هفت – Seven

فیلم هفتفیلم هفت

8.5

هفت – Seven در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

فیلم هفت (Seven) که گاهی به صورت SE7EN نیز نوشته می‌شود، محصول سال ۱۹۹۵ کمپانی آمریکایی نیو لاین سینما، یک فیلم روانشناسانه آمریکایی است که عناصری از ژانرهای جنایی و وحشت را در هم آمیخته است. ستاره‌های این فیلم را براد پیت و مورگان فریمن، به همراه گوئینت پالترو، رونالد لی ارمی، جان کریستوفر مک‌گینلی، و کوین اسپیسی تشکیل می‌دهند. کارگردانی فیلم را دیوید فینچر بر اساس فیلمنامه‌ای از اندرو کوین واکر انجام داده است.

ماجرای فیلم هفت از این قرار است: در شهری که در طول فیلم متوجه نام آن نمی شویم یک قاتل زنجیره ای پیدا می شود که به شکل عجیب و غریبی آدم می کشد. ویلیام سامرست با بازی مورگان فریمن که چیزی تا بازنشستگی اش باقی نماده و دیوید میلز با بازی برادپیت (پلیس تازه کار و آرمانگرا) مامور یافتن قاتل زنجیره ای می شوند. آن ها پی میبرند که قاتل مقتولانش را بر اساس هفت گناه کبیره (تکبر، طمع، شهوت، غضب، شکم پرستی، حسد و تنبلی) هستند به قتل می رساند و آن ها را طوری از بین می برد که یاداور گناهی باشد که مرتکب شده اند. دو کارگاه بالاخره موفق به یافتن خانه قاتل می شوند اما قاتل از آن ها باهوش تر است..

فیلم هفت

فیلم هفت

فیلم هفت

بازیگران فیلم هفت

نقد و بررسی فیلم هفت - Seven

نقد و بررسی فیلم هفت – Seven

ویدیوهایی از فیلم هفت – Seven


irev.ir

بررسی CinemaCenter

فیلم هفت یا سون ساخته دیوید فینچر شاید یکی از بهترین فیلم های ساخته شده دراین ژانر باشد. یعنی ژانر معمایی و درام جنایی.
فینچر در سون یک فیلم اریک و گنگ و دینی را به نمایش در می آورد. طوری صحنه های فیلم را تنظیم کرده اند تا به راحتی درک فیلم برای بیننده راحت باشد.

فیلم سون یا هفت درباره هفت گناهی که در تمام ادیان آمده است بحث میکند. هفت گناه (شکم پرستی، طمع، تنبلی، غرور، شهوت، حسادت، غضب). هفت گناهی که ما بارها و بارها با اون مواجه بودیم. هفت گناهی که به گفته ادیان مختلف مجازاتش فقط مرگ است.

این فیلم به بحث در مورد این هفت گناه میپردازد.

درباره هفت گناه :

گناه اول: غرور

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث. غرور از واژه‌ی لاتین Superbia به معنای تکبر،‌ خودبینی، نخوت، گستاخی می‌آید.
تعریف کلیسای کاتولیک: احترام به نفسی که از حد خارج شود و بالاتر از عشق به خدا قرار گیرد. بر خلاف فرمان نخست از ده فرمان است (به جز من خدایی نخواهی داشت)،‌ و همین احساس بود که سبب طغیان ملایک و سقوط لوسیفر (ابلیس) شد.
از نظر اوگوستین قدیس: غرور عظمت نیست،‌ بادسری است. آنچه باد می‌کند بزرگ به نظر می‌رسد، اما در واقع بیمار است.
پندی از دائو دِ جینگ: بهتر است جام را لبریز نکنیم تا مجبور نشویم وزن سنگین آن را حمل کنیم.
اگر کاردی را بیش از حد تیز کنیم،‌ تیغ آن زود کند می‌شود.
اگر خانه پر از زر و یشم باشد، صاحبانشان نمی‌توانند آن‌ها را امن نگه دارند.
وقتی ثروت و افتخار به تکبر بینجامد، بی‌تردید شر به دنبال خواهد داشت.
وقتی کاری را انجام می‌دهیم و ناممان کم‌کم پرآوازه می‌شود، حکمت حکم می‌کند که به محض انجام آن وظیفه، به درون گمنامی واپس بنشینیم.

گناه دوم: طمع

تعریف در فرهنگ لغت: از واژه‌ی لاتین Avaritia، نام مؤنث: شیفتگی زیاد نسبت به پول، خساست،‌ لئامت، بدجنسی
تعریف کلیسای کاتولیک: بر خلاف فرمان نهم و دهم از ده فرمان است (به زن همسایه‌ات طمع نکن. به خانه‌ همسایه‌ات طمع نکن.) میل و تمنای بیش از حد نسبت به لذات یا مال دنیا.
از نگاه سنکای فیلسوف : فقیر همیشه چیزی می‌خواهد، ثروتمند زیاد می‌خواهد، حریص و آزمند همه‌چیز را می‌خواهد.
متنی درباره بحران اقتصادی کشورهای شرق آسیا درسال 997:دلالان سهام می‌خریدند و می‌فروختند و مطمئن بودند که دنیا عوض نمی‌شود، چرا که فقط باید مدام بیشتر سرمایه‌گذاری می‌کردند و رشد ثروتشان را تماشا می‌کردند. به آسیبی که به وجه رایج مالزی وارد می‌کردند، اهمیت نمی‌دادند. ناگهان 500 میلیارد دلار از چرخه‌ اقتصادی ناپدید شد. زمانی که باید توضیحی به تمام کسانی می‌دادند که با آن همه بدبختی این همه سال پول جمع کرده بودند و سرمایه‌شان ناگهان به باد رفت، گفتند:«تقصیر بازار است.» اما در واقع، خودشان بازار بودند.

گناه سوم: شهوت

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، مشتق از واژه‌ی لاتین Luxuria به معنای هرزگی، هوسرانی، شهوترانی
تعریف کلیسای کاتولیک: تمنای مفرط نسبت به لذات جنسی. این تمنا و رفتار متعاقب آن هنگامی مفرط محسوب می‌شود که در خدمت اهداف الهی نباشد؛ یعنی تقویت عشق متقابل میان زن و شوهر، و آوردن فرزند. بر خلاف فرمان ششم از ده فرمان است (گناه بی‌عفتی را مرتکب نخواهی شد)
از نظر هنری کیسینجر: هیچ چیز شهوت‌آورتر از قدرت نیست.
دائو دِ جینگ می‌گوید: روح حساس و جسم حیوانی را یکجا نگه دارید تا از هم جدا نشوند.
نیروی حیاتی را مهار کنید تا بار دیگر به نوزادی مبدل شوید.
اگر تخیلات اسرارآمیز را از خیال خود برانید، آنگاه بی‌آشوب می‌شوید.
خود را پاک کنید و برای رازها به دنبال پاسخ‌های روشنفکرانه نباشید.
وقتی حس تشخیص به چهار گوشه‌ی ذهن نفوذ کند، نخواهید شناخت آنچه را زندگی می‌بخشد و زندگی را حفظ می‌کند.
آنچه زندگی می‌بخشد، مدعی مایملکی نیست. سود می‌رساند،‌ اما در تمنای سپاس نیست. فرمان می‌دهد،‌ اما در جستجوی اقتدار نیست. این همان است که به آن می‌گویند‌ (کیفیت اسرارآمیز)

گناه چهارم: خشم

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژه‌ی لاتین Ira به معنای غیظ، خشم، غضب، خروش، میل به انتقام.
تعریف کلیسای کاتولیک: خشم فقط بر دیگران وارد نمی‌شود، بلکه اگر کسی بگذارد نفرت در قلبش بذر بپاشد، خشم می‌تواند نصیب خودش شود. در این صورت اغلب کار فرد به خودکشی می‌رسد. باید بپذیریم که مجازات و اجرای آن با خداست.
در موسیقی پاپ برزیلی: مادام که توانی در قلبم هست،‌ چیز دیگری نمی‌خواهم جز انتقام! انتقام! انتقام! به سوی قدیسان فریاد برمی‌آورم: باید بغلتید همچون سنگ‌هایی که بر جاده می‌غلتند، بی‌آنکه هرگز مکانی برای آرمیدن داشته باشید. (لوپیسینو رُدریگز)
از زبان ویلیام بلیک: از دست دوستم عصبانی بودم، به او گفتم و خشمم رفت. از دست دشمنم عصبانی بودم، به او نگفتم و خشمم بیشتر شد.
پندی از دائو دِ جینگ: تمام جنگ‌افزارها، ابزارهای شر هستند و مطلقاً به کار شاه خردمند نمی‌آیند. او فقط هنگامی از این جنگ‌افزارها استفاده می‌کند که ضرورت ایجاب کند. او آرامش و آسودگی را ارج می‌نهد؛ پیروزی با زور جنگ‌افزارها را نمی‌خواهد.
لازم دانستن جنگ‌افزارها، علامت آن است که انسان از کشتن انسان‌های دیگر لذت می‌برد، و آنکه از کشتن لذت می‌برد، سزاوار حکومت بر یک امپراتوری نیست.
وقتی می‌خواهیم کسی را ضعیف کنیم، نخست باید به او قدرت بدهیم. اگر بخواهیم شکستش بدهیم،‌ نخست باید بلندش کنیم. اگر بخواهیم محرومش کنیم،‌ نخست باید هدایایی به او بدهیم. این را بصیرت محیلانه می‌نامند.
این‌گونه است که فروتن و ضعیف، بر قلدر و نیرومند غلبه می‌کند.

گناه پنجم: شکم پرستی !

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژه‌ی لاتین gula. پرخوری و پرنوشی بیش از حد، ولع، حرص.
تعریف کلیسای کاتولیک: میل مفرط به لذات وابسته به خوراک یا آشامیدنی‌ها. انسان باید از غذاهایی که برای سلامت مضر است،‌ اکراه داشته باشد. انسان نباید بیش از همراهانش به غذا توجه و میل نشان دهد. مستی سبب زوال شعور می‌شود و گناهی کبیره است.
از نظر پیتر دِ وریس : شکم‌پرستی بیماری است؛ به معنای آن است که چیزی از درون ما را می‌بلعد.
پندی از دائو دِ جینگ: سی پره به هم متصل می‌شوند و چرخی را می‌سازند. اما فضای خالی درون چرخ است که امکان اتصال آن را به ارابه می‌دهد. جامی از سفال بسازید. اگر فضای خالی داخل سفال نباشد، جام به کاری نمی‌آید. اتاق بدون فضای خالی در و پنجره قابل استفاده نیست.
می‌توان شی‌ای ساخت، اما فضای خالی درون شیء است که آن را مفید می‌کند.

گناه ششم: حسد

تعریف در فرهنگ لغت: از واژه‌ی لاتین invidia. آمیزه‌ درد و خشم؛ احساس عدم رضایت از خوشبختی و موفقیت فرد دیگر؛ میل به داشتن آنچه دیگران دارند.
تعریف کلیسای کاتولیک: بر خلاف فرمان دهم است (تو چشم به خانه همسایه‌ات نمی‌دوزی). نخستین بار در سفر آفرینش کتاب مقدس، ‌در داستان قابیل و برادرش هابیل ظاهر می‌شود.
از نظر جُوانی پاپینی نویسنده: بهترین انتقام از آن‌هایی که می‌خواهند من به پستی کشیده شوم، این است که تلاش کنم به قله بلندتری پرواز کنم. شاید بدون انگیزه کسی که می‌خواهد روی زمین بمانم، انگیزه زیادی برای بالا رفتن نداشته باشم. فرد واقعاً خردمند از این هم پیش‌تر می‌رود: از بدنامی خودش برای ویرایش بهتر تصویرش و حذف کردن سایه‌هایی که نور بر صورتش ایجاد کرده استفاده می‌کند. بدین ترتیب، فرد حسود بی آنکه بخواهد، همکار تکامل او می‌شود.

گناه هفتم: تنبلی

تعریف در فرهنگ لغت: نام مؤنث، از واژه‌ی لاتین Prigritia. کراهت از کار، کاهلی، تن‌آسایی .
تعریف کلیسای کاتولیک: تمامی موجودات زنده‌ای که می‌جنبند، باید نان روزانه‌شان را با عرق جبین به دست آورند و همواره به فکر نتایج سهل و فوری نباشند. تنبلی یعنی فقدان تلاش جسمی یا معنوی، که روح را به انحطاط می‌کشد و منجر به اندوه و افسردگی می‌شود.
جامعه‌شناسی تنبلی: کسی که بیش از حد کار می‌کند و هم کسی که حاضر نیست کار کند، رفتار مشابهی دارند، می‌‌خواهند از مشکلات ذاتی انسان‌ها فرار کنند، نمی‌خواهند درباره‌ حقیقت و مسئولیت‌های زندگی طبیعی فکر کنند.
از نظر آیین بودا: بنا به سنت، تنبلی از اصلی‌ترین موانع بیداری روح است. به چند شکل تجلی می‌یابد: تنبلی در رفاه، که باعث می‌شود همواره یک جا بمانیم. تنبلی دل، وقتی احساس یأس و بی‌انگیزگی می‌کنیم. و تنبلی تلخی، وقتی هیچ چیز برایمان مهم نیست و دیگر بخشی از این دنیا نیستیم.

پندی از دائو د جینگ: سالک خودش را با راه تطبیق می‌دهد. انسان درستکار با تقوا سازش می‌کند. آن که چیزی از دست می‌دهد، با فقدان سازش می‌کند. راه با شادی می‌پذیرد کسی را که با راه سازش می‌کند. تقوا انسان درستکار را می‌پذیرد. آن که تسلیم فقدان شود، فقدان او را جذب خویش می‌کند.

پس، در پایان سال 2007: اغلب از خود می‌پرسیم: شوق و الهام از کجا می‌آید؟ شور زندگی کجاست؟ این همه تلاش به زحمتش می‌ارزد؟ تمام سال سعی کردم مرزهایم را پشت سر بگذارم، روزی خانواده‌ام را تأمین کردم، رفتار خوبی داشتم، اما باز هم به جایی که می‌خواستم نرسیدم.
رزم‌آور نور می‌داند که بیداری فرایندی طولانی است و باید مراقبه را با کار متعادل کرد برای رسیدن به مقصد. آنچه او را متحول می‌کند، تأمل بر آنچه به دست نیاورده نیست: این پرسش بذر انفعال و بی‌کنشی را در خود دارد. بله، شاید همه کار را درست انجام داده باشیم و نتیجه ملموس نباشد، اما مطمئنم که نتایجی در کار است. به یقین در مسیر مشخص خواهد شد، به این شرط که الان تسلیم نشویم.

نگاهی کامل به داستان

(اخطار: این بررسی حاوی نکاتی است که انتهای داستان را برای کسانی که فیلم را ندیده اند لو می دهد)

داستان اصلی فیلم مثل همیشه در شهر پر از گناه و قتل و جنایت نیویورک اتفاق می افتد. که در این فیلم به صورتی مرموز و بسیار حرفه ای بیان و به بیننده منتقل میشود. داستان درباره قاتل زنجیره ایست که در ادامه در موردش نقل خواهد شد. و در پی آن است که این افراد که یکی از هفت گناه کبیره در آنها وجود دارد به سزای اعمالشان برسند.

داستان فیلم از نمایی باز ازخانه کارگاه ویلیام سامرست، کاراگاه سال خورده و بازنشسته، شروع مشود که در حال اماده شدن برای رفتن به محل جنایت است که در اینجا با دیگر کاراکتر فیلم مواجه میشویم.
دیوید میلز که با نامه نگاری های فراوان توانسته به شهر نیویورک نقل مکان کرده و در انجا مشغول کار شود.
اولین قتل: شکم پرستی. اولین قتلی که در فیلم رخ میدهد شکم پرستی است. فردی که تا سر حد مرگ فقط در حال خوردن و آشامیدن است. دو کاراگاه فیلم یعنی سامرست و میلز بر این پرونده گمارده میشوند.

این دو کاراگاه بر این عقیده بودند که این اتفاق یک قتل نیست و فرد مورد نظر انقدر خورده است که فوت کرده است، اما با صحنه ای مواجه میشوند که فرد مورد نظر دست و پایش با سیم بسته شده و اورا مجبور به خوردن کرده اند. سامرست بر آن است که به میلز و رئیسش که این پرونده را میخواهند پایان یافته تلقی کنند و آن را بی هدف میدانند، خلاف ان را ثابت کند. این است که پرونده را در اختیار میگیرد و میلز بر پرونده دیگری که روز دیگر به او محول میشود گمارده میشود.

قتل دوم: طمع. پرونده ای که قتل دیگری را روایت میکند. قتل وکیلی که به خاطر طمع زیاد به پول و ثروت به قتل رسیده است. در نمایی باز از اتاق وکیل متوجه میشویم قاتل بر روی زمین با خون نوشته است greed طمع. مایلز از بقیه حاضرین در اتاق میخواهد که اتاق را ترک کنند در این نما مایلز دنبال مدارک میگردد که متوجه میشویم روی عکس زن وکیل با خون دو چشم گذاشته شده است. در ادامه داستان متوجه این موضوع میشیم که تغیری در ظاهر اتاق انجام شده است که فقط به تشخیص زن وکیل میشود این تغییر را متوجه شد.
در ان طرف داستان فیلم، سامرست به اتاق مقتول اول یعنی شکم پرستی رفته است تا بتواند مدرکی به دست بیاورد.
به عنوان مدرک تکه چوب هایی به سامرست داده شده بود که میتواند در خانه مقتول جای تکه چوب هارا که جدا شده بودند پیدا کند و با جلو کشیدن یخچال با یک کاغذ و نوشته روی دیوار مواجه میشویم که بر روی دیوار نوشته شده است Gluttony (شکم پرستی).
و برروی کاغذ نوشته شده است، “راه دراز است و سخت و خارج از جهنم نور میدرخشد” نوشته ای از کتاب بهشت گمشده اثر میلتون.
فرضيه سامرست اين گونه تكميل مي شود كه؛ قاتل براساس هفت گناه كبيره قصد دارد پنج قتل ديگر به قصد موعظه جامعه و مردم انجام دهد. وي پس از ارائه اطلاعات خود به ميلز و رئيس پليس پاي خود را از ماجرا بيرون مي كشد.
سامرست در ادامه کار خود به کتابخانه مراجعه میکند و شروع به جمع اوری اطلاعات در مور هفت گناه میکند و پس از ان اطلاعاتی در مورد این هفت گناه از چند کتاب پیدا میکند (افسانه کانتری اثر چاستر و کمدی الهی اثر دانته) او آنها را در اختیار مایلز قرار میدهد و از او میخواهد که آنها را مطالعه کند.
در همان روز سامرست که بازنشسته شده است دفترش را تحویل مایلز میدهد. در این حال همسر مایلز “تریسی” به مایلز زنگ میزند و سامرست را برای شام به منزل خود دعوت میکند.
این اتفاق باعث بهبود رابطه بین سامرست و مایلز میشود.

گناه سوم: تنبلی. با جستجوی شواهد موجود در قتل وکیل “طمع” و با استفاده از اطلاعات زن وکیل، سامرست و مایلز تابلویی پیدا میکنند که برعکس نصب شده است و با جستجو در اطراف تابلو اثر انگشتی بر روی دیوار پیدا میکنند که نوشته شده است HELP این عمل موجب پیدا شدن مدارک و پی بردن به قتل سوم میشوند یعنی تنبلی که قاتل فردی را در اتاق خود به مدت یک سال به تختخوابش بسته و شکنجه داده بود.
سامرست از دوستانی که در fbi دارد میخواهد که به کامپیوتر آنها نفوذ کرده و اطلاعات کتابخانه ای که سالیانه برای Fbi فرستاده میشود را در اختیار او قرار بدهد.
و از این طریق سامرست و مایلز با جستجو در این لیست و پیدا کردن افرادی که در مورد هفت گناه تحقیق کرده اند متوجه اسمی به نام “جان دو” میشوند.
و به ادرسی که در کتابخانه موجود است میروند . در این صحنه برای اولین بار با قاتل داستان مواجه میشویم که در بازگشت به خانه متوجه سامرست و مایلز میشود و برای فرار از دست آنها به آنها شلیک میکند .
مایلز که میبیند قاتل در نزدیکی اوست به دنیال قاتل میدود و در کوچه ای بن بست اورا تقریبا گیر می اندازد اما قاتل با رفتن به بالای کامیون، ضربه ای به مایلز میزند و او را تهدید به مرگ میکند و از صحنه فرار میکند.
مایلز و سامرست در اپارتمان “جان دو” برای ورود به خانه قاتل جرو بحث میکنند که در نهایت با شکستن در خانه قاتل به اتمام میرسد . در خانه قاتل متوجه شلوغی ها و عکس ها و کتابهایی مشوند که به موجب آن میفهمند که “جان دو” همان قاتل است. در بین عکس ها عکس هایی از مایلز نیز وجود دارد.
گناه چهارم و پنجم : شهوت و غرور : در ادامه فیلم به دو قتل دیگر پرداخته میشود که یکی شهوت است که طی ان یک زن بدکاره را به صورت فجیعی به قتل رسانده بودند و دیگری غرور که متعلق یه یک زن بسیار زیبا بود که به صورت فجیعی زیبایی خود را از دست داده بود.
درادامه فیلم وقتی که سامرست و مایلز به اداره برمیگردند با شنیدن صدای فریادی متوجه میشوند که “جان دو” خود را تحویل داده است. چرا او خود را قبل از ارتکاب به دو قتل دیگرتحویل داده است؟
این سوالی است که سامرست و مایلز از خود میپرسند.
“جان دو” به وکیل خود میگوید که اجساد قربانیان دو قتل دیگر(حسادت و خشم) را فقط و فقط به سامرست و مایلز نشان میدهد.
با این درخواست “جان دو” موافقت میشود و این 3 برای پیدا کردن اجساد دو قتل دیگر به راه میفتند.
در راه با گفتگویی بین مایلز و سامرست و جان دو انجام میشود
که جان دو در سوال تو کی هستی و واقعا چیکار میکنی، میگوید: “من کسی نیستم هیچوقت از بقیه متمایز نبودم به هر حال کاری که انجام میدم کار من !!
به مایلز و سامرست میگوید :”شما هنوز پایان داستان را ندیدید وقتی به پایان رسیدیم آن وقت مردم این قضیه رو به سختی میتوانند هضم کنند اما هرگز نمیتوانند انکارش کنند”
دیالوگ هایی که در این صحنه از فیلم رخ میدهد پایان درام و بی نظیر فیلم را بازگو میکند.
جان دو خطاب به مایلز : من نمیتونم صبر کنم که تو آخرشو ببینی واقعا باید برات جالب باشه.
بالاخره به پایان فیلم میرسیم، پایانی که جان دو قتلها را بازگو خواهد کرد.
گناه ششم و گناه هفتم: حسادت و خشم. سامرست و مایلز با ادرسی که “جان دو” به انها میدهد به بیابانی میرسند که یک کامیونت نگه داشته است. با پیاده شدن از ماشین و گشتن انجا جان دو خطاب به مایلز و سامرست میپرسد که ساعت چند است و سامرست در جواب میگوید 7.01 دقیقه.
مایلز به جان دو میگوید باید به کجا برویم و جان دو آنها را راهنمایی میکند. در ان طرف بیابان با ماشینی رو برو میشویم که با سرعت تمام در حال نزدیک شدن به آنهاست. سامرست به سمت ماشین میدود تا ماشین را نگه دارد. راننده در جواب سوال سامرست که اینجا چی کار میکنی؟؟ میگوید جعبه ای برای کاراگاه مایلز اورده ام که قرار بود راس ساعت 7 اینجا تحویل بدهم.
سامرست جعبه را دریافت میکند و با صحنه ای مواجه میشود که… آخر داستان را بازگو میکند. جان دو شروع به حرف زدن میکند:
دیالوگ های “جان دو”: خیلی دوست داشتم مثل تو زندگی کنم. میخوام بهت بگم که چقدر تو و همسر قشنگت رو تحسین میکنم. خیلی ناراحت کننده است که چقدر راحت یک عضو مطبوعات میتونه از همکارهای تو در کلانتری اطلاعات بگیره.
من امروز بعد اینکه تو رفتی به منزلت سر زدم سعی کردم که نقش یک شوهر را ایفا کنم خواستم طعم زندگی یک مرد ساده را بچشم اما موفق نشدم بنابراین یک یادگاری برداشتم “سر قشنگش رو”
چون من به زندگی تو “حسادتم” شد این گناه من است. زودباش مایلز “عصبانی” شو زودباش انتقام بگیر.
جان دو با حرف هایش موجب عصبانیت مایلز میشود و مایلز نیز ماشه را میکشد و دو گناه آخر انجام میشود.

این فیلم دارای نگاهی تیره و رمز آلود و یک سلسله حوادث باز و روشن بود.
ما هنوز میبینیم که از این فیلم در سریال های تلویزیونی و فیلم های امروزه کپی برداری میشود . همه چیز در فیلم عالیست.
به نظر من تنها چیزی که ممکن است دراین فیلم ضعیف باشد بازی برد پیت است که تا حد زیادی در سایه ی فریمن قرار گرفته است.
نمایشنامه فوق العاده و هوش مندانه و غیر قابل مقایسه است.
کارگردانی به صورت نو آوری ( بدیع ) و با شهامت هست .

بررسی کامل فیلم هفت

فیلم هفت از جمله فیلم هاییست با فضایی متفاوت که به کارگردانی دیوید فینچر ساخته شده است.این فیلم  که داستان قاتلی را روایت می کند که قربانیان خود را بر اساس هفت گناه کبیره ای که مسیحیان به آن اعتقاد دارند به قتل می رساند.فیلم بر اساس کتاب کمدی الهی نوشته دانته ساخته شده و این کتاب به این گناهان اشاره کرده است.صحنه های فیلم که فضاهایی بسته هستند و نوعی ترس و غم را به بیننده ارائه می دهند به وسیله یک ایرانی برداشت شده است.Darius Khondji که یک ایرانی است و تیتراژ فوق العاده زیبای اول فیلم نیز از آثار اوست.در فيلم هفت بازیگرانی چون مرگان فریمن وبرد پیت و کوین اسپیسی به ایفای نقش می پردازند.بازي مرگان فريمن كه مثل هميشه ديدني است ولي به نظر من برد پيت نيز بازي زيبايي از خود باقي گزاشته است.ديويد فينچر كارگرداني فيلم هايي چون باشگاه مشت زني و زودياك رو داشته كه قبل از هفت بيشتر كارگرداني موزيك ويدئو مي كرده است.از ساير نكات بايد گفت كه فيلم بعد از اكران باعث ترس اهالي لوس آنجلس شده و در خواست امنيتي بسيار بالا رفته!فيلم  تا قبل از سكانس آخر در فضايي تاريك و سرشار از خفقان ساخته شده و سكانس آخر با اينكه در فضايي متفاوت ضبط شده ولي اتفاقات فيلم و پلان هاي دور و نزديك فيلم بردار در درون ماشين و كابل هاي برق و همجنين ديالوگ ها و اتفاقات پاياني بيننده را با حالي گرفته راهي خانه مي كند.

فيلمنامه اي كه «كوين واكر» براي فيلم هفت «ديويد فينچر»(1963) نگاشته است، يكي از هوشمندانه ترين فيلمنامه ها در مورد قتل هاي زنجيره اي است. فيلم از همان آغاز، سياهي، تلخي و زجرآور بودن خود را به رخ مي كشد، مؤلفه هايي كه به وفور مي توان در سينماي فينچر يافت.
فينچر سينماگري متفاوت و غيرقابل انتظار است. او در آغاز به تجربه اندوزي در مؤسسه فيلمسازي لوكاس مشغول شد و سپس با ساخت فيلم هاي كوتاه تبليغاتي و كليپ هاي حرفه اي براي چند خواننده مشهور اعتبار ويژه اي براي خود دست و پا كرد.
در همين ايام كمپاني فوكس كه براي ساخت قسمت سوم فيلم «بيگانه» از چهار گزينش اول خود براي كارگرداني نااميد شده بود راه را براي فينچر جوان باز كرد تا نام او به عنوان كارگرداني در خور توجه در كنار اسامي بزرگاني چون جيمز كامرون و ريدلي اسكات ثبت گردد.
فينچر سينماي خود را برپايه داستان هايي غيرقابل پيش بيني، زيركانه و سياه بنا مي كند، چيزي كه از همان اولين فيلمش قابل رؤيت بود. او براي بيان اين گونه داستان ها از روش هاي خلاقانه و درعين حال دقيق و استادانه استفاده مي كند. چيزي كه به اعتراف خودش آن را مديون اساتيدي چون هيچكاك و اسپيلبرگ است.

هفت، تا به امروز عميق ترين و مهمترين اثر فينچر است. كه در پس لايه هاي پيچيده و تو در و توي خود آدمي را به تأمل و تفكر، وا مي دارد. فيلم داستان هميشگي هبوط انسان آلوده و گناهكار بر روي زمين است. گناهي كه از اين منظر نابخشودني است و آدمي بايد تاوان آن را پس بدهد.

اين سياهي بر ذات تمامي انسان ها سايه افكنده است، بنابر اين همه گناهكار و محكومند. به همين دليل فيلم در فضايي سياه و آلوده روايت ميشود. در شهري بدون خورشيد و غمبار. شهري تيره و ابري كه بارش باران دائمي هم آن را پاك نمي كند. گويي اين شهر دارالمكافات آدميان آلوده است. همان جهنمي كه قاتل داستان در يادداشت قتل اول خود به آن اشاره مي كند: راهي كه از جهنم به بهشت ختم ميشود، راهي است طولاني و بس دشوار.
در چنين فضايي كه پيامد غفلت و عدم كنترل انسان بر اميال نفساني خويش است، اعتماد به سادگي رنگ باخته و اميد معنايي ندارد. نگاه هاي نااميد و زجرآور سامرست و كلافگي و اضطراب هميشگي ميلز نشانه اي بر اين فضاسازي است. دنياي هفت به دليل كردار آدميان در حال فروپاشي است، جامعه اي كه مردمش ازمعنويات و مطالعه بيزارند و با وجود دنيايي از معرفت به بازي مشغولند. جمله سامرست در كتابخانه خطاب به نگهبانان را به خاطر بياوريد.
فينچر در پرداخت چنين فضايي از نور كم رنگ و تيره، لباس هايي بدون طراوت و شادابي و اشياء خاك گرفته و صحنه هاي كشف جنايت به خوبي استفاده مي كند. حتي آنجا كه مي خواهد كورسويي از اميد را در مقابل چشمان تماشاگر به تصوير بكشد. در صحنه خانه ميلز كه به يمن حضور همسري خوب و مهربان، قرار است زندگي رنگي با نشاط بيابد، نه تنها از رنگ هاي بي نشاط و مات استفاده مي كند، همچنين چند بار از لرزش ساختمان به دليل عبور مترو بهره ميگيرد تا به مخاطب يادآوري كند كه زندگي در اين شهر چقدر سست و بي ثبات است.
مردم هدفي جزگذران همين زندگي لرزان ندارند. زندگي آلوده به روزمرگي و گناهي، كه خالي از هرگونه معنويت، تغيير و قهرمان باشد. سامرست در رستوران به ميلز مي گويد: مردم در اينجا قهرمان نمي خواهند. فقط مي خواهند غذايشان را بخورند و زندگي كنند.
به همين دليل دو شخصيت متفاوتي كه از اين زندگي ناراضي اند به دنبال جايي ديگر مي گردند؛ تريسي كه تنها نماد عاطفه ورزي در فيلم است، با سامرست – با آن نگاه هاي خسته و بي حوصله – كه از جامعه اي بي فضيلت به تنگ آمده، به راننده تاكسي كه از او مي پرسد كجا ميروي؟ پاسخ ميدهد: جايي دور از اينجا.

از سوي ديگر هفت فيلمي است درمورد به عزا نشستن انسان مدرن در مرگ زندگي. انساني كه بدبينانه ناظر سپري كردن عمر خويش است و همچنان از زندگي مي هراسد. اگرچه فيلم انگيزه قاتل و تصوير كردن جنايت ها را موعظه انسان ها در مورد گناهان كبيره اي چون؛ شكم بارگي، طمع، تبنلي، خشم، غرور، شهوت و حسد عنوان مي كند اما رويكرد آن به رهايي آخرالزماني انسان، نااميدانه و غيرقابل پذيرش است.
قاتل به حكم وظيفه اي كه از سوي قدرتي برتر بر عهده اش گذارده شده، گناه هر كسي را به خودش باز ميگرداند – جمله اي كه در آخرين صحنه ها در ماشين به ميلز ميگويد – چرا كه گناه انسان را از ايمان دور مي كند
فنيچر به همراه قاتل، ابتدا با جنايت هاي تكان دهنده و سپس با جملات فيلسوفانه پايان فيلم كه در دهان قاتل مي گذارد، قصد دارد كه شوكي به وجدان خوابيده انسان هاي خطاكار وارد كند تا از گناه پرهيز كنند. اما تصويري از انساني با ايمان ارائه نمي كند.حتي آن شخصيت هايي را كه به عنوان نقطه اميد و مهر در جامعه مطرح مي كند، خود دچار اضطراب و سردرگمي هستند.

گذشته از آن، اين شخصيت ها جلوه اي از انسان با ايمان نيستند بلكه راهي براي به تعادل رسيدن انسان مدرن در جامعه ارائه مي كنند كه البته كامل نيست. به عنوان مثال شخصيت سامرست كه انساني منظم، عميق و موفق را تصوير مي كند خود از زندگي ناراضي است. او اگرچه نمي تواند درجامعه اي زندگي كند كه جنايت در آن امري معمولي قلمداد مي شود اما به ميلز توصيه مي كند كه عادي باشد و درصدد اصلاح جامعه و مردم برنيايد. انسان مدرن بايد جامعه را به صورت سبدي از جنايت، گناه، تزلزل، ماديگرايي، اومانيسم و يا حتي نظمي كسالت آور بپذيرد و تحمل كند. اين رويه اي است كه خود او برگزيده است تا بتواند زندگي كند: من با مردم همراهي مي كنم. اما خود او نيز در پايان از اين نظم ظاهري به ستوه آمده و بر عليه آن مي شورد. در صحنه هاي آخر فيلم او مترونوم كنار تختخوابش را كه نمادي از نظم خشك و بي معناي زندگي مدرن است با خشم به وسط سالن پرتاب مي كند و مي شكند.

سامرست در واقع تضاد انسان مدرن را با زندگي اش تصوير ميكند. زندگيي كه با نگاهي خسته گذشت لحظات آن را با لحظه شمار شاهد است. نگاه سامرست دردآلود، خسته و غمبار است و حكايت از زجري مي كند كه او در طول زندگي اش از چشم بستن بر اين حقيقت كشيده است كه: جنايت امري عادي است و بايد براي زندگي بي خيال چشم از بر آن فرو بست. اين يگانه راهي است كه براي زندگي فرا روي انسان مدرن قرار دارد.

نكته قابل توجه ديگر در فيلم استفاده از عدد هفت است. هفت در فرهنگ ها و آيين هاي مختلف رمز و رازي مقدس و اسطوره اي دارد و در برخي فرهنگ ها معنايي شيطاني پيدا مي كند. در فيلم هفت گناه كبيره وجود دارد كه به هفت قتل و جنايت منتهي مي شود. اتفاقات در هفت روز مي افتد، هفت روز آخر يك عمر كار يك انسان. همچنين هفت روز اول كار ديگري. وعده نهايي سه شخصيت اصلي فيلم هم ساعت هفت تعيين مي شود.

در پيدا كردن معنايي براي اين هفت ها مي توان در ميان اسطوره ها و نمادهاي فرهنگي، از خلقت هفت روزه دنيا تا درب هاي هفتگانه بهشت پيش رفت. اما آنچه صريح تر به ذهن مي آيد آن است كه گويي اين هفت روز، هفت مرحله اي است كه آدمي بايد براي دگرگون شدن و يافتن دركي عميق تر از زندگي اش طي كند. دركي كه فنيچر تلاش دارد مخاطب را به آن رهنمون شود.
گويي هفت روز نماد گام هاي تحول انسان اند در راهي كه به دشواري از جهنم گناه اعمال فرد، به بهشت پاكي و تطهير مي رسد. فنيچر در اين مراحل تماشاگر را با تحول ميلز همراه مي كند. ميلز اين جهاني نيست و نمي تواند همچون سامرست با واقعيات كنار بيايد و مصائب اين زندگي را تحمل كند. او نه تنها بلندپرواز، رويايي و جسور است. همچنين بر اعصاب و خشم خود كنترلي ندارد. اگر به اين تحول دست يابد قادر خواهد بود در اين دنيا زندگي كند و بماند. اما او خيلي دير به درك اين مسئله مي رسد. در فيلم درست بعد از كشتن جان دو سنگيني اين دگرگوني را در چهره او مي بينيم اما در فيلمنامه اصلي قسمتي هست كه در فيلم حذف شده است. دو هفته بعد از كشتن جان دو نامه اي از ميلز به سامرست مي رسد كه در آن اعتراف مي كند: در مورد همه چيز حق با تو بود. اين تأكيدي است بر معرفتي ديرهنگام كه در ميلز به وجود آمده است.

اما فينچر به اين راحتي تماشاگر را رها نمي كند. وي از همان آغاز ذهن مخاطب را با جنايت هاي فجيع و مقتوليني كه مستحق چنين سرنوشتي بوده اند درگير مي كند. شهري آلوده را تصوير مي كند كه زندگي در آن مردگي است. جايي كه هيچ اميد و آرزويي را برنمي انگيزد. روح مهرباني و عطوفت- تريسي- را به دست قاتل مي كشد. سپس تماشاگر و ميلز را در قضاوتي سخت در مقابل نفس خود با قاتلي دست بسته روبرو مي كند.ميلز و مخاطب مي دانند كه جان دو انساني عادي است- اگرچه گناهكار و قاتل است- سخني كه سامرست در رستوران به ميلز گفته است. همچنين ميلز با هدف قرار دادن او خود در وضعيت قاتل قرار مي گيرد و درواقع با خشمش خود را نابود مي كند.
دو راهه اي كه ميلز با آن درگير است از يك سو به گناه، نابودي، و ارضاي نفس و درنهايت به جهنم مي رسد. از سوي ديگر به بهشت، آرامش نفس و كنترل خشم مي رسد. اما بهشتي كه با گذشتن از انتقام در آن مي توان به آرامش رسيد كجاست؟ جايي كه از آغاز فيلم آن را دنيايي سياه ديده ايم و سامرست هم كه با قواعد آن آشنا و در آن موفق بوده است از آن خسته شده است. درواقع فينچر ميلز را بين جهنم زندگي و جهنم الهي معلق مي گذارد. تا درنهايت با وسوسه جان او را بكشد و تماشاگر را تا هميشه با ناكامي در پاسخ اين سؤال رها كند كه؛ برنده كيست؟
از سوي ديگر ميلز در صحنه آخر با شليك گلوله ها رو به دوربين، تير خلاص را به تماشاگر ميزند، تا اين انديشه را كه همه انسان ها گناهكار و محكومند در ذهن او تثبيت كند. انديشه اي كه در طي داستان با جناياتي به قصد موعظه به مخاطب گوشزد شده است.
¤ فيلم سه شخصيت ميلز، سامرست وجان دو را به عنوان محورهاي اصلي روايت پرداخت مي كند و از وراي تقابل و كنش هاي ميان آنها ماجرا را پيش مي برد.

در اين ميان تضاد و تقابل شخصيت دو كاراگاه كاركردي اساسي تر مي يابد. فينچر اين تضاد را در شرايط فيزيكي، نوع زندگي، تفاوت در انديشه، شيوه رفتار، روش برخورد با حل معماهاي جنايي و حتي ميزان سني كه براي بازي بازيگران در اين نقش ها ارائه شده است، به تصوير مي كشد.
به عنوان مثال سامرست كاراگاهي پير، مجرد، سياه پوست با موهايي مجعد و در هفته آخر دوران خدمت خود است. درحالي كه ميلز كاراگاهي جوان، متأهل، سفيدپوست با موهايي صاف و در هفته اول خدمت خود در آن شهر است. اولي شخصيتي آرام، عميق، كم حرف، منظم و اهل مطالعه و دقت دارد كه اين نظم را مي توان در چيدن وسايل و دكور منزل او به تماشا نشست. اما دومي شخصيتي شلوغ، جسور، سطحي، پرحرف، بي نظم و به دور از مطالعه دارد كه اين را مي توان از زندگي به هم ريخته و نامرتب او فهميد.
بازيگران نيز براي ارائه نقش ها از خصوصيات شخصيت ها به خوبي استفاده كرده اند. «براد پيت» در نقش ميلز، با حركاتي شتاب زده و عجولانه نقشي پر تنش را ارائه مي كند. اما بازي او در مقابل بازي «مورگان فريمن» كه در نقشي آرام با ميزانسن هاي كم تحرك ظاهر شده است مجالي براي بروز نمي يابد. فينچر در ايجاد تفاوت بين دو شخصيت تا آنجا پيش مي رود كه سلاحي سرد و بي صدا را در دست سامرست آرام قرار داده و سلاحي گرم و پر سر و صدا را در اختيار ميلز عجول و شلوغ. گويي اسلحه ها نمادي از حضور آن دو در عرصه زندگي و انديشه اند.
اين تضادها نه تنها باعث كنش و واكنش بيشتري در داستان مي شود بلكه ذهن تماشاگر را با اين پرسش درگير مي كند كه كدامين روش در به دام انداختن قاتل موفق تر خواهد بود؟ و همين نكته ناخودآگاه ذهن را به عطش سيري ناپذير دنبال كردن ماجرا وامي دارد.

در اين ميان شخصيت قاتل كاركردي دوگانه دارد. از يك سو همچون ناظري آگاه، صبور و با دقت چنان حضور دارد كه گويي هيچ خطايي از چشمش دور نمي ماند. سر بزنگاه سر مي رسد و مجرم را با پيامد خطايش رودررو مي كند. با حضوري اين چنين، جايگاه منتخبي آسماني را مي يابد كه گويي وظيفه اش ارشاد، موعظه و هشدار است. او در صحنه آخر مي گويد: كارهايي را كه من كردم مردم به زحمت مي توانند درك كنند اما نمي توانند انكارش كنند.

از طرف ديگر جان دو با آن صليب سرخ رنگ در خانه اش كه گويي آتش از آن زبانه مي كشد، لباس سرخ رنگش در دل آن صحرا و گناه حسد كه به آن اعتراف مي كند، تجلي مسلم شيطان است. چرا كه شيطان هم به واسطه حسادت به انسان تلاش مي كند تا او را از جايگاهش در بهشت پايين بكشد. جان دو نيز درنهايت ميلز را به اعمال خشونت و گرفتن انتقام وامي دارد و زندگي او را تباه مي كند.


irev.ir

بررسی SevenThart

فیلم هفت از اولین فیلم هایی بود که باعث اشنایی من با دنیای سینما شد.اولین فیلم خارجی که در سینما دیدم وبعد از دیدن ان تاثیرات زیادی بر من گذاشت.این مطلب خلاصه ای است از انچه بعد از چندین بار دیدن فیلم برای من حاصل شده است.

سامرست:

سامرست،کاراگاه پخته ای است که بعد از چندین سال کار در سازمان پلیس به اخر خط رسیده و در حال بازنشستگی است.سامرست نمونه ی یک کاراگاه خوب است.کاراگاه باهوشی که اهل مطالعه است و اهل تعقیب کردن سرنخ هاست.او از فضای تاریک و کثیف شهری که در ان زندگی می کند خسته شده است.بیزاری او از شهری است که عده ای به راحتی کشته می شوند و عده ای دیگر به راحتی می کشند.شهری که در ان اخلاقیات وانسانیت نزدیک به صفر رسیده و هرروز اوضاع بد وبدتر می شود.او حتی خودش را از لذت پدربودن محروم کرده تا کودکی که قرار بود به دنیا بیاید از فساد مکانی که در ان زندگی می کند در امان بماند.فلسفه ی او همین است:دنیا جای خوبی نیست اما ارزش جنگیدن را دارد.

میلز:

میلز،نمونه ی یک پلیس کله شق وتازه کار است که فکر می کند همه چیز را می داند .نمی تواند منتظر بنشیند وبا فکر کار کند.او به طور کامل شخصیتی مخالف شخصیت سامرست دارد.عصبی و بد دهن است وهمین ویژگی ها هم عاقبت کار دستش می دهد.

کاراگاه پیر وکاراگاه جوان:

سامرست و میلز-که شاید هیچ وقت نتوان این دو را در جایی غیر از اینجا در کنار هم تصور کرد-در کنار هم قرار می گیرند که مکمل هم باشند.سامرست با پختگی و محتاط بودنش و میلز با شجاعتش یک زوج متفاوت را تشکیل می دهند.درست است که میلز باید جای سامرست را پر کند اما اولین و اخرین پرونده ی این دو نفر شاید سخت ترین پرونده ای باشد که با ان روبرو خواهند شد.

جان دو:

قاتل زنجیره ای تحصیل کرده و دیوانه ای که به شدت مذهبی است،می خواهد مردم شهر رابر سر یک دو راهی قضاوت اخلاقی قرار دهد.شهری که روز به روز در تاریکی فرو می رود باید یک ناجی داشته باشد.ناجی ای که فکر میکند از جانب خدا مامور شده تا با کشتن گناهکاران مانع گناه کردن مردم این شهر شود.او به قدری به کارش ایمان دارد که حاضر است به خاطر گناهش مجازات شود.

میلز و تریسی:

زوج خوشبختی که تازه وارد این شهر شده اند.انها همانطور که به این خانه اسباب کشی می کردند واز لرزش خانه به علت عبور مترو بی خبر بودند،از انچه در این شهر اتفاق می افتد نیز بی خبرند.تریسی می خواهد بچه دار شود اما مطمئن نیست که این رابا شوهرش در میان بگذارد.

عناصر دیگر فیلم

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/26-Se7en/26-Se7en/1-Se7en.jpgدیوید فینچر از کارگردانانی است که عموما می خواهد برای تماشاگرانش چیزی رو کند.نمی خواهد یک داستان ساده و معمولی را بدون شوکه کردن تماشاگران فیلم تعریف کند.برای همین در اکثر فیلم هایش پیچش داستانی وجود دارد.او همچنین تک سکانس هایی خارق العاده ای خلق می کند.تک سکانس هایی که بزودی از ذهن بیننده فراموش نمی شوند.برای نمونه به سکانس تعقیب جان دو توسط کاراگاه میلز دراین فیلم یا سکانس بیرون انداختن نوزاد یک زن توسط زودیاک نگاهی بیاندازید.در فیلم هفت،فینچر با بهره گیری از نور پردازی کم،فیلمبرداری خنجی و موسیقی رعب اور هاوارد شور فضای تیره و تار فیلم را به گونه ای در کنار هم می چیند که بیننده برای مدت ها از حس وحشت اوری که بر فیلم حاکم است رها نخواهد شد.

چند ایراد:

بااینکه این فیلم یکی از بهترین فیلم هایی است که دیده ام اما باید به چند ایراد فیلم اشاره کنم:

۱)حضور شخصیت تریسی (گوینت پالترو)خیلی کمرنگ است.فکر می کنم اگر رابطه ی بین میلز وتریسی بسط بیشتری داشت تا حدودی به تلطیف کردن فضای رعب اور فیلم کمک می کرد.حتی سکانس اخر فیلم اثر کوبنده تری بر تماشاگر داشت.

2)صمیمی شدن تریسی وسامرست بعد از اشنایی کوتاه مدت سامرست و میلز کمی عجیب به نظر می رسد.

3)جان دوی قاتل اولین نفر در لیست است که سامرست و میلز به سراغش می روند.

4)قرار است که مرتکبین هفت گناه کبیره کشته شوند.میلز که گناهش خشم است کشته نمی شود و در عوض همسر بی گناهش کشته می شود.

هفت(1995)از فیلم هایی است که در یادها می ماند و خواهد ماند و کسانی هستند و خواهند بود که از نواوری های فیلم تقلید کنند.در مورد دوراهی قضاوت اخلاقی اش می توان فکر کرد.چون جان دو با دنیای واقعی ما بیگانه نیست.کافی است برای مدتی صفحات حوادث روزنامه ها را ورق بزنیم تا نمونه هایی از او را ببینیم.این چیزی است که او می خواست.


irev.ir

بررسی مجله اینترنتی کارنامه

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/26-Se7en/26-Se7en/18-Se7en.jpgفینچر در یکی از مصاحبه هایش گفته همیشه فیلم هایی را ستایش می کند که روی او زخمی بیاندازد و این زخم حتی پس از تماشای فیلم seven با ما همراه است فیلم هایی از این جنس در سینمای امروز کمتر به چشم می خورند فیلم هایی که بعد از تماشای آن مارا حسابی به فکر فرو برد واین فیلم که محصول1995 است این زخم را در ذهن ما باقی می گذارد فیلم seven چه از نظر فیلمنامه و روایت داستان و چه از نظر عناصر تکنیکی فیلمی قابل تامل است کمتر فیلمی است که بدمن فیلم یعنی شخصیت قاتل زنجیره ای با بازی بی نقص کوین اسپیسی اینقدر بیننده را درگیر شخصیت خود کند او برای تمام قتل هایی که انجام می دهد دلایل جالب و قانع کننده ای داردو این باعث می شود بیننده از زمانی که با او رو به رو می شود و دلایل او را برای انجام قتل ها می شنود حق را به او می دهد و حتی احساس می کند که کار نادرست او دارای تاثیر درستی در جامعه می باشد شخصیت های فیلم بسیار پخته پرداخته شده اند.

سامرست پلیسی که چند روز به بازنشستگی اش باقی نمانده او شکست را پذیرفته است اما در کنار آن میلز جوان وآرمان گرا قرار دارد که می خواهد به نجات شهر کمک کند تضاد بین این دو شخصیت که باعث به وجودآمدن زوجی تاریخی در سینما می شود.سامرست آدمی منطقی با تجربه و آرام در مقابل میلز آدمی تندرو عجول کم تجربه که نشان می دهد کنترلی بر غزایزش ندارد.فیلم تاریک و هوشمندانه فینچر فضای سیاه جامعه ای را به تصویر می کشد که روزنه ای از امید درآن دیده نمی شود حتی تریسی همسر میلز از ترس این فضای رعب آور و نامید کننده ی سیاه با این که علاقه مند به به دنیا آوردن فرزندش است اما از سامرست باتجربه می خواهد او را در حل این سوال که آیا می تواند فرزندش را در چنین فضایی بزرگ کند کمک کند اما سامرست با تجربه جواب تلخی به او می دهد.این فضای تاریک و رعب آور فیلم خیلی دور نیست که بیننده با آن نا آشنا باشد شاید بعد از تماشای فیلم بیننده این فضا را در جامعه ای که خود درآن زندگی می کند و حس می کند جامعه ای که برای دیدن بسیار از واقعیتش نیاز به نگاه کردن به چشمانش آدم های این جامعه دارد در جایی از فیلم جان دوو قاتل فیلم به میلز همین را می گوید که این چشم های آدم ها است که همه چیز را لو می دهد.او نیز با نگاه کردن به چشمان این آدم ها از درونیات آن ها با خبر می شود ولی او مثل ما نمی تواند احساساتش را از تماشای زل زدن به چشم آنها پنهان کند.

در جایی از فیلم سامرست قسمتی از یادداشت های روزانه ی جان دو را برای میلز می خواند این که او روزی سوار مترو بوده و وقتی داشته با شخصی حرف می زده که باسوال مسخر مثل امروز هوای خوبی است اینطور نیست؟سعی درپیدا کردن واقعیات درون خود عادی جلوه دادن همه چیزدارد جان دوو که از نگاه کردن به چشمان او متوجه پنهان کاری حالات درونی او می شود نمی تواند جلوی خود را بگیرد و بر روی او استفراغ می کند.فیلم تا آن جایی پیش می رود که حتی قاتل فیلم در مقام یک موعظه گر میلزوسامرست را نصیحت می کند و به آن ها تذکر می دهد و خود را انتخاب شده می خواند نه اتخاب کننده.از نکات جالب و توجه فیلم باران است باران همیشه در سینما نمادی است که بعد از اتمام باراش آن همه چیز را پاک می کند و آرامش و امیدواری دوباره باز می گردد اما در فیلم هفت باراندر اکثر سکانس های فیلم مشغول باریدن است وبعد از آن هیچ چیزاز فساد و تباهی این جامعه را کم نمی کند.

در پایان این نقد باید به نکته ای از فیلم اشاره کنم که خود نیز اشاره ای به جامعه کنونی ما دارد انکه عادت های غلطی در جامعه ما شکل گرفته است اینکه همه چیز را به وسیله دعا از خدا بخواهیم و بگوییم خدایا همه ی فساد ها را از جامعه دور کن یا همه گرسنگان را سیر کن و. شکل گرفتن چنین عادتی که ما کاری نکنیم و فقط در دعا هایمان به دنبال رفع مشکلات باشیم بسار خطرناک است سال هاست که بشر برای رهایی از فقر فساد دعا می کند ولی روز به روز بر فقر و فساد افزوده می شود.سئوال انجاست که آیا خدا مسئول اصلاح جامعه از فساد مبارزه با فقر و تنگدستی و ستمگری است؟پس وظیفه هر انسان که می تواند قسمت بسیار کوچکی از این مشکلات را حل کند چه می شود.جامعه ما به تنبلی و عمل نکردن و محافظه کاری عادت کرده و فیلم هفت تصویر از همین جامعه بی تفاوت و تنبل است که فردی علیه آن به قیامی بر می خیزد.فیلم هشدار دهنده این فضای خطرناک برای جامعه ما است.جامعه با ظاهری خوب وآراسته اما باطنی تلخ وزشت.

حواشی خواندنی فیلم:

1-مدیران (نیولان سینما)با پایان فیلم موافق نبودند اما برادپیت با تغییر پایان فیلم مخالفت کرد.

2-اندرو کوین واکر نویسنده فیلم نامه فوق العاده seven در فیلم نقش اولین جسد فیلم را بازی می کند.

3-تمامی کتاب های دست نویس کتابخانه جان دوو مخصوص برای همین صحنه نوشته شده است و نوشتن آن دو ماه طول کشید و 15000 دلار هم خرج برداشت.4

4-مترونوم که در اتاق سامرست وجود دارد در هر نمایی که نشان داده می شود هفت بار ضربه می زند.

5-قربانی گناه تنبلی که قاتل او را یک سال به تخت بسته بود و ظاهری وحشتناک داشت به نظر می آمد که یک مدل باشد اما یک بازیگر بسار بسار لاغر است که طوری گریم کرده اند تا به یک جسد شباهت پیدا کند.

6-کتابخانه ای که سامرست برای مطالعه کتاب های مربوط به گناهان کبیره به آنجا می رود همان ساختمانی است که جیم کری در فیلم ماسک به عنوان کارمند بانک در آن کار می کند.

7-کمی قبل از اینکه میلز به جان دوو شلیک کند (نمای پایانی فیلم)یک نمای خیلی سریع از همسر میلز تریسی نشان داده می شود که برای دیدن آن باید دقت کرد.

8-در فیلمنامه اولیه بعد از سکانس کشته شدن جان دوو (صحنه نهایی فیلم)سکانس دیگری هم بوده که سامرست را در بیمارستان نشان می دهد (به خاطر گلوله ای که میلز به او شکل کرده تا جلوی را نگیرد)در این سکانس رئیس پلیس نامه ای از طرف میلز به سامرست می دهد که در آن نوشته (حق با تو بود درباره همه چیز حق با تو بود)این صحنه در فیلم حذف شده و جای آن همان مونولوگ نهایی سامرست که نقل قولی از جمله همینگوی است قرار داده شده است.

9-در فیلمنامه اصلی زن کوتاه قامت وعجیبی است که عضو تیم انگشت نگاری است و بعد از هر قتل در صحنه حاضرمی شود و کلی فحش وناسزا به سامرست و میلز می دهد این نقش از فیلم حذف شد.

10-شماره تمام ساختمان ها درسکانس افتتاحیه با عدد 7 شروع می شو د زمان تحویل بسته در انتهای فیلم 7:07است.

11- هیچ وقت اسم شهری را که داستان فیلم در آن جریان دارد را نمی شنویم.

12- جذابیت بصری فیلم باعث شد که در آمریکا یک تماشاگر 200 بار به سینما برود و فیلم را ببیند.

13-بهد از نمایش فیلم در آمریکا بسیاری از تماشاگران در رفتار خود مخصوصا درباره پرخوری تجدید نظر کردند.

14-هشتاد درصد فیلم در فضایی تیره و تاریک قرار دارد و تنها سکانس پایانی فیلم است که در صحرا صحنه روشن است که بسیاری آن را نماد صحرای محشر می دانند.

15-اسم کوین اپیسی در تیتراژ ابتدایی فیلم نمی بینیم اینکار تعمدا فینچر انجام داد تا قاتل فیلم به هیچ وجه لو نرود.البته کوین اسپیسی ازاین کار کمی شاکی شد (بعد از اکران فیلم).

17-در صحنه تعقیب و گریز میلز به دنبال قاتل دست براد پیت واقعا آسیب دید.

18-یکی از بززرگان سینما بعد از نمایش فیلم گفت:مطمئنم خود فینچر نمی داند که چه شاهکاری را ساخته است.

منتقدان موقع نمایش فیلم چه گفتند:1- راجر ایبرت (شیکاگو سان تایمز):یک تریلر سیاه مهیب و وحشتناک و هوشمندانه 2-جاناتان روزبنام (شیکاگو ریدر): از همان تیتراژ ابتدایی می فهمیم که با یک فیلم ویژه طرف ایم.3-شان مینز(film.com): تماشای فیلم seven مثل این می ماند که کلی برای شکستن در یک گاو صندوق کلنجار می روی و عاقبت چیزی که در آن پیدا می کنی یک مار ماهی باشد که در آن می خزد.4-جانت مسلین(نیویورک تایمز): حتی کیسه های پر ازاعضا وجوارح بدن یک انسان و مردی که مجبور می شود یک پوند از گوشت خودش را ببرد چیزی از مسخرگی فیلم کم نمی کند.

آن دیالوگ های فراموش نشدنی: 1-سامرست رو به میلز می گوید: برای چی می جنگی ؟ مردم قهرمان نمی خوان فقط می خوان لوتو بازی کنن و چیز برگر بخورن 2-جان دوو: من انتخاب نکرده ام بلکه انتخاب شده ام.3-جاندوو: اگر بخوای توجه مردم جلب کنی نمی تونی فقط بزنی رو شونشون باید با پتک بزنی تو سرشون.4-راننده تاکسی به سامرست میگوید کجا می روی؟ سامرست در جواب:یه جایی دور از اینجا.5- سامرست می گوید: میلز چی پیدا کردی؟ میلز: یه سگ مرده جان دوو:نه این کار من نیست 6-مونولوگ سامرست به نقل از همینگوی: دنیا جای قشنگیه که ارزش جنگیدن داره اما من با قسمت دومش موافقم

سکانس های دیدنی فیلم:

1-کل صحنه تعقیب جان دوو توسط میلز و سامرست> دیوید میلز از میان ماشین ها و اتاق های سا ختمان های بی روح عبور می کند از پنجره وارد می شود و می افتد توی آشغال های کنار خیابن باران هم که او را کلافه می کرده اما در این سکانس فوق العاده نفس گیر او را از تعقیب قاتل دست بر نمی دارد تا بالاخره جای شکار و شکارچی عوض می شود اسحله حال در دست قاتل روی سر میلز است(نمای فوق العاده از اسلحه روی سر میلز که انگار اسحله روی لنز دوربین قرار گرفته داریوش خنجی کار فوق العاده خود را کرده است)باران می بارد و اجازه نمی دهد چهره قاتل را ببیند

2-تریسی از خواب می پرد و متوجه می شود که هیچکس پیشش نیست سامرست ومیلز در اتاق دیگر خانه مشغول بررسی نشانه ها به جا مانده از قتل های قبلی هستند تا قاتل را پیدا کنند اما چه فایده که تریسی تنها مانده و جان دوو به هدفش رسیده است.

3-تنها یک صحنه در فیلم وجود دارد که خانواده با آرامش دور میز شام نشسته اند این صحنه غنیمت است و می دانیم که دیگر در طول فیلم تکرار نمی شود.اما ناگهان همه چیز روی میز شام شروع به حرکت و لرزیدن میکند میلز می گوید: مترو لعنتی دست بردار نیست.

4- سامرست از روی تختش بلند می شود و بالخره تصمیم می گیرد شهر را از شر قاتل حفظ کند می ایستد و چاقوی ضامندارش را به طرف دیوار پرتاب می کند. دوربین درست جایی قرار داده شده که سامرست انگا رچاقو را به طرف دوربین و به طبع تماشاگر پرتاب می کند.

5-میلز و سامرست خسته و کلافه از خیابان عبور می کنند و وارد اداره پلیس می شوند اما دوربین با آن ها حرکت نمی کند و همان جا می ماند تا اینکه یک تاکسی جلوی دوربین می ایستد و دو پا وارد کادر دوربین می شود چند لحظه بعد این همان قاتلی است که همه به دنبالش می گردیم صحنه بسار عالی اجرا شده وقتی برای بار دوم و سوم فیلم را می بینیم و حالا که از هویت آن پا ها با خبریم باز تماشای این صحنه بسیار لذت بخش است.

6-قاتل در اتاق با لباسی قرمز رنگ نشسته در حالی که پوست انگشتان دست را بریده میلز و سامرست از پشت شیشه به او می نگرند و جان دوو با خونسردی تمام به شیشه خیره می شود در حالی که نپتون در دستش را به آرامی در لیوان فرو می برد.

7-تیر های چراغ برق در بیابان برهوت قربانی ششم هم از راه می رسد سامرست به هیلیکوپتر فریاد زنان می گوید به اینجا نزدیک نشوید برگ برنده دست جان دوو و فریاد می زند به حرفاش گوش نده میلز (به حرکت دوربین هنگام دویدن سامرست به سمت میلز وجان دوو دقت کنید کار عالی فیلم بردار ایرانی الاصل داریوش خنجی)اما صدای او به گوش میلز نمی رسد جان دوو شروع به سخن گفتن می کند صدای او با فریاد های سامرست در هم می آمیزد امروز رفتم خونتون و یه یادگاری برداشتم سر زیبای همسرت رو کلافگی برادپیت در نقش میلز اون چی می گه سامرست و حالا کلافگی سامرست از کتمان این واقعیت حرکت به جلو و عقب میلز: اوه نه سامرست از میلز می خواهد خود را کنترل کند چون باعث می شود که جان دوو به هدف خود برسد دوباره صدای جان دوو با سامرست در هم می آمیزد: اون می خواست زنده بمونه همینطور بچه ای که تو شکمش بود و حالا سکوت آه اون نمی دونست سیلی سامرست به جان دوو کلوز آپ از صورت میلز با فرورفتگی چشم نفرت و بغض مرز بین دیوانگی وجنون (برادپیت دراین صحنه دیگر باید چگونه بازی می کرد بازی او فوق العاده است)کلوز آپ از صورت سامرست و تمنای او از میلز و کلوز آپ از جان دوو با آن لبخند دیوانه کننده اش: گناه من حسادته (بازی فوق العاده کوین اسپیسی با آن چهره سرد ما را دیوانه می کند)این سکانس مو برتن ما سیخ میکند و عاقبت شلیک به جان دوو ما له می شویم یکی باید ما را جمع کند.

نکاتی درباره دوبله فوق العاده فیلم:

اگر از آن دسته کسانی هستید که فیلم را به صورت دوبله دیده اید حتما دوبله فوق العاده و زیبای فیلم پی برده اید. اگر هم تا به حال فیلم فیلمseven را با دوبله فارسی تماشا نکرده اید توصیه می کنم حتما برای یک بار هم که شده فیلم را به صورت دوبله تماشا کنید

1-منوچهر اسماعیلی کوینده نقش سامرست (مورگان فریمن)>گوینده توانا با صدایی منحصر به فرد استاد تیپ سازی شخصیت از طریق صدا در بین مدیران دوبلاژ معروف بوده که هر وقت برای شخصیتی دچار تردید یا دودلی می شدند نقش را به او می سپردند و او نقش را عالی در می آورد.او با تیپ سازی عالی خود با صدایش در سریال هزار دستان به جای جمشید مشایخی محمد علی کشاورز و عزت الله انتظامی صحبت کردو کمتر کسی متوجه شد که او هر سه شخصیت را دوبله کرده است.او در فیلمseven به خوبی به جای مورگان فریمن صحبت کرده و با درک صحیح شخصیت وی صدای مناسب این شخصیت را خلق کرده صدای که خستگی تجربه و آرامش شخصیت سامرست را به خوبی نشان می دهد.برای اینکه متوجه قدرت صدای او شوید در اینجا به ذکر چند شخصیت معروف که وی به جای آن ها سخن گفته اشاره می کنم از جمله رابرت دنیرو در فیلم های (سلطان کمدی مخمصه خوابگردها)کرک داگلاس (آخرین غروب و سازش)جمیز استوارت(داستان اف بی ای و پرواز فونیکس)استیو مک کویین (پاپیون)او در رای گیری که ازمنتقدان سینما به عمل آمد (در مجله فیلم)به عنوان بهترین دوبلور تاریخ دوبله انتخاب شد.

2-جلال مقامی (میلز- برادپیت)گوینده توانای دوبله ایران که عامه مردم او را با برنامه دیدنی ها (دهه 60) که از tv ایران پخش می شد می شناسند.او از سال 1337 کار دوبله را آغاز کرد و از سال 1345 کار مدیریت دوبلژ را نیز انجام می دهد.او معمولا گوینده بساری از جوان های نقش اول مثل رابرت ردفورد(نیش بوچ کسیدی ساندنس کید سه روز کندور)عمر شریف (دکتر ژیواگو لورنس عربستان) رابین ویلیامز(بی خوابی انجمن شاعران مرده ویل هاینتینگ نابغه)بوده است در فیلم seven او به خوبی به جای برادپیت و شخصیت دیوید میلز سخن گفته صدای او بر روی تصویر آشفته نا آرام وعجول برادپیت در این فیلم می نشیند فریاد زدن های او وقتی خبر سر بریده تریسی همسرش را می شنود وکلافه و دیوانه می شنود با صدای جلال مقامی بسیار فوق العاده از کار درآمده است.

3-ناصر طهماسب(کویین اسپیسی جان دوو)گوینده ای با صدای نایاب استثنایی. متولد 1318 کار دوبله را از سال 1340 آغاز کرد و در اواخر دهه 40 کار مدیریت دوبلژ را نیز انجام می دهد.گوینده بساری از شخصیت های محبوب تاریخ سینما مثل هنری فاندا در (مرد عوضی و خوشه های خشم)استیو مک کویین (هفت دلاور)گری کوپر (ماجرای نیمروز)جک نیکلسون محله چینی ها دیوانه ای از قفس پرید تلالو و قول)جین هاکمن (مکالمه)کوین اسپیسی (هفت مظنونین همیشگی و گلن گری گلن راس)بوده است حتی می توان به سریال محبوب دهه 60 تلویزیون یعنی ارتش سری اشاره کرد که به جای کسلر صحبت می کرد سریالی که چهارشنبه ها ازشبکه اول پخش می شد.او در کارتون یوگی ودوستان به جای شخصیت یوگی صحبت می کرد.طهماسب در فیلم seven برای شخصیت کویین اسپیسی یعنی جان دوو با توجه به درک صحیح شخصیت او صدای مرموز مثل خود شخصیت جان دوو می آفریند صدای که با افتان خیزان مناسب همراه است آن صحنه را که جان دوو برای قتل هایی که انجام داده دلایل خود را مطرح می کند گاه فریاد می زند وسریع آرام می شود صدای طهماسب به خوبی این حس را منتقل می کند.به قول امیر پوریا منتقد خوب سینما صدای طهماسب مثل صدای تبسم شیطان است.


irev.ir

بررسی آدم برفی‌ها

قاعدتاً، نوشتن درباره‌ی فیلمی که چهارده سالِ پیش ساخته شده، کار دشواری‌ست؛ اما، هنگامی که به نقدهای دیگران نگاهی می‌اندازی و پی می‌بری که، بسیاری از نکات ناگفته مانده، یا نقدنویسان، میلزوار، درباره‌ی فیلمی همچون «هفت» نوشته‌اند، تصمیم می‌گیری درباره‌ی این فیلم بنویسی. کارِ منتقد به کارِ کاراگاه می‌ماند که سرنخ‌ها را می‌یابد و براساسِ یافته‌های خود، تأویل و تفسیرِ خود را که از نوعِ نگاهِ خاصِ او نشأت گرفته، می‌نویسد.

داستانِ چگونه نویسنده شدنِ مارکز را شنیده‌اید؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/26-Se7en/26-Se7en/21-Se7en.jpg«علاقه‌اش نسبت به رمان روزی زاده شد که «مسخ» کافکا را خواند. امروز خاطرهٔ روزی را که با این کتاب که از یکی از دوستانش قرض گرفته بود به شبانه‌روزی برگشت، به یاد دارد. کت و کفش‌‌هایش را درآورد، کتاب را باز کرد و چنین خواند: «همینکه گرگوار سامسا از خواب آشفته‌ای پرید، در رختخواب خود به حشرهٔ تمام‌عیار عجیبی مبدل شده بود.» گابریل، لرزان کتاب را بست. با خود گفت: «خداوندا، پس ممکن است آدم چنین کاری بکند.» روز بعد اولین داستان کوتاهش را نوشت. به تحصیلات، دیگر چندان دل نداد. او دیگر نه وکیل، که نویسنده خواهد شد» (۱)

نمی‌دانستم می‌توان درباره‌ی فیلم‌ها چنین نوشت یا خیر!؟ ولی با در نظر داشتنِ چگونه نویسنده شدن مارکز، که برای خود آزادی بسیار قائل شده بود، چنین نوشتم. با این حال، آنچه که در زیر می‌آید نقد نیست و نمی‌خواهد نامِ پرطمراقِ «نقد» را روی خودش بپذیرد.

۱٫هفت گناهِ کبیره و نقد کوبنده‌ای از جامعه‌ی مدرن

داستانِ فیلم را تمامیِ علاقه‌مندانِ سینما می‌دانند؛ ژانر فیلم را نیز. قاتلی که انگیزه و دلایلِ روشنی برای قتل‌هایش دارد و در یک دوره‌ی معین، این قتل‌ها را انجام می‌دهد و سرانجام: هویتِ او بر تماشاگر و پلیس برملا می‌شود. (۲)

بگذارید برای یادآوری، هفت گناهِ کبیره را برشمارم: غرور، شهوت، طمع، خشم، حسادت، تنبلی و پرخوری. و حالا پله به پله جلو می‌رویم:

پرخوری

مردِ چاقی که آنقدر به او غذا خورانده‌اند که رگ‌هایش متورم شده و سپس ترکیده‌اند. سرِ قربانیِ ما در بشقابِ حاوی اسپاگتی‌ست. (غذایی که بسیار زود آماده می‌شود) هنگامی که بیننده تصویرِ این مردِ عظیم‌الجثه را می‌بیند، حالتِ اشمئزاز به او دست خواهد داد. دلیلِ این نفرت‌انگیز بودن را باید در جثه‌ی مرد جست.

طمع

قربانیِ ما، این‌بار، نماینده‌ی قانون است و بسیار مشهور؛ اما بدنام. او ثروتِ خود را از دروغ‌گویی و تلاشیدن برای رهایی مجرمین به دست آورده و این طمع است که او را وامی‌دارد تا هرچه بیشتر در منجلابِ فساد فرو رود و دروغ بگوید. تصویرِ او را می‌بینیم که نیم‌کیلو از گوشتِ بدن خود را بریده و سرش روی کتاب‌های قانون قرار دارد.

تنبلی

دو کاراگاهِ فیلم، با راهنماییِ قاتل، به سراغِ زنِ قربانیِ دوم می‌روند و عکس‌های اتاقِ کار شوهرش را به او نشان می‌دهند. زن با دیدن تصاویر، متوجه می‌شود که تابلویی به صورتِ وارونه آویخته شده. کاراگاهان به دفترِ وکیل می‌روند و جمله‌ی «کمکم کنید» را در آنجا می‌یابند که قاتل با اثرانگشت آن را نوشته. پلیس به هویتِ صاحبِ اثرانگشت پی می‌برد و نیروی ویژه را به خانه‌ی او می‌فرستد. افرادِ پلیس، ویکتور (صاحبِ اثرانگشت) را در حالی می‌یابند که به تختخوابِ خود بسته شده. ویکتور یکی از موکلانِ وکیلِ بدنامِ داستان است و نماینده‌ی یکی از مخوف‌ترین خصایصِ تمدنِ مدرن: تنبلی. (جا دارد اینجا به شباهتِ ویکتور و گرگوار زامزای کافکا اشاره شود. قاتل ویکتور را، به مدتِ یک‌ سال، به تخت بسته و در فواصلِ معین از او عکس گرفته. بیننده به خوبی تغییر چهره‌ی او را خواهد دید. یکی از مهم‌ترین دستاورد‌های تمدنِ امروز، آرامش (تنبلی) است. ویکتور زبانِ خود را نیز خورده (حرفی برای گفتن ندارد) پلیس‌ها در تحقیقاتِ خود به این نتیجه می‌رسند که صاحبخانه‌ی ویکتور از او راضی‌ست، زیرا: «اون همیشه اجاره خونشو به موقع داده و هیچ دردسری واسه کسی درس نکرده»

شهوت

بیایید شهوت را (در این داستان) نمادِ لذت‌های زودگذر و آنی بفرضیم. قاتل وارد روسپی‌خانه‌ای می‌شود و مردی را وامی‌دارد تا میله‌ی داغ‌اش را در … یک زن فرو کند.(اینجا را بخوانید) سپس، زن را می‌کشد و می‌گریزد. کاراگاهانِ پلیس به آنجا می‌روند و در صحنه‌ی بعد، دو کاراگاه را می‌بینیم که با دو فردِ مختلف سخن می‌گویند. میلز (کاراگاهِ جوانِ فیلم) از صاحبِ آن‌جا می‌پرسد: «ببینم، تو از این کار خوشت می‌یاد؟»، آن مرد هم جواب می‌دهد: «نه، نه، خوشم نمی‌یاد اما زندگی همینه دیگه»

غرور

قاتل به سراغِ زنِ زیباروی مشهوری رفته و او را به قتل رسانده. بدین صورت که: بینیِ او را بریده و چهره‌اش را «از ریخت انداخته». زنی که در ظاهر بسیار زیباست و از درون بسیار زشت و نفرت‌انگیز.

خشم

میلز، فردی‌ست سطحی و کتاب‌نخوان و «زود جوش بیار». او درست نقطه‌ی مقابلِ کاراگاه دیگر فیلم است که ویلیام سامرست (بیننده باید توجه داشته باشد که: ویلیام سامرست موام نامِ یک نویسنده است.) نام دارد و بسیار عمقی‌ست و آرام و باحوصله و بامطالعه. میلز زمانی که پی می‌برد قاتل زنِ او را کشته، عنان از کف می‌دهد و او را می‌کشد. میلز قربانی خشمِ خود می‌شود.

حسادت

جان دوو، قاتلِ فیلم، از بیماریِ مهلکی رنج می‌برد، از: مانندِ دیگران نتوانستن بودن.

۱.۲ دو نسلِ متفاوت

سامرست کاراگاهِ کهنسالی‌ست که هفته‌ی آخر دورانِ خدمتِ خود را می‌گذراند و میلز کاراگاهِ جوانی که در اولین هفته‌ی کاریِ خود قرار دارد. (در صحنه‌ای می‌بینم که میلز، میز و دفترِ سامرست را صاحب شده و سامرست، علناً، به گوشه‌ای رانده شده) سامرست از همه چیز دل‌زده است، از شهر، از جنایت،….. با این حال باز هم نگران است؛ نگرانِ نسلِ جدید. هرگاه به محلِ جنایت می‌پرسد، سوالی این‌ چنین می‌پرسد: «بچه اینجا چی دیده؟». او می‌خواهد از شهر بگریزد و به دنیایی پناه برد که نیست. در صحنه‌ای سوارِ تاکسی می‌شود و در جوابِ سوالِ راننده که می‌پرسد: «کجا برم؟»، می‌گوید: «یه جایی دور از اینجا» در صحنه‌ی بعد می‌بینیم که او واردِ کتابخانه می‌شود و به نگهبانانِ آنجا که ماهی‌وار در دریا شناورند و قدرِ محیطِ خود را نمی‌دانند (مراجعه کنید به سوره‌ی «یونس» در قرآن) و فقط پوکر بازی می‌کنند، می‌تازد. سامرست برای دریافتنِ انگیزه‌ی قاتل به کتابخانه رفته. همزمان با تلاشِ سامرست برای یافتنِ انگیزه‌ی قاتل، تصویر میلز را می‌بینیم که به عکس‌هایی که از قربانیان گرفته شده، خیره شده. صبحِ روزِ بعد، هنگامی که میلز با گزیده‌ای از «کمدی‌الهی» روبرو می‌شود که سامرست برای او گذاشته، می‌گوید: «شعرهای مزخرفِ قافیه‌دار»، سپس، گزیده را به گوشه‌ای می‌اندازد و سرش را میان دستان‌اش می‌گیرد.

طرزِ برخوردِ این دو کاراگاه نیز با هم متفاوت است. برای مثال: هنگامی که این دو کاراگاه به خانه‌ی دوو رفته‌اند و دوو به سمتِ آنان شلیک می‌کند، میلز اسلحه‌اش را درمی‌آورد و به دنبالِ او می‌رود. هرکس که با میلز مواجه شود، با پرخاشِ او روبرو خواهد شد؛ اما، سامرست، مودب، دیگران را به آرامش دعوت می‌کند. یا در داستان‌سرایی میلز: میلز که بدونِ داشتنِ مجوز واردِ خانه‌ی دوو شده، به زنی پول می‌دهد تا داستانِ سرهم‌بندی‌شده‌ی او را به یک پلیس بگوید.

میلز در آغازِ راه قرار دارد و هنوز، شناختِ عمیقی از شهر ندارد، در صورتی که سامرست، که عمری را در شهر گذرانده، به خوبی شهر و مردمِ آن را می‌شناسد و به میلز که می‌خواهد قهرمان شود، می‌گوید: «مردم قهرمان نمی‌خوان، اونا همبرگر و بازی و تلویزیون می‌خوان، اونا نیازی به قهرمان ندارن»

۱.۳ بنیانِ خانواده

در صحنه‌ی بسیار درخشانی، میلز و زنش (تریسی) با سامرست نشسته‌اند سرِ میزِ شام. هنگامی که سامرست می‌خواهد از شهر سخن بگوید، قطارِ مترو رد می‌شود و میز می‌لرزد. (بنیانِ ِ سست و لرزانِ خانواده) تریسی به سامرست زنگ می‌زند و می‌خواهد با او صحبت کند، زیرا: «تو تنها کسی هستی که من تو این شهر می‌شناسم» سپس، در صحنه‌ای می‌بینیم که تریسی و سامرست نشسته‌اند روبروی هم. تریسی از شهر متنفر است. او به سامرست می‌گوید به زودی مادر خواهد شد. سامرست می‌گوید: «یه زمانی با یکی رابطه‌ی دوستی داشتم، خیلی شبیهِ رابطه‌ی ازدواج بود. اونم حامله شده بود. این موضوع واسه خیلی وقت پیشه. یادمه یه روز صبح بلند شدم که برم سرِکار، درست مثلِ روزهای دیگه، فقط با این تفاوت که: اولین روزی بود که درباره‌ی حاملگی خبر داشتم. برای اولین بار، حسِ ترس در من پدیدار شد. یادمه که فکر می‌کردم چطوری می‌تونم یه بچه رو به همچین دنیایی بیارم؟ چطور می‌تونه با این همه حوادثِ اطرافش بزرگ شه؟ بهش گفتم که نمی‌خواد بچه رو به دنیا بیاری و بعدش از هم جدا شدیم»

سامرست می‌داند بچه‌ای که به این شهر (دنیا) قدم بگذارد، جز تیره‌روزی چیزی در انتظارش نیست.

تنها در یک صحنه‌ی کوتاه (صحنه‌ی تعقیب و گریز) سه کودک را می‌بینیم که نشسته‌اند روبروی یک تلویزیون.

۱.۴ ناکجاآبادی (در معنایِ عرفیِ آن و نه به معنایِ آرمان‌شهر) به نامِ دنیا

در طولِ فیلم، هیچ‌گاه نامی از شهر برده نمی‌شود. پلاکِ هیچ ماشینی را نمی‌توان تشخیص داد. می‌توان شهر را نمادی از جامعه‌ی بشری دانست. جامعه‌ای که خصوصیات‌اش را می‌توان در هفت گناه کبیره یافت. جامعه‌ای که همه‌ی مردم، جز چند استثنا، به هم شبیه‌اند و تفریحات و دل‌مشغولی‌های یکسانی دارند. مردمی با ولعی سیری‌ناپذیر برای شنیدنِ اخبار، برای خواندنِ روزنامه‌ها که «بی‌خاصیت‌ترین کشفِ دو هزار ساله‌ی اخیرند»(۳) (جمله‌ای از بازرس بَرلاخ، کاراگاهِ کتابِ «قاضی و جلادش» و «سوءظن») در چنین جامعه‌ای کتاب‌ خواندن کنترل خواهد شد و نامِ کتابخوانان در سیاهه‌ای ثبت خواهد شد.

۱.۵ نقشِ کلیدیِ اسلحه (سرعتِ آن)

دوو، برای اینکه قربانیانِ خود را وادارد تا از او حرف‌شنوی داشته باشند، به قدرتِ اسلحه متوسل می‌شود.

۲. نویسنده‌ای که نسب‌اش به سلین می‌رسد

در تیتراژِ ابتداییِ فیلم، نامِ کوین اسپیسی ظاهر نمی‌شود. ایده‌ی این کار، از کارگردانِ کمال‌گرایِ فیلم، دیوید فینچر است.

می‌توان دلیلِ این کارِ فینچر را در پاسخی یافت که قلیِ خیاط به یکی از پرسش‌های فرهاد اکبرزاده می‌دهد:

«یک شاعر و نویسنده، دوست عزیز، قبل از هر چیزی «دروغی»‌ست که «حقیقت» را می‌گوید و یا «حقیقتی» که «دروغ» را. بستگی دارد به شنوایی گوش و بینایی چشم ما. آیا به نظر شما، ما چرا به دروغ‌های شاعر و نویسنده‌مان که زیباترین و عمیق‌ترین شکل حقایق زندگی را دارند، هر روز کمتر و کمتر ایمان می‌آوریم؟ شاید به این دلیل که امروزه از خودِ شخصٍ وی زیاده می‌دانیم، به نام و نشان و شناسنامه و خلق و خوی و سیر و پیاز زندگی او زیاده از حد آگاهیم. درواقع، هر چه شاعر و نویسنده‌ی ما از ما دورتر باشد به ما نزدیکتر خواهد بود. راز موفقیت «کلاسیک»‌ها را نیز در همین نکته باید دید» (۴)

تمامی ِ فیلم، ساخته و پرداخته‌ی نویسنده‌ای‌ست به نام ِ جان دوو. جان دوو، فردی‌ست تحصیل‌کرده، کتاب‌خوان، صبور، انتخاب شده،(موضوع نویسنده‌ای را انتخاب می‌کند و نه بالعکس) و دارای «روش و متد ِ خاص» (جمله‌ای‌ست از سامرست.) (سبک ِ خاص ِ یک نویسنده.)

او از تک ـ تک ِ جزئیات ِ داستان ِ خود، بیشترین سود را می‌برد (دلیل ِ کشته نشدن ِ میلز در نخستین برخورد) و تاثیری شگفت‌انگیز می‌گذارد روی خواننده‌اش (بیننده‌اش).

اما، دلیل ِ تاثیر ِ شگرفِ اثر ِ دوو را کجا باید جست؟

در یکی از جملاتِ او: «باید با پتک بزنی تو سرِ مردم، اونوقت می‌بینی که کاملن دارن بهت توجه می‌کنن» این جمله‌ی دوو را با این جمله‌ی سلین بسنجید: «اوه نه نه نه! نه فقط در بیخ گوش، نه… دقیقاً در داخل سر، در خصوصی‌ترین گوشه‌ی احساسات. من یک خط مستقیم با سیستم عصبی خواننده ایجاد می‌کنم… من آخرین موسیقی‌دان رمان هستم» (۵)

اما، نویسنده‌ی داستانِ هفت، در میانه‌ی کار، روشِ خود را تغییر می‌دهد و خود نیز تبدیل می‌شود به یکی مهم‌ترین قربانیانِ خویش. (نویسنده و گم شدنِ او در اثرِ خود)

زمانی که سامرست و میلز، به خانه‌ی او می‌رسند (دنیایِ شخصیِ او را درمی‌یابند) او پس از گریختن، به خانه‌ی خود زنگ می‌زند (توجه دارید تلفن مخفی‌ست!؟) و به میلز می‌گوید: «من برنامه‌هامو تنظیمِ مجدد می‌کنم» پس از قتلِ دو نفرِ دیگر وارد اداره‌ی پلیس می‌شود. (اگر فیلم همان‌طور ادامه می‌یافت، در نهایت، تبدیل می‌شد به فیلمی کلیشه‌ای) و به سرِ کاراگاهان فریاد می‌کشد.

در صحنه‌ی درخشانی می‌بینیم که دوو، یک نپتون (رنگ دادن به فیلم، دخالتِ آشکارای نویسنده در روندِ داستان) را در لیوان آب‌جوشی (داستانی معمولی بدونِ دخالتِ راوی آن) فرو می‌برد و بیرون می‌آورد.

۳. بورخس و اندرو کوین واکر

سال ِ گذشته، روزنامه‌ی گاردین، لیستی بیرون داد از صد اثرِ ادبیِ مهمِ دنیا. مجموعه داستان‌های بورخس نیز در لیست به چشم می‌خورد. (۶)

زمانی ایرج قریب، در مقدمه‌ی ترجمه‌ی «همزادِ» داستایوسکی چنین نوشت: «هرگاه مقایسه‌ای به میان آید و قصد، تحقیقِ ادبیاتِ ملتی باشد، گفته می‌شود مثلاً: تاثیر ادبیاتِ انگلستان بر آمریکا و بالعکس. ولی در مورد داستایوسکی، بهترین نقادان ادبی گفته‌اند: تأثیر داستایوسکی بر ادبیاتِ جهان» (۷)

می‌توان در موردِ بورخس نیز چنین چیزی گفت. بورخس، نه تنها در کشورِ خود تاثیر گذار بود، بلکه روی ادبیاتِ معاصرِ جهان (۸) (حتا ایران (۹)) نیز تاثیری به سزا به جا گذاشت.

هر سوته‌دلی نیز می‌داند، هر نویسنده‌ای، خواه ـ ناخواه از آثار نویسندگانِ دیگری متأثر شده.

اندرو کوین واکر نیز، از این قاعده مستثنا نیست. زمانی که تصمیم گرفتم چیزکی درباره‌ی فیلمِ «هفت» بنویسم، می‌خواستم درباره‌ی شباهتِ داستانِ «مرگ و پرگارِ» بورخس با فیلم‌نامه‌ی هفت بنویسم. اما، با یک بار بازبینی فیلم، متوجه شدم فیلم بسیار بورخسی‌ست.

چند مثال:

ایده‌ی کلی فیلم را در داستان ِ «مرگ و پرگار» بورخس خواهیم دید.

هزارتو

می‌توان جامعه و فضای تاریکِ پیش از ورود به بیابان را نیز هزارتویی دانست. زمانی هم که میلز و سامرست، دوو را به خارج از شهر می‌برند، دوو چنین جمله‌ای می‌گوید: «باید همین‌طور چپ رو ادامه بدی». برای برون‌رفت از هزارتو باید به سمتِ چپ پیچید. اما، این بار ما واردِ هزارتویی دیگر می‌شویم: بیابان (بورخس داستانی دارد به نامِ: «دو پادشاه و دو هزارتو») (۱۰)

آینه

دوو به میلز می‌گوید: «از این به بعد هروقت صورتِ خودتو تو آینه می‌بینی منو به یاد می‌یاری»

تاثیرِ زندگیِ شخصیِ بورخس

بورخس گزارشِ کوتاهی نوشته از زندگی خود. او به مدت چند سال، در کتابخانه‌ای کار کرد. بگذارید شرح‌اش را از زبانِ او بخوانیم: «مدت نه سال به کار کتابخانه چسبیده بودم. نه سال غمبار پرادبار. دیگر مردان، به هیچ‌چیز جز مسابقه‌ی اسبدوانی، مسابقه‌های فوتبال، و داستان‌های هرزه علاقه نداشتند» به یاد بیاورید صحنه‌ای را که سامرست وارد کتابخانه می‌شود.

کتابخانه

در داستانِ «معجزه‌ی پنهان» مردی به نامِ ژارومیر هلادیک، مقابلِ جوخه‌ی آتش قرار خواهد گرفت. او نمایش‌نامه‌ای ناتمام نوشته و از خدا می‌خواهد تا یک سال دیگر به او فرصت دهد. زمانی که مقابلِ جوخه‌ی آتش قرار می‌گیرد، زمان می‌ایستد. شبِ پیش از اعدام، هلادیک خوابی دیده.

این هم از شرحِ آن خواب: «نزدیک سپیده‌دم، خواب دید که خود را در یکی از رواق‌های کتابخانه‌ٔ کلمانتاین پنهان کرده بود. کتابداری با عینک دودی از او پرسید: دنبال چی می‌گردی؟ هلادیک جواب داد: خدا. کتابدار به او گفت: خدا در یکی از حروف یکی از صفحات یکی از ۴۰۰۰۰۰۰ جلد کتاب کتابخانهٔ کلمانتین است……» (۱۱)

سامرست نیز برای یافتنِ انگیزه‌ی اصلیِ (خدا/حقیقت/دانش/…) دوو به کتابخانه می‌رود و انگیزه‌ی اصلی او را در میانِ کتاب‌ها می‌یابد.

منابع متن:

۱. بویِ درخت گویاو. مصاحبه‌ی پلینیو مندوزا با گابریل گارسیا مارکز. ترجمه‌ی لیلی گلستان و صفیه روحی. نشر نو. چاپ دوم. ۱۳۶۳

۲. نقد پرویز جاهد بر فیلم زودیاک. منتشر شده در سایتِ رادیو زمانه

۳. قاضی و جلادش. فردریش دورنمات. ترجمه‌ی س. محمود حسینی‌زاد. نشرِ ماهی. چاپ ِ دوم. بهار ۱۳۸۷

۴. کبریت‌های بی‌خطرِ سوئدی. مصاحبه‌ی فرهاد اکبرزاده با قلی خیاط. در سایتِ «فیل در تاریکی»

۵. آخرین موسیقی دانِ رمان. نقدِ قلی ِ خیاط بر سلین. در سایتِ «فیل در تاریکی»

۶. روزنامه‌ی گاردین

۷. همزاد. داستایوسکی. ترجمه‌ی ایرج قریب. نشر نقره. ۱۳۶۸

۸. گزیده‌ای از مصاحبه‌ای که از ۱۰ تا ۱۳ ژوئیه سال ِ ۱۹۷۳ در سانیون فرانسه انجام شد و در کتاب ایولین پیکون گارفیلد با عنوان «کرتاثار به روایتِ کرتاثار» آمده است. منتشر شده در وبلاگِ امید نیک‌فرجام

۹. بورخس و تاثیر آن بر ادبیات داستانیِ معاصرِ ایران. صمد رحمانی خیاوی. در سایتِ قابیل

۱۰. کتابخانهٔ بابل و ۲۳ داستان دیگر. ترجمه‌ی کاوه میر عباسی. انتشارات نیلوفر. چاپ سوم. پاییز ۱۳۸۱

۱۱. مرگ و پرگار. خورخه لوئیس بورخس. ترجمه‌ی احمد میرعلایی. فاریاب. ۱۳۶۳

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاه بگذارید

آدرس ایمیل شما محفوظ می ماند


*