مظنونین همیشگی – Usual Suspects

8.5

مظنونین همیشگی – The Usual Suspects در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

مظنونین همیشگی (The Usual Suspects) یک فیلم نوآر جنایی به کارگردانی برایان سینگر محصول سال ۱۹۹۵ است. از بازیگران این فیلم می‌توان به کوین اسپیسی اشاره کرد. این فیلم در زمان خود برنده جوایز متعددی از جمله دو جایزهٔ اسکار شد.

خلاصه داستان: داستان فیلم درباره گروهی از تبهکاران است که یک کشتی باری را منفجر کرده اند در اثر این کار یکی از مظنونین به این عمل توسط پلیس دستگیر شده است! او که وربل نام دارد در بازجویی های خود به تعریف داستان چگونگی منفجر شدن کشتی میپردازد داستانی که پس از بازگو شدن آن به نکات ریزی در داستان پی میبریم و فردی به نام کایزرشوزه مسئول اصلی این اتفاق معرفی میشود که او کسی نیست جز …

نقد و بررسی فیلم مظنونین همیشگی - The Usual Suspects
نقد و بررسی فیلم مظنونین همیشگی – The Usual Suspects
بازیگران فیلم مظنونین همیشگی - The Usual Suspects
بازیگران فیلم مظنونین همیشگی – The Usual Suspects
نقد و بررسی فیلم مظنونین همیشگی - The Usual Suspects
نقد و بررسی فیلم مظنونین همیشگی – The Usual Suspects

ویدیوهایی از فیلم مظنونین همیشگی – The Usual Suspects


iRev.ir-Line

بررسی نشریه الکترونیکی فیروزه

اگر از تاریخ به خوبی آگاه نباشیم در قضاوت دچار اشتباه می‌شویم. در سینما اگر کسی امروز فیلم کازابلانکا را ببیند به هیچ وجه لذتی را که بیننده آن فیلم در زمان ساخته شدنش برده نخواهد برد؛ چون آن را یک کلیشه تمام عیار می­بیند. و به حق ساختار آن امروزه کلیشه­ای بیش نیست. اما اگر بداند موفقیت این فیلم باعث شده فیلم­های بعدی شبیه این فیلم ساخته شده­اند، آن وقت به ارزش آن فیلم پی خواهد برد. این اتفاق در مورد فیلم “مظنونین همیشگی” هم تکرار شده است و این هر دو، فیلم‌هایی کلیشه سازند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/1-The-Usual-Suspects.jpgبیننده­ای که امروز فیلم “مظنونین همیشگی” را ببیند با خودش غر می­زند که: “باز هم از این غافل‌گیری­ها که جدیداً مد شده”. این مخاطب اگر کمی با تاریخ سینما آشنا باشد یا کسی به او بگوید که غافل‌گیری پایانی در سینما به این صورت از سال 1995 و از این فیلم آغاز شده، به جایگاه این فیلم در تاریخ سینما پی خواهد برد. پس از این فیلم بود که موج فیلم‌های غافل‌گیر‌کننده‌ای رواج پیدا کرد که تمایل داشتند در پایان فیلم نکته مهم هویتی درباره قهرمان را برای مخاطب رو کنند و او را شگفت‌زده کنند و مجبورش کنند صد دقیقه به عقب برگردد و دوباره تمام فیلم را در ذهن مرور کند؛ چون صد دقیقه سرش کلاه رفته است. این رویه گسترش زیادی پیدا کرد مثل آن‌چه که پزشکان به آن سندرم می‌گویند. از نمونه‌های معروف این فیلم‌ها می‌توان به بازی 1997، حس ششم 1999، باشگاه مشت‌زنی 1999 و دیگران در سال 2001 اشاره کرد.

“مظنونین همیشگی” داستان پیگیری یک جنایت است که به یک سلسله جنایت و سپس به یک اسم مرموز و ترسناک می‌رسد: کایزر شوزه. در پی یک سرقت بزرگ، پلیس مثل همیشه عده‌ای سابقه‌دار را دستگیر کرده است اما هیچ مدرکی مبنی بر دست داشتن این پنج نفر در این حادثه در اختیار ندارد و آنان آزاد می‌شوند. ادامه ماجرا را از زبان یکی از آنان می‌شنویم که چند ماه بعد در پی حادثه‌ای دوباره دستگیر شده است. او وربال کینت است. یک فلج مغزی که دست و پای چپش چلاق است. وربال تعریف می‌کند که این پنج نفر پس از آزادی به این فکر می‌افتند حالا که این قدر تاوان می‌دهیم چرا باید همچنان بی‌گناه باشیم و تصمیم می‌گیرند که کاری بکنند. آنان نقشه یک سرقت را می‌کشند و … .

مظنونین همیشگی محصولی از نسل جوان سینماست. برایان سینگر این فیلم را در بیست و هشت سالگی کارگردانی کرده است و یکی از محصولات جوانان دهه نود است. افرادی مانند کوئنتین تارانتینو، دیوید فینچر، ام نایت شیامالان و … که پس از نسل تحصیل‌کرده دهه هفتادی هالیوود مانند اسپیلبرگ، اسکورسیزی، کاپولا و جرج کامرون روی کار آمدند و با تکیه بر تجربه گذشتگان و دانش خودشان فیلم‌هایی ماندگار ساختند.

فیلم در سال 1995 برنده اسکار بهترین فیلم‌نامه و بهترین بازیگر نقش دوم مرد شده است و از نقاط اوج کارنامه حرفه‌ای سازندگان آن است. مهم‌ترین دلیل ماندگاری این فیلم استفاده دقیق و به‌جا از ساختار است. با مقایسه این فیلم با دیگر فیلم‌هایی که به این صورت ساخته شده‌اند در می‌یابیم که مظنونین همیشگی بر خلاف بقیه، قابلیت مشاهده چندین باره را دارد و لذتی تکرار شدنی را به همراه دارد که محصول تقسیم درست اطلاعات و هدایت احساس مخاطب و بازگذاشتن احتمالات گوناگون در داستان است. آن‌چه در دیگر فیلم‌های مشابه کمتر دیده می‌شود.

فیلم‌های مشابه با تکیه بیش از حد بر غافل‌گیری پایانی تمام صحنه‌ها و اطلاعات را در جهت شوک پایانی هدایت کرده‌اند و محصول آن خستگی مخاطب در طول فیلم است و این‌که فیلم برای بار دوم قابلیت دیدن ندارد اما در مظنونین همیشگی نکته اصلی غافل‌گیری نیست بلکه آن‌چه مخاطب را به وجد می‌آورد چگونگی غافل‌گیری است که دوست دارد بارها ببیند و از این همه مهارت لذت ببرد که چه‌گونه همه چیز وارونه جلوه داده می‌شود و حقیقت غیرقابل دسترسی است. مظنونین همیشگی هنوز ماهرانه‌ترین اجرای غافل‌گیری پایانی در فیلم‌هاست که به درستی مرحله به مرحله مخاطب را همراه خود می‌کند و در آخر داستان پایانی دارد که بی‌اغراق هیچ‌کس قادر به حدس زدن آن نیست. پایانی منطقی و در عین حال عجیب. تلخ و در عین حال شیرین. اگر ماهرانه سرمان را کلاه بگذارند به زرنگی طرف مقابل احترام می‌گذاریم.


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

یك: «هوارد هاكس» كارگردان سرشناس سینمای كلاسیك آمریكا سال ها پیش گفته بود كه مهمترین وظیفه هر كارگردان، پیداكردن داستان های خوب است و اگر كارگردانی داستانی خوب داشت فیلم كردنش چندان سخت نیست. هاكس اضافه كرده بود كه داستان های خوب گنجینه ای پایان ناپذیرند. ثروتی هستند كه همیشه در جایی مخفی شده اند و كارگردان اگر داستان گوی قابلی باشد، می داند كجا باید به دنبالشان بگردد. كافی است فكر كند و دستش را دراز كند و داستانی را كه دوست دارد از قعرِ چاه بیرون بیاورد. حق با هاكس بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/10-The-Usual-Suspects.jpgدو: داستان های خوب و بزرگ در روزگار ما هم هستند. آنچه در این روزگار اندك است شمار كارگردان هایی است كه سینما را عین زندگی ببینند و همان قدر از سینما لذت ببرند كه از زندگی. آدم هایی از این دست فرقی بین زندگی و رویا نمی گذارند و همان قدر كه به واقعیت زندگی وفادارند، رویایی بودن سینما هم راضی شان می كند. كاری به این ندارند كه تعداد داستان های جهان اندك است و همین اندك را هزاران بار گفته اند. آنها كار خودشان را می كنند و این داستان های گفته شده را از نو روایت می كنند، آن طور كه دوست دارند. آن طور كه می پسندند و گمان می كنند در روزگار ما پسندیده است. وجود چنین داستان گوهایی در زمانه غنیمت است و زمانی كه دو داستان گوی خوب (برایان سینگر و كریستوفر مك كوآری) به هم برسند، نتیجه فیلمی می شود دیدنی و جذاب مثل «مظنونین همیشگی». فیلمی كه هم به مهمترین وظیفه سینما (سرگرمی) وفادار است، هم از به فكر واداشتن تماشاگر غافل نمی شود، هم پایه گذار خلق شخصیتی ویژه در سینما می شود و كاری می كند كه بعد از آن فیلم های دیگری ساخته شوند و هركدام به نوعی «كایزر شوزه» ای خلق كنند و شیطان را روی زمین مجسم كنند.

سه: مظنونین همیشگی، یكی از آن فیلم های تكرار نشدنی است؛ فیلمی كه فقط یك بار اتفاق می افتد. بعضی داستان ها را می توان هزار بار تعریف كرد و هربار تكه ای از آن را تغییر داد. بعضی داستان ها را تنها می توان یك بار تعریف كرد داستان هایی كه همه چیزشان برمی گردد به مهارت داستان گو، به فوت و فنی كه او بلد است. مظنونین همیشگی چنین فیلمی است. هر داستان گوی دیگری كه بخواهد داستانی به سیاق این فیلم روایت كند (كاری كه بعضی كرده اند) نقش بر آب زده است. شیوه روایت مظنونین همیشگی، منحصربه فرد است و حتی در دیدارهای دوباره فیلم كمرنگ تر از بار اول است. قدرت سینگر و مك كوآری در این است كه بیش از داستان روی شیوه روایت داستان كار كرده اند. این داستان فیلم مظنونین همیشگی نیست كه آن را جذاب و دیدنی و دلهره آور كرده چگونگی روایت این داستان است.

چهار: در یك انفجار همه چیز دود شده و به هوا رفته. شاهدان این انفجار دو نفر هستند؛ یكی (كوآش) در بیمارستان است و نمی تواند لب به سخن گفتن بگشاید و آن یكی (وربال كنت) آدمی است ناتوان و ضعیف. دست و پایش كج است و حتی نمی تواند سیگاری را به آسانی روشن كند. با این همه او تنها كسی است كه می تواند پرده از این راز بردارد و حرف هایش، تنها كلیدی هستند كه به قفل بسته این ماجرا می خورند. اما مشكل دقیقاً از همین جا شروع می شود چون حرف های او در عین این كه ربطی به ماجرا دارند، واقعیت نیستند و این چیزی است كه پلیس بعد از آزادشدن او می فهمد. بعد از این كه وربال كنت (كه حالا فهمیده ایم آن كایزر شوزه لعنتی او است) مثل آدم های عادی راه می رود و پاهایش به اراده خودش قدم برمی دارند و روشن كردن سیگار، كم ترین كاری است كه از او برمی آید. روایت های وربال كنت (كایزر شوزه) از انفجار و حادثه هایی كه پلیس می خواهد از آن سر دربیاورد چیزی جز سردرگمی به ارمغان نمی آورند. پلیس با پازلی روبه رو است كه باید به كمك وربال كنت آن را سر هم كند. اما كاری كه وربال می كند این است كه تكه های این پازل را مدام از هم دور می كند و تكه هایی را كنار هم می نشاند كه ربطی به هم ندارند.

پنج: «مسئله این است كه كایزر شوزه (وربال كنت/كوین اسپیسی) همان شیطان مجسمی است كه می گویند می تواند به طرفه العینی همه چیز را به هم بریزد و آدم ها را گمراه كند». «مایكل پل گالاخر» كشیش اهل سینما (كه مقاله هایی هم از او به فارسی درآمده است) درباره مظنونین همیشگی نوشته بود كه در میانه دهه ۱۹۹۰ میلادی هیچ فیلم دیگری نتوانست به این روشنی خطر نفوذ شیطان را به انسان ها گوشزد كند. الهی دان مسیحی بر این عقیده بود كه مظنونین همیشگی، روایتی سینمایی است از آنچه در كتاب های مقدس دینی بارها به آن برخورده ایم؛ اینكه شیطان برای گمراه كردن انسان ها هربار به شكلی عیان می شود و همه همت خود را صرف این می كند كه آدم ها را از راه به در كند. كشیش سینمادوست گفته بود این فیلم باید درس عبرتی باشد برای آنها كه از سر سادگی (و در حقیقت فكر نكردن) حرف های دیگران را باور می كنند. و تازه این را هم از یاد نبریم كه در بخشی از فیلم پلیس اصرار دارد كه همه تقصیرها را به گردن یك پلیس سابق بیندازد بی آنكه به روایت های درهم و پیچیده وربال لحظه ای فكر كند.

شش: مظنونین همیشگی را قطعاً با یك بار دیدن نمی توان فهمید. دیدار اول با فیلم، در حكم معارفه ای است با معمایی كه نمی توان به آسانی حلش كرد. در دیدارهای بعد است كه باید تكه های هم شكل را كنار هم گذاشت و از وجه پازل وارش لذت برد. سازندگان مظنونین همیشگی، كلید حل معما را در شعار تبلیغاتی شان به تماشاگران داده بودند: حقیقت همیشه در آنجایی است كه دست آخر به دنبالش می گردی. و كسی هست كه این جمله را جدی نگیرد؟


iRev.ir-Line

بررسی ریسمون

فیلم مظنونین همیشگی موفقیتش را مدیون تک تک المان هایش می باشد. بازی های بی نظیر مخصوصا کوین اسپیسی در نقش وربال و گابریل بایرن در نقش کیتون ، کارگردانی فوق العاده و بی نظیر برایان سینگر که در دومین تجربه ی فیلم سازیش به این ترکیب فوقالعاده دست می یابد و همه چیز را به بهترین شکل رهبری می کند ،فیلمنامه ای که به حق لایق جایزه ی اسکار بود و اولین نوع فیلمنامه بود که از تکنیک پایان بندی شگفت آور استفاده می کرد ، تدوین و فیلمبرداری و جلوه های ویژه ی کم نظیر و در نهایت موسیقی بسیار فوق العده و تاثیر گذار که بسیار به شگفت انگیز بودن فیلم کمک می کند ! کوین اسپیسی آنقدر یک چلاق را خوب بازی می کند که نمی توان جایزه ی اسکار را به او نداد. گابریل بایرن چنان بازی می کند که انگار آل پاچینو در پدرخوانده بار دیگر در یک فیلم ظاهر شده ، بنسیو دل تورو هم مثل همیشه خوب است. و در کل فیلم چنان عالی است که نمی توان رتبه ای پایین تر از 22 در بین تمام فیلم های تاریخ سینما نصیبش کرد ( رتبه ی کاربران IMDB ). رتبه ای که می توانست بهتر هم باشد .

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/11-The-Usual-Suspects.jpgنکاتی که در فیلمنامه آمده اند چنان ریز و مهم هستند که حتی وقتی وربال در دفتر پلیس می گوید : ” مدتی در گروه آواز کار می کردم ” چنان مهم است که کمتر کسی باور می کند. یا وقتی می گوید : ” در گواتمالا قهوه می چیدم ” که همه ی این ها را از روی برد پشت اتاق خوانده بود. وقتی که لیوان قهوه ی پلیس می شکند و با اسم ” کوبایاشی ” به عنوان مارک لیوان بر می خوریم را بیاد آورید. انگار سینگر لیوان را بر سر بیننده می شکند و می گوید : ” 96 دقیقه سر کار بودی ! ” وقتی که عکس چهره نگاری شده از فکس دستگاه پلیس بیرون می آید باورمان نمی شود که این همان وربال – کایزر شوزه – است. وربال آنقدر باهوش است که وقتی پلیس موفق به دستگیری او نمی شود تماشاچی خوشحال می شود. چطور می شود کاری کرد که بیننده به جای طرفداری از پلیس به حمایت از یک قصاب جانی که به خانواده اش هم رحم نمی کند ، بر بیاید ؟!

درست که وربال همان کایزر شوزه است اما چنان به نظر می رسد که کایزر شوزه بیشتر یک افسانه باشد چنان که در فیلم هم گفته می شود. نقش کیتون ماجرا را پیچیده تر می کند و می خواهد به ما ثابت کند که کایزر شوزه خیالی است. وربال هم کمکش می کند :” بزرگترین حقه ی شیطان این بود که این باور را بوجود آورد که وجود ندارد ” و شوزه هم همین طور عمل کرد. شوزه چنان قوی و با نفوذ است که بیشتر به همان افسانه ها می ماند. چنان ترسناک است که به شیطان تشبیه می شود :

– به این آقا بگو شیطان کی بود …

– ( به مجاری ) KAISER SHOZE …

چنان قوی است که وربال به پلیس می گوید : ” خیال می کنی خیلی با هوشی ؟ خیلی زرنگی ؟ می تونی کایزر شوزه رو دستگیر کنی ؟ ” فرقی ندارد کایزر ، کیتون است یا وربال چون وقتی پلیس هم می اندیشد که کیتون همان کایزر است از وربال می خواهد به پلیس پناه بیاورد – که شاید نمادی باشد از نیکی و خیر – ولی وربال می گوید : ” شانسم رو امتحان می کنم ” وربال چنان ترسی در پلیس از کایزر ایجاد می کند که ما هم کم کم باورمان می شود که کایزر نمی تواند وربال باشد. ” به نظرت می تونستم بهش شلیک کنم ؟ اگه تیرم خطا می رفت چی ؟ ” یا جایی که کوبایاشی – که هرگز نمی دانیم اسمش چیست – از احتمال سلاخی شدن وکیلی که با کیتون دوست است می گوید. همه می خواهند نشان دهند که شیطان اگر هم به قدرتی که برایش متصورند نباشد ، طرفدارانش این قدرت را برایش متصور ساخته اند .”کیتون می گه که به خدا اعتقاد داره و ازش می ترسه. منم به خدا اعتقاد دارم ولی از تنها چیزی که می ترسم کایزر شوزه ست “. کیتون شیطان را قبول نداشت. از همان اول هم به کوبایاشی می گفت که کایزر شوزه ای در کار نیست و در جمله ی قیل همین ادعا را می توان ثابت کرد که کیتون همیشه طرف خیر بوده با این که گنا هم می کرده. بیاد آورید که او یک پلیس بوده که اخراج شده است. نمی توان ادعا کرد که شیطان خود کایزر شوزه است اما می توان او را به شیطان تشبیه کرد .

سکانسی که هر مجرم می آید و جمله ” لطفا اون کلید ها رو بده من ” را می خواند برای بیننده درون هر کدام از شخصیت ها را رو می کند : یکی دیوانه ، یکی با فحش های خیلی رکیک ، کیتون خیلی عادی و وربال که خیلی هم مودبانه جمله را ادا می کند که شاید به این خاطر است که شیطان همواره تظاهر به خوبی کرده است. فیلم همچنین سکانس های خیلی زیبا و با دقت به جزییاتی دارد که به چند مورد اشاره می کنیم :

وقتی کوبایاشی کیف حامل پرونده ها را برای 5 نفر می آورد ، پرونده ها به ترتیب مرگ آنها روی هم چیده شده اند. نشان نظم. دقت و سرنوشت از پیش تعیین شده ی انسان است . قبل از منفجر شدن بمب در کشتی McManus دارد آهنگ ” مک دونالد پیر یک مزرعه داشت ” را می خواند که این آهنگ سنتی که چیزی مثل یه توپ دارم ما است با ” بوم بوم بوم ” تمام می شود که همان صدای بمب است .

مرد مجاری وقتی اسم کایزر شوزه را می آورد دچار افزایش ضربان قلب می شود که همان ترس از شیطان را تداعی می کند .

در پایان باید گفت که بدون توجه به نقص های احتمالی که دیگر منتقدان بر این فیلم نوشته اند ممکن نیست که فرد عاقلی نقدی منفی بر این فیلم بنویسد.این فیلم همواره در تاریخ خواهد ماند به عنوان یکی از 10 فیلم برتر تاریخ سینما ( شخصا رتبه های IMDB را قبول ندارم ). در جایی خواندم که “دو بار دیدن این فیلم واجب و سه بار دیدنش مستحب می باشد ” !


iRev.ir-Line

بررسی سینما سنتر

مظنونین همیشگی در نوع روایت، سعی می کند که میان خود و فیلم هایی دیگر از جنس خود، فاصله بیندازد. فیلم اساسا بر پایه فلاش بک استوار است و انتقال اطلاعات را از این طریق میسر می سازد. می توان گفت که فیلم از زاویه دیدی ثابت روایت نمی شود که این، راهی برای بغرنج کردن ماجرا و پیش بینی نکردن تماشاگر در تشخیص قاتل است؛ طوری که هر دم، تماشاگر میتواند یکی از آنان را قاتل فرض کند. اما راه حل واقعی برای پیدا کردن این راز سر به مهر، همانی است که همکار بیو می گوید: نگرشی از دور بر بی نظمی ها.

فیلم از آنجایی که یک فیلم جنایی است در اوایل فیلم و حتی در 20 الي 30 دقیقه اول فیلم گنگ گونه است به طوری که بیننده اصلا از روند داستان راضی نیست اما به یکباره كارگردان تمام این اتفاقات بی معنی را در کنار هم قرار می دهد و اينجاست که بیننده بیش از اندازه از فیلم لذت می برد به طوری که مثل اکثر فیلم های معمایی منتظر یک شوک اساسی در آخر فیلم است. نویسنده های فیلم به زیبایی این شوک را نيز وارد میکنند. در این فیلم اصلا نباید به راحتی از بازی بی نظیر کوین اسپیسی گذشت. بازی زیبای او در نقش وربل و یک چلاق، تماشاگران را مبهوت كرد.

فیلم از بندرگاهی آغاز میشود که یک کشتی بزرگ و باری در آنجا لنگر انداخته است، شب از نیمه گذشته است. صحنه ای میبینیم و با فردی مواجه میشویم که در حال روشن کردن سیگار خود است او کسی نیست جز دین کیتون یکی از مظنونین و میشود گفت اصلی ترین مظنون داستان، اما او به صورتی غم بار آنجا نشسته است و ترس تمام وجود او را پر کرده است. گويي به ته خط رسیده است و منتظر مرگ خود است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/12-The-Usual-Suspects.jpgصحنه عوض میشود و فردی با یک اسلحه که ما صورت و سر او را نمیبینیم به دین کیتون نزدیک میشود و تیر خلاص را به کیتون وارد میکند و بعد از آن صحنه کشتی باری مذکور منفجر میشود و به جز یک نفر که کاملا سوخته است فرد دیگری از این کشتی جان سالم به در نمیبرد. در اینجا برای بینندگان سوال پیش می آید که چرا؟ چرا همین اول فیلم اینگونه شد و کسی که میتوانست بار اصلی داستان را به دوش بکشد کشته شد و اصلا آیا واقعا کشته شده است یا خیر؟ اما بیننده سریع به جواب خود میرسد. بعد از پایان این پلان و صحنه متوجه ميشويم كه این صحنه میتواند آخر داستان را تشکیل بدهد و فلش فورواردی است به آخر داستان. مظنونین ما توسط پلیس دستگیر شده اند و همه در سلولی در زندان دور هم جمع شده اند. یکی از آنها از کاری صحبت میکند که پول کلانی در آن وجود دارد. او کسی نیست جز مک مانوس که همان طور که در اول تحلیل اعلام شد با کار او بود که این افراد به همدیگر پیوند خوردند و به یکدیگر زنجیر شدند اما وربل چلاق كه به سختی میتواند راه برود هم دوست دارد در گروه باشد. آنها نیز به شرطی وربل را قبول میکنند که بتواند کیتون را راضی کند تا به گروه بپیوند. بعد از آزادی به قید ضمانت از زندان، این افراد هر یک به طرفی میروند و وربل برای راضی کردن کیتون وارد عمل میشود و او را به نوعی راضی میکند و اولین کار این افراد با نقشه وربل انجام میشود بدون حتی یک خون ریزی!

همه این اتفاقات چگونه بیان میشود؟

این اتفاقات و سلسه مراتب داستان همه از زبان وربل که بار دیگر به دست پلیس افتاده است بیان میشود و او برای پلیسی کارکشته به نام دیو کوژان تعریف میکند و اعتراف میکند که چگونه آنها در کنار یکدیگر جمع شدند و شروع به فعالیت کردند و از این و آن دزدی کردند! دیو کوژان سوال های فراوانی از وربل دارد و میخواهد بفهمد که این اتهام چگونه به وربل زده شده است و این عملیات هایی که آنها انجام داده اند توسط چه کسی برنامه ریزی میشده است و وربل که خود چلاقی بیش نیست چگونه وارد این ماجرا شده است و بر سر دین کیتون چه بلایی آمده است و آیا او زنده است یا خیر!؟ تمام این سلسله مراتب را وربل برای کوژان تعریف میکند و همه ماجرا را برای او بیان میکند.

بیننده تا اواسط فیلم همچنان سردرگم است چون با پلان ها و صحنه های بیخود و بی معنی مواجه میشود و بارها و بارها این پلان ها تکرار میشود و برای بیننده هر دفعه یک سوال به وجود می آورد اما این سوالات و این پلان های بیخود رفته رفته با ورود فردی به نام کوبایاشی به داستان معنی پیدا میکند و به سوالات جواب می دهد.

کوبایاشی کیست؟ و ورود کایزر شوزه

کوبایاشی مشاور و یا به واقع وکیل فردی است به نام کایزر شوزه که بار اصلی داستان بر روی این اسم میگردد و این شخص است که تمام این مظنونین را در کنار یکدیگر قرار داده است و حتی اوست که آنها را به زندان انداخته تا بار دیگر در کنار یکدیگر جمع شوند و با این حربه آنها را یکی كرده است!

کوبایاشی برای این گروه کاری آورده است که میشود آن را به نوعی دستور نیز قلمداد کرد و اگر این کار توسط این گروه انجام شود میتوانند به پول کلانی در حدود 91 میلیون دلار دست یابند و این پول را بین خود تقسیم کنند. اما کوبایاشی با مخالفت دین کیتون مواجه میشود که نمیخواهد چنین کاری را انجام دهد کوبایاشی بسته ای به آنها میدهد که در آن تمامی پرونده آنها وجود دارد. این بسته به نوعی زیبا دسته بندی شده است که پی میبریم با دیدن این بسته آنها چاره ای جز قبول این عملیات ندارند.

عملیات و شروع و پایانش

عملیات و یا به واقع دستور کایزر شوزه همان اتفاقات اول داستان است و حمله به کشتی باری و خالی کردن آن که حامل 91 میلیون دلار پول است که قرار است برای مبادله با کوکائین انجام شود اما چرا کایزر شوزه نمیخواهد از پول چیزی عایدش شود! این سوالی است که بعد از شنيدن دستور از کوبایاشی در ذهن بیننده شکل میگیرد. بله کایزر شوزه میخواهد با حمله به کشتی تنها کسی که تا امروز غير از کوبایاشی او را میشناسد را از بین ببرد و اين شخص خود را درون این کشتی در اتاقی زندانی کرده است تا از دید کایزر شوزه پنهان بماند. بعد از شروع عملیات و کشته شدن افراد مختلف در داخل کشتی، ترس تمام وجودش را دربرمیگرد که انگار شیطانی در حال آمدن است و البته کایزر شوزه این فرد را پیدا کرده و به قتل میرساند. حال نوبت افراد دیگر داخل کشتی است که توسط دین کیتون و باقی مظنونین داستان کشته شوند و آنها با پول فرار کنند تا به دست پلیس نیفتند اما کایزر شوزه این را نمیخواهد. او تک تک افراد و مظنونین را به قتل میرساند و آنها را سلاخی میکند سلاخی کردن آنها نیز جالب است و همان طور که در چند سطر بالا اشاره شد در آن بسته که به کیتون و مظنونین داده شد كه اطلاعات و زندگی نامه آنها بود، به نوعی با قتل آنها نیز عجین بود چون از بالا به پایین بسته آنها کشته میشوند و از بین میروند و دو نفر زنده مي مانند. 1. دین کیتون 2. وربل. دین کیتون نیز همان طور که در اول فیلم دیدیم توسط شوزه کشته میشود و تنها کسی که از دست شوزه جان سالم به در میبرد و نظاره گر همه این اتفاقات است وربل است که او نیز بعد از این ماجرا توسط پلیس دستگیر شده است و باید همه این اتفاقات را برای آنها بیان کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/13-The-Usual-Suspects.jpgوربل ترس عجیبی از کایزر شوزه دارد و او را طوری تعریف میکند که گويي با یک شیطان روبرو هستند. پلیس که قبل از این از شوزه هیچ نشانی نداشته است با تعاریف و ترسی که در وجود وربل نقش بسته است به این موضوع پی میبرد که تمام این اتفاقات توسط شوزه انجام شده و وربل نیز بازیچه دست شوزه و کوبایاشی است. دیو کوژان با توضیحات وربل به این موضوع پی میبرد و برای خود تجسم میکند که همه کاره همان کیتون بوده است و او نمرده است و بار دیگر همه را بازیچه خود قرار داده است و کیتون همان شوزه است اما وربل که هنوز ترس در تمام وجودش هست چیز دیگری میگوید. بعد از تمام شدن سوالات، وربل که قرار است به قيد ضمانت آزاد شود از اداره پلیس بیرون میرود.

اصل داستان مشخص میشود.

پایان بندی داستان در این جا به وجود می آید که کوژان بعد از رفتن وربل به راحتی و با این خيال که این پروژه را حل کرده است بر روی میز نشسته و قهوه خود را میخورد و با دیدن تمام سلسه مراتب داستان بر روی دیوار به موضوع جالبی پی میبرد که برای همه شوک آور است و بیننده در شوک فرو میرود. همه این اتفاقات ساخته و پرداخته ذهن وربل است و سرنخهاي ساخت همه داستان در همان اتاق وجود دارد و تمام اسم ها و اشاره هاي وربل به دیوار آن اتاق چسبيده است.

وربل به زیبایی آنها را بازیچه قرار داده است. بعد از این که وربل اداره پلیس را ترک میکند به بیننده دوباره وارد شوک میشود. وربل بعد از طی مسافتی به راحتی راه میرود و این بدان معنی است که اصلا چلاق نبوده است و از همان اول فیلم همه را بازیچه قرار داده است و موضوع جالبتر میشود كه کسی که او را سوار ماشین میکند همان کوبایاشی مشاوری ایست که در داستان وربل آمده است. بله کایزر شوزه کسی که همه این اتفاقات را برنامه ریزی کرده است، یکی از همان مظنونین و او کسی نیست جز وربل. کسی که از همان ابتدا همه را بازیچه خود قرار داده بود.

جمله ای در سکانس پایانی فیلم بیان میشود که این جمله را یک بار در طول فیلم شنیده ایم جمله ای که وربل یا همان “کايزر شوزه” به زبان می آورد:

“بزرگترین حیله شیطان این بود که همه را متقاعد کرد که وجود ندارد.”

فیلم به شما می گوید هر کسی که کایزر شوزه را دیده باشد، مرده ای بیش نیست.

اگر نگاهی اجمالی به کل داستان بیاندازیم متوجه می شویم که فیلم در ابتدا، به غیر از موسیقی جذابش، حاوی صحنه هایی تکراری و بدون ارتباط است. ولی با ادامه فیلم همه قسمتهای پازل يكي يكي جلوی شما قرار داده می شود تا تصویر مورد نظر کارگردان را درست کنید. بعد از نگاه کردن به این تصویر و متقاعد شدن شما که همه چیز فیلم برایتان رو شده است، تازه برگ آخر کارگردان رو می شود. بهت زده می شوید. نمیدانید چه بگویید. در مستی این حالت هستید که با دیالوگی به یادماندنی آخرین ضربه را تحمل میکنید: “بزرگترین حیله شیطان این بود که همه را متقاعد کرد که وجود ندارد”.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/9-The-Usual-Suspects.jpgپایان بندی فیلم به قدری زیبا است که همه را در شوک فرو می برد. خیلی از کارگردانان و نویسندگان خواسته اند این نوع پایان بندی را در فیلم های خود بیاورند و این طور فیلمی را بسازند اما با شکست رو به رو شده اند و تک فیلم هایی وجود دارد که توانسته اند اندکی از موفقیت پایان بندی و زیبایی این فیلم را به نمایش بگذارند. از این نوع فیلم ها میتوان به پایان بندی فیلم هایی چون بازی و فایت کلاب و هفت، اثرهای دیدنی دیوید فینچر، فیلم حس ششم اثر ایم نایت شیامالان و دیگران و دیگر فیلم هایی که از همچین اثری تقلید کرده اند اما بجز چند فیلم انگشت شمار نتوانسته اند موفقیت این فیلم را تکرار کنند. از دیگر زیبایی های فیلم نیز میتوان به بازی بازیگرهای فیلم اشاره کرد که به قدری زیبا و پخته در آمده است که از همان لحظه اول و با دیدن بازیگرها با آنها ارتباط برقرار میکنيد و بهترین بازی ها را نیز میتوان به به کوین اسپیسی و گابریل بارن نسبت داد که با بازی زیبایشان فیلم را زیباتر کرده اند که در این بین کوین اسپیسی که با بازی در نقش (وربل/کایزر شوزه) موفق به دریافت بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از جوایز اکادمی (اسکار) شد.

سکانسی که هر مجرم می آید و جمله “اون کلید ها رو بده من” را می خواند برای بیننده درون هر کدام از شخصیت ها را رو می کند: یکی دیوانه، یکی با فحش های خیلی رکیک، کیتون خیلی عادی و وربل که خیلی مودبانه جمله را ادا می کند که شاید به این خاطر است که شیطان همواره تظاهر به خوبی کرده است. فیلم همچنین سکانس های خیلی زیبا و با دقت به جزییاتی دارد که به چند مورد اشاره می کنیم :

وقتی کوبایاشی کیف حامل پرونده ها را برای 5 نفر می آورد، پرونده ها به ترتیب مرگ آنها روی هم چیده شده اند. نشان نظم، دقت و سرنوشت از پیش تعیین شده انسان است.

قبل از منفجر شدن بمب در کشتی McManus دارد آهنگ “مک دونالد پیر یک مزرعه داشت” را می خواند که این آهنگ سنتی که چیزی مثل یه توپ دارم ما است با “بوم بوم بوم” تمام می شود که همان صدای بمب است.

مرد مجاری وقتی اسم کایزر شوزه را می آورد دچار افزایش ضربان قلب می شود که همان ترس از شیطان را تداعی می کند.

این فیلم را خیلی از منتقدین مورد ستایش قرار داده اند و اکثرا به آن از 5 ستاره حداقل 4.5 ستاره داده اند و زیبایی این فیلم را ستوده اند اما هستند افرادی که این فیلم را زیاد قبول ندارند و در بین این افراد میشود به راجر ایبرت اشاره کرد که به این فیلم 1.5 ستاره داده است و این فیلم را کوبیده است.

اگر بخواهم پیشنهادی بدهم این است که:

“وقت زیاد است. نیازی نیست مجدداً فیلم را همین حالا نگاه کنید تا صحنه های ابتدایی را بازبینی کنید. فقط بشینید و کمی فکر کنید.”


iRev.ir-Line

بررسی اتاق تاریک

«بزرگترین نیرنگ شیطان این بود که این باور رو بوجود آورد که وجود نداره!»

این آخرین جمله وربال کینت یا همان کایزر شوزه افسانه ای (کوین اسپیسی) است که همه را در سالن های سینما شوکه کرد. فیلمنامه نویس در عرض چند دقیقه تمام حدس و گمان هایی که زده بودیم را نقش بر آب نمود و همه را در شگفتی نگه داشت، و باعث شد مجددا به عقب برگردیم و تمام فیلم را از اول در ذهنمان مرور کنیم و بعد از کلی کلنجار تازه متوجه شویم، چه کلاهی سرمان رفته است. بدون شک واپسین دقایق فیلم «مظنونین همیشگی» جزو بی نظیرترین لحظات تاریخ سینماست. پیش از هر چیز بگویم که اگر تاکنون این فیلم را ندیده اید، یک لحظه هم درنگ نکنید! حتما همین امروز از زیر سنگ هم که شده فیلم را تهیه کرده و آن را ببینید و “بعد” به خواندن این مقاله ادامه دهید!

خلاصه داستان:

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/3-The-Usual-Suspects.jpgیک کشتی باری در بندر سن پدروی کالیفرنیا منفجر می شود. یک کلاهبردار فلج به نام وربال، از حادثه زنده می ماند. دیودیو، پلیس اداره گمرک بازجوی این پرونده است. وربال به او میگوید که شش هفته پیش با کیتن، مک ماناس، فنستر و تاد آشنا شده است که جزو مظنونینی بوده اند که توسط پلیس و پس از سرقت یک کامیون دستگیر شده اند. آن پنج نفر یک گروه تشکیل میدهند و با یک تاکسی حامل الماس که به ماموران پلیس فاسد تعلق دارد، اداره پلیس نیویورک را مفتضح می کنند. پس از این سرقت، آنان به یک جواهر فروش تگزاسی به نام سالبرگ نیز دسپرد می زنند، اما متوجه می شوند که او فقط یک قاچاقچی مواد مخدر است.

وکیلی به نام کوبایاشی به نزد آنان میرود و می گوید که دستگیری و آزادی آن پنج نفر توسط پلیس به دستور فردی به نام کایزر شوزه صورت گرفته است، چرا که هر کدام از آنان در گذشته به حریم شوزه تجاوز کرده اند. شوزه از آنان می خواهد تا به یک کشتی باری آرژانتینی حمله کنند و مواد مخدر موجود در آن را سرقت کنند. فنستر میگریزد، اما مدتی بعد کشته می شود. گروه به اجبار، حمله به کشتی را می پذیرند. اما آنها متوجه می شوند که مواد مخدری در کشتی نیست و کشتی حامل یک آرژانتینی است که می تواند شوزه را شناسایی کند. شوزه، تاد، کیتن و مک ماناس را می کشد و کشتی را منفجر میکند، اما وربال زنده می ماند. وربال پس از توضیحات خود به دیو، از اداره پلیس بیرون می آید. آما دیو پس از تحلیل ماجرا در می یابد که شوزه، همان وربال است.

برایان سینگر جوان بسته مسحور کننده ای برایمان فراهم آورده که به این سادگی نمی توان از آن گذشت. این فیلم، داستان پیچیده ای است که از زبان وربال کینت – یک فلج مغزی که دست و پای چپش چلاق است- روایت می شود و ما همچنان که همراه با او در این هزارتوی پر از فلاش بک پیش می رویم به تدریج با شخصیتی مرموز و ترسناک به نام کایزر شوزه آشنا می شویم. شخصیتی خیالی که از اول تا آخر فیلم اصلا جلوی دوربین نمی آید، و در طول فیلم همه از بی رحمی و جسارت های او سخن می گویند. اما در دقایق پایانی فیلم متوجه می شویم که در تمام این مدت در حال تماشای او بوده ایم! …

بعد از نمایش «مظنونین همیشگی» روی پرده های سینما، بسیاری از تهیه کنندگان دست به دامان فیلمنامه نویسان شدند تا فیلمهایی با این سبک پایان بندی بسازند. موج جدیدی از فیلمهای غافلگیر کننده با پایان بندی های غیرقابل پیش بینی راه خود را به سوی پرده های سینما باز کردند که از جمله معروف ترین و بهترین آن ها می توان به فیلم های «بازی» ، «باشگاه مشت زنی» ساخته های دیوید فینچر، «حس ششم» ساخته ام نایت شیامالان، «دیگران» و … اشاره کرد.

اما به جز این چند مورد هیچ کدام از این فیلم ها نتوانستند خاطره بیاد ماندنی «مظنونین همیشگی» را دوباره تکرار کنند. علت این بود که آنها ساختار این نوع پایان بندی را به درستی درک نکرده بودند. غالب این فیلم ها دو اشکال اساسی داشتند:

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/5-The-Usual-Suspects.jpgاول اینکه این نوع فیلم ها تأکید زیادی به صحنه پایانی داشتند و درواقع تمام فیلمنامه تنها و تنها برای صحنه پایانی نوشته می شد. این مسئله از یک طرف باعث می شد بیننده در طول تماشای فیلم خسته و کسل شود، و از طرف دیگر فیلم قابلیت دوباره دیدن را از دست می داد. کافی بود صحنه پایانی را بفهمی، دیگر فیلم تمام ارزش و اعتبارش را از دست داده بود. اما «مظنونین همیشگی» فیلمی است که اگر بارها و بارها آن را تماشا کنید خسته نخواهید شد. زیرا آنچه که شما را در این فیلم تحت تأثیر قرار می دهد این است که چگونه فیلمساز به کمک قهرمان افسانه ای اش کایزر شوزه توانست همه چیز را وارونه جلوه دهد و حقیقت را از ما مخفی نگاه دارد. اینکه چه حقیقتی در پایان فیلم برملا خواهد شد یک چیز است و اینکه چگونه این حقیقت از ما مخفی نگه داشته شده چیز دیگری است.

حقیقتی که در پایان مظنونین همیشگی برملا می شود حقیقت تکان دهنده ای است، اما چیزی که این پایان بندی را تکان دهنده تر و فراموش نشدنی می کند چگونگی پنهان نگه داشته شدن این حقیقت از نگاه ماست! وقتی برای بار دوم یا چندم فیلم را ببینید متوجه ظرافت های زیادی در ساختار، نحوه روایت، توالی زمانی و حتی شخصیت پردازی فیلمنامه خواهید شد. از همان ابتدا که وربال شروع به صحبت روی فیلم می کند، ما با نمایی از پاهای چلاق او که روی زمین کشیده می شوند، وارد داستان می شویم. بعد دوربین بالا می آید و ما بدن نیمه فلج او را می بینیم. چهره ی بی گناه با سر تخم مرغی و نگاه های معصوم کوین اسپیسی و بدن نیمه فلج اش بیش از هرچیز احساس ترحم ما را بر می انگیزد.

این احساس در طول فیلم هم مورد تأکید قرار می گیرد. بازرس کولیان در همان ابتدا به او می گوید، من از تو باهوش ترم و هرچه را که لازم داشته باشم از تو بیرون می کشم چه خودت بخواهی و چه نخواهی! وقتی وربال می خواهد سیگار بکشد هرچه قدر با دستان فلجش سعی می کند فندک را روشن کند نمی تواند تا اینکه دیگر حوصله کولیان سر می رود و او خودش سیگار را برای او روشن می کند. در جای دیگر وقتی می خواهد از کیتون تقاضا کند که به گروه آن ها بپیوندد کیتون مثل یک گوشت نپخته او را مورد ضرب و شتم قرار می دهد و او در مقابل این اقدام او نمی تواند هیچ عکس العملی از خود نشان دهد. چون چلاق و فلج است. در تمامی سرقت هایی که گروه انجام می دهد، او بیشتر شاهد و نظاره گر ماجراست و تمامی بزن بهادری ها به عهده سایر اعضای گروه است. از این نشانه ها در سراسر فیلم وجود دارد. همین ریزه کاری هاست که باعث می شود، پس از روشن شدن حقیقت، ما تا چند دقیقه ای مات و مبهوت به پرده نمایش خیره بمانیم و از تعجب خشکمان بزند! مسئله دیگر توالی زمانی است.

این فیلم یکی از پر فلاش بک ترین فیلم های تاریخ سینماست. بخشی از رجوع به گذشته ها مربوط به تعریف های وربال است. بخش دیگر تمهید فیلمنامه نویس است برای بیان بهتر روایت. اما نکته جالب این است که فلاش بک در این فیلم کارکرد جدیدی یافته است. در همه فیلم ها رجوع به گذشته یا تکنیکی است برای اینکه نکته ای درباره گذشته یکی از شخصیت ها بیان شود، یعنی فلاش بک کارکردی شخصیت پردازانه دارد و یا برای این است که گرهی از گره های داستانی را بگشاید، یعنی کارکردی روایت مدارانه یا ساختارگرایانه دارد. اما در این فیلم فلاش بک تمهیدی است برای فریب مخاطب. در پایان فیلم معلوم نمی شود که آیا حرف هایی که وربال از اول تا آخر فیلم زده بود، راست بود یا دروغ! آنچه از گذشته روایت می شود حقیقت ماجرا نیست بلکه صحبت های وربال است، که ممکن است راست یا دروغ باشد. اما مخاطب به تصاویری که فیلمساز و فیلمنامه نویس ارائه می دهند اعتماد می کند و این اشتباه باعث می گردد، در پایان متوجه شود که در تمام مدت او هم به همراه بازرس کولیان بخشی از نقشه کایزر شوزه افسانه ای بوده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/25-The-Usual-Suspects/25-The-Usual-Suspects/4-The-Usual-Suspects.jpgمشکل دیگری که غالبا این نوع فیلم ها دارند، پایان بندی اشتباه است. ساختار این نوع پایان بندی ها اینچنین است که با فرضیاتی که در فیلم مطرح می شود، دو یا چند پایان برای فیلم قابل پیش بینی است. معمولا فیلمساز ذهن بیننده را با نشانه هایی به سمت یکی از این پایان ها سوق می دهد، اما در انتها فیلم را جور دیگری به سرانجام می رساند. اما اشتباهی که در این بین رخ می دهد این است که، غالبا آن پایان بندی که فیلمساز سعی می کند ذهن مخاطب را به سمت آن هدایت کند، کلیشه ای و حتی گاها غیرمحتمل است. بیننده نمی تواند تصور کند که فیلم این قدر کلیشه ای تمام شود و لذا به دنبال گمانه زنی های دیگری می رود. او خوب می داند که فیلمساز قصد دارد با دادن این نشانه ها او را فریب دهد و از این رو دست او را می خواند و فریبش را نمی خورد. این درحالی است که ما در مظنونین همیشگی چنین چیزی را نمی بینیم.

از ابتدا تا تقریبا 10 دقیقه مانده به آخر فیلم ما به عنوان مخاطب فقط میتوانیم حدس هایی بزنیم؛ تا اینکه فیلمساز فرضیه ای را مطرح می کند: اینکه کیتون کایزر شوزه است! این فرضیه به اندازه کافی غیر کلیشه ای و در عین حال محتمل هست که بیننده را راضی کند. یعنی اگر فیلم این گونه تمام می شد که می فهمیدیم کیتون، کایزر شوزه بوده است، به اندازه کافی راضی کننده بود که خاطره خوبی از فیلم در ذهنمان باقی گذارد. اما فیلمساز در آخرین لحظات این فرضیه ناب را هم زیر سوال می برد و چنان ضربه مهلکی به مخاطب می زند که او از تعجب روی صندلی اش می خشکد. در واقع برای غافلگیری باید فرضیه ای را برای پایان بندی به مخاطب ارائه کنی که خود به اندازه کافی قوی و تأثیر گذار باشد. به اندازه ای تأثیر گذار و مناسب که اگر فیلم با همین پایان بندی به پایان رسید، مخاطب راضی از سالن سینما بیرون برود. اما بعد فیلم را جور دیگری به پایان برسانی که او هرگز نتواند حتی آن را تصور نماید.

آن وقت است که او را شوکه کرده ای! این نکته ی ساختاری در فیلم «بازی» ساخته دیوید فینچر هم رعایت شده است. در این فیلم مخاطب دائما بین این دو فرضیه که آیا حوادث و اتفاقاتی که برای نیکلاس می افتد یک بازی است یا حقیقت در تلاطم است. اینکه CRS یک شرکت سرگرمی ساز است که به جای آنکه شما به سمت هیجان و سرگرمی بروید، او سرگرمی و هیجان را به زندگی شما وارد می کند یا اینکه یک شرکت متقلب است که کارش کلاه برداری از ثروتمندان ساده لوح است، دو فرضیه ای است که مطرح می شود. در ابتدا تصور می کنیم که آن ها دارند با نیکلاس بازی می کنند، اما در ادامه که می بینیم نیکلاس چندین بار تا نزدیک مرگ پیش می رود و نجات می یابد، تازه می فهمیم که ماجرا جدی تر از این حرف هاست. وقتی در انتهای پرده دوم کریستین با قهوه او را مسموم کرده و او را در میان زباله های شهری دورافتاده رها می کنند دیگر مطمئن می شویم که نیکلاس قربانی یک بازی خطرناک شده است. توجه کنید که اگر این فیلم با همین فرضیه پایان می یافت مسلما کسی از فیلمساز خرده نمی گرفت. البته شاید دیگر «بازی» در لیست بهترین های سینما جا خوش نمی کرد، اما به هر حال فیلم قابل قبولی به نظر می رسید. اما فیلمساز سرنوشت دیگری برای آدم های نمایشش رقم زده است و شخصا خیلی خوشحالم که فینچر این پایان را برای فیلمش انتخاب کرد! …

به هر ترتیب مظنونین همیشگی هنوز هم ماهرانه‌ترین پایان بندی غافلگیرانه را دارد که به درستی مخاطب را همراه خود می‌کند و در آخر چنان داستان را به پایان می رساند که بی‌اغراق هیچ‌کس قادر به حدس زدن آن نیست.


iRev.ir-Line

بررسی کافه نقد

یك: «هوارد هاكس» كارگردان سرشناس سینمای كلاسیك آمریكا سال ها پیش گفته بود كه مهمترین وظیفه هر كارگردان، پیداكردن داستان های خوب است و اگر كارگردانی داستانی خوب داشت فیلم كردنش چندان سخت نیست. هاكس اضافه كرده بود كه داستان های خوب گنجینه ای پایان ناپذیرند. ثروتی هستند كه همیشه در جایی مخفی شده اند و كارگردان اگر داستان گوی قابلی باشد، می داند كجا باید به دنبالشان بگردد. كافی است فكر كند و دستش را دراز كند و داستانی را كه دوست دارد از قعرِ چاه بیرون بیاورد. حق با هاكس بود.
دو: داستان های خوب و بزرگ در روزگار ما هم هستند. آنچه در این روزگار اندك است شمار كارگردان هایی است كه سینما را عین زندگی ببینند و همان قدر از سینما لذت ببرند كه از زندگی. آدم هایی از این دست فرقی بین زندگی و رویا نمی گذارند و همان قدر كه به واقعیت زندگی وفادارند، رویایی بودن سینما هم راضی شان می كند. كاری به این ندارند كه تعداد داستان های جهان اندك است و همین اندك را هزاران بار گفته اند.

آنها كار خودشان را می كنند و این داستان های گفته شده را از نو روایت می كنند، آن طور كه دوست دارند. آن طور كه می پسندند و گمان می كنند در روزگار ما پسندیده است. وجود چنین داستان گوهایی در زمانه غنیمت است و زمانی كه دو داستان گوی خوب (برایان سینگر و كریستوفر مك كوآری) به هم برسند، نتیجه فیلمی می شود دیدنی و جذاب مثل «مظنونین همیشگی». فیلمی كه هم به مهمترین وظیفه سینما (سرگرمی) وفادار است، هم از به فكر واداشتن تماشاگر غافل نمی شود، هم پایه گذار خلق شخصیتی ویژه در سینما می شود و كاری می كند كه بعد از آن فیلم های دیگری ساخته شوند و هركدام به نوعی «كایزر شوزه» ای خلق كنند و شیطان را روی زمین مجسم كنند.
سه: مظنونین همیشگی، یكی از آن فیلم های تكرار نشدنی است؛ فیلمی كه فقط یك بار اتفاق می افتد. بعضی داستان ها را می توان هزار بار تعریف كرد و هربار تكه ای از آن را تغییر داد. بعضی داستان ها را تنها می توان یك بار تعریف كرد داستان هایی كه همه چیزشان برمی گردد به مهارت داستان گو، به فوت و فنی كه او بلد است. مظنونین همیشگی چنین فیلمی است. هر داستان گوی دیگری كه بخواهد داستانی به سیاق این فیلم روایت كند (كاری كه بعضی كرده اند) نقش بر آب زده است.

شیوه روایت مظنونین همیشگی، منحصربه فرد است و حتی در دیدارهای دوباره فیلم كمرنگ تر از بار اول است. قدرت سینگر و مك كوآری در این است كه بیش از داستان روی شیوه روایت داستان كار كرده اند.این داستان فیلم مظنونین همیشگی نیست كه آن را جذاب و دیدنی و دلهره آور كرده چگونگی روایت این داستان است.
چهار: در یك انفجار همه چیز دود شده و به هوا رفته. شاهدان این انفجار دو نفر هستند؛ یكی (كوآش) در بیمارستان است و نمی تواند لب به سخن گفتن بگشاید و آن یكی (وربال كنت) آدمی است ناتوان و ضعیف. دست و پایش كج است و حتی نمی تواند سیگاری را به آسانی روشن كند. با این همه او تنها كسی است كه می تواند پرده از این راز بردارد و حرف هایش، تنها كلیدی هستند كه به قفل بسته این ماجرا می خورند.

اما مشكل دقیقاً از همین جا شروع می شود چون حرف های او در عین این كه ربطی به ماجرا دارند، واقعیت نیستند و این چیزی است كه پلیس بعد از آزادشدن او می فهمد. بعد از این كه وربال كنت (كه حالا فهمیده ایم آن كایزر شوزه لعنتی او است) مثل آدم های عادی راه می رود و پاهایش به اراده خودش قدم برمی دارند و روشن كردن سیگار، كم ترین كاری است كه از او برمی آید. روایت های وربال كنت (كایزر شوزه) از انفجار و حادثه هایی كه پلیس می خواهد از آن سر دربیاورد چیزی جز سردرگمی به ارمغان نمی آورند. پلیس با پازلی روبه رو است كه باید به كمك وربال كنت آن را سر هم كند. اما كاری كه وربال می كند این است كه تكه های این پازل را مدام از هم دور می كند و تكه هایی را كنار هم می نشاند كه ربطی به هم ندارند.
پنج: «مسئله این است كه كایزر شوزه (وربال كنت/كوین اسپیسی) همان شیطان مجسمی است كه می گویند می تواند به طرفه العینی همه چیز را به هم بریزد و آدم ها را گمراه كند». «مایكل پل گالاخر» كشیش اهل سینما (كه مقاله هایی هم از او به فارسی درآمده است) درباره مظنونین همیشگی نوشته بود كه در میانه دهه ۱۹۹۰ میلادی هیچ فیلم دیگری نتوانست به این روشنی خطر نفوذ شیطان را به انسان ها گوشزد كند.

الهی دان مسیحی بر این عقیده بود كه مظنونین همیشگی، روایتی سینمایی است از آنچه در كتاب های مقدس دینی بارها به آن برخورده ایم؛ اینكه شیطان برای گمراه كردن انسان ها هربار به شكلی عیان می شود و همه همت خود را صرف این می كند كه آدم ها را از راه به در كند. كشیش سینمادوست گفته بود این فیلم باید درس عبرتی باشد برای آنها كه از سر سادگی (و در حقیقت فكر نكردن) حرف های دیگران را باور می كنند. و تازه این را هم از یاد نبریم كه در بخشی از فیلم پلیس اصرار دارد كه همه تقصیرها را به گردن یك پلیس سابق بیندازد بی آنكه به روایت های درهم و پیچیده وربال لحظه ای فكر كند.
شش: مظنونین همیشگی را قطعاً با یك بار دیدن نمی توان فهمید.

دیدار اول با فیلم، در حكم معارفه ای است با معمایی كه نمی توان به آسانی حلش كرد. در دیدارهای بعد است كه باید تكه های هم شكل را كنار هم گذاشت و از وجه پازل وارش لذت برد. سازندگان مظنونین همیشگی، كلید حل معما را در شعار تبلیغاتی شان به تماشاگران داده بودند: حقیقت همیشه در آنجایی است كه دست آخر به دنبالش می گردی. و كسی هست كه این جمله را جدی نگیرد؟


iRev.ir-Line

بررسی movieland

بعضی از ما روی فیلمهای مورد علاقه مان تعصب داریم و به راحتی جای آنها را به فیلمهای جدید یا جدیداً دیده شده نمیدهیم. گاه اتفاق می افتد که روی فیلمهای مورد نظرمان با دیگران بحث هم میکنیم تا بتوانیم دیگران را هم متقاعد کنیم که از نظر ما پیروی کنند.

گاهی وقتی شروع به دیدن یک فیلم میکنیم با این اندیشه همراه میشویم که “این فیلم نمیتواند نظر من را عوض کند. این فیلم هم مثل بقیه فیلمهایی که چنگی به دل نمیزنند”.

من هم با یک اینچنین فکری فیلم را شروع کردم.تعصبم روی فیلمهای دیگری بود و قرار را بر این گذاشته بودم که از این فیلم خوشم نیاید(یک جور لجبازی خدا دادی).

فیلم شروع شد. چند دقیقه اول فیلم میان سردرگمی غوطه ورم. به خودم تبریک میگویم که حدسم و نظرم درست از آب در می آید. صحنه ی ابتدایی فیلم مربوط است به آتش، جایی که دِین کیتون با بازی گابریل بایرن روی زمین افتاده و در حال روشن کردن سیگارش است. نمای آتش در پشت سر مشهود است. نمایی مثل جهنم برای انسان تداعی می شود. سیگار کیتون با کبریت روشن می شود. مردی ناشناس قدم بر می دارد تا نزدیک کیتون، گویی او از میان آتش و جهنم آمده است. سیگارش را با فندکش روشن می کند، دیالوگ کوتاهی بین او و کیتون در میگیرد و با وجود اینکه هنوز بیننده میخواهد باز هم بشنود و بداند، اسلحه ی مرد ناشناس به سمت کیتون نشانه می رود و شلیک می شود. سپس مرد ناشناس با آرامش به راهش ادامه می دهد و سیگار روشنش را بر روی زمین می اندازد. زمینی که پر است از بنزین. انفجاری رخ میدهد.

این صحنه ها بر روی یک کشتی اتفاق می افتد و انفجار تمام کشی را در بر میگیرد. چیزی شبیه قیامت.

از این لحظه به بعد کارگردان قصد دارد که بیننده را هم به دنیای راز آلود فیلم وارد کند. کامیونی دزدیده شده و 5 نفر مضنون توسط پلیس گرد هم آمده اند. این پنج نفر بعلاوه پلیسی که موضوع انفجار کشتی را پیگیری می کند،کل داستان فیلم را رقم میزنند. 5 نفر مضنون که نماینده 5 شخصیت متفاوت هستند. این پنج نفر شرکای جنایتکاری هستند که همه از کیتون دستور میگیرند. مضنونین از بازداشتگاه پلیس خلاص می شوند و برمیگردند سر زندگی جنایتکارانه شان. بد نیست به معرفی این پنج نفر بپردازیم. مضنون شماره یک، دِین کیتون که شخصیتی ست با هوش مرموز ، آینده نگر، منطقی و آرام. مضنون شماره دو، وربال با بازی کوین اسپیسی، مرموزتر از کیتون، باهوش، سربزیر، چلاق و علیل، پیرو، با چشمانی بسیار پر رمز و راز و مظلومیتی بچه وار. مضنون شماره سه، مک مانس با بازی استفان بالدوین، باهوش، سریع، جوشی و تا حدی نیمه روانی. مضنون شماره چهار، فنستر با بازی بنسیو دل توره، کسی است که همیشه با مک مانس کار میکند ولی آرام تر و کمی ترسو، برای امنیت بیشتر با جمع می ماند ولی اندیشه های خودش را دارد. مضنون شماره پنج، باکنی با بازی کِوین پولاک، متخصص مواد منفجره، بیخیال و در همه چیز جز طمع متوسط.

داستان فیلم آمیخته ای از زمان حال و فلاشبک هایی به زمان گذشته است. مامور پلیس که خود را باهوش میداند در اتاقی شلوغ و به هم ریخته، در حال بازجویی از وربال است. وربال اعترافاتی می کند و همراه با اعترافات او فلاش بکی زده می شود به صحنه های گذشته.

مامور پلیس اصرار دارد تا رابطه ای بین کیتون و آتش سوزی کشتی پیدا کند. او همچنین میخواهد بداند که آیا کیتون زنده است یا نه.

با هر فلاشبکی قسمتی از ناگفته های فیلم بازگو می شود. کارگردان با شروع فلاشبک ها شما را هم به دنیای خود وارد می کند.

در میانه فیلم نامی عنوان می شود که تا انتهای فیلم چهره ای از او به نمایش نمی آید. “کایزر شوزه”. بر اساس گفته های وربال تبه کاریست مجارستانی، بی عاطفه و رحم که بعد از قتل اعضای خانواده اش و کشتار عده ای از تبه کاران خود را از نظر ها پنهان می کند. همه از او میترسند ولی او را ندیده اند. پلیس دنبال این سوال است که “کایزر شوزه کیست؟”

این سوال تا انتهای فیلم بی پاسخ میماند و اگر بخواهید از حوزه فیلم هم خارج بروید تا انتهای زندگی شما بدون پاسخ خواهد ماند.

شایزر شوزه از طریق واسطه ای به این تیم تبه کار پنج نفره پیشنهاد میدهد تا برایش کاری انجام دهند. قرار بر این می شود که این پنج نفر در زمان معامله ی کوکائین به محل معامله وارد شوند و مانع انجام آن شود. کار به خوبی انجام می شود ولی همه ی تیم بجز یک نفر، توسط نیرویی اهریمنی کشته می شوند. آن یک نفر کسی نیست جز وربال با پای کجش جان سالم به در میبرد.
در انتهای فیلم میتوانید برداشت خودتان را داشته باشید که شایزر شوزه واقعاً کیست؟ وربال به دنبال این است که پلیس را متقاعد کند که شایزر شوزه همان کیتون است و به این هدف هم میرسد و با فراق بال از اداره پلیس خارج می شود. در همین حین پلیس متوجه اصل مطلب می شود. او متوجه می شود که شایزر شوزه کسی نیست جز خود وربال. بدنبالش میدود ولی مثل همیشه شایزر شوزه از دیده ها پنهان می شود. دیگر پای وربال کج نیست. بیننده تازه متوجه میشود که در ابتدای فیلم چه کسی کیتون را کشت.
فیلم به شما می گوید هر کسی که شایزر شوزه را دیده باشد، مرده ای بیش نیست.
اگر نگاهی اجمالی به کل بیاندازیم متوجه می شویم که فیلم در ابتدا ،بغیر از موسیقی جذابش، حاوی صحنه هایی ست تکراری و بدون ارتباط. ولی با ادامه فیلم همه ی قسمتهای پازل دانه به دانه جلوی شما قرار داده می شود تا تصویر مورد نظر کارگردان را درست کنید. بعد از نگاه کردن به این تصویر و متقاعد شدن شما که همه چیز فیلم برایتان رو شده است، تازه برگ آخر کارگردان رو می شود. بهت زده می شوید. نمیدانید چه بگویید. در مستی این حالت هستید که با دیالوگی به یادماندنی آخرین ضربه را تحمل میکنید: “بزرگترین حیله ی اون شیطان این بود که داشت دنیا رو متقاعد میکرد که وجود نداره”.
دیدگاه های فلسفی و غیر فلسفی، مادی و غیر مادی، دنیای ماده و ماورای ماده، همه و همه به هم گره می خورند.
اگر بخواهم پیشنهادی بدهم این است که:
“وقت زیاد است. نیازی نیست مجدداً فیلم را همین حالا نگاه کنید تا صحنه های ابتدایی را بازبینی کنید. فقط بشینید و کمی فکر کنید.”

حالا با تمام لجبازی هایی که بعضی از ما داریم، باید جای این فیلم را بین فیلمهای به یادماندنی و مورد علاقه مان خالی کنیم

اولین کسی باشید که یک دیدگاه ارسال میکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *