من او

من اومن او

8.5

من او در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

مَن عَشَقَ وَ فعَفَّ ثُمَّ مات، ماتَ شَهیدا

کسی که عاشق شود و عفت و پاکدامنی پیشه کند سپس بمیرد همانند شهید از دنیا رفته است.

کتاب من او، مربوط به زندگی فردی به نام علی فتاح و عشق پاک او به دختر خدمتکار خانواده اش به نام مه تاب  است که به دلیل اعتقاد علی به عشق پاک تا زمانی که از عشق راستین خود مطمئن نشده از ازدواج امتناع می‌کند و در خلال داستان از راهنمایی‌های درویشی به نام مصطفی یاری می گیرد که نقش مهمی در داستان نیز دارد. مه تاب و علی هر دو عاقبت ناکام از دنیا می روند تا در جهان آخرت با یکدیگر ازدواج کنند. دو راوی در داستان هستند، یکی خود رضا امیرخانی و دیگر قهرمان داستان (علی فتاح) و این دو ماجراهای زندگی علی فتاح را از کودکی تا لحظهٔ مرگ / ازدواج، روایت می‌کند.

قسمت های زیبایی از کتاب

ترسی ندارنه. من مثل ناموس ، چشمم بهش هست .

خندیدم . معلوم نبود ناموس خود را می گفت یا ناموس مردم را !

 وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست ، لطفش به این است که بی حکمت و بی پرس و جو بدهی . اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای ، نه به خاطر لوطی گری .

 تنها چیزی که حد نداره ، رفاقته!

  مملکت ما از دیار کفر پلیدتر است ! دست کم در کفرستان قاعده ای آزادی هست که هر کسی آن طور که خواست زندگی کند ، اما این جا اجبار است که آن طور که دیگران می خواهند ، زندگی کنیم !

دانلود PDF کتاب من او با پسوورد: www.downloadha.com

دانلود فایل صوتی MP3 کتاب من او


irev.irبررسی تسنیم

«من او» نمونه‌ای از یک رمان اصیل ایرانی است/ نویسنده‌ای مشابه امیرخانی در جهان عرب نیست

من او رضا امیرخانی

مترجم عربی «من او»، اثر رضا امیرخانی، معتقد است که این اثر به دلیل مضمون به کار رفته در آن، نمونه‌ای از یک رمان اصیل ایرانی است. او می‌گوید که نویسنده‌ای مشابه امیرخانی در جهان عرب نیست که موضوعات عرفانی را وارد قالبی مانند رمان کرده باشد.

محدودیت عمر یک نویسنده به او اجازه نمی‌دهد که بیشتر از چند اثر در زندگی خود خلق کند. میان تمام آن‌ها هم شاید تنها یک یا دو اثر از آن نویسنده برجسته شود. اما نویسندگانی هستند که قلم آنان ویژگی‌هایی دارد که فراتر از آثارشان خود آنان را یک «برند» می‌کند، برندی که کتاب، ناشر، خواننده و همه از آن لذت می‌‌برند. «رضا امیرخانی» یکی از آن برند‌هاست.

سال 1374 بود که با نوشتن اولین کتابش معروف شد. شاید کسی فکر نمی‌کرد فارغ‌التحصیل 22ساله دبیرستان علامه حلی و مهندس مکانیک دانشگاه شریف به‌ یک‌باره بتواند با اولین رمانش به یک نویسنده معروف تبدیل شود، نویسنده‌ای که شمارگان آثارش به حدود 600 هزار جلد می‌رسد. شاید فضای متفاوت ارمیا بود که او را این‌گونه سر زبان‌ها انداخت. ارمیایی که در جنگ جور دیگری متولد شده بود می‌خواست به شهر برگردد، به شهری که با جبهه، زادگاه واقعی او متفاوت شده بود. ارمیا داستان زندگی صدها هزار آدمی است که در جبهه‌های هشت سال دفاع مقدس نفس کشیدند و دیگر هوای شهر و هواهای مردم شهر برایشان خفه‌کننده بود.

رضا امیرخانی دیگر چهره شناخته شده‌ای برای کتاب‌خوان‌ها بود. ناصر ارمنی دومین اثر این نویسنده جوان بود. مسیحا و نگین انگشتری که یهودا شده بود هرچند هشداری بود به پلیدی‌های نفس اماره اما در ذهن و قلب خوانندگان ته‌نشین شده بود، اما ظاهراً همه این‌ها مقدمه‌ای بود برای جهش بزرگ امیرخانی. باید هفت سال از زمان گرفتنِ مدركِ خلبانی‎ می‌گذشت تا همه بفهمند که توانایی پرواز او در آسمان آبی ادبیات خیلی بیشتر از آسمان خاکستری شهر است.

«من او» در سال 78 منتشر شد و موجی از تحسین و شگفتی در مجامع ادبی به راه انداخت. «من او» ساختاری نو و بدیع در فضای راکد آن سالهای رمان‌نویسی در ادبیات ایران داشت و خیلی زود موج تقلید از ساختار خاص این رمان در فضای ادبیات ایرانی به راه افتاد. صفحات سفید «من او» و تفسیر دلچسب مخاطب برای خودش، خواننده آن سالهای ادبیات ایرانی را با اتفاقاتی روبه‌رو می‌کرد که تاکنون برایش سابقه نداشت. عاشقانه‌های زیبا علی و مهتاب در «من او» و شخصیت فتاح که به‌سرعت محبوب شد برگ جدید در خاطره ذهنی ادبیات‌بازهای ایرانی ورق زد. رمان خیلی زود پرفروش شد و فتاحِ عفیف امیرخانی شهید شد و تا ابد زنده ماند.

مرکز ترجمه حوزه هنری به تازگی اقدام به انتشار ترجمه عربی از کتاب «من او» این نویسنده کرده که قرار است امروز، 25 فروردین‌ماه، با حضور جمعی از نویسندگان و مسئولان فرهنگی در کنار تعدادی دیگر از آثار ترجمه شده، رونمایی شود. این اولین تجربه حضور کتاب امیرخانی در دستان مخاطبان عرب‌زبان است که قطعاً می‌تواند راهی برای شناخت بیشتر از امیرخانی و تفسیرهای تازه از «من او»ی امیرخانی باشد. کتاب با همکاری محمّدجواد علی و عقیل خورشا به عربی برگردانده شده و قرار است در کشورهای مقصد توزیع شود. تسنیم، با توجه به همین اتفاق به گفت‌وگو با خورشا پرداخت. خورشا  معتقد است آنچه که در «من او» دیده، یک ابتکار جدید در حوزه داستان‌نویسی ایرانیان است که توانسته دو مقوله «عرفان» و «فرهنگ مردمی ایران» را در کنار هم قرار دهد و ممزوج کند. به گفته او، «من او» می‌تواند یک رمان استاندارد ایرانی نام بگیرد. شرح این گفت‌وگو به قرار ذیل است:

* تسنیم: جناب خورشا! طی سال‌های اخیر آثار متعددی از نویسندگان با گرایش‌های مختلف در قالب رمان منتشر شد. تعداد آثاری که منتشر شده نشان می‌دهد که ایرانی‌ها در سال‌‌های گذشته از نویسندگان پرکار در حوزه ادبیات داستانی به ویژه داستان کوتاه بوده‌اند. در این میان «من او» امیرخانی چه ویژگی‌ای داشت که شما تصمیم به ترجمه این کتاب گرفتید؟ آیا این انتخاب براساس شناخت خود شما صورت گرفت یا براساس توصیه و سفارش مرکز ترجمه؟

ابتدا موسی بیدج، از مترجمان برجسته حوزه ادبیات عرب، این کتاب را برای ترجمه معرفی کرد و معرفی ایشان در انتخاب من تأثیرگذار بود، اما با وجود این، باید بگویم که این رمان را قبلاً چندین‌بار خوانده بودم و تحت تأثیر ادبیات این رمان قرار گرفته بودم؛ یعنی انتخاب من تماماً براساس سفارش نبود، خود من به عنوان مترجم نیز با کارهای امیرخانی آشنایی داشتم؛ لذا تصمیم گرفتم که به ترجمه این کتاب بپردازم.

«من او» کتابی است که عرفان ایرانی را با فرهنگ عامه مردم آمیخته و در عین حال تاریخچه‌ای از روابط خانوادگی اصیل تهران قدیم را به نمایش می‌گذارد و این ویژگی‌ها آنقدر به هم ممزوج شده که مخاطب هنگام مطالعه کتاب حس می‌کند که از افراد تشکیل‌دهنده این داستان است؛ یعنی گاه خود را جای هر یک از این شخصیت‌ها حس می‌کند؛ علی‌الخصوص شخصیت «علی» که شخصیت فوق‌العاده برجسته‌ای است که هر مخاطب را به سمت خود جذب می‌کند.

پیش‌تر یکی از دوستان، محمدجواد علی، ترجمه کتاب را به دست گرفته بود و من نیز حدود شش‌ماه در این ترجمه وقت گذاشتم که فکر می‌کنم ترجمه خوبی از کار درآمده است.

*تسنیم: در مدت ترجمه آیا ارتباطی هم با نویسنده کتاب داشتید؟

در خلال ترجمه برخی از مسائل مطرح شده در کتاب من را بر سر دو راهی قرار می‌داد، در این مواقع این دست از موضوعات را با خود امیرخانی مطرح می‌کردم تا موضوع برای من شفاف‌تر و روشن‌تر شود. نویسنده نیز راهنمایی‌های لازم را در این مدت داشت تا توانستیم ترجمه را به پایان برسانیم. ترجمه نیز به صورت کامل انجام شده و بخشی از آن هم حتی حذف نشده است.

*تسنیم: ترجمه قرار است با چه عنوانی منتشر شود؟ برنامه چاپ کتاب به چه صورت است؟

عنوان کتاب به پیشنهاد موسی بیدج؛ «انا هو» انتخاب شده است؛ عنوانی که وقتی مخاطب می‌بیند، او را جذب می‌کند. کار انتشار نیز مربوط به حوزه هنری و نویسنده اثر است.

*تسنیم: یکی از ویژگی‌های آثار امیرخانی این است که نویسنده رسم‌الخط و بازی‌های زبانی خاص خود را دارد که به نوعی با فضای داستان‌ها و شخصیت‌هایش ارتباط برقرار می‌کند. شما در روند ترجمه چگونه این موارد را لحاظ کردید که سبک خاص نویسنده نیز به مخاطب عرب زبان منتقل شود؟

اتفاقاً یکی از ویژگی‌های مهم کتاب «من او» همین مورد است. در ترجمه این دست از عبارات از تجربه‌ام استفاده کردم و با استفاده از تسلطی که بر ادبیات عرب و ادبیات فارسی دارم، تلاش کردم تا این موارد را به صورت کامل به مخاطب منتقل کنم. این نوع موارد می‌تواند برای مترجمان تازه‌کار مشکل ایجاد کند. زبان خاص داستانی امیرخانی و ورود خودش در شخصیت‌های مختلف این داستان برای من قابل تحسین است. فکر می‌کنم ترجمه انجام شده توانسته تا حدود زیادی از عهده کار برآید.

*تسنیم: آقای خورشا؛ همانطور که اشاره کردید موضوعی که امیرخانی در «من او» به کار برده مرتبط با فرهنگ قدیم تهران و عرفان ایرانی است. با وجود این مضمونی که در رمان حاضر به کار رفته، چقدر می‌توان «من او» را نمونه‌ای از یک رمان اصیل ایرانی دانست؟

امیرخانی در «من او» با عمق خاصی به سراغ مضمون اثر رفته و به نظرم خوب توانسته فرهنگ دوره معاصر مردم ایران را با عرفان ایرانی ممزوج کند. او در این اثر به فرهنگ مردمی به ویژه فرهنگ تهرانی اصل می‌پردازد و در عین حال پاکی عرفان ایرانی را نیز به نمایش می‌گذارد.

وارد کردن این نوع موضوعات در قالب رمان که قالبی جدید از ادبیات غرب است، خود یک نوع نوآوری است که نویسنده به خرج داده است. من این موضوع را به خود نویسنده هم گفته‌ام که در این رابطه ابتکار به خرج داده و هر کسی نمی‌تواند این دست از ابتکارات را در آثار خود ارائه دهد. آمیختن میان عرفان و فرهنگ مردمی و وارد کردن آن در قالب رمان خود یک کار جدید است؛ این تلفیق در میان شخصیت‌های رمان نیز دیده می‌شود؛ شخصیت‌هایی که هم بعد مادی دارند و هم بعد معنوی. به نظرم این کتاب می‌تواند معرف خوبی برای زندگی ناب ایرانی با توجه به عرفان ایرانی‌ای که در آن به کار رفته، به خوبی به جهان عرب معرفی کند.

*تسنیم: شناخت خاصی از امیرخانی در میان مخاطبان عرب‌زبان وجود دارد یا این کتاب جزو اولین آثاری است که او را به این دسته از مخاطبان معرفی می‌کند؟

او به عنوان یک نویسنده در میان مخاطبان عرب‌زبان مطرح است، اما باید کتاب‌هایش بیشتر از این معرفی شود؛ هم از طریق ترجمه و هم از طریق معرفی در مجلات.

شناخته نشدن نویسندگان ایرانی مختص به امیرخانی نیست، کلاً شناخت کاملی از ادبیات ایرانی در میان مخاطبان عرب‌زبان وجود ندارد. هرچند مجله شیراز طی سال‌های اخیر توانسته تاحدود زیادی ادبیات ایران را به جهان عرب معرفی کند، اما این شناخت کم است و نیازمند این هستیم که تلاش‌های بیشتری در این زمینه صورت بگیرد. کوتاهی از ماست که کمتر توانسته‌ایم این ادبیات را به جهان عرب معرفی کنیم.

اگر بخواهیم مقایسه‌ای بین ادبیات معاصر عرب با ادبیات معاصر فارسی داشته باشیم، باید بگویم که در  ادبیات عرب در سال‌های اخیر پیشرفت‌های زیادی داشته‌ و در مقابل ادبیات معاصر ما به دلیل تغییراتی که در آن طی سال‌های اخیر رخ داده و تحولات عمیقی که در سطح جامعه و به تبع آن در ادبیات بعد از انقلاب ایجاد شده، روند حرکت کندتری نسبت به گذشته دارد. ادبیات عرب ادامه‌‌دهنده راه گذشته خود است و تغییراتی را تجربه نکرده؛ از این رو به حرکت خود با همان سرعت قبل ادامه می‌دهد و سیر صعودی دارد. ادبیات معاصر ما به دلیل مواردی که ذکر کردم، گاه دچار توقف شده و جریان جدیدی جایگزین آن شده و زمان زیادی می‌طلبد تا جریان نو حرکت صعودی داشته باشد و به اوج برسد.

علاوه بر این، ما در ادبیات معاصر با ضعف نظریه‌پردازی مواجه هستیم و این هم می‌تواند در سیر ادبیات ما تأثیرگذار باشد.


irev.irبررسی لب گزه

اگر خاطرتان باشد چند وقت پیش نوشتم که مدت ها بود دوست داشتم کتاب ” من او ” نوشته ی رضا امیرخانی، نویسنده ی جوان و خلاق کشورمان را مطالعه کنم اما فرصت نمی شد تا اینکه به لطف آنفلونزا و استراحت اجباری در منزل چنین فرصتی دست داد..
بعضی از دوستان چه حضوری و چه به وسیله ی کامنت، نظرم را در باره ی این کتاب خواسته بودند که این سطور را به پاس احترام به این دوستان قلمی کرده ام…

قبل از هر چیز بگویم که این نوشته، یک نقد حرفه ای نیست؛ چرا که نه من یک منتقد حرفه ای هستم و نه با نیت نقد، آن را مطالعه کرده ام… و اعتراف می کنم که با یک بار خواندن یا دیدن یک اثر، نمی توان به نقد آن پرداخت.. اما به عنوان یک خواننده و مخاطب عام، نقاط قوت و ضعف آن را آن هم در حد یک بار خواندن مطرح می کنم. البته در این نوشته، اصلا قرار نیست به مسایل ادبی یا شیوه های داستان و رمان نویسی و … پرداخته شود و تنها به حلقه های مفقوده ی داستان اشاره ای مختصر می کنم و به عبارتی دیگر، بیشتر به ماهیت آن نگاهی گذرا می اندازم.

اجازه می خواهم در ابتدا یک نگاه کلی به نقاط قوت و برجستگی های رضا امیر خانی در این کار داشته باشم:

از بارزترین ویژگی های زبانی امیرخانی یک دستی آن است که در یک کار طولانی، یک نقطه ی قوت به حساب می آید. او از تکنیک های پیچیده زبانی چندان استفاده نکرده و صمیمیت با مخاطب را خوب رعایت کرده است.

دلیل دیگری که زبان امیرخانی هر خواننده ای را تحت تاثیر قرار می دهد و در عین حال از نقاط قوت اساسی او به حساب می آید، این است که به نظر من طیف های مختلف اجتماعی، مذهبی و حتی ادبی و حتی دارندگان شخصیت های مختلف را به نوعی در بر می گیرد و همه را اقناع می کند. واضح تر بگویم همه ی این گروه های اجتماعی و نیز روحیه های فردی متنوع، خود یا هموندان خود را به نوعی در نوشته ی امیرخانی می بینند و به همین جهت با آن ارتباط برقرار می کنند. به خاطر همین است که اگر از عمده ی آنانی که داستان ” من او ” را خوانده اند و تحت تاثیر آن قرار گرفته اند دلیل این تاثیر گذاری بر خودشان را بپرسید به جای آنکه به کلیت کار نگاه کنند به بیان مصادیق خواهند پرداخت و به گوشه هایی از نوشته او اشاره می کنند.

بنابراین من گمان می کنم بیشتر کسانی که با نوشته های او ارتباطی عمیق و شگرف برقرار کرده اند، بیشتر مسحور همین قلم توانا و نافذ او شده اند تا مبهوت تم و فضای اصلی داستان و محتوای کار… اعتراف می کنم که خود من هم از این دست خوانندگان “من او” هستم.

نکته ی دیگری که امیرخانی را در این کار، موفق کرده و اعجاب خواننده را نیز برمی انگیزد، احاطه و تسلط او بر تاریخ و فرهنگ دوره ای است که داستان از آن روایت می کند. اطلاع کافی و مفصل او بر خرده فرهنگ ها و عبارت های متداول آن روز و حتی توصیف ریزبینانه و مو به موی محیط های زمانی و مکانی مورد نظر بسیار دقیق و کارشناسانه است که اگر نویسنده را نشناسی باورت نمی شود که در آن جغرافیا زندگی نکرده باشد. این آگاهی کامل که نشان از مطالعه و تحقیق گسترده ی رضا امیرخانی دارد با توجه به سن و سال او بسیار ارزشمند و در خلق اثری موفق موثر بوده و هست.

ویژگی ارزشمند مهم دیگر این نوشته، ایجاد فرم و به هم ریختن روایت خطی و کلاسیک داستان است. استفاده از تکنیک فاصله گذاری و هم زمان درهم آمیختن راوی ـ مولف و وارد کردن خواننده به متن کار با ایراد شوک های ناگهانی که توسط خطاب مستقیم به وی صورت می گیرد، رضا امیر خانی را در ساخت فرمی زیبا و موفق توانمند ساخته است.
می دانید که هرجا پای فرم به میان می آید باعث مبهم شدن کار و سردرگمی خواننده می شود اما هر چند بعضی موارد و تکنیک های فرمی این کار، منحصر به رضا امیر خانی نیست و مسبوق به سابقه بوده است، اما در نهایت باعث گم شدن طرح داستان نشده و روایت خطی قصه در ذهن خواننده به شکل خطی پایدار می ماند.
البته تلاش برای ابداع یا ایجاد فرم حتی در نوشتار و ارائه ی شکل جدیدی از واژگــان ــ مثل “به تر” به جای “بهتر” یا “زنده گی” به جای “زندگی” که به لحاظ زبان شناختی غلط است و حرف «ه» به عنوان یک صامت میانجی است که به شکل «گ» در می آید و نمی توان هر دو این حروف را با هم به کار برد؛ و صفت ساختن غیر معمول مثل حتاتر و … ــ که به اصرار نویسنده هیچ تغییر ویرایشی در آن صورت نگرفته، موفق نبوده و مغایر اصول نگارش رایج و صحیح فارسی است.

بگذریم …
اما در باره ی محتوای داستان ” من او ” می توان چنین استفاده کرد که گویا داستان، برای اثبات جمله ای است که ذهن نویسنده مدت ها با آن درگیر بوده است و نتیجه ی از پیش تعیین شده، رسیدن به همان یک جمله است که “من عشق فعف ثم مات مات شهیدا
به خاطر همین بسیاری از رویدادها بدون هیچ گونه دلیل منطقی (دست کم بدون هیچ گونه منطق داستانی ای) اتفاق می افتند و بیشتر احساسی هستند تا مؤلفه هایی برای پیشبرد داستان…
خیلی از پرداخت های داستانی و نیز شخصیت پردازی پرسوناژها به دور از هنجارها و اصول داستانی و فقط برای ارضای لحظه ای مخاطب از یک سو، و رسیدن به همان جمله ی مذکور و پیاده کردن آن در داستان از سوی دیگر بوده است که تلاش برای این رسیدن، گاه با سرعت و گاه با حوصله ی تمام صورت گرفته است.

برای روشن شدن موضوع ـ تنها به عنوان ذکر مصادیق و نه با دسته بندی حرفه ای ـ به چند نمونه اشاره می کنم:

1 ـ شخصیت روحی و حتی فیزیکی مهتاب به عنوان یک دختر هفت ساله و همینطور شخصیت عاشق پیشه و دلشده ی علی فتاح در ده یازده سالگی، بسیار اغراق آمیز و مصنوعی است و ایجاد روح عاشقی و دلبری در روابط آن دو نیز، خیلی تزریقی می نماید.. به همین دلیل است که بسیار اتفاق می افتد که زبان کتاب هم از نثر داستانی خارج شده و به شعر و تصویر سازی های شاعرانه تبدیل می شود. به دو نمونه دقت کنید:
«پرسیدم قشنگه یا نه؟!
چشم هایم را بستم. آن آبشار قهوه ای با آن صدای زنده گی ساز آب های خروشان: یک وری باشد یا صاف…» ص 68
«فنجان هایمان را عوض کردیم… بوییدمش. بوی یاس می داد. انگار غنچه ی یاسی لحظه ای پیش روی لبه ی فنجان شکفته باشد.» ص 70

2 ـ اضافه شدن جملاتی که هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمی کند و آوردن شان صرفاً برای قشنگی شان بوده است، از نکات جالب کتاب است. در اینجا فقط به یک نمونه از این جمله های قشنگ و بی ارتباط با خود داستان ـ که البته در کل کتاب کم هم نیست ـ اشاره می کنم:
«نمی دانم چرا خداشان بیشتر به درد مرده هاشان می خورد تا زنده هاشان… درها را برای این کوتاه می گرفتند که موقع ورود سرخم کنند … من برای خیلی از چیزهایی که می دانم سر خم نمی کنم چه رسد به آن چیزهایی که نمی دانم.» ص 132

3 ـ شخصیت های داستان، گاه بسیار ساده و سطحی مطرح می شوند.. مثلا از همان ابتدا که دانش آموز کم حرف و متفکری به نام مجتبا صفوی علم می شود، بی تعارف مخاطب داستان که دارد در آن زمان سیر می کند، به طور ناخودآگاه پی می برد که قرار است بعداً این همان شهید نواب صفوی معروف باشد که توسط عمّال ساواک شهید خواهد شد.
اما با این حال در بیشتر موارد، شخصیت های داستان، بسیار اغراق آمیز و پیچیده و متناقض معرفی می شوند.. مثلا فتاح بزرگ که روزی یک تاجر ریاکار و دغل باز بود که هرگز تاثیر مثبتی روی خواننده ی رمان نداشته یک باره به چنان شخصیتی بدل می شود که به دلیل ضعیف پروری و همدمی با گود نشینان، یک پارچه عرفان می گردد تا چایی که مار وحشی و خطرناک را رام نان و نمک مرتضی علی می سازد. یا ذال محمد که شخصیتی فاسد است و با دلالی محبت روزی می خورد، و از شراب خورانی به مشتریانش و حتماً از شرابخوری هم پرهیز ندارد، آن چنان اهل آیه و روایت و زهد و تقوی است که آدم یا باید هر انسانی با خصیصه های مذهبی ذال محمد را دلال فساد بداند و یا هر دلال فسادی را اهل نماز و مسجد و …
انصافا اینگونه متضاد دیدن پرسوناژها خواننده را از دریافت یک شخصیت ثابت از آنها ناتوان می کند و او را در تصمیم گیری بین علاقه مندی یا نفرت و در اصل، در قضاوت بین خوب بودن یا بد بودن ناکام می گذارد.
شاید به خاطر همین باشد که یک آدم کژ فهمی که نتوانسته فرم نویسی امیرخانی را درک کند در نقدی به “من او” و در تبیین شخصیت ذال محمد که در یک نشریه هم چاپ شده است، نوشته است که در این رمان  «درویش یک لا قبایی» در مقابل با «واعظ درس خوانده ی مکتب نشین» قرار می گیرد که کار این واعظ، دلالی فسق، زن بارگی و قوادی و…است و ضمن آن که شخصیت پا انداز کتاب (ذال ممد) را در اتحادی کامل با «واعظ درس خوانده ی …» قرار می دهد، می نویسد این کاری بوده که امیرخانی رندانه انجام داده که بر واعظ مکتب نشیی کت و شلوار پوشانده است….
آیا جالب نیست؟ قضاوت با شما …

4 ـ در فصل “سه من ” یعنی در ابتدای اوج گیری دلدادگی علی و دلبری مهتاب، حوادث جوری چیده می شود که از این طرف علی به عمد، در حوض آب خانه شان بیفتد و بعداً بفهمد که مهتاب هم همزمان در حوض آب خانه شان افتاده و خیس شده و از این همگونی دلش بلرزد و لذت ببرد.
برای آن که همزمان افتادن این دو دلداده در حوض خانه، هدر نرفته باشد و مخاطب هم خیالش راحت شود که خدا را شکر حلقه ی مفقوده ای وجود نداشته ماجرا چنین رقم می خورد که فتاح، از کله پاچه ای که تهیه دیده، برای خانواده ی اسکندر (پدر مهتاب و کریم) هم می فرستد و مهتاب، همان دختر هفت ساله، چنان دچار فرهیختگی عقلی خاصی است که از خوردن غذایی که از این خانواده مرفه می رسد، اکراه دارد. از آن سو مادر مهتاب برای وادار کردن او به خوردن کله پاچه، او را دنبال می کند و همین تعقیب و گریز منجر به سقوط مهتاب به حوض شود.
انصافاً این از آن دست رویدادهایست که با هیچ منطقی (چه داستانی و چه غیر داستانی) به خورد مخاطب نمی رود و همچنان در سطح باقی می ماند.

5 ـ درویـش مصطفا هم از آن شخصیت های، بی دلیل شگفت انگیز کتاب است. از آن شخصیت های الکی غیب الغیوبی است که در اواخر کتاب تا حد معصومان و نماینده ی خدا روی زمین بالا می رود. در محاورات روزمره هم اصلاً انگار قرار نیست یک جمله ی عادی از دهانش خارج شود. مدام دارد شطح و طامات می بافد و پیشگویی می کند… والبته جملاتی که بیشتر ذهن خواننده را می پیچاند به گونه ای که دنبال راهی برای حل معادله ی عبارت ها و دلیل همه چیز دانی او می گردد و آخرش هم نفهمیده و خسته از کنارش می گذرد تا به انتهای داستان برسد… شاید منظور نویسنده، خلق جملات کوتاه و پرمغز و به قول فلاسفه، افوریسم از سوی او باشد تا نتیجه ی غیر طبیعی و نامانوسی را که می خواهد در آخر داستان از حضور درویش بگیرد، برای خواننده ای که از او هیچ نفهمیده آسان تر کند و چون خواننده در طول قصه به نفهمیدن شخصیت و کلام درویش مصطفی عادت کرده بود، در پایان داستان هم که حضور درویش خیلی نامتعارف، نامأنوس و حتی نامعقول است، بتواند به راحتی هرچند نفهمیده از کنارش بگذرد… همانطوری که در طول داستان عادت کرده بود از کنار گفته های عجیب و غریب درویش بگذرد.
تنها به عنوان یک نمونه، بعد از ماجرای لرزیدن دل علی به خاطر مهتاب، درویش مصطفی که او را می بیند بی مقدمه می گوید:
«تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است! دل آدمی زاد باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید… حکماً شیره اش هم مطبوعه»
آن گاه دستی به سر علی می کشد و می گوید “تبرکا ” بعد دستش را به موها و ریش های سپیدش می کشد و می گوید:
«… قبول حق … عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکماً‌ عاشقه، نفسش هم تبرکه … یا علی مددی!» ص 122

6 ـ یکی از عجیب ترین صحنه های داستان پیدا شدن سر و کله ی درویش مصطفا در ذهنیت یا عینیت!! علی در کلیسای پاریس و به جای کشیشی است که از مردم و گناهکاران اعتراف می گیرد. این صحنه بیشتر فضاهای دود و غبار رایج در فیلم ها و تخیلات و توهمات سینمایی را یاد آوری می کند.
گیریم که این روش، به عنوان یک تکنیک در فیلم و حتی داستان پذیرفته شود؛ اما در این مقطع داستان، می تواند به عنوان یک ضعف اساسی تلقی شود زیرا آن جلوه های ویژه که در فیلم وجود دارد در این داستان، مابه ازا و جایگاهی به آن شکل ندارد و درهم آمیختگی صحنه های رئال و سورئال در آن قابل قبول نیست. جریان سیال ذهن در داستان، جریانی تمرکز گریز است و به نویسنده این اجازه را می دهد که از روایت های خطی کلاسیک فاصله بگیرد (مثل خواب که کیفیتی تمرکز گریز است) ولی به واقع در استفاده از این تکنیک، نباید صرفاً مثل جلوه های ویژه ی سینمایی نگاه کرد. مگر یک نویسنده تا کجا حق دارد که مخاطب را در گیر ذهنیت شخصی خود و فضاهای ابر و مه ذهنی خود کند؟

7 ـ وقتی خبر مرگ فتاح می رسد. فتاح بزرگ دست علی را می گیرد و او را از مدرسه محروم می کند و با خود به کوره پز خانه می برد. این مرد در طول این چند صفحه آنقدر آرام و منطقی است که که هیچ کس نمی تواند با دیدن او باور کند که اتفاقی خاص مثل مرگ فرزند در زندگی اش افتاده است و زمان زیادی از مطلع شدن او نمی گذرد. اما همین مرد تمام زورش را بر سر اسبی بیچاره و زبان بسته خالی می کند و با یک کورس حد اکثر نیم ساعته، اسب را طوری از نفس می اندازد که اسب بدبخت می میرد. این مقطع از داستان خیلی غیر طبیعی و باور نکردنی رقم خورده است. منظورم هم رفتار فتاح بزرگ با مردم و کارگرها و همینطور با اسب بخت بر گشته است و هم مرگ اسب به این سادگی….

8 ـ علی در روزی که با پدر بزرگش به کوره پز خانه رفته و قرار است خبر فوت پدرش را بشنود، اسم خودش را روی یک خشت می نویسد و می خواهد اسم مهتاب را هم بنویسد:
« به خشت بغلی نگاه کرد. هر دو از یک قالب بیرون آمده بودند. کنار هم زیر آفتاب. توی آن هوای سرد و گرم و مطبوع پاییری. پهلو به پهلو، انگار هم را بغل گرفته بودند. روی اولی نوشته بود “علی” . به دومی نگاه کرد. بوی رس نمی داد. بوی نم نمی داد. بوی یاس می داد. ته دل علی لرزید… » ص 175
اما همین که اولین حرف اسم مهتاب یعنی “م” را می نویسد سایه ی مشهدی رحمان را حس می کند و برای اینکه او بویی نبرد، اولین حرف اسم خودش یعنی “ع” را در ادامه آن می نویسد و می شود “مع”
اما بعدها همین خشت ها را به اضافه ی یک خشت دیگری که معلوم نیست از کجای داستان در آمده ، و کدام عاشق دیگری و در کدام کوره پزخانه و به چه منظوری نوشته است، بر سردر خانه ی درویش مصطفی می بیند که این ترکیب را ساخته اند “علی مع الحق”
و مهمتر اینکه درویش مصطفی به او می گوید دلیل نرسیدن تو به مهتاب این بود که این خشت ها جفت جفت هستند اما پدر بزرگت آن روز در کوره پزخانه، یکی از دو خشت تو مهتاب را برداشت اما کنار هم نگذاشت و چون با فاصله از هم قرار داد ، باعث جدایی این دو خشت از هم و نرسیدن شما دو نفر به یکدیگر شد…
البته نویسنده خواسته است که با روابط متافیزیکی و اراده ی درویش مصطفی و بخشیدن چشم واقع بین به علی و با استناد به آیه ی “ان من شی الا یسبح تسبیحه ..” این معضل را حل کند ولی مطمئنا توفیقی در این کار نداشته است.

9ـ در جریان پا اندازی ذال محمد برای علی روایت داستان برای اقدامات ذال محمد برای علی خیلی طبیعی پیش می رود و در طی چندین صفحه خواننده در می یابد که علی دنبال این حرف ها نبوده، اما با شیطنت های دیگران و وسوسه های ذال محمد در نهایت به میعاد می رود… تا اینجایش هیچ مشکلی نیست و پردازش داستان هم اشکالی ندارد اما یک دفعه وقتی خواننده دچار سردرگمی می شود که زنی با هیأت و اندام مهتاب و با روبنده وارد می شود و تا به علی می رسد سیلی محکمی به صورتش می نوازد و …
«من هم رفتم به ذال محمد پاانداز گفتم یک مرد می خواهم! … گفتم من می خواهم ببینم مرد یعنی چی؟ … » ص 454
جالب است که نویسنده برای رتباط علی ــ که یک مرد است و جسارت های خاص خود را دارد ــ و ذال محمد چندین صفحه مقدمه سازی می کند، اما برای ارتباط مهتاب که دختری عفیف یا لااقل با حیای دخترانه است با ذال محمد هیچ تمهیدی ندارد. کدام عقل است که باور کند مهتاب از ذال محمد بخواهد مردی را برایش فراهم کند و آنگاه این اتفاق، اینقدر ساده صورت بگیرد که علی و مهتاب در میعاد مردان و زنان بدکاره همدیگر را ملاقات کنند؟

10ـ راز و نیاز علی و مهتاب در نیمه شب پاریس در آن آپارتمان که غیر از آن دو کس دیگری هم نیست، از نکات جالب توجه دیگر است که هرچه مهتاب نیازمندانه صورتش را به علی نزدیک می کند، علی بیشتر از او دوری می کند. با اینکه علی عاشق بیقرار مهتاب است و هیچ منعی هم برای ارتباط عاشقانه ی آنان وجود ندارد و تازه نیاز و تقاضا از ناحیه ی معشوقه هم ابراز می شود، اما عاشق از هرگونه تماسی خود داری می کند.. آیا این صحنه جز برای همان نتیجه ی از پیش تعیین شده ای است که من عشق فعف ثم مات مات شهیدا؟
در حالی که بر فرض صحت این روایت، این عفاف و خودداری، در مورد عشق های حرام است نه اینکه هر عشق زمینی را به پرهیز و عفاف توصیه کرده باشد.
واقعا چه چیزی جلودار علی بوده است؟ تقوی ؟ خداترسی؟ مردم ترسی؟ یا ..؟
آیا این دو در آن شب کذایی، نمی توانستند برای عاشقی با هم محرم هم بشوند؟ آیا خلاف تقوی بود؟ یا اینکه بلد نبودند؟ یا اینکه به ذهن نویسنده نرسیده بود؟ و یا… ؟
مطمئنا هیچکدام از این ها نبوده و تنها اراده ی نویسنده بوده است که این عفاف را اینطور به خورد خواننده بدهد تا بتواند به همان نتیجه برسد..

11ـ انتهای داستان چنین می نماید که نویسنده از کش دار شدن داستانش خسته شده و به نحوی دنبال تمام کردن ماجرا و زودتر به همان نتیجه ی “من عشق فعف ثم مات مات شهیدا” رسیدن است. رفتن علی فتاح سالم و سرحال با پای خود به بهشت زهرا و مردن در یک لحظه و با یک شهید عوض شدن و دفن شدن او در مزار شهید حکایتی است که خیلی مبهم و حتی دور از ذهن های خیال پرداز است. یک نفر سالم که با یک جمعی به بهشت زهرا رفته طوری ظرف چند دقیقه می میرد و سازمان بی دز و پیکر !! بهشت زهرا او را به جای شهید مربوطه غسل می دهد و در قبر او دفن می کنند و تازه اطرافیان وی متوجه عدم حضور او می شوند و دنبالش می گردند که دیگر کار از کار گذشته است..
بگذریم از اینکه این فرد چندان هم عفیف نبوده است که بخواهد به این درجه از ارزش یعنی ” مات شهیدا ” برسد چه آنکه هم بارها و بارها دست در دست مهتاب بوده و از تماس نامحرمانه با وی ابایی نداشته است.. حالا کاری به قرار و مدار با ذال محمد و رفتن به میعاد محبت ورزان بدکار و حتی نوشیدن آن آب انگور تلخ و … نداریم..


irev.irبررسی خبرنامه دانشجویان ایران

تاب «من او» داستان بلوغ فکری و دینی و معرفتی کودکی است به نام علی فتاح که فرزند يك تاجر ثروتمند است و درجنوب شهر زندگى مى‏كنند. خانواده فتاح ها به نسبت ثروتمند، دیندار و دارای قوانین خاصی برای زندگی هستند. این خانواده با بعضی خواسته های علی مخالفت می کند. او را به خاطر دوستیش با کریم سرزنش می کند که او یک بچه «گودی » است و ما بالا نشین. ولی این علی است که با جسارت تمام دوستی را به حد اعلا می رساند.

داستان در محله خانی‌آباد شکل می‌گیرد که محل سکونت فتاح‌ها است. در این محله به جز فتاح‌ها، غلام رضا تختی و شهید نواب صفوی هم زندگی می‌کنند. “من او” تلاشی است هنرمندانه برای نشان دادن فضای تهران قدیم. از روزهای کشف حجاب و حتی بیان دوران نوجوانی شخصیت شهید نواب صفوی گرفته تا دورِان جنگ ایران و عراق. به تصویر کشیدن تهران قدیم با استفاده از کلمات در رمان «من او» بسیار زیباست. از رسم خیابانها و معابر گرفته تا تکیه کلام ها و حرف و نقل‌ها. داستانی که نویسنده‌، فقط برای تصویر کردن بخش بسیار کوتاهش، ساعت‌ها و روزها را در کوره‌پزخانه‌های جنوب تهران سر کرده. داستانی که از عشق حرف می‌زند، اما هرگز، حتی در یک جمله به ابتذال و زردپردازی نمی‌پردازد.

علی فتاح به عنوان راوى،قهرمان داستان نیز هست که ماجراهاى زندگى خود را، از كودكى تامرگ، روايت مى‏كند. على پسرکی است که نه عارف است و نه جاهل، ولی حرکات و انتخاب‌هایش بر اساس عقل و فطرتش صورت می گیرد. در كودكى، پدر خود را از دست مى‏دهد و تحت نظر پدر بزرگش حاج فتاح، بزرگ مى‏شود. حاج فتاح بزرگ، پیرمردی مذهبی و بزرگ‌زاده و نمونه زیبایی از بزرگ یک خاندان سنتی و مذهبی ایرانی است.

“من او” روایت عشق علی فتاح است، آخرین پسر بازمانده خاندان سرشناس فتاح و مهتاب، دختر نوکر خانه زاد این خانواده. عشقی که ما در خط سیر داستان می بینیم، عشقی است پاک ولی خام که در کوره زمان و با دست “درویش مصطفی” آبدیده می شود. درویشی که جملات قصارش در تمام داستان آیینه و حکمت اتفاقاتی است که دارد می افتد و یا خواهد افتاد. درویشی که پیش نماز مسجد قندی است؛ و در بقیه ساعات روز نانوای محل است و نان طیب دست خلق الله می‌دهد.

علی فتاح، در نوجوانى به مهتاب، همبازى دوره كودكى خود، دل مى‏بندد. ولى اين علاقه به ازدواج‏نمى‏انجامد. عشق علي فتاح به مهتاب تا پنجاه سال بعد امتداد مي‌يابد و در نهايت به وصالي عجيب منتهي مي‌شود. عشق در «من او» در حقيقت تفسيري از اين حديث معروف است كه «من عَشَق فَعَف‌َّ ثم‌ّ مات‌َ مات‌َ شهيداً.»

موقعیت داستان هم از قضیه کشف حجاب ایجاد می‌شود. کشف حجاب است که مسیر زندگی مریم، خواهر علی را تغییر می‌دهد و سفر او را به اتفاق مهتاب به فرانسه باعث می شود. خواهر على در فرانسه با يك مبارز الجزايرى به نام ابوراصف ازدواج مى‏كند. اين مبارز ترور مى‏شود و او و مهتاب به ايران برمى‏گردند و وصال مهتاب و علی در روی زمین صورت نمی‌گیرد. مهتاب به همراه خواهر علی در موشک‌باران عراقی‌ها شهید می‌شود و علی هم بر اساس روایت “من عشق فعف ثم مات مات شهیدا” به شهدا می پیوندد.

«من او» رماني است كه همه چيز در خود دارد، از عشق گرفته تا تاريخ و سياست و جنگ و مرگ و زندگي و طنز و دين‌. به همين دليل‌، نمي‌توان به سادگي آن را در ذيل يكي از سبكهاي ادبي تعريف كرد. يكي از تم‌هاي اصلي اين كتاب‌، عشق است‌، عشقي عفيف كه همچون عشق هاي متعالي سنت ادبي فارسي‌، اگرچه لزوماً به وصال منتهي نمي‌شود، عاشق و معشوق را بزرگ مي‌كند و به كمال مي‌رساند.

فصل بندی کتاب هم از ظرائفی است که نمی‌توان به راحتی از کنارش گذشت. «من او» در بیست و سه فصل به فصلهاي «من‌» و «او» تقسيم شده است‌: يك‌ِ من‌، يك‌ِ او، دوي من‌، دوي او… الي آخر. در بیست و دو فصل اول، یک در میان فصول را از زبان سوم شخص (دانای کل) و بعد همان واقعه را از زبان علی فتاح می خوانیم تا فصل آخر که امیرخانی، فتاح را وارد دنیای ما می کند و آخرین داستان نقل می شود.

خلاقيت شگفت‌انگيز اميرخاني در «من او» جلوه‌هاي متنوعي دارد. جدا از قضيه آجرهاي خانه درويش مصطفا و داستان هفت كور و اتفاقاتي كه در پاريس مي‌افتد، بايد به فصل 9 اشاره كرد كه تماماً سفيد است و فصل 10 كه تكرار يك جمله است‌، با تغييرات جزئي‌.

در جایی از کتاب از زبان «او» می خوانیم: “بچه بودیم می گفتند یا سواد یا روسری، پیر بودیم می گفتند یا روسری یا توسری.”در قسمتی دیگر زمانی که حاج فتاح در مورد اهمیت داشتن حجاب با نوه اش مریم صحبت می کند می خوانیم: “رو بر گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه، لوطی گری می گوید، باید انجام داد، حکمتش را ول کن، وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست، لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی.” از زبان کریم هم می خوانیم: غم تکانی مثل خانه تکانی است. خانه فقط تمیز می شه. همین. غم تکانی هم مثل همینه. فقط غم هات مرتب می شن. همین. نمی شه دور ریخت. اما تو غم کِشی کردی. مثل اسباب کشی. یعنی اضاف کردی.” یا درویش مصطفا می گوید: “تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید…”

بر خلاف اغلب داستان هایی که می خوانیم، سیرِ زمانیِ روایتِ این اثر خطّی نیست. یعنی وقایع در این داستان به ترتیب وقوع روایت نشده و شما گاه از یک زمان و مکان به صورت ناآگاهانه به زمان و مکان دیگر می روید.

چیزی که مخاطب را هم راه داستان می سازد فقط کنجکاوی نسبت به پایان داستان نیست بلکه نوع ادبیات و فضاسازی ها و تصویرسازی نویسنده چنان است که تمایل مخاطب را برای خواندن مکرر کتاب برمی انگیزد. شخصیت های داستان چه دور و چه نزدیک، ملموس و باورپذیر توصیف شده اند چه «درویش مصطفی» که ناغافل از هرجای داستان سر برمی کند و چه «هفت کور»ی که اگرچه کور هستند دیده هایی بینا دارند. چه «علی» و «مهتاب» یا «کریم ریقو» و «ذال محمد» و «ضعیف کش» و «من» و «او»…

فصل «نه او» کتاب تماما سفید است. این برای خواننده جالب می آید که نکند کتابی که خریده است نقصی داشته باشد اما در ابتدای فصل بعد امیرخانی می نویسد:

“فکر کرده ای فصلِ قبل -که سفید بود- از دست مان در رفته است. نه؟! یا فی المثل این کتابی که شما خریده ای، این چند صفحه اش نگرفته است؟! نه؟! بعد هم حتم می نشینی کنارِ رفقا و فک و فامیل، اهن و تلپ می کنی که بله… صنعتِ نشر عقب مانده است، این فیل و زینک هایی که به خاطر ارزانی از بلوک شرق وارد می کنند، نامرغوب است!… کتاب خریده ایم به پولِ خونِ پدرمان، آن وقت حروف چین موقعِ کار دقت نکرده است و صفحه اش خط انداخته و سوزنش دور برداشته و یک مطلب را چندین بار تکرار کرده است…
اولا! یعنی پول خون پدرت، بالکل، به قیمت پشت جلد این کتاب است؟! این قدر ارزان؟ اگر این جوری است که یکی دو استکان لب پُر هم برای ما بریز! خودت هم بزن روشن می شوی! اصلا پول خون پدر یعنی چه؟ شده ای کأنه برادر بزرگه ی برادران کارامازوف که ابوی اش را نفله کرد! دستت درست…!”

شما در این رمان با انواع مختلف لحن ها مواجه می شود. لحن علی همیشه حتی در انتهای رمان کودکانه, مظلومانه و جسورانه است. با حالاتی که او را دل نشین تر می کند. کریم لحنی بی پروا  و تند ولی با مرام و معرفت دارد. کریم اسطوره انسان شدن است. کریم تحولات روحی اش بسیار نیست ولی یکباره متحول می شود و در راه دین به شهادت می رسد. کریمی که معلوم نیست در طول عمرش چند بار نماز خوانده بود. البته باید بگویم کریم هم عشق فانی داشت ولی این عشق فانی با به شهادت رسیدنش، اورا به عشق باقی رساند.

زبان درویش مصطفی از اسمش پیداست. اوست که در پشت پرده است و تمام رمان را بلند بلند از حفظ می خواند. می داند که چه می شود و همان شد. او هربار جمله « یا علی مددی» را برای کسی می گوید که انسان در پایان رمان می فهمد که انگارتمام زندگی شخص مخاطب را می داند. عارفانه صحبت می کند و در پرده سخن می گوید.  صحبتش غریبه نیست و بردل می نشیند. ابوراصف حماسی صحبت می کند . شخصیتش هم حماسی است. مریم را هم با همین لحن عاشق خودش می کند . جانش را مهریه مریم می کند و زود تر از موعد و بدون در خواست مریم مهریه را ادا می کند. او با مریم کاری می کند که مریم قلب ابوراصف را بعد از شهادتش می خورد به نحوی که فرزند آن ها که هلیا نام دارد در هنگام تولد دو قلب دارد. ابوراصف در راه آزادی الجزیره به شهادت رسیده مانند سید مجتبی نواب صفوی. لحن شهید نواب صفوی هم کاملا مذهبی, آرامش دهنده و التیام بخش است. او در زمان کودکی رفیق صمیمی کریم وعلی بود و در نهایت کریم جانش را در راه او در طبق اخلاص گذاشت و تکه تکه شد.

این رمان معجونی از نماد هاست. علی نماد استقامت و تقوا. کریم نماد تحول. مهتاب نماد زیبایی. مریم نماد آشفتگی ظاهر و پیچیدگی باطن. درویش مصطفی نماد مسلّم دین(که توسط بعضی مسخره می شود ). باب جون می تواند نماد انسانی میانه رو باشد. اسکندر هم نماد اخلاص است که در خدمت باب جون جلوه می کند.

اين سخن حقى است كه اگر ما بخواهيم ادبيات داستانى ما در دنيامورد اعتنا واقع شود بايد به ريشه‏ها برگرديم و از مضامين گنجينه‏ادبيات كهن مدد بگيريم.  اتفاقاً تاكنون تلاش كرده‏اند اما موفقيت‏چشمگيرى نيافته‏اند. از اين بابت رمان «من او» جهش بزرگى است به‏سوى اين هدف بزرگ. مضمون اصلى اين رمان عشق است اما نه‏عشق به معناى رايج امروزى آن بلكه عشق به همان معنا كه بزرگان‏ادب و هنر ما در آثارشان مايه گرفته‏اند.

یکی از جذابیت‌های “من او” رسم الخط ویژه آن است. ویژگی خاصی که در آثار موفق بعدی امیرخانی تکرار می شود. با این شیوه نگارش، خواننده ــ به عمد ــ به معانی دیگری هم از یک کلمه کاملا معمولی توجه می‌کند. انگار امیرخانی می‌خواهد ذهن خواننده‌اش را وادارد تا این کار را با کلمات روزمره‌اش بکند وبه معانی عمیق تری برسد.

گفتنی است این کتاب جزء سه کتاب برگزیده منتقدان مطبوعات سال 1378 قرار گرفته و در جشنواره مهر از این کتاب تقدیر ویژه به عمل آمده است.

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاه بگذارید

آدرس ایمیل شما محفوظ می ماند


*