در زمان – In Time

در زماندر زمان

7

در زمان – In Time در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

در زمان (In Time) فیلمی در ژانر علمی–تخیلی و اکشن محصول سال 2011 آمریکا ساختهٔ اندرو نیکول است با بازی جاستین تیمبرلیک، آماندا سیفرید، کیلین مورفی، اولیویا وایلد، جانی گالکی که به دنیایی پادآرمان‌شهری می‌پردازد که در آن زمان واحد پول محسوب می‌شود و هر فرد مقداری زمان دارد و اگر این زمان به صفر برسد وی خواهد مرد.

ماجرای فیلم از این قرار است که در آینده نچندان دور، عمر هر انسان به 25 سال سن می رسد. دو نوع انسان داریم. یکی پولدار که با پول می توانند سن خود را تا بینهایت بسانند و یکی هم فقیر که یا باید با فراهم کردن پول، برای خود عمر بخرند (!) یا اینکه در سن 25 سالگی بمیرند. مردی فقیر با نام ویل (با بازی جاستین تیمبرلک) روزی مردی را ملاقات می کند که عمری طولانی دارد. او بخشی از سن او را برای خود می گیردو کمی بعد متوجه می شویم پلیس به دنبال ویل است..

فیلم در زمان (سروقت / به موقع) روایتی از یک جامعه در آینده است که دانشمندان با تغییرات ژنتیکی توانستهاند عمر بشر را در ۲۵ سالگی متوقف کنند و بشر برای زنده ماندن پس از این سن باید تلاش کند به جای پول، «زمان» برای زنده ماندن به دست آورد. در این فیلم زمان کارکرد پول را پیدا کرده و شخصیتهای داستان باید به جای پول، زمان کسب کنند. سرمایهداران و ثروتمندان  با در اختیار داشتن زمان نامحدود (سرمایه‌ی زمان به جای سرمایه‌ی پول) در این جامعه به زندگی جاودانه دست پیدا کردهاند. آن‌ها با احتکار زمان بانکهایی به وجود آورده‌اند که به جای پول «زمان» به مردم وام میدهند.

داستان اصلی از آن‌جا آغاز می‌شود که قهرمان فیلم با از دست دادن مادر خود بر اثر تمام شدن زمان زندگیش، دست به شورش علیه نظام سرمایه‌داری زمان‌مبنا میزند و با همراه شدن دختر سرمایه‌دار بزرگ جامعه در نهایت موفق به فروپاشی این سیستم میشوند.

فیلم در زمان – In Time به خوبی توانسته رابطه‌ی نظام سرمایهداری با جامعه و نیز دو مولفه‌ی ربای نفس و داروینیسم اجتماعی را با استفاده از عناصر دراماتیک به تصویر بکشد.

در زمان

نقد و بررسی فیلم در زمان

در زمان

بازیگران فیلم در زمان – In time

نقد فیلم در زمان - In Time

نقد فیلم در زمان – In Time

تریلر فیلم در زمان – In Time


irev.ir

بررسی سینمای خانگی من

خلاصه ی داستان: در روزگاری در آینده، عمر مردم مانند پول خرید و فروش می شود و هر کس تنها بیست و پنج سال زمان زندگی دارد. ویل سالاس، جوانی از منطقه ی فقیر نشین، یک شب به شکل اتفاقی جان مردی را نجات می دهد و مرد که صد سال زمان دارد، به عنوان هدیه، آن را به او می بخشد و خودش خودکشی می کند. مامورین زمان که به ویل مشکوک شده اند، تعقیبش می کنند …

یادداشت: شهرها به مناطق زمانی تقسیم شده اند. فقرا در مناطقی زندگی می کنند که تنها بیست و پنج سال زمان دارند و ثروتمندان خیلی بیشتر. اینجا واحد پول، زمان است. همه چیز با زمان معامله می شود. اگر قرار است کسی قهوه بخورد، به جای پرداخت پول باید سه دقیقه از زمان باقیمانده ی زندگی اش را بپردازد. اگر قرار است کسی وارد مناطق بالاتر زمانی شود، جایی که پولدارها زندگی می کنند، باید زمان بپردازد. اینجا پولدارها کسانی هستند که زمان بیشتری برای زندگی در اختیار دارند. آنها زمان فقرا را هم در اختیار دارند. آن را احتکار می کنند و هر روز با بالا بردن سود، آن را در اختیارشان می گذارند تا دقیقه به دقیقه زندگی کنند. ثروتمندان اعتقاد دارند: (( برای اینکه یکی جاویدان بشه، خیلی ها باید بمیرن. )) و طرز تلقی آنها از انسان های فرودست جامعه، چنین چیزی ست. اما این میان، همیشه کسی هست که تعادل را بهم بریزد. ویل کسی ست که این کار را می کند. او که صدها سال از مردی به آخر خط رسیده، به هدیه برده، می خواهد به توصیه ی او مبنی بر اینکه: (( زمان منو تلف نکن. ))، عمل کند و او راهی را انتخاب می کند که پدرش برگزیده بود. توزیع زمان بین مردم فقیر. او و دوستش، مانند رابین هودهای امروزی ( یا شاید بهتر است بگوییم رابین هودهای آینده ) از بانک های زمان می دزدند تا آن را بین مردمی که دقایق آخر عمرشان را سپری می کنند، تقسیم نمایند. آنها پایه های قدرت قدرتمندان را می لرزانند. حالا شما به جای کلمه ی ( زمان )، ( پول ) را جایگزین کنید تا به نتایج جالبی برسید. تا متوجه بشوید که اگر این جابه جایی صورت بگیرد، این داستان می تواند در زمان ما، در زمان حال هم اتفاق بیفتد. زمانه ای که ثروتمندان حکمرانی می کنند و هر طور که دوست داشته باشند، بقیه را بازی می دهند و همه چیز دست آنهاست. فیلم بسیار جذاب و دیدنی جلو می رود و تماشاگر به هیچ عنوان احساس خستگی نمی کند. البته من در آغاز فیلم به این فکر می کردم که شاید داستان به سمتی برود که مضمون اثر درباره ی ارزشمند بودن زمان باشد و اینکه قدر وقت را باید دانست که البته چنین چیزی در محوریت داستان قرار نمی گیرد و به سمتی کشیده می شود که در بالا ذکرش رفت. در این میان تنها نکته ی مبهم برای من، این است که وقتی این آدم ها زمان را می خرند تا نمیرند، چرا باید روی جوان ماندنشان از لحاظ ظاهری تاثیر بگذارد و چرا نباید پیر شوند؟ و اما اشاره ی کوتاهی هم باید بکنم به تیتراژ هوشمندانه ی فیلم که ایده ی فوق العاده ای دارد و ایده ی مبتکرانه ی داستان فیلم را تکمیل می کند.

از میان دیالوگ ها: فقیرا می میرن، ثروتمندا زندگی نمی کنن.

 شمارش معکوس تا مرگ ...


irev.ir

بررسی دیجی فیلم

داستان فیلم:

در زمان و مکانی نامشخص،با دستکاری ژنتیکی انسان ها،همه چیز به زمان بستگی دارد به این شکل که به هر فردی در هنگام تولد به اندازه ی بیست و پنج سال زمان داده می شود که در پایان این زمان فرد خواهد مرد.معاملات و خرید و فروش کالاها و همچنین حقوق افراد هم به صورت زمان پرداخت می شود و هر فردی قابلیت این را دارد که با گرفتن دست طرف دیگر،از او زمان بگیرد یا به او زمان بدهد.به این ترتیب بعضی پیش از بیست و پنج سال موجودی خود را از دست می دهند و می میرند و بعضی  می توانند آن را تمدید کنند اما ظاهر افراد در همان حد بیست و پنج سال باقی می ماند حتی اگر مثلا هفتاد ساله باشند.مردم برای استفاده از این زمان محدود،همیشه در حال دویدن هستند تا خود را به مکان مورد نظرشان برسانند همچنین سارقین زمان هم در کوچه ها و خیابان های خلوت به مردم حمله می کنند تا زمانشان را بگیرند.

ویل سالاس مردی معمولی است که شبی در بار،با مردی به نام هنری همیلتون ملاقات می کند که بیش از یک قرن اندوخته ی زمانی دارد.وی همیلتون را از دست سارقین زمان نجات می دهد و همیلتون که از زندگی طولانی اش خسته شده،زمانش را به پاس قدردانی به ویل منتقل می کند تا بمیرد.ویل با استفاده از این زمان ،منطقه ی زمانی اش زا تغییر می دهد و به نیو گرینویچ می رود جایی که افراد متمکن در آنجا زندگی می کنند که هزاران سال زمان در اختیار دارند.او در یک کازینو با فیلیپ وایز و دخترش سیلویا آشنا می شود و خود را یک فرد ثروتمند معرفی می کند.او می تواند با بردهای پی در پی در قمار،بر زمان خود بیفزاید.

 اما پلیس زمان با بررسی مرگ همیلتون،به ویل مشکوک می شود و به این نتیجه می رسد که او زمان همیلتون را به سرقت برده است.بنابراین برای دستگیری او راهی نیو گرینویچ می شود.ویل با به گروگان گرفتن سیلویا می گریزد و به منطقه ی خودش باز می گردد.در حین فرار آنها به دست سارقین زمان می افتند که تمام زمانشان را می برند و فقط چند دقیقه برایشان باقی می ماند.

سیلویا و ویل تلاش می کنند زمان بخرند و با فروش گوشواره های الماس سیلویا،دو روز مهلت می گیرند.ویل از پدر سیلویا می خواهد که در ازای آزادی دخترش،هزار سال به مردم ببخشد اما او نمی پذیرد.حالا ویل تصمیم می گیرد به بانک زمان وایز دستبرد بزند و زمان به دست آمده را میان مردم عادی تقسیم کند.سیلویا نیز ترجیح می دهد در کنار ویل بماند و به غارت بانک های زمان پدرش بپردازد.

درباره ی فیلم:

موضوع جالب و بکری برای فیلم انتخاب شده که شخصا تا به حال در میان انبوه فیلم های تخیلی نمونه اش را ندیده ام.فکرمی کنم باید فیلم را شامل دو قسمت بنامم.قسمت اول که با ویل سالاس ومحله اش ونوع زندگی مردمانش آشنا می شویم .این قسمت را دوست دارم .ایده ی فیلم بسیارجدید وجالب است :این که زمان زندگی مردم محدود است ومعاملات و بده بستان های آنها هم با همین زمان انجام می شود.مثلا کسی که بخواهد وسایل زیادی برای خانه اش بخرد،به همین نسبت از عمرش کم می شود و وقتی کسی می خواهد به محبوب ترین فردش هدیه ای بدهد،از عمر خودش می دهد.به همین دلیل درمنطقه ی محل زندگی ویل سالاس،مردم که فقط بیست و پنج سال زمان در اختیار دارند،باید شتاب کنند و بدوند تا به کارهایشان برسند.آنها فرصت تفریح و خوشگذرانی ندارند چون از عمرشان بابت پرداخت قسط ها و بازپرداخت وام هایشان هم می پردازند.همچون اتفاقی که برای مادر ویل می افتد.فضای این قسمت از فیلم،سرد و بی رنگ است.آشنایی ویل با مردی که یک قرن از عمرش گذشته و یک قرن دیگرهم در اختیار دارد،زندگی اش را تغییر می دهد.مرد زمان دار- به جای پول دار!- از زندگی طولانی اش خسته شده و آن را مایوسانه به ویل می بخشد.جمله ای که او روی شیشه برای ویل می نویسد،او را به انگیزه ای قوی می رساند:«زمانم را تلف نکن!»

قسمت دوم فیلم درمنطقه ی نیوگرینویچ می گذرد که زمان دارها – به جای پول دراها – آسوده و بی تفاوت با دادن وام به مناطق پایین تر و گرفتن سودهای بسیار،روز به روز بر عمر خود می افزایند و فقط باید مراقب باشند که دچار حادثه ای نشوند تا زنده بمانند.این قسمت فیلم سرشار از رنگ های گرم و فضاهای پرنور و شاد است.

 فیلم را تا دزدیدن و گروگان گرفتن دختر دوست دارم اما انتهای فیلم کمی به سمت کلیشه ای شدن و قابلین حدس زدن پیش می رود.تبدیل ویل و دختر به رابین هودهای نجات بخش ،به خودی خود بد نیست اما فرجام مامور زمان که خصوصیاتی ژاورگونه دارد،قابل حدس زدن و تکراری است.به خصوص متحول شدنش وقتی ویل زمانی را به او می بخشد.ژاور همان بازرس سرد و قانونمند رمان معروف بینوایان است که فقط انجام وظیفه برایش مهم است.مامور زمان هم چنین فردی است و حتی زمان خودش را هم روز به روز شارژ می کند.تعقیب و گریزهای پایانی فیلم هم به نظرم سرسری ساخته شده است.

در مجموع برای یک بعدازظهر معمولی این فیلم می تواند گزینه ی خوبی باشد زیرا خشونت یا درام موجود در قصه هم آنقدر تاثیرگذار و ناراحت کننده نیست که ذهنتان را به هم بریزد.فیلم به جز بار فلسفی ابتدایش،بیشتر حالتی سرگرم کننده و ماجرایی دارد.


irev.ir

 بررسی MovieMag

1

1- کسی در فیلم حضور دارد  که من بشناسم؟!

2 بازیگر اصلی فیلم را احتمالاً همه شما خواهید شناخت. « جاستین تیمبرلک » که معرف حضور طرفداران دنیای موسیقی پاپ هست و در آن طرف هم « آماندا سیفرید » که در همین یکی دو سال اخیر در کلی فیلم کوچک و بزرگ نظیر « شنل قرمزی » یا « Dear John »  حضور داشته، دیگر بازیگر شناخته شده فیلم است. سیلیان مورفی هم یکی از بازیگران فیلم است.

2- داستان فیلم درباره چیست ؟

در آینده ایی نزدیک، عمر انسانها تنها به 25 سال خلاصه می شود و پس از این مدت اگر ملت پول داشته باشند می توانند عمر بخرند! و اگر هم نداشته باشند می بایستی جان به عزرائیل تسلیم کنند. در این بین پسری از طبقه ضعیف جامعه به نام ویل ( جاستین تیمبرلک ) بعد از اینکه یک شب در بار به نحوی صاحب عمری افزون می گردد، سعی می کند تا این عمر را خیرات کرده و همچنین به مبارزه مسئولان رده بالا برود که عمر مردم را در شیشه کرده اند و بعد هم به خود آنها می فروشند!

3- بازیگران فیلم چه کسانی هستند؟

Justin Timberlake ، Amanda Seyfried ، Cillian Murphy ، Olivia Wilde

4-کارگردان کیست ؟

« آندریو نیکول » که چند فیلم خوب و خاطره انگیز را نوشته و کارگردانی کرده است.2 البته در کل کارنامه هنری « نیکول » در مقام نویسندگی بسیار پربارتر از از کارگردانی است چراکه در آن نویسندگی فیلم تحسین شده « نمایش ترومن » به چشم می خورد که حتی برای آن کاندید دریافت اسکارهم شده بود. « نیکول » در کارگردانی تا به امروز 4 فیلم ساخته که « گاتاکا » سرشناس ترین فیلمش بوده است.

5- خانواده ها در هنگام تماشای فیلم باید به چه نکاتی توجه کنند؟

مطمئنم اگر 4 تا فیلم شبیه به « In Time » دیده باشید به راحتی می توانید حدس بزنید که باید به چه نکاتی توجه کنید. خلاصه می کنم: نقش منفی فیلم شبیه آدم خشن هاست و کلا با کسی شوخی ندارد، پسر فقیر داستان ما با یه دختر بالا شهری آشنا می شود و در اول داستان تا دلتان بخواهد اختلاف دارند اما در ادامه کلی دل و قلوه به هم می دهند که اصلی ترین دلیل نگرانی خانواده ها هم باید همین دل و قلوه دادن این 2 به هم باشد! البته نگران نباشید، خبر خاصی نیست!.

6- نکات مثبت فیلم ؟

ایده اولیه فیلم جالب است و تماشاگر را کنجکاو می کند تا محتویات را بررسی کند.

فیلم بی شباهت به اولین ساخته موفق« نیکول » به نام « گاتاکا » نیست؛ در هر دوی این فیلمها یکی می خواهد ضد سیستم باشد. « نیکول » خوب می داند که چطور می بایستی یک نفر را ضد سیستم کند!

بازی سیلیان مورفی بسیار بهتر از دیگر بازیگران فیلم است.

در این فیلم « اولویا وایلد » نقش مادر 50 ساله « جاستین تیمبرلک » را بازی می کند! در مورد بازیگری این خانم جوان که اتفاقاً بسیار خوش قیافه هم هست، نظری ندارم اما تلاشش را برای بازی در چنین نقشی ستایش می کنم.3

« آماندا سیفرید » که به قول یکی از همکاران شبیه به عروسکهای چینی هست!، بازی قابل توجهی ارائه نداده اما حضورش در فیلم بسیار موثر بوده زیرا تماشاگر بخاطر تماشای سر و روی او، تا پایان فیلم بر روی صندلی می نشیند!

محل رخداد اتفاقات فیلم مربوط به آینده می شود اما تا جایی که امکان داشته ،سعی شده تا این قضیه حواس تماشاگر را پرت نکند که دقیقاً همینجوری هم شده؛ فیلم بیشتر بر کاراکترهایش تکیه دارد تا محیط.

7- نکات منفی فیلم ؟

داستان فیلم مربوط به آینده است اما شکل و شمایل خودروها در این زمان چندان با عقل جور در نمی آید. خودروهایی که در « In Time » وجود دارد بیشتر شبیه ماشین های تزئین شده دهه ی 70 میلادی هست!

داستان فیلم زیادی « رابین هود »ی هست! اینکه از غنی بگیری و به فقیر بدی؛ آن هم در فیلمی که داستانش در آینده رخ می دهد، کمی باعث دلسردی تماشاگر می شود.

از آن جهت که فیلمنامه « In Time » به طور کامل براساس فرمول آشنای ” مردی علیه سیستم ” نوشته و پرداخته شده ، به راحتی می توان اول و آخر فیلم را حدس زد. متاسفانه حتی سکانس های تعقیب و گریز هم به شدت قابل پیش بینی هستند.

« جاستین تیمبرلک » بازیگر خوبی هست اما در نقش یک ” ضد سیستم ” اصلا قابل قبول نیست. یکجورایی تماشای « تیمبرلک » که می خواهد یک مجموعه را سرنگون کند، خیلی خنده دار از آب درآمده!

« آندرو نیکول » نتوانسته به خوبی اکشن فیلم را رهبری کند. ضرباهنگ سکانس های اکشن فیلم نامنظم هستند و توانایی ایجاد هیجان را در تماشاگر ندارند. کارگردانی این فیلم یکی مثل « مایکل بی » را می خواست.

شیمی بین « تیمبرلک » و « سیفرید » به خوبی شکل نگرفته و این 2 اصلاً کاری به همدیگر ندارند و فقط دیالوگ هایشان را ادا می کنند! شاید یکی از دلائل این امر این باشد که « جاستین تیمبرلک » این بار دیگر سعی نکرده با هنرپیشه خانم مقابلش رابطه ایی خارج از دنیای سینما داشته باشد!


irev.ir

بررسی حیات طیبه

توضیح اجمالی فیلم:

داستان در مورد پسر جوانی به نام ویل والاس است که اکنون در سن حدود 28 سالگی به سر می برد و پدرش در مسابقات شرط بندی، جان خود را از دست داده و امروزه با مادرش زندگی میکند.

در جهان امروزی ویل، پول عامل ثروت نیست و مبنای خرید و فروش های اقتصادی و یا به صورت ریشه ای تر، مبنای زندگی هر انسانی را میزان دارایی هر آدمیزاد از زمان تعیین می کند.

در این شهر، هر کسی بر دستان خود، دارایی اش از  زمان را مشاهده میکند و باید تلاش کند تا میزان ساعت موجودی خود را در حد مطلوب،یعنی بالاتر از صفر نگه دارد وگرنه هنگامی که زمان موجودی به صفر برسد، شخص جان خود را از دست میدهد.

ویل به همراه مادرش کار میکند تا ساعتهای  مورد نیاز زندگی خود را تامین کنند.

ویل به مانند هر روز کاری خود به کارخانه تولید قطعه سازی میرود و درآمد ماهانه خود را در پایان ساعت کاری دریافت میکند.او نسبت به عدم افزایش حقوق اعتراض کرده  ولی امور مالی به حرف او توجهی نمیکند.

ویل به کافه میرود تا دوستش را در انجا ملاقات کند که ناگهان به فردی(هنری همیلتون) برمیخورد که از شهر نیوگرینویچ(شهر پولدارها) آمده است و در حال فخر فروشی به همگان است.

پسر جوان  به او متذکر میشود که ارازل برای او کمین کرده اند تا زمانش را که به اندازه یک قرن! است  بدزدند و او را بکشند.ولی آن مرد ثروتمند به اخطار ویل گوش نمیدهد و در آنجا باقی می ماند تا اینکه ارازل به کافه آمده و قصد جان او را میکنند.

ویل مرد ثروتمند را از مخمصه نجات میدهد و او را به ساختمان متروکه ای می برد تا شب را صبح کند.مرد ثروتمند که جان خود را مدیون ویل است، اعتراف میکند که در حال حاضر، 105 سال عمر دارد و از ادامه این زندگی خسته شده ولی به خاطر این خود گذشتگی ویل، دچار تعجب میشود و او را انسانی متعهد میداند.

هنری همیلتون و والاس در خانه متروکه

شب فرا میرسد و صبح فردا، ویل مشاهده میکندکه میزان دارایی اش از زمان، به یک قرن رسیده و مرد ثروتمند آن محل را ترک کرده و تمام دارایی اش را به او بخشیده و از او خواسته که زمانش را هدر ندهد.

ویل دارای عمری بیش از صد سال می شود

ویل از پنجره مشاهده میکند که مرد ثروتمند، قصد خود کشی  از بالای پل را دارد و سعی میکند تا خود را به او برساند ولی زمان زندگی اش به پایان میرسد و او از بالای پل سقوط میکند.ویل والاس پس از سقوط مرد، به پل می رسد و دوربین های پلیس لحظه حضور او را ثبت میکند.

مادر ویل پس از اتمام کار خود، قبوض و بدهی مالی زندگیشان را به بانک  واریز میکند ولی در هنگام بازگشت به خانه و در لحظه سوار شدن به اتوبوس، متوجه میشود که زمان لازم برای خرید بلیط اتوبوس را ندارد و از راننده التماس میکند تا او را به مقصد برساند تا بتواند پسرش را ببیند ولی راننده درخواست او را رد میکند  و به او میگوید تا خانه اش بدود.

مادر ویل که میداند زمان کافی را برای دیدن پسرش ندارد و هر لحظه امکان دارد که مرگش فرا برسد، شروع به دویدن میکند و در راه از هر کسی  درخواست میکند تا یک ساعت به او قرض بدهد ولی همگان بی توجهی میکنند.

ویل که در ایستگاه منتظر مادرش است، با نبود مادرش در اتوبوس متوجه میشود که برای او مشکلی به وجود آمده و او نیز شروع به دویدن میکند.

آنها در لحظه ای که تنها 20 ثانیه ای از عمر مادر مانده بود یکدیگر را پیدا میکنند ولی زمان کافی برای رسیدن مادر به پسر از دست میرود و قبل از این که پسر، مدتی از زمان صد ساله خود را به مادر بدهد،مادرش در آغوش او جان میدهد.

ویل تصمیم میگیرد تا انتقام مادرش را از ساکنین شهر نیوگرینویچ بگیرد، برای همین منظور به شهر ثروتمندان میرود و در هتلی مجلل اقامت میکند.

او حالا به تفاوت های شهر خود و نیوگرینویچ پی می برد که چگونه،سرعت مردم در شهر فقیران در امور کارشان و رفت و آمدها بالاست  ولی در این شهر به دلیل اینکه همگان از ثروت قابل قبولی برخوردار هستند، سرعت کاری و رفت و آمد آنها،چقدر آهسته و با آرامش است.این نشانه ای بود که افرادی در نیوگرینویچ، به این مسئله پی بردند که ویل به احتمال زیاد از شهر فقیران آمده است، چرا که سرعت کاری او، بالاست.

ویل در همان شب به یک کازینو می رود تا در بازی پوکر با ثروتمندان وارد معامله شود و دارایی زمان آنها را بگیرد.

ویل در حال بازی پوکر با ثروتمندان

او با بزرگترین مرد ثروتمند  شهر(آقای وایس) وارد رقابت میشود و بازی را از او برده و میزان سال زیادی را می رباید.

آقای وایس که از جربزه او خوشش آمده،او را به دخترش سیلویا معرفی میکند و ویل را به مهمانی فردا شب در خانه اش دعوت میکند.

ویل فردا شب به مهمانی آقای وایس میرود و با سیلویا وارد بحث می شود. او متوجه می شود که سیلویا هم از چارچوبهایی که پدرش به خاطر ثروتشان در اطراف زندگی برایشان ایجاد کرده،خسته شده است.

در حین مهمانی پلیس به داخل میهمانی آمده و ویل را به جرم قتل هنری همیلتون و سرقت زمان او، بازداشت و تمام زمان او را ضبط میکند.

ویل در هنگام خروج از مهمانی، از دست مأمورها فرار میکند و سیلویا را به گروگان گرفته تا خودش را نجات دهد.

او و سیلویا توسط ماشین ویل به شهر فقیران میروند و در هنگام رانندگی دچار حادثه می شوند.ارازل به ماشین آنها حمله میکنند و زمان عمر سیلویا را سرقت میکنند.

حال هر دو نفر آنها در خطر مرگ هستند تا اینکه مجبور می شوند گوشواره های دختر آقای وایس را بفروشند تا زمان بخرند.

ویل پس از دریافت  کمی زمان، با وایس و پلیس(زمان نگه داران-Keep Timer) تماس گرفته و از آنها تقاضای زمان هزار سال را میکند.

او و دخترک، تا فردا منتظر میمانند که پدر سیلویا زمان را در محل قرار،محل اهدای زمان(محل کمک به فقرا)، بیاورد.اما آقای وایس نمی آید و پلیس به جای او به محل قرار آمده و قصد جان ویل را میکنند تا اینکه خود سیلویا جان ویل را نجات میدهد و آنها از معرکه فرار میکنند.

دختر میفهمد که پدرش برای اینکه ثروت خود را از دست ندهد، فداکاری نمیکند و ثروت خود را به ویل نمیدهد تا جان او را نجات دهد.حال اینجاست که هر دوی آنها،هدف مشترکی پیدا میکنند و آن هم این که از ثروتمندان بدزدنند و به فقیران بدهند.آنها میخواهند تا جایی که می توانند به محل اهدای زمان به فقرا کمک کنند.

محل اهدای زمان به فقرا

آن دو به بانک ها حمله میکنند و ثروت بانک ها را میان مردم تقسیم میکنند.آقای وایس و کسانی که بر روی او  نفوذ دارند، از به خطر افتادن ثروت نیوگرینویچ در هراس هستند و از بهم خوردن تعادل مالی و اقتصادی احساس نگرانی میکنند.

پلیس دائما” در پی دستگیری ویل و سیلویا است ولی هر دفعه آنها موفق به فرار می شوند.

حال و روز جامعه فقرا، کمی تغییر کرده تا جایی که حتی میتوانند برای خود،اسلحه بخرند تا در برابر ارازل زمان دزد، از خود محافظت کنند.

ویل و سیلویا تصمیم میگیرند تا از این خرده دزدی ها دست بکشند و این بار با گروگان گرفتن پدر سیلویا،یک میلیون ساعت را مال خود کنند و به شهر فقرا بدهند.

آن دو با برنامه ریزی و طی یک نقشه،آقای وایس را گروگان گرفته و یک میلیون ساعت را از او میدزدند و با هرگونه مشقتی خود را به شهر میرسانند و او را به محل اهدای زمان میدهند.

یک میلیون ساعت ذخیره شده در انتقال دهنده زمان

در جریان این درگیری ها، پلیسی که دنبال ویل و سیلویا بود،به خاطر اتمام زمان عمرش، فوت میکند و آن دو در میان شهر، گم میشوند.

حال مردم محله فقیر نشین،آن قدر زمان یا همان ثروت را دارند که کار نکنند و به شهر نیوگرینویچ سری بزنند.پلیس نیز با مشاهده این اوضاع اجتماعی دست از کار میکشد و وضعیت را به حال خود رها میکند.

کارگردان در پایان فیلم، بازهم نشان میدهد که ویل و سیلویا،به بانک های بزرگتری دست برد میزنند…

…………………………………….

تحلیل:

– در ابتدای کلام باید به سال ساخت این اثر اشاره کرد که در بحبوحه های فشارها و بحران های اقتصادی ایالات متحده آمریکا و اروپا ساخت شده است.آنجایی که اعتراضات جنبش وال استریت در خیابان های منهتن نیویورک به گوش سرمایه داران و دولتمردان آمریکا میرسید.

فیلم “سروقت” نیز زائیده ی زمان خود است و تمایل دارد تا اعتراض خود نسبت به جامعه کاپیتالیستی یا سرمایه داری آمریکا را به گوش مردم کشور خود یا سایر کشورها برساند.

حقیقتا” فیلم “سروقت” توانسته است که استعاره خوبی از شکاف ها و معضلات اقتصادی آمریکا را در قالب زمان بیان کند.

آنجایی که کارگردان، دنیای امروزی را بر مبنا تفکر پولی میداند و حیات و ممات انسان ها را بر محور سرمایه اقتصادی سوار میکند.اگر ثروتی داشته باشید،در آرامش و راحتی خواهید بود و چنانچه از این نعمت بی بهره باشید،دیگر حق زندگی در میان آدم ها را نخواهید داشت و آنجاست که جامعه شما را رد میکند.

مرگ یک انسان در اثر اتمام زمان(اتمام داراریی اش)

– “سروقت” منعکس کننده ی یکی دیگر از دکترین سیاست ورزی ایالات متحده آمریکا است.همانطور که در همین وبلاگ، به روش سیاست ورزی به سبک مکتب ماکیاولیسم سخن گفتیم، یکی دیگر از عناوین ایده ئولوژی های دولت های آمریکا، سیاست داروینیسم است.آنجایی که محوریت تفکر بشر بر پایه “بقاء اصلح” است.یعنی در جامعه انسانی نیز به مانند جامعه حیوانی، موجودی توانایی زندگی را دارد که از توانایی های جسمی و روحی زیادی برخوردار است.

اندرو نیکول،کارگردان این فیلم، به روش فکری داروینی سرمایه داران کشورش معترض است که چرا ثروتمندان، قشر فقیر و کارگر جامعه را در اختیار خود میگیرند تا خودشان در این دنیا ابقا شوند؟

در هنگام گروگانگیری آقای وایس توسط ویل و سیلویا، او بیان میکند که همه انسان ها دوست دارند تا برای ابد زندگی کنند ولی همیشه باید انسان هایی برای ابدی شدن عده ای دیگر قربانی شوند.

ویل در همان لحظه اعتراض میکند که هیچکس نباید ابدی باشد و کسی به خاطر شخص دیگری نباید بمیرد.

این عبارت که”برای ابدی بودن یک نفر،باید چندین نفر بمیرند” در زمان های مختلفی از فیلم تکرار می شود.در واقع با برگرداندن استعاره هنری،سازنده به دنبال بیان کردن این موضوع است که برای ثروت مند شدن عده ای، باید خیلی های دیگر، به زیر خط فقر بروند و شب و روز،مالیات و قبوض سنگینی پرداخت نمایند.

در اینجا به روایات نقل شده از امام علی(ع) پی میبریم که ایشان وجود فقرا در جامعه را در حالی که ثروتمندان برای خود شکوه و منزلت ایجاد میکنند،ناشی از بی عدالتی و ضایع شدن حق فقیران و مستمندان توسط ثروتمندان میدانند.

– هنگامی که مادر ویل از راننده اتوبوس درخواست میکند که او را به خاطر کمبود زمانش به پسرش برساند،ولی با ممانعت راننده و بی توجهی مردم مواجه میشود،در واقع به دنبال نمایش فروپاشی روابط انسانی میان آدم هاست که به دلیل فقر و تسلط ثروتمندان بر مردم، احساس تعاون و دل رحمی در میان آنها از بین رفته است.البته این صحنه گونه دیگری  از سیاست داروینی است که به دلیل اتمام زمان، باید مادر ویل والاس بمیرد.

مادر والاس در حال کمک خواهی از مردم داخل اتوبوس و مشاهده بی اعتنایی آنها

– فیلم به دو شهر از جهان امروزی میپردازد که یکی فقیر نشین و دیگری ثروتمند است.کارگردان به خوبی تفاوت ها را در دو شهر نشان داده است.

در شهر فقیر نشین،جمعیت زیادتر،سرعت عمل مردم به دلیل کمبود سرمایه زمانی بیشتر،آرامش و امنیت کمتر، میزان رضایت از زندگی پایین تر و هوای شهر بیشتر ابری و سرد به نظر میرسد

اما در شهر نیوگرینویچ، جمعیت خیابان ها کمتر به نظر میرسد و مردم با سرعت کمتری به کارهای خود میپردازند، آرامش و امنیت شهری بالا و هوای شهر بیشتر آفتابی و مطبوع است

اما میزان رضایت زندگی در نیوگرینویچ کمی متفاوت است.کارگردان با نشان دادن دو شخص از شهر نیوگرینویچ،هنری همیلتون و سیلویا وایس، بیان میکند که شاید ثروتمندان از رفاه بیشتری برخوردارند ولی سرمایه،آنها را به پوچ گرایی کشانده و لذتی از زندگی خود نمی برند.آنها از عمرهای خود دیگر نمی توانند به درستی استفاده کنند.

ایجاد تفاوت میان محل زندگی فقیران و ثروتمندان،بیانگر دو جامعه متفاوت اقتصادی است که جامعه ای حتی با جمعیت کمتر، بر جامعه دیگری با جمعیت بالاتر مسلط است و نمایانگر همان جمعیت 99 درصد و یک درصد جنبش وال استریت است.البته بازهم ترکیب جمله محوری فیلم در این نمایش جمعیتی دو شهر به خوبی رعایت شده است.

برای ابدی بودن یک نفر،باید چندین نفر بمیرند

– جالب است که کارگردان، سن بلوغ هر انسانی را 25 سال میداند و از آن پس باید هر انسانی برای زنده ماندن خود،کار کند.در قبل از آن، زمان عمر او کاسته نمی شود و به شمارش نمی افتد تا اینکه جسم او به سن 25 سالگی برسد و رشد او متوقف و شمارش زمان آغاز می شود.بدین جهت است که سن مجازی همه افراد شهر 25 سال می باشد اما سن واقعی آنها، با اینکه ظاهر جوان دارند حتی میتواند بالای صد سال باشد.

– پس از گروگان گیری سیلویا توسط والاس و عدم امید سیلویا از اینکه پدرش حاضر نیست تا هزار سال را از دست بدهد تا او را نجات دهد، فیلم به مشی رابین هودی یا شیوه های جنگی مارکسیستی میرود.روش هایی که همراه با درگیری و بزن در رو همراه بوده تا بتواند حق خود را از ظالم یا همان سرمایه دار بگیرد و به مردم کمک کند.

در واقع سازنده به دنبال القاء این موضوع هست که نمی توان ساختار اقتصادی را درست کرد و بدین جهت باید تنها با زور و تصاحب مالی،به این استثمار اقتصادی پایان داد.

ویل و سیلویا در حال سرقت از بانک

– سازنده، مخالفت قشر سرمایه دار از بابت عدم توزیع ثروت در جامعه را، ناشی از جلوگیری از ایجاد تورم و رکود صنعت میداند.آنها نمی خواهند تا سیستم از لحاظ اقتصادی متورم شود و همیشه انسان هایی وجود داشته باشند تا بتوانند برای آنها کار کنند.

نظرات خوانندگان (1)

  1. با تشکر از نقد و بررسی کامل شما عزیزان…بسیار جالب و زیبا بود…من این فیلم را سه بار دیدم و بسیار فیم خوب و زیبایی بود…

دیدگاه بگذارید

آدرس ایمیل شما محفوظ می ماند


*