «کیفیت» یک معیار مهم در ارزیابیِ فیلم آمریکایی است. گاهی این معیار در شکل فیلم متجلی شده؛ نظیر «کیفیت» بصری عمق میدان در فیلمهای دهه ی ۱۹۴۰ اورسن ولز، ویلیام وایلر، و احیاناً جان فورد. یا «کیفیت» موجود در ژانر فیلمِ وسترن، موزیکال، یا گنگستری. و تجلی آن در رنگ، نورپردازی، صحنه آرایی و فیلمبرداری. یا «کیفیت» مستند گونه بسیاری فیلمهای جان کاساواتیس، و «کیفیت» سبک تدوینی که از سوی تدوینگرانی مانند اوون مارکز و المو ویلیامز در فیلمهای دهه ی ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ هالیوود به تکامل رسید و ویلیام هورنبک در فیلمی همچون مکانی در آفتاب (۱۹۵۴) به اعتلا رساندش یا «کیفیت» جلوه های ویژه در فیلمهایی همچون کینگ کنگ (۱۹۳۳ و ۲۰۰۶)، سالار حلقه ها (۲۰۰۳-۲۰۰۱)، و ترمیناتور۲ (۱۹۹۱) از دیگر نمونه های تأثیر این معیار مهم در داوری محصولات سینمای آمریکا هستند. این«کیفیت» همچنین از طریق معیارهای غیرشکلی هم مورد توجه قرار گرفته. معیارهایی که در «محتوا» تجلی یافته اند و در دامنه ای پر فراز و فرود تحت عناوینی پراکنده تعریف شده اند. عناوینی همچون «شخصیت پردازی»، «جامعه شناسی»، «روانشناسی»، «فلسفه»، و «تاریخ» و «سیاست». همه ی این مفاهیم به علاوه ی بسیاری مفاهیم مشابه سالهاست به عنوان معیارهای «کیفی» یک فیلم موجب تعلق گرفتن اعتبار به فیلمها و کارگردانان مختلف سینمای امریکا شده اند. بر اساس این معیار سالهاست فیلمهای مورنائو، ویکتور شوستروم، یا دیوید لینچ به خاطر مفاهیم «فلسفی»، آثار الیور استون به خاطر سویه های «سیاسی»، فیلمهای مارتین اسکورسیزی به خاطر دقت در شخصیت پردازی، فیلمهای آلفرد هیچکاک یا رومن پولانسکی به لحاظ درونمایه های «روانشناسی» و فیلمهای جان کاساواتیس یا دنیس هاپر به خاطر مضامین «اجتماعی» ستایش می شوند.

طی این سالها مخالفت با سینمای آمریکا هم در شعارهای یکسونگرانه و ضد کاپیتالیستی که یادگار جنبش های سوسیالیستی سالهای میانی قرن بیستم است محدود مانده. بدون آنکه به مسائل بنیادین آن توجه اساسی شود. اما موضوع بسیار مهمی همواره در سینمای آمریکا وجود داشته که تحت عنوان «ماهیت» قابل بررسی است. «ماهیت» حوزه و تعریفی است مقدم بر «کیفیت»؛ که در این بحث البته به شکل مستقیم اثرگذار بر آن است. به عبارت دیگر بخش عمده ای از «کیفیت» یک فیلم آمریکایی از «ماهیت» آن سرچشمه می گیرد. در بخش اول این مقاله تلاش شد تا از طریق بررسی جایگاه هنرمند آمریکایی در جامعه آمریکا تفاوت اصلی او با هنرمند اروپایی مورد بررسی قرار گیرد. در این امتداد بخش نخستین مقاله به بررسی و تحلیل این موضوع می پرداخت که چگونه کارگردان آمریکایی تحت تأثیر رویدادهای سیاسی و اجتماعی جامعه اش، بدون اینکه به یک «سیاسی» تبدیل شود تحت تأثیر سیاست قرار می گیرد. به نحوی که در فرایند خلق یک اثر هنری مسائل سیاسی جامعه و حتی موضع گیری های سیاسی را در فیلم، شخصیت پردازی، و داستان سرایی دخالت می دهد. به عبارت دیگر فرضیه ی این مقاله و بخش نخستین آن که به بررسی فیلم مردی که لیبرتی والانس را کشت جان فورد می پرداخت این بوده که حوزه ی بسیار مهمی در سینمای آمریکا وجود دارد که تأثیر مسقیمی بر «کیفیت» این سینما می گذارد. با این همه منتقدان آن را مورد توجه قرار نداده اند. این همان چیزی است که «ماهیت» سینمای آمریکا را تشکیل می دهد و شناخت آن می تواند راه دریافت های جدی تر به این سینما را باز کند. در ادامه ی این بحث فیلم دیگری انتخاب شده تا این فرضیه در مورد فیلمهای متأخرترِ سینمای آمریکا هم مورد بررسی قرار گیرد. ویل هانتینگ نابغه. به کارگردانی گاس ون سنت. محصول سال ۱۹۹۷ که فیلمنامه آن به وسیله ی مت دیمون و بن افلک نوشته شد. توجه به این فیلم به خصوص از این جهت هم قابل تأمل است که تحلیل فیلمهای متأخرترِ سینمای آمریکا هم واجد همان ماهیتی هستند که فیلمهای متقدم سینمای این کشور آن را در خود دارا بودند.

*****

در دانشکده ی ریاضیات دانشگاهی در بوستون، پروفسور جرالد لامبو استاد ریاضیات دانشکده، یک مسئله ی بسیار غامض ریاضی را روی تخته برای دانشجویان طرح کرده. برخلاف انتظارِ پروفسور، مسئله به شکلی غافلگیرکننده توسط یکی از دانشجویان حل شده. دانشجویی ناشناس که خودش را معرفی نمی کند. پروفسور برای نشان دادن ضرب شستی به آن دانشجوی ناشناس مسئله ای بسیار پیچیده تر روی تخته طرح می کند و دانشجوی ناشناس را به هماوردی می طلبد. یکی دو روز بعد لامبو هنگام عبور از راهروی دانشکده پسر جوانی که کارگر خدماتی دانشکده است را می بیند که روی تابلو چیزی می نویسد. لامبو عصبانی می شود و سر پسر جوان فریاد می زند. پسر فرار می کند. وقتی لامبو پای تابلو می رسد متوجه می شود پسر در حال حلّ مسئله ی او بوده و آن را درست حل می کرده. پروفسور لامبو به جستجوی پسر جوان می پردازد و پی می برد او ویل هانتینگ نام دارد. ویل هانتینگ به جرم بزهکاری در حال محاکمه در دادگاه است. اما پروفسور لامبو قاضی را متقاعد می کند که این جوان بزهکار نابغه ای استثنایی است و موفق می شود رای قاضی را برای آزادی مشروط او اخذ کند. لامبو متوجه می شود ویل هانتینگ جوانی به شدت ناسازگار است. علیرغم مقاومت ویل هانتینگ، لامبو او را به یکی از دوستان قدیمی خود که روانشناس ماهری است معرفی می کند. ویل در ابتدا رفتار مناسبی با روانشناس ندارد. اما به تدریج رابطه ای پراعتماد میان او و روانشناس شکل می گیرد و ویل هانتینگ نابغه موفق می شود راهی جدید را در زندگی آغاز کند.

*****

هنگامی که در پنجم دسامبر سال ۱۹۹۷ برای اولین مرتبه فیلم ویل هانتینگ نابغه بر پرده سینماها ظاهر شد کمتر کسی پیش بینی موفقیتی را می کرد که پیش روی فیلم قرار داشت. ویل هانتینگ نابغه که با یک بودجه ده هزار دلاری ساخته شده بود در اکران ایالات متحده حدود ۱۴۰ میلیون دلار، و در سطح جهانی ۲۲۵ میلیون دلار فروش کرد. همچنین فیلم موفق به کسب جوایز قابل توجهی شد: اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی برای مت دیمون و بن افلک، اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل برای رابین ویلیامز، و جایزه «گلدن گلاب» برای بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم.

همچنین ویل هانتینگ نابغه نامزد جوایز مهمی هم بود: اسکار بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول، بهترین بازیگر زن نقش مکمل، بهترین کارگردانی، بهترین آواز، بهترین موسیقی، و بهترین تدوین. و جایزه ی «گلدن گلاب» در رشته های بهترین فیلم درام، بهترین بازیگر مرد نقش اول درام، و بهترین بازیگر نقش مکمل درام. به علاوه اتحادیه کارگردانان و اتحادیه فیلمنامه نویسان ایالات متحده آمریکا فیلم را در رشته های بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه نامزد کردند. علیرغم موفقیت های درون ایالات متحده آمریکا، ویل هانتینگ نابغه در جشنواره های جهانیِ خارج از ایالات متحده موفقیتی کسب نکرده است. به نظر می رسد ویل هانتینگ نابغه حامل یک «روح امریکایی» است که فقط از سوی آمریکایی ها درک و شناخته شده. برای مردم سایر نقاط جهان، البته فیلم اثر جذابی به نظر رسیده. اما واجد «کیفیت» شایسته ای دانسته نشده که موجبات گشودن اعتبار و کسب افتخاری در جشنواره های خارج از ایالات متحده آمریکا، یا منتقدان غیر آمریکایی برای فیلم فراهم شود. اما آن «روح آمریکایی»ِ نهفته در درون فیلم چیست؟ چرا آمریکایی ها تنها ستایشگرانِ فیلمی کم رمق و کم و بیش پیش پا افتاده شده اند که با بودجه ای پایینِ متوسط، توسط یک کارگردان بالای متوسط ساخته شده است؟ رمز و راز «کیفیت» منحصر به فرد ویل هانتینگ نابغه چیست که تنها جامعه آمریکا آن را درک کرده؟ به اعتقاد من در مورد این فیلم چیزی به نام «کیفیت» اهمیت ندارد. بلکه «ماهیت» ویل هانتینگ نابغه از آن اثری جذاب و قابل مکاشفه ساخته. و این «ماهیت» به بخش مهمی از حال و هوای سیاسی جامعه ی آمریکا در دهه ی ۱۹۹۰ مربوط می شود. این آن چیزی است که باعث شده ویل هانتینگ نابغه با عواملی در حد متوسط، و فیلمنامه قابل تأمل –و نه درخشان- به یکی از جالب توجه ترین فیلمهای دوران خودش مبدل شود. دورانی که البته هرچه از آن بیشتر فاصله بگیریم، بهتر قادر به بررسی آن هستیم. دورانی که سبب شده است دهه ی ۱۹۹۰ به یکی از دورانهای بسیار جالب توجه سینمای آمریکا بدل شود. بله! دهه ی ۱۹۹۰ دهه ای متفاوت در سینمای آمریکاست. دهه ای که به اندازه کافی از دهه های قبل از خود، و پس از خودش متمایز هست. این تمایز البته به طور کلی همواره میان دورانهای مختلف، در سینمای آمریکا وجود داشته اما آنچه دهه ی ۱۹۹۰ را از دیگر دورانها متمایز کرده دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون (۱۹۹۲-۲۰۰۰) است که بیشتر سالهای این دهه را در بر می گیرد و تأثیری انکارناشدنی بر سینمای آمریکا می گذارد. البته ماهیت سینمای آمریکا اساساً همواره متأثر از فراز و فرودهای سیاسی و چرخشهای ایدئولوژیکی بوده است که در هر دوره ی ریاست جمهوری، این کشور را در بر می گرفته. فرانکلین روزولت، هری ترومن، دووایت آیزنهاور، لیندون جانسون، ریچارد نیکسون، رونالد ریگان و به طور کلی هر رییس جمهور دیگری، سهم مهمی در بروز تغییرات کلی و تحولات مضمونی در سینمای آمریکا داشته و خواهند داشت. همان چیزی که تفاوت اصلی میان سینمای آمریکا و سینمای اروپاست. سینمای اروپا محدود به رابطه ای دوسویه میان هنرمند و اثر هنری اوست، اما در سینمای آمریکا رابطه هنرمند و اثر هنری او تحت تأثیر عوامل اجتماعی و سیاسی متعددی قرار می گیرد. عواملی که اتفاقاً در سطح فیلم ظاهر نمی شوند، در لایه های زیرین نهان می گردند و سالها طول می کشد تا بتوان آنها را بازشناخت. از این روست که مثلاً در تحلیل یوزپلنگ (۱۹۶۳) نمی توان چندان از بازشناخت دغدغه های ذهنی ویسکونتی و احیاناً اندکی پسزمینه تاریخی ایتالیا فراتر رفت. اما تفکیک حال و هوای سیاسی دوران جیمی کارتر از آنی هال (۱۹۷۷) وودی آلن چنان غیر ممکن به نظر می رسد که به وضوح می توان این دوران را واجد قدرتی تألیفی همسنگ اثرگذاری وودی آلن کارگردان فیلم دانست. چرا که مضمون –خوب یا بد- رولان بارتی «هنرمند، نمی نویسد. بلکه خود نوشته می شود» در مناسبات سینمای آمریکاست که معنی واقعی خود را می یابد. سینمایی که کنترل و مقاومتی در قبال ایدئولوژی حاکم بر هر دوران ندارد. هنرمند آمریکایی توانایی این را ندارد که خارج از چارچوب نفی یا اثبات ایدئولوژی زمانش زندگی کند. خواه جکسون پولاک نقاش باشد، خواه تنسی ویلیامز نویسنده، خواه جان فورد و آلفرد هیچکاک. در تمام داستانسرایی های هالیوود افسانه ای این مغلوب، یا به قول سیلویا پلاتِ شاعر «متحیر» بودن در برابر ایدئولوژی زمان به خوبی حس می شود. علت این امر، خواه ضمیر ناخودآگاه فرویدی باشد، خواه کنترل افکار عمومی از طریق رسانه ها، یا هر علت دیگری، فیلم آمریکایی، اگرچه نه همیشه اما غالباً واکنشی است در جهت نفی یا اثبات آنچه پیرامونش رخ می دهد. این شرایط کلی سینمای آمریکا ممکن است واجد نقیصه ها یا امتیازاتی باشد که در این نوشته مورد نظر نیستند. اما در مجموع باعث می شوند این سینما چارچوبهای مشخصی داشته باشد. برای مثال بسیار به ندرت می توان به یک فیلم «سیاسی» خوب در سینمای آمریکا برخورد، اما سیاسی ترین درونمایه ها، نه به وضوح در زمان ساخت بلکه از پس گذشت سالها، در غیر سیاسی ترین فیلمهای این سینما به وضوح قابل تشخیص می باشند: فارغ التحصیل (۱۹۶۷) مایک نیکولز از پس گذشت سالها به مراتب از زد (۱۹۶۸) کوستاو گاوراس واجد درونمایه سیاسی ماندگارتر و عمیق تری جلوه می کند. و بخش ویژه (۱۹۷۵) کوستاو گاوراس در برابر درونمایه سیاسی لنی (۱۹۷۴) باب فاس به چند دیوارنوشته ی شتابزده ی سیاسی می ماند. بله! سینمای آمریکا، هر چند در شکل ظاهری، سینمایی روایی و سرراست به نظر می رسد، اما در واقع سینمایی بسیار پیچیده است. چراکه قواره و قالبی متفاوت با سینمای اکثر کشورها دارد که باعث می شود فیلمهای هر دوران، در لحن و درونمایه و حتی ساختار، از جامعه تأثیر بپذیرند. دوران بیل کلینتون هم لحن و ساختار و درونمایه بسیاری از فیلمهای سینمای آمریکا را دگرگون کرد، چیزهایی را وارد این سینما کرد. حتماً چیزهایی را هم از آن گرفته. اتفاقی که فقط گذشت زمان می تواند غبار ابهام را از آن بزداید. خوب یا بد این فرایند در این نوشته مد نظر ما نیست و البته چندان هم مهم نیست، چراکه «ماهیت» این فرایند، از «کیفیت»اش مهمتر است. و پرداختن به این «ماهیت»، نسبت به بررسی «کیفیت» آن در تقدم قرار دارد.

کارگردانی گاس ون سنت در ویل هانتینگ خوب بی رمق، ملال آور و ناشیانه است. فیلمنامه مت دیمون و بن اَفلِک هم فیلمنامه ای ایست با درجه ی «خوب». با این معنی که فقط یک درجه از «متوسط» فراتر می رود. اما امتیاز فیلم در عواملی که مستقیم ساختار آن را شکل داده اند نیست. به اعتقاد من مهمترین و قابل اعتناترین نکته ی نهفته در ویل هانتینگ نابغه عدم مقاومت سازندگان فیلم در مواجهه با فرهنگ و ایدئولوژی زمانه ایست که فیلم در آن ساخته شده. این عدم مقاومت باعث شده فیلم بازتاب کم و بیش دقیقی باشد از تفکر حاکم بر سالهای میانی دهه ۱۹۹۰٫ چیزی که به مثابه نوعی رمز گان باعث شده که بتوان طنین صدای برخورد، کشمکش، یا همسویی سازندگان فیلم را با نهادهای ایدئولوژیک حاکم بر زمانه را به مثابه پژواکی تکرار شونده از میان دیگر پژواک ها به وضوح از لا به لای فیلم شنید. این چیزی است که ویل هانتینگ نابغه را برای بررسی جالب توجه می نمایاند.

*****

دوازده سال حکومت پی در پی جمهوریخواهان بر آمریکا، از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۹۲ که دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان و جرج بوش پدر را در بر گرفت، الگوی قهرمان در سینمای آمریکا را از قهرمانان خشن دهه ۱۹۷۰ مثل هری کالاهان، راکی، و پل کرسی –شخصیتهای اصلی هری خبیث (۱۹۷۱)، راکی (۱۹۷۶)، و آرزوی مرگ (۱۹۷۴)- به «ابر انسان» تبدیل نمود. این دوره نه تنها دوران اعتلا گرفتن راکی- که تا پنجمین قسمت هم ادامه یافت- و پل کرسی –که تا قسمت پنجم آرزوی مرگ (۱۹۹۳) پیش رفت- بود، بلکه «ابر انسان» های جدیدی هم وارد سینمای آن سالها نمود. که فیلمهای اولین خون (۱۹۸۲)، جان سخت (۱۹۸۸)، و اسلحه مرگبار (۱۹۸۷) از آن جمله هستند. فیلمهایی که هر کدام دنباله هایی هم داشتند و حتی به شکل «کالت» در فرهنگ و سینمای آمریکا درآمدند. قهرمانان این فیلمها از قدرتی «ابر انسان» گونه برخوردار بودند، خشن و عملگرا بودند، و تمایل زیادی به مبارزه با ضد قهرمانانی که عموماً ملیتی غیر آمریکایی داشتند در آنها مشاهده می شد. دنباله های این الگو سازی را می شود در جای جای سینمای دهه ۱۹۸۰ که تا اوائل سالهای ۱۹۹۰ هم ادامه یافت و البته رگه هایی از آن را امروز هم می شود در سینمای امروز یافت، مشاهده نمود. آرنولد شوارتزینگر فرآیند طبیعی این کارکرد است. قهرمانی که اگرچه در اوائل دهه ۱۹۹۰ با فیلم ترمیناتور۲ (۱۹۹۱) عملاً نقشی انتقادی بر دوران ریگان و بوش پدر ایفا کرد، اما تبیین الگویش مرهون دوران ۱۲ ساله ی حکومت پیوسته ی جمهوری خواهان است. الگویی که قهرمانان عضلانی و خشن را در جریان اصلی سینمای آمریکا تبیین کرد.

اما با روی کار آمدن دولت کلینتون این گرایش رفته رفته به سوی دیگری سوق پیدا کرد. اگر خشونت، عملگرایی، و عضلانی بودن خصلت عمده ی قهرمانان عصر ریگان و بوش پدر بود، در دوران کلینتون این «نبوغ» بود که الگوی اصلی قهرمان آمریکایی محسوب می شد، و الگوی فیلم آمریکایی بر اساس آن بریده می شد. قهرمان دوران جدید باید از هوش و ذکاوتی در حد یک نابغه برخوردار می بود، و یا فیلم آمریکایی داستانی درباره ی نبوغ را بازگو می کرد. بنابراین فکر می کنم اگر جنگ ستارگان نمونه ی تمام عیار عصر ریگان قلمداد می شود، باید فیلم الگوی دوران کلینتون را رستگاری در شائوشنگ (۱۹۹۴) بدانیم. جنبه های متعددی در این فیلم فرانک دارابونت وجود دارند که به عنوان الگوی فیلمهای دوران کلینتون قابل اشاره اند و در فیلمهای آن دوران تکرار می شوند. از شباهت ظاهری تیم رابینز به رییس جمهور وقت آمریکا گرفته تا این نکته که او در طول فیلم، بارها برای مجلس نمایندگان آمریکا نامه می نویسد و بالاخره موفق می شود از آنها بودجه بگیرد. گویی به راستی رییس جمهور است. تا بهره مندی قهرمان فیلم از هوشی در حد نبوغ که در بسیاری فیلمهای بعد تکرار شد، تا حضور یک نیروی ناشناخته و مبهم که گویی از جهانی دیگر بر جهان مادی اثر می گذارد، تا درونمایه ی حرکت از لایه های زیرین جامعه به سطوح فوقانی اجتماع با بهره گیری از ضریب هوشی بالا.

تأکید می کنم که این مؤلفه ها در وهله ی اول نه به فرانک دارابونت تعلق دارند، نه به دیگر کارگردانانی که فیلمهای قابل اعتنای این دوره را ساخته اند، نظیر دیوید فینچر، پیتر ویر، رابرت زمه کیس، اندرو نیکول، برایان دی پالما، و دیگران. بلکه بخاطر ماهیت استثنایی که در سینمای آمریکا وجود دارد به دوران بیل کلینتون مربوط می شوند. بله! تعریف «مؤلف» در سینمای امروز بسیار پیچیده تر شده. و وظیفه منتقد در مواجهه با این سینما، دشوارتر. بسیار دشوارتر از ردیابی سبک بصری یا درونمایه های تکرار شونده در فیلمهای مختلف یک کارگردان گردیده است. به هرحال این درونمایه ها که به شکل کاملی در فیلم الگوی دوران کلینتون رستگاری در شائوشنگ قابل مشاهده است، در فیلمهای دیگر آن سالها هم قابلیت دنبال کردن و بررسی را دارند. و البته در فیلم مورد بررسی این نوشته، ویل هانتینگ خوب هم قابل ردیابی است.

مضمون قهرمان نابغه که در ویل هانتینگ خوب وجود دارد، از رستگاری در شائوشنگ فرانک دارابونت راه گرفته، در فیلم مهم، و بسیار پرسروصدای همان سال، فارست گامپ (۱۹۹۴) رابرت زمه کیس به وضوح قابل مشاهده است، در فیلم فوق العاده درخشان گاتاکا (۱۹۹۷) ساخته ی کمتر شناخته شده ی آندرو نیکول با درخشش بالنده شده، و علاوه بر آنکه در فیلمهایی همچون بازی (۱۹۹۷) ساخته ی دیوید فینچر و نمایش ترومن (۱۹۹۸) به کارگردانی پیتر ویر، ذهن زیبا (۲۰۰۲) ساخته ی ران هاوارد، و حتی تغییر چهره (۱۹۹۷) جان وو، به شکل تجلی در سازمان و مؤسسه ای سرشار از نبوغ که در این فیلمها جایگزین فرد نابغه شده، گسترده تر شده است، و در فیلمهایی نظیر دوگانه ی مأموریت غیر ممکن (۱۹۹۶-۲۰۰۰) که در دو قسمت به وسیله ی برایان دی پالما و جان وو کارگردانی شد، گونه ی فیلم حادثه ای را نسبت به دهه ی پیش از خود در تفاوتی چشمگیر قرار داد، در آقای ریپلی با استعداد (۱۹۹۸) ساخته ی آنتونی مینگلا، و فیلم بسیار پر طمطراق اواخر دهه ی نود، ماتریکس (۱۹۹۹) با قطعیت غیر قابل انکاری برتری این مضمون را بر مضامین دوران ریگان و بوش پدر اثبات می نماید. تا آن حد که حتی بازتاب های این درونمایه، دو-سه سال بعد در فیلم جاودانه، فراموش نشدنی و تا ابد قابل تفسیر گزارش اقلیت (۲۰۰۲) استیون اسپیلبرگ، و نیز فیلم دیگر او اگه می تونی منو بگیر (۲۰۰۳) هم قابل رویت است.

این درونمایه در ستایش نبوغ، حتی روی فیلم جنایی هم اثر گذاشت. ظهور قاتل زنجیره ای نابغه در آخرین سال حکومت بوش پدر، با فیلم سکوت بره ها (۱۹۹۱) جاناتان دمی نشانه ای بود از زوال تفکر جمهوری خواهانه و روی گرداندن از توجه به قاتلین خشن. نظیر فیلمی که در دوران کارتر ساخته شد اما در عصر ریگان بود که کشف شد و مورد توجه قرار گرفت: کشتار با اره برقی تگزاس (۱۹۷۴) ساخته ی تاب هوپر. و نیز دنباله های این فیلم و فیلم دیگر تاب هوپر، دام مرگ (۱۹۷۴). دوران کلینتون تمایل جدیدی را می طلبید که به شکل ظهور قاتل نابغه در فیلمهایی همچون هفت (۱۹۹۶) دیوید فینچر، و آقای ریپلی با استعداد ظهور پیدا کرد.

*****

ویل هانتینگ جوانی پرورشگاهی است که بخاطر نبوغش، از پایین ترین سطوح اجتماع به رده های فوقانی هرم جامعه اش راه می یابد. این درونمایه مشابه همان چیزی است که در عصر کلینتون روی بسیاری فیلمهای سینمای آمریکا اثر گذاشت. همان اتفاقی که برای تیم رابینز رستگاری در شائوشنگ هم می افتد. (از مقام یک زندانی محکوم به درجه ی مردی بسیار متمول می رسد) و فارست گامپ هم مضمون اصلی داستانش را به آن اختصاص داده است. (از یک خانواده ی خیلی معمولی، با نقص جسمانی برخاسته و به مقام یک شخصیت ملی می رسد). همان طرح اصلی که کاتاگا هم آن را محور قرار داده است. (جوانی که با شرایط جسمانی که دارد، محال است فضانورد شود، اما او به هر حال به آرزویش می رسد). و به وضوح در آقای ریپلی با استعداد هم قابل رویت است. (تام ریپلی آس و پاس بالاخره خودش را به جای دوست متمولش ریچارد گرین لیف جا می زند). مضمونی که حتی بازی دیوید فینچر هم به شکلی تلویحی، از طریق تفاوت اساسی سطح زندگی و شغل دو برادر به آن پرداخته و در پایان هم با ایهامی در خور تحسین، فیلم را از طریق بالنده کردن این مضمون به پایان می رساند.(معلوم نمی شود مایکل داگلاس شیوه زندگی شون پن را می پذیرد یا او شیوه زندگی مایکل داگلاس را؟). این مضمون حتی در فیلم افسانه ای تایتانیک (۱۹۹۷) هم بروز و نمود داشت. (حرکت لئوناردو دی کاپریو از بخش «درجه سه» کشتی تایتانیک به بخش «درجه یک») و حتی پس از دوران کلینتون به روشنی در فیلم اگه می تونی منو بگیر اسپیلبرگ هم مشهود است. (شخصیتی که لئوناردو دی کاپریو نقشش را ایفا می کند از جایگاه یک دزد به کارمند اداره ی پلیس می رسد).

رستگاری در شائوشنگ مضمون دیگری را هم در خود داشت که بر بسیاری فیلمهای دوران خودش اثر گذاشت و البته در ویل هانتینگ خوب قابل مشاهده نیست. و آن حضور یک نیروی غیر قابل تعریف و ناشناخته است که ظاهراً به جهان ماوراء تعلق دارد و به شکلی بسیار مؤثر به دنیای مادی داستان فیلم و قهرمانش اثر می گذارد. چیزی که در فیلمهای بعدی دارابونت، مسیر سبز (۱۹۹۹)، و ماژستییک (۲۰۰۱) هم قابل مشاهده است و البته دلمشغولی خود او به نظر می آید، اما به هرحال از دوران کلینتون راه گرفته، بر فیلمهای دوران کلینتون اثری جدی می گذارد و به شکل توجه ضمنی یا مستقیم به جهان ماوراء قابل مشاهده است. از ذهن زیبا ران هاوارد گرفته تا وکیل مدافع شیطان (۱۹۹۷) ساخته ی تیلور هکفورد، و چه رویاهایی می آیند؟ (۱۹۹۹) به کارگردانی وینسنت وارد، تا حس ششم (۱۹۹۹) و نشانه ها (۲۰۰۲) ساخته های ام. نایت. شیامالان و فیلم سنجاقک (۲۰۰۲) به کارگردانی تام شدیاک. چیزی که ما طی یک سال اخیر علاقه زیادی پیدا کرده ایم تا از آن با عنوان ساختگی «سینمای معناگرا» یاد کنیم.

درونمایه ی دیگری که فیلم رستگاری در شائوشنگ را می توان شالوده ی تجلی آن در سینمای آمریکا دانست شباهت قهرمان فیلم به رییس جمهور آمریکاست. منظورم احساس بخصوصی است که در حالت چهره ی تیم رابینز وجود دارد و حال و هوای شمایلی بیل کلینتونی را به بیننده القا می کند. خواسته، هدف، یا دستاوردی که می تواند آگاهانه یا ناخودآگاه، از سوی سازندگان فیلم وارد فیلم شده باشد. چیزی که محصول دوران کلینتون است. «تمایل به تجلی مثبت یا منفی چهره ی ریاست جمهور روی پرده سینما». در این دوران این تمایل به انحاء مختلفی در سینمای آمریکا وجود دارد که چهره رییس جمهور روی پرده سینما ثبت شود. مستقیم یا غیر مستقیم. مثبت یا منفی. به همین دلیل در این دوران فیلمهای زیادی درباره ی «رییس جمهمور» روی پرده می آیند. از جی. اف. ک (۱۹۹۱) و نیکسون (۱۹۹۵) الیور استون گرفته، تا هواپیمای رییس جمهور (۱۹۹۷) ولفگانگ پترسن، تا رنگهای اصلی (۱۹۹۹) مایک نیکولز، تا فارست گامپ که در آن قهرمان فیلم با رییس جمهور ایالات متحده دست می دهد. این درونمایه تا دوران جرج بوش پسر هم ادامه دارد و فارنهایت ۱۱/۹ (۲۰۰۳) و حتی به نوعی بولینگ برای کلمباین (۲۰۰۲) مایکل مور هم شاهد مثال زدنی دیگری در این مورد است. (چنانچه در بخش اول این مقاله هم مورد بررسی قرار گرفت، در سالهای دورتر هم این تمایلِ آگاهانه یا ناخودآگاه در سینمای آمریکا وجود داشته. اما به شکلی مستتر و غیر آشکار. فیلم مردی که لیبرتی والانس را کشت نمونه ای مثال زدنی از تجلی این تمایل در سینمای آمریکاست) به اعتقاد من این درونمایه در ویل هانتینگ نابغه هم قابل قابل پیگیری است. و تصور من این است که در چهره ی مت دیمون به عنوان شخصیت اصلی فیلم هم می توان مشخصه های یک بیل کلینتون جوان را یافت. این درونمایه در جای جای مختلف فیلم نمود پیدا کرده است: نگاه کنیم به صحنه ای که او در دادگاه در برابر دادستان و در پیشگاه قاضی از خودش دفاع می کند. جملاتی که او به زبان می آورد واجد لحنی است که گویی به نمایندگی از ملتی سخن می گوید «طبق قانون اساسی ایالات متحده این مدرکیه که آزادی منو تضییع می کنه. و آزادی مثل حق نفس کشیدن برای روحه. وقتی نتونه نفس عمیق بکشه اونوقت قوانین مفت نمی ارزن. بدون آزادی انسان یه چهارپاست.» و از نظر دور نداشته باشیم که آبراهام لینکلن رییس جمهوری که در ایالات متحده نماد جمهوریت است یک وکیل بود. دفاع ویل در جلسه دادگاه نیز بر قوانین دوره ی زمانی نزدیک به آبراهام لینکلن استوار شده. بخصوص اینکه در جلسه دادگاه هم اشاره می شود که ویل در دفعات قبلی که به دادگاه آمده با استناد به قوانین مربوط به دوره زمانی نزدیک به زمان لینکلن توانسته خودش را «با استفاده از قانون حق مالکیت آزاد اسب و دلیجان مصوب ۱۷۹۸» تبرئه کند. همانطور که او در جلسه دادگاه وقتی در پیشگاه قاضی قرار می گیرد دفاع از خودش را به قوانین کهن حقوقی ایالات متحده آمریکا استوار می کند. «یه سابقه طولانی حقوقی وجود داره عالیجناب. مربوط به سال ۱۷۸۹ که متهم می تونه در برابر نماینده ی دولت از خودش دفاع کنه. مشروط بر اینکه این عمل دفاع در برابر ظلم باشه. یعنی دفاع از آزادی». استناد بعدی او به کتابی از هنری وارد بیچل «دعاهایی از منبر پلیموث» به سال ۱۸۸۷ است. پروفسور لامبو در گفتگویی که با شون روانکاو ویل (با بازی رابین ویلیامز) در رستوران دارد روی این موضوع تأکید می کند که ویل «استعداد این را دارد که دنیا را عوض کند یا به دنیا خدمت کند.» و به خصوص مایلم توجه خوانندگان را به جملات پایانی ویل در گفتگو با مقامات سازمان امنیت ملی جلب کنم. «حالا من چی فکر میکنم؟! هوم! می رم دنبال یه طرح بهتر. می گم گور پدرش. حالا که مجبورم چرا رفیقمو نکشم؟ کارشو نگیرم و ندم به دشمنش، قیمت نفتو نبرم بالا و یه روستا رو بمبارون نکنم؟ خوک دریایی نخورم و به گارد ملی ملحق نشم؟ چرا رییس جمهور نشم؟» بله! این تصویر رییس جمهور است بر پرده ی سینما!

*****

به هرحال آنچه مسلم و قطعی است این است که ویل هانتینگ نابغه واجد مضامینی است که اگرچه به دیدگاه تألیفی کارگردان، یا حتی فیلمنامه نویسانش مربوط نمی شود، اما بازتاب حال و هوا و تفکر غالب بر دهه نود است. تفکری که در لایه های زیرین فیلم نهفته است و رمز گشایی آن می تواند وجدآور باشد. البته فیلم، مستقل از تعلقاتی که به ایدئولوژی و فرهنگ زمانه اش دارد، فارغ از تأثیراتی که از دوران ساختش پذیرفته، واجد ویژگی های مختلفی است. تصور می کنم تحلیل کارگردانی بی نشاط گاس ون سنت با توجه دادن خوانندگان به این نکته که او در اجرا لطف بالقوه اکثر صحنه ها را ازدست داده است، می توانست جالب توجه باشد، کما اینکه علاقه داشتم تأکید زیادی بر تحلیل ساختاری فیلمنامه ی مت دیمون و بن افلک، و برجسته تر نمودن کاستی های ساختاری فراوانش، با تمرکز روی رهنمودهای لیندا سیگر در کتاب بی بدیلش «بازنویسی فیلمنامه» که می توانست حتی بسیار هیجان انگیز باشد، داشته باشم، اما اعتقاد دارم آن بررسی ها باید به زمان دیگری موکول شوند. زمانی پس از اینکه ما به «ماهیت» سینمای آمریکا پی بردیم.


irev.ir

بررسی سینما لاور

Good Will Hunting

کارگردان: گاس ون‌سنت

فیلمنامه: مت دیمون و بن افلک

بازیگران: مت دیمون، رابین ویلیامز، بن افلک و…

محصول: آمریکا، ۱۹۹۷

زبان: انگلیسی

مدت: ۱۲۷ دقیقه

گونه: درام

بودجه: ۱۰ میلیون دلار

فروش: بیش از ۲۲۵ میلیون دلار

درجه‌بندی: R

جوایز مهم: برنده‌ی ۲ اسکار و کاندیدای ۷ اسکار دیگر، ۱۹۹۸

 

■ طعم سینما – شماره‌ی ۱۰۶: ویل هانتینگ خوب (Good Will Hunting)

گاس ون‌سنت از سینماگران محبوب‌ام نیست؛ فیل‌اش که اصلاً حال‌ام را به‌هم می‌زند، با این حساب حتی می‌توانم بگویم از ون‌سنت بدم هم می‌آید! پس لابد می‌پرسید چرا ویل هانتینگ خوب را برای شماره‌ی ۱۰۶ طعم سینما انتخاب کرده‌ام؟! اگر به وجود چیزی تحت عنوانِ دهان‌پرکنِ “سینمای گاس ون‌سنت” باور داشته باشید؛ ویل هانتینگ خوب کم‌تر ون‌سنتی است، حوصله‌سربر نیست و مهم‌تر این که یک رابین ویلیامز دارد که در اوج است و دیگر دست‌نیافتنی.

ویل هانتینگ خوب داستان جوانی ۲۰ ساله به‌نام ویل (با بازی مت دیمون) است که به‌نحوی خودویران‌گرانه سعی دارد نبوغ باورنکردنی‌اش در ریاضی را نادیده بگیرد و خودش را با کارهای پیشِ‌پاافتاده و معمولی سرگرم کند. استاد برجسته‌ی ریاضیات، پروفسور جرالد لامبو (با بازی استلان اسکارسگارد) از هم‌کالجی قدیمی‌اش دکترِ روان‌شناس، شان مک‌گوایر (با بازی رابین ویلیامز) می‌خواهد تا ویل نابغه را سرِ عقل بیاورد…

حُسن غیرقابلِ انکار ویل هانتینگ خوب زود رفتن‌اش سراغ اصل مطلب است، امتیازی که البته از فیلمنامه می‌آید و ربطی به کارگردان ندارد. بی‌خود نبوده است که آکادمی، اسکار بهترین فیلمنامه‌ی اورجینال آن سال را به دیمون و افلکِ تازه از گرد راه رسیده داده. اگر دستِ خودِ ون‌سنت بود، احتمالاً ویل هانتینگ خوب را هم مثل فیل (Elephant) [محصول ۲۰۰۳] از دقیقه‌ی ۵۰ به‌بعد شروع می‌کرد! وقت تماشای ویل هانتینگ خوب گذشت زمان، دغدغه‌ی مخاطب نیست چرا که چندان احساس‌اش نمی‌کند. لطفاً دچار سوءتفاهم نشوید! از ویل هانتینگ خوب و فیلمنامه‌اش به‌مثابه‌ی شاهکاری بی‌بدیل حرف نمی‌زنم کمااین‌که ویل هانتینگ خوب در بخش بهترین فیلمنامه هم [به‌جز کمی تا قسمتی: شب‌های بوگی (Boogie Nights) برترین ساخته‌ی پل تامس اندرسون] رقبای قدری نداشت.

استلان اسکارسگارد نقش یک پروفسور کلیشه‌ای را بدون خلاقیت اما استاندارد بازی می‌کند. مینی درایور و بن افلک هریک در سکانس‌های مشترک‌شان با مت دیمون، مکمل‌هایی قابلِ تحمل و باورپذیرند. دیمون هم درخشان که نه ولی خوب است و حضورش بر پرده آن‌قدر باکیفیت هست که تماشاگر به سر درآوردن از آخر و عاقبت ویلِ نابغه علاقه‌مند شود و حتی گاهی با او همذات‌پنداری کند. اما شما هم حتماً با نگارنده هم‌عقیده‌اید که برگ برنده‌ی فیلم از بُعد بازیگری، نقش‌آفرینیِ شاخص و اسکاربُرده‌ی رابین ویلیامز است که به‌واسطه‌ی مرگ شوکه‌کننده‌اش حالا انگار دوست‌داشتنی‌تر و دلنشین‌تر از قبل به‌نظر می‌رسد.

ویل هانتینگ خوب از دیالوگ‌های فوق‌العاده تأثیرگذاری بهره می‌برد که برخلاف روال معمولِ این‌طور فیلم‌ها، هیچ‌کدام‌شان از دهان شخصیت اصلی خارج نمی‌شوند! اغلبِ این دیالوگ‌ها را از زبان آقای ویلیامز می‌شنویم و یکی را هم از چاکی (با بازی بن افلک): «هر روز میام خونه‌ت، سوارت می‌کنم و می‌ریم بیرون، یه چیزی می‌خوریم، یه کم می‌خندیم، خودش کلی کیف داره… می‌دونی بهترین ساعتِ روز من کِی‌یه؟ تقریباً همون ۱۰ ثانیه‌ای‌یه که از سر خیابون، می‌پیچم تا برسم در خونه‌ی تو، چون فکر می‌کنم شاید برسم اونجا، دَرو بزنم و تو اونجا نباشی. بدون خداحافظی، بدون قول‌وُقرار، تو فقط رفتی…» (نقل به مضمون)

ویل هانتینگ خوب فیلمی ساختارشکن نیست بلکه بیش‌تر کلیشه‌ای است ولی نه از نوع آزاردهنده‌اش. کلیشه‌ای بودن و مطابق الگوها عمل کردن الزاماً و همیشه بد نیست. اجازه بدهید منظورم را با مثالی روشن کنم؛ کمدی-رُمانتیک‌ها از دیرباز تاکنون دستورالعملی یکسان دارند: ۱- ملاقات اولیه‌ی زن و مرد و جوانه زدن دلدادگی بین‌شان، ۲- گسستی گریزناگذیر و صدالبته گذرا، ۳- از میان برداشته شدن مصائب و وصل دو دلداده. ده‌ها فیلم درست‌وُحسابی طبق همین الگوی کلیشه‌ای دیده‌ایم، لذت برده‌ایم و هیچ‌وقت هم فکر نکرده‌ایم تماشاگر فیلمی سطح پائین هستیم. ویل هانتینگ خوب نیز بر الگویی آشنا و کلیشه‌ای استوار است که آمریکایی‌ها استاد ساختن‌اش هستند [و ما بلد نیستیم] کلیشه‌ی شکل گرفتن یک رابطه‌ی عمیق و جذاب انسانی بین دو آدم بی‌ربطی که در ابتدا به‌نظر می‌رسد هرگز امکان ندارد با همدیگر جور شوند. این دو نفر در ویل هانتینگ خوب، شان و ویل هستند.

چنته‌ی ویل هانتینگ خوب از لحظات به‌یادماندنی خالی نیست؛ مثلاً به‌خاطر بیاورید نحوه‌ی آشنایی ویل و اسکایلار (با بازی مینی درایور) را در بار یا اولین دیدار ویل با شان و هم‌چنین دومین ملاقات‌شان را کنار دریاچه. ولی به‌نظرم سینمایی‌ترین بخش‌های ویل هانتینگ خوب همان ۱۵ دقیقه‌ی پایانی‌اش هستند؛ در این دقایق، تصویر است که حرف اول را می‌زند و فیلم کم‌تر در بندِ دیالوگ و کلام است. شخصاً شیفته‌ی پلان ساده‌ی آخر هستم که از بالا اتومبیل درب‌وُداغانِ قرمزرنگِ ویل را می‌بینیم که تک‌وُتنها در جاده به سوی کالیفرنیا [و دختره] پیش می‌رود. اگر هنوز جواب سوالِ [چرا ویل هانتینگ خوب؟] را نگرفته‌اید، باید بگویم فقط علاقه به همین یک نمای ۴ دقیقه و ۳۰ ثانیه‌ای کفایت می‌کرد تا مجاب شوم درباره‌ی فیلم بنویسم.

سپردن کارگردانی فیلمی مثل ویل هانتینگ خوب به گاس ون‌سنت یکی از عجایب روزگار است! انتخاب فیلمسازی که فیلم‌های پوچ و کسالت‌بارِ [به قول خودمان] جشنواره‌ای بعضاً همراه با اشارات آشکار و نهان به تمایلات هم‌جنس‌خواهانه می‌سازد، عجیب نیست واقعاً؟! فیلمنامه‌ی ویل هانتینگ خوب پتانسیل‌اش را داشته تا شاهد صحنه‌های پرحس‌وُحال و هیجان‌انگیزِ بیش‌تری [از آن‌چه که هست] باشیم. ویل هانتینگ خوب گرچه به‌لحاظ ریتم و جذابیت، در قیاس با مشهورترین ساخته‌ی ون‌سنت فیل یک شاهکار به‌حساب می‌آید(!) اما [از همین دو منظر مورد اشاره] فیلم یک‌دستی نیست و دارد لحظاتی هم که از نفس می‌افتد و کسالت و سردیِ سایر فیلم‌های ون‌سنت را تداعی می‌کند.

با همه‌ی این تفاسیر، معتقدم شیوه‌ی کارگردانیِ عاری از شوروُحال به‌اضافه‌ی سرما و رخوتِ ویژه‌ی فیلم‌های ون‌سنت [که درباره‌اش حرف زدم] ویل هانتینگ خوب را دچار تناقض جالبی کرده است. ویل هانتینگ خوب قرار بوده بازتاب‌دهنده‌ی آن “رؤیای آمریکایی” (American Dream) معروف باشد اما در فیلم، مسئله‌ی نبوغ ویل و اعتلای او به حاشیه رانده می‌شود و سرآخر تنها چیزی که از ویل هانتینگ خوب به‌یاد می‌ماند، پیوندی انسانی است که میان او و روان‌شناسِ غیرمتعارف‌اش پا می‌گیرد. به‌نظرِ نگارنده، اتفاق مذکور باعث شده تا ویل هانتینگ خوب برای تماشاگر غیرآمریکایی نیز جذاب باشد که این هم دلیل دیگری برای انتخاب این فیلم خاص از گاس ون‌سنت است.

ویل هانتینگ خوب بهترین فیلم ون‌سنت است چون کم‌تر ون‌سنتی است! و در عین حال [در مقایسه با فیلم‌های هم‌مضمونِ هم‌دوره‌اش، به‌عنوان مثال: اگه می‌تونی منو بگیر (Catch Me If You Can) ساخته‌ی سال ۲۰۰۲ استیون اسپیلبرگ] از رؤیای آمریکایی [که شاید بعضی وقت‌ها تحمل‌اش برایمان مشکل باشد] فاصله گرفته است زیرا خواه‌ناخواه مؤلفه‌های سینمای ون‌سنت داخل‌اش شده‌اند.


irev.ir

بررسی خبر آنلاین

نابغه ای که خودش را دوست نداشت

ویل هانتینگ یکی دیگر از همان جوانهای تک افتاده، عاصی و رانده شده در فیلمهای ون سنت است که تمام سرخوردگی ها، ناکامی و خشمشان را به شکل انتقام گرفتن از خود به دنیا نشان می دهند.

 هر چند فیلم “ویل هانتینگ خوب” که به تازگی از شبکه نمایش تلویزیون پخش شد، به اندازه آثار دیگر گاس ون سنت اثر خاص و متفاوتی به حساب نمی آید و مولفه های ثابت وی چون روایت بدون حادثه و تاکید، ریتم کند و یکنواخت، نماهای طولانی و ساکن، فضاهای مرده و خالی، تکرارهای بی معنا و پوچ و بازیهای سرد و خشک به حالت متعادل تری به کار رفته اند اما همچنان می توان نشانه های مشترکی از شخصیتهای تنها و به انتها رسیده او را در شخصیت ویل نیز دید. وجوه مشابهی مثل عصیان و خشم علیه روزمرگی در “فیل”، احساس ترس و گناه در “پارانویید پارک”،  عدم تعلق و سرگشتگی در “جری” و بی قراری و استیصال در “آیداهوی خصوصی من”، تسلیم شدن در برابر بیهودگی و خلا در “آخرین روزها”.

ویل هانتینگ یکی دیگر از همان جوانهای تک افتاده، عاصی و رانده شده در فیلمهای ون سنت است که تمام سرخوردگی ها، ناکامی و خشمشان را به شکل انتقام گرفتن از خود به دنیا نشان می دهند، جوانانی که برای رهایی از فشار کمبودها، اشتباهات و گناهانشان راهی به جز خودویرانگری نمی شناسند. برای آنان زندگی چیزی جز لحظات مرده و تلف شده نیست که فقط باید پشت سر گذاشت و از آن عبور کرد، بدون اینکه منتظر بود اتفاق تکان دهنده ای بیفتد که این ورطه روزمرگی را بشکند و غالبا تنها راه مبارزه با این رخوت و پوچی حاکم بر زندگی چیزی جز نابودی و تخریب خودخواسته و عمدی نیست.
بنابراین این بار هم زیاد فرقی نمی کند که ویل یک نابه ریاضیات است و می تواند دشوارترین و پیچیده ترین مسائل و قضایای ریاضی را در کوتاه ترین زمان ممکن حل کند و اگر بخواهد مهم ترین شغل و جایگاه را در دانشگاههای پیشرفته یا سیتم های امنیتی و اطلاعاتی کشورش به دست آورد.
او آنقدر بخاطر کمبودها و نواقصش تحقیر و طرد شده که از رویارویی با خودش، دیگران و زندگی واقعی اش واهمه دارد. بنابراین همه آدمهای اطرافش را عقب می زند، از دنیای دور و برش فاصله می گیرد و نسبت به همه چیز حالت دفاعی از خود نشان می دهد. چون می ترسد که دوباره به اعتماد و علاقه اش خیانت شود و دیگران او را از خود برانند.
پس ترجیح می دهد همیشه یک آدم بازنده باقی بماند و در برابر بدبختی هایش تسلیم شود و با شکست های عمدی اش در زندگی از خود محافظت کند. انگار فقط با این کار است که می تواند جلوی آسیب ها و صدمات بیشتر به خود را بگیرد. هر چند این سرسختی و کناره گیری بزرگترین صدمه ای است که زندگیش را نابود می کند.
بنابراین کاملا طبیعی است که وقتی پرفسور لمبو هوش و نبوغ و خلاقیتش را کشف می کند و می کوشد تا استعداد خارق العاده او را به سمت موفقیت و پیشرفت هدایت کند، از خود مقاومت نشان دهد و اجازه ندهد که کسی به او کمک کند تا از زندگی تلف شده اش بیرون بیاید و مسیر تازه ای را امتحان کند. اما آشنایی با شون به عنوان روانشناسش نگاه او را تغییر می دهد و بتدریج یاد می گیرد که چطور از عقده هایش خلاص شود، خودش را با همه نواقصش دوست بدارد، فرصتهای تازه را از خود دریغ نکند، از تجربه های جدید و متفاوت نترسد و زندگی را با همه بدی ها و خوبی هایش بپذیرد.
بنابراین فیلم با گذاشتن ویل میان دو قطب پروفسور لمبو و دکتر شون او را در معرض انتخاب میان دو نوع نگرش به زندگی قرار می دهد. اینکه مثل لمبو از اتفاقات و فرصتهای عادی زندگی شخصی اش بگذرد ودر زندگی دیگران و دنیای پیرامون آدم مهم و مفیدی باشد یا مثل شون به لحظات خاص و تکرارنشدنی در زندگی خودش بها دهد و نفر اول دنیای شخصی اش باشد.
ویل با همه تناقضات و تعارضاتی که او را احاطه کرده اند، درمی یابد که مهم ترین چیز در زندگی این است که آدم به خودش بدهکار نباشد و از انتخابهایی که کرده، احساس پشیمانی نکند. نمای طولانی حرکت ویل در جاده در پایان فیلم فیلم جوانی را به ما می نمایاند که دیگر از قدم گذاشتن در مسیرهای ناشناخته و امتحان نشده نمی ترسد و یاد گرفته که چطور لذت زندگی را از دل همان لحظات مرده و بیهوده بیرون بکشد و از آن خود کند.

دسته بندی ها فیلم خارجی, نمره 8.5

دیدگاه