لینکلن – Lincoln

7.5

لینکلن – Lincoln در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

لینکلن (Lincoln) محصول سال 2012 یک فیلم درام تاریخی به کارگردانی و تهیه‌کنندگی استیون اسپیلبرگ با بازی دانیل دی-لوئیس در نقش آبراهام لینکلن و سالی فیلد در نقش ماری تاد لینکلن است. لینکلن که زندگی‌نامهٔ شانزدهمین رئیس‌جمهور ایالات متحدهٔ آمریکا را روایت می‌کند، بر اساس قسمتی از کتاب تیم رقبا: نبوغ سیاسی آبراهام لینکلن نوشتهٔ دوریس کرنز گودوین ساخته شده‌است. فیلم بر ۴ ماه پایانی زندگی لینکلن متمرکز است و تلاش‌های او، برای به تصویب رساندن سیزدهمین اصلاحیهٔ قانون اساسی ایالات متحدهٔ آمریکا توسط مجلس نمایندگان را به تصویر می‌کشد. به دنبال این اصلاحیه برده‌داری در آمریکا ممنوع شد.

خلاصه فیلم: در زمانی که جنگ داخلی آمریکا با خشونت هر چه تمام تر ادامه دارد، رئیس جمهور امریکا با مسائلی چون ادامه کشتار در میدان های نبرد و درگیری با تعداد زیادی از اعضای کابینه خودش بر سر مسئله منع برده داری و آزاد سازی برده ها کشمکش دارد.

جوایز و افتخارات: در جوایز اسکار ۸۵ام فیلم لینکلن نامزد دریافت ۱۲ جایزه اسکار از جمله جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بازیگر نقش اول مرد، نقش مکمل زن، نقش مکمل مرد شد و دو اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد (دنیل دی لوییس) و بهترین کارگردانی هنری را دریافت کرد.

نقد و بررسی فیلم لینکلن - Lincoln
نقد و بررسی فیلم لینکلن – Lincoln
بازیگران فیلم لینکلن - Lincoln
بازیگران فیلم لینکلن – Lincoln
نقد و بررسی فیلم لینکلن - Lincoln
نقد و بررسی فیلم لینکلن – Lincoln

ویدیوهایی از فیلم لینکلن – Lincoln


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

«لینکلن» استیون اسپیلبرگ دارای مشخصه هایی است که می تواند تمام انتظارات را برآورده کند. حتی اگر این حقیقت را کنار بگذارید که موضوع فیلم یکی از بزرگترین رئیس جمهورهای آمریکا و یکی از اسطوره ای ترین شخصیت های تاریخ را به نمایش گذاشته است، باز هم با فیلم خوبی روبرو می شوید. بازیگران فیلم سر جمع حداقل برنده 5 اسکار شده اند که دو تای این اسکارها هم متعلق به دو زوج عجیب، اما رضایت بخش که محوریت داستان را شکل می دهند، بوده است. دانیل دی لوییس در نقش آبراهام لینکلن و سالی فیلد در نقش مری تاد لینکلن، همسر زجر کشیده او که در کارهای استراتژیک به لینکلن کمک می کرد و شریک زندگی اش بود. دو فیلم قبلی که در مورد شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا بوده، توسط دی دبلیو گریفیت و جان فورد ساخته شده اند. فیلم هایی که دقیقاً نوعی از سینمای کلاسیک آمریکایی را در خود نشان دادند که اسپیلبرگ خود را در تضاد کامل با آن نوع سینما می داند. نه فیلم ناطق قدیمی گریفیت با نام «آبراهام لینکلن» با بازی والتر هاستون و نه فیلم «آقای لینکلن جوان» ساخته فورد با بازی هنری فوندا زیاد دیده نشدند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/lincoln/420-daniel-day-lewis-2012-actors-playing-lincoln.imgcache.rev1352490046516.jpgسوالی که اینجا مطرح می شود در مورد فراز و فرود های اسپیلبرگ در حرفه سینما است که شامل سه اسکار برای خودش، چندین فیلم پرفروش در تاریخ سینما و تمایل باطنی او برای نشان دادن احساسات بیش از حد در فیلم های درام خودش می شود. (دلم می خواهد به نوعی از هر دو فیلم نجات سرباز رایان و فهرست شیندلر دفاع کنم. هر دو فیلم در قسمت هایی عالی اند اما به عنوان یک کل کمتر می توان لغت شاهکار را برایشان به کار برد.) انتظارات از «لینکلن» امکان نداشت که از این بیشتر باشد و من تمایل دارم اینطور فکر کنم که چالش بزرگ اسپیلبرگ در ساخت این فیلم این بوده است که بر انگیزه های پنهان خود، فائق بیاید. فیلم به سادگی می توانست تبدیل به یک سخنرانی کلی شود که با صحنه های مرگ، جنگ داخلی و صحنه قتلی به صورت اسلو موشن که همگی با موسیقی ویولن جان ویلیامز ترکیب شده اند، ساخته شده باشد. البته در حقیقت هم موسیقی «لینکلن» از ویلیامز است اما موسیقی آن به شدت تاثیر گذار است و به ندرت زائد به نظر می آید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/lincoln/daniel-day-lewis-abraham-lincoln-movie-spielberg-reading.jpgچند صحنه کوتاه اما خاطره انگیز از جنگ داخلی در ابتدا و انتهای «لینکلن» وجود دارد و چند کات کوچک هم از سخنرانی های او نشان داده می شود که برجسته ترینشان همان دومین سخنرانی سوگند خوردن لینکلن درست چند هفته قبل از مرگش است. اما ما سخنرانی گتیسبرگ لینکلن را نمی بینم و اتفاقی که از رخ دادنش می ترسیم هم با نزدیک شدن به آوریل 1865 به ظرافت و فریبندگی بسیار به نمایش گذاشته می شود. در یادداشتی که هفته قبل نوشته بودم هم اشاره کردم که در این فیلم، جان ویلکس بوث (کسی که لینکلن را ترور کرد) نه نشان داده می شود و نه از او حرفی به میان می آید که این فقط می توانسته یک انتخاب تعمدانه از سوی اسپیلبرگ باشد(که البته من خودم از این بابت سپاسگزارم). اسپیلبرگ در فیلمش توانسته هم بر گریفیت و هم بر فورد پیشی بگیرد و یک طرح جذاب، هیجان انگیز، تراژیک و اخلاقی از زندگی در آمریکای قرن 19 را به نمایش بگذارد و تجربه ای را که همزمان احساسی، درونی و عقلایی است به ما بچشاند. اسپیلبرگ در یک همکاری خیره کننده با یک بازیگر بزرگ (دی لوییس) و یک نویسنده خیال پرداز(تونی کاشنر، برنده جایزه پولیتزر)، توانسته به جای این که لینکلن را به عنوان یک فیلسوف و شاعر نشان دهد(البته از این جنبه شخصیتی او هم کمی در فیلم وجود دارد)، او را به عنوان یک رهبر سیاسی زیرک و مرد زمان خود نشان داده باشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/lincoln/lincolnss_tiff_630x468_q85.jpgمی خواهم کمی از این نقد را به قدردانی از کار اسپیلبرگ در این فیلم اختصاص دهم چرا که خیلی ها به آسانی از آن چشم پوشی می کنند. شما وقتی در حال تماشای لینکلن هستید، به سبک ساخته شدن آن فکر نمی کنید. چرا که در بیشتر اوقات باید حواستان را به نوع زبان چالش برانگیز کاشنر در فیلم نامه جمع کنید یا خود را درگیر چهره ای که دی لوییس از این وکیل لاغر اندام خشک و پر حرف نشان می دهد، کنید. کسی که در یکی از حساس ترین و خشن ترین نقاط تاریخ آمریکا وارد کاخ سفید شد. البته قطعاً متوجه فیلمبرداری دلفریب و زبر دستانه جانوس کامینسکی و در کنارش طراحی تولید ریک کارتر هم می شوید. طراحی تولیدی که در آن خیابان های گل آلود، چشم انداز های افقی نخراشیده و ناهنجار واشنگتون در حدود سال 1860 با جزئیاتی مستند گونه نشان داده شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/lincoln/lincoln9f-1-web.jpgفیلمنامه کاشنر بر اساس دو فصل از کتاب پرفروش تاریخی دوریس کرنز گودوین به نام «تیم رقیبان: نبوغ سیاسی آبراهام لینکلن» نوشته شده است و تماماً بر چند ماه پایانی زندگی لنیکلن و کشمکش او برای به تصویب رساندن متمم سیزدهم قانون اساسی آمریکا که باعث الغای برده داری، آن هم قبل از پایان جنگ داخلی شد، متمرکز شده است. دلایل این کار لینکلن٬ توامان هم کاربردی، هم سیاسی و هم فلسفی بود: لینکلن می دانست که اعلامیه لغو برده داری که دو سال قبل به تصویب رسانده بود ممکن است توسط دادگاه، قبل از پایان جنگ، حذف شود و می خواست قبل از این که ایالات شکست خورده آمریکا، شانسی برای از بین بردن این مصوبه داشته باشند، آن را وارد قانون اساسی آمریکا کند. در ضمن بعد از پیروزی همه جانبه جمهوری خواهان در انتخابات 1864، مجلس عملاً از کار افتاده بود و خیلی از دموکرات های شکست خورده که در آن حضورداشتند را می شد به طرفداری از اعلامیه لغو برده داری بدون هیچ هزینه سیاسی تشویق کرد.

احتمالاً اسپیلبرگ و کاشنر توانایی ذهنی برای این که پیش بینی کنند فیلمشان درست بعد از انتخاب دوباره یک رئیس جمهور بحث انگیز که با کینه توزی های دشمنانه از طرف مخالفان سیاسی اش روبرو شده، به نمایش در خواهد آمد. اما قطعاً می دانسته اند که موقعیتی که لینکلن در زمستان 1864 و 1865 با آن روبرو بود، در دوران معاصر هم نمونه هایی دارد که توسط دانشمندان سیاسی و تاریخ نگاران هم از آن موقع تا حالا در موردش مطالعه شده است. اگر چه که لینکلن گاهی اوقات در کتاب های مدرسه به عنوان مردی که خودش را تا سر حد مرگ وقف اصولش کرده بود، نشان داده می شود، اما او یک سیاستمدار زیرک بود که در ابتدا می خواست بتواند در کنار برده داری زندگی اش را کند (اگر چه که از آن متنفر بود) و این آرزو هم فقط به خاطر نگه داشتن اتحاد آمریکا بود. وقتی این خواسته با شکست مواجه شد و جنگ برخلاف تمام تلاش های او به وقوع پیوست، فهمید که هیچ راهی برای بازگشت به شرایط قبل وجود ندارد و خود را برای ورود به هر نوع سیاست کثیف، مخفی و راز آلودی آماده کرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/lincoln/lincoln91320126.jpegبزرگترین نقطه قوت اسپیلبرگ به عنوان یک کارگردان در ایجاد موازنه بین داستان اصلی و داستان فرعی، و برقراری تعادل میان کاراکترهای اصلی و کاراکترهای فرعی خود را نشان می دهد. و به همه این ها مهارت فوق العاده کاشنر را هم در خلق شخصیت های متمایز در عرض چند ثانیه دیالوگ اضافه کنید و همچنین این که یکی از قوی ترین و غنی ترین مجموعه بازیگران در سال های اخیر هالیوود در این فیلم گرد آمده اند. بدون شک دی لوییس در نقش لینکلن بر تمامی سکانس های مربوط به خود حکمفرما بوده است و شمایلی از لینکلن را به تصویر کشده، با یک سر خمیده و لبخند خاصی که نشان می دهد همیشه یک قدم از شما جلوتر است. (واضح است که هیچ فیلم یا صدایی از لینکلن موجود نیست. وسایل صوت و تصویر چند دهه دیرتر به وجود آمد، اما کاملاً معلوم است که دی لوییس توضیحات و توصیفات زیادی در مورد فیزیک بدن و نوع صدای لینکلن خوانده است).

اما در لینکلن صحنه ها و کاراکترهای بسیار دیگری هم وجود دارد که برای من ممکن نیست همه شان را در این جا فهرست کنم. نقش های مکمل خوبی در این فیلم وجود دارد. مثل تامی لی جونز در نقش نماینده پنسیلواینا یعنی تادئوس استیونس، یکی از طرفداران افراطی برانداختن بردگی که همیشه به لینکلن به عنوان یک خود فروخته نگاه می کرده است. یا دیوید استراتایرن در نقش ویلیام سوارد عبوس اما وفادار که منشی لینکلن بود. نقش های کوتاه خاطره انگیز دیگری هم وجود دارد مثل جیمز اسپیدر در نقش یکی از اوباش نیویورک که توسط سوارد استخدام می شود تا دموکرات های متزلزل را از راه به در کند یا لی پیس در نقش دموکرات موافق برده داری و سخنران مشهور، فرناندو وود که در سخنرانی آتشینی لینکلن را به این متهم می کند که می خواهد خودش را به عنوان سزار آمریکا جا بزند. و البته سالی فیلد هم که در میان بازیگران حضور دارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/lincoln/Tommy-Lee-Jones-in-Lincoln-2012.jpgوقت آن را نداریم که تمام نظریات یا مباحث مربوط فیلد را باز کنیم. فیلد در دهه 80 دو بار برنده جایزه بهترین بازیگر زن اسکار شده است و به نظر می رسید که وقتی پا به 50 سالگی گذاشت، حتی با وجودی که هلن میرن و مریل استریپ همچنان با قدرت در هالیوود می راندند، فیلد از صفحه رادار هالیوود خارج شد. او بیشتر در تیپ دختر های ساده و شیطان بود که به همین دلیل می دانم که سالی فیلد کوچک در راه خود با چه عقایدی روبرو شده است. هر چه که باعث انتخاب او به عنوان مری تاد لینکلن از سوی اسپیلبرگ شد، فقط نشان از هوشمندی مطلق اسپیلبرگ دارد چرا که این نقش نیازمند بزرگ منشی است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/lincoln/Screen%20Shot%202012-11-14%20at%209.22.34%20AM.jpegاو تمام وجوه زنی را نشان می دهد که مورد احترام بود اما ترسیده بود و البته خیلی هم دیگران او را دوست نداشتند(گفته می شود که حتی همسر و فرزندانش هم او را دوست نداشتند) و از سوی خیلی از هم نسلانش به عنوان قدرت پشت صحنه از او یاد می شد که موتور آتشینی بود که لینکلن را به جلو هل می داد. برخی از شرح حال نویسان فهمیدند که او مشکل روانی داشته است(و البته این هنوز یک احتمال است) کاشنر اما او را به دو شکل کلی نشان می دهد. به شکل زنی ترسناک، پر تقلا و ترحم برانگیز که تمامی جاه طلبی ها و آرزوهای خود را به سمت همسر و فرزندانش متصاعد می کند. در عصر ما مری لینکلن، خودش به تنهایی می توانست یک سیاستمدار باشد یا هر چیز دیگری که آن زمان، تصورش را هم نمی کرد. در تصویری که فیلد از او ارائه می دهد، ماری یک زن قهرمان و فمینیست است که خیلی سال قبل از آن که فمینیسم ظهور کند، پیرو این مکتب بود، کسی که خودش را در خاطره ماندگار تاریخ آمریکا ثبت کرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/lincoln/abraham-lincoln-daniel-day-lewis1.jpgاستیون اسپیلبرگ در اغلب اوقات (باور کنید یا نکنید این را از روی علاقه می گویم) به طور توامان هم بهترین و هم بدترین جریان های تاریخ آمریکا را نشان داده است. «اسب جنگی»، نمایش سال گذشته او که در حسرت اسکار ماند، اگر می توانست تا آخر مخاطب را همراه خود نگه دارد، تقریباً فیلم بزرگی بود، اما در داستان سرایی های دروغین و مصنوعی غرق شد. از یک طرف دیگر هم اسپیلبرگ گاهی اعتبار کامل را حتی برای فیلم های ریسک دار ترش هم مثل مونیخ یا گزارش اقلیت یا A.I. و امپراطوری خورشید به دست نیاورده است.

«لینکلن» به شکل یک دارم تاریخی بزرگ که ساختاری حماسه گونه دارد، به چشم می آید. اما یکی از آن فیلم هایی است که به جزئیات دقت می کند و نقاط مبهم و تاریک شخصیت های تاریخی و سیاست ها را بیرون می کشد. به صراحت بگویم که این فیلم هم در مورد سینما و هم در مورد تاریخ می تواند ایجاد نوستالوژی کند. و یادآور دورانی است که در آن هالیوود سرگرمی های خود را پایه گذاری کرد و در عین حال می خواست از لحاظ اخلاقی هم تاثیرگذار باشد. اما این فیلم نمی تواند از تراژدی یا تناقضات موجود در موضوع خود فرار کند. این بار اسپیلبرگ همکارانی داشته است که جاه طلبی های فیلم را بالا برده اند و باعث شده اند، فیلم هم به شکل یک اثر کلاسیک ماندگار و هم به عنوان درسی از تاریخ معاصر به نظر بیاید. آیا «لینکلن»  داستانی الهام بخش در وصف بزرگی آمریکا است؟ بله، قطعاً همین گونه است. اما اگر این را گفتی باید این را هم بگویی که این داستانی است از دروغ گویی ها و ریاکاری های آمریکایی. و داستانی است ناتمام از شیطانی که آمریکا را مسموم کرد و آن را از وجود اولیه خود جدا کرد و هنوز هم به همین کار مشغول است.


iRev.ir-Line

بررسی مووی مگ

1زمانی که استیون اسپیلبرگ اعلام کرد قصد ساخت فیلمی براساس شخصیت محبوب « آبراهام لینکلن » را دارد، موجی از تحسین ها به سوی وی روانه شد که همگی معتقد بودند او بهترین فردی است که می تواند یک چهره کامل و بی نقص از یک مرد شرافتمند را به پرده نقره ای سینما بیاورد. مدتی پس از اعلام اینکه مراحل پیش تولید فیلم آغاز شده ، گفته شد که قرار هست نقش آبراهام لینکن را « دنیل دی لوئیس» ایفا کند که یکی از بهترین بازیگران هالیوود است. بعد از اعلام این خبر، زمان آن بود که همگی شروع به تعریف و تمجید از این انتخاب کنند و حتی پیش از ساخته شدن فیلم، نام آن را به عنوان یکی از بخت های مسلم اسکار و نام دنیل دی لوئیس را به عنوان برنده بهترین بازیگر نقش اول مرد عنوان کنند. « لینکلن » اما در سکوت کامل خبری ساخته شد و کمتر خبری در مورد نحوه ساخت و اتفاقات و حواشی آن منتشر شد و در سکوت کامل خبری هم آماده اکران شد. پیش از اینکه به سراغ فیلم برویم بهتر هست آبراهام لینکلن را بطور مختصر معرفی کنم :2

آبراهام لینکلن نخستین رئیس جمهور، جمهوری خواه ایالات متحده بود که در جریان اختلافات عمیق دموکراتها در سال 1861 توانست با 40 درصد آراء به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده انتخاب شود. اما مشکلی که لینکلن در زمان تصدی پست ریاست جمهوری با آن گریبانگیر بود، اختلافات شدید داخلی بین ایالات شمالی و جنوبی آمریکا بود. در واقع ریشه مشکل از اینجا آغاز می شد که ایالات جنوبی آمریکا که صاحب زمین های حاصلخیز کشاورزی و مواد خام اولیه بودند، به شدت به نظام برده داری اعتقاد داشتند و سیاه پوستان را جزو املاک خود به حساب می آوردند! اوضاع معیشتی سیاهان در آن دوران به حدی فاجعه بار بود که اغلب دلیل مرگ و میر آنها گرسنگی عنوان می شد. این وضعیت حتی سبب شد تا سیاهان قیامی بر ضد سفید پوستان انجام دهند اما پیش از هرگونه اقدامی توسط سفید پوستان سرکوب شدند. اما اوضاع در ایالت های شمالی آمریکا متفاوت بود.

آنها به دلیل اینکه زمین حاصلخیزی نداشتند و شغل اکثر آنها مربوط به تجارت یا بانکداری مربوط می شد، از حقوق سیاه پوستان حمایت می کردند و حتی آنها را به صورت قاچاقی از ایالت های جنوبی به شمالی منتقل می کردند. دامنه این اختلافات به حدی افزایش پیدا کرد که بالاخره مردم 2 ایالت در سال 1861 رسماً دست به سلاح بردند و با یکدیگر وارد جنگی داخلی شدند. این جنگ که حدود 4 سال به طول انجامید، خسارت بسیار هنگفت جانی و مالی برجای گذاشت و البته با پیروزی ایالات شمالی بر جنوبی به پایان رسید. بعد از این پیروزی بود که برده های سابق که انسان های آزاد امروز بودند، سراغ اربابان سابق خود رفتند و حسابی از خجالت آنها در آمدند!.

بعد از اتمام جنگ داخلی لینکلن تصمیم گرفت تا ایالات متحده را از نو بسازد. وی نظام بانکی وقت آمریکا را تغییر داد و آن را به شکل امروزی پایه گذاری کرد. او همچنین با تصویب قانون جنجالی لغو برده داری سبب شد تا سیاه پوستان آن دوران وی را به نشانه احترام پدر صدا کنند!. یکی از ویژگی های لینکلن در زمان ریاست جمهوری اش این بود که از بین تمامی جناحین مخالف، فرد لایقی را انتخاب می کرد و آن را در کابینه اش قرار می داد تا به این وسیله اختلافات حزبی را به حداقل برساند. مالیات بر ارزش افزوده ، جذب توریست، تزریق اسکناس به بازار ، تعریف حق گمرکی ، ایجاد راه آهن برای ارتباط با قاره های دیگر، ایجاد وزارت کشاورزی برای نظارت بر تولیدات ایالت های جنوبی که بخش اعظم آن در جریان جنگ های داخلی از بین رفته بود و… از جمله کارهای مهم لینکلن در زمان دوره ریاست جهموری اش بود. چه بسا اگر لینکلن هیچ وقت وجود نداشت، آمریکا کشوری معمولی یا شاید اگر بخواهیم بدبینانه نگاه کنیم، کشوری به شدت عقب افتاده می شد که درگیری های قومی و قبیله ایی اش حتی می توانست آن را به ورطه نابودی هم بکشاند.3

اما متاسفانه کینه ایی که در دل جنوبی های به خاطر شکست از شمالی ها باقی مانده بود، سرانجام باعث وقوع حادثه تلخی شد. جان ویلکز بوث که در آن دوران بازیگر مشهوری در تئاتر بود، یک جنوبی به شدت متعصب بود که به علت طرفداری لینکلن از قانون لغو برداری و تصویب این قانون، تصمیم گرفت او را ترور کند. بوث زمانی که فهمید لینکلن قصد تماشای تئاتری به نام ” پسر عموی آمریکاییمان ” را دارد، تصمیم گرفت تا از این فرصت استفاده کرده و او را از بین ببرد تا به این ترتیب انتقام جنوبی ها را از او گرفته باشد. وی در زمان اجرای این نمایش در پشت در بالکن سالن تئاتر – که محل نشست لینکلن و همراهانش بود – کمین کرد و منتظر ماند تا یکی از خنده دار ترین صحنه های کمدی این تئاتر فرا برسد تا بتواند در میان سر و صدای تماشاگران، با شلیک گلوله به سر لینکلن، انتقامش را بگیرد. این برنامه ریزی به ثمر نشست و بوث توانست در یک لحظه گلوله ای را به سر لینکلن شلیک کند و فریاد ماندگار ” جنوب انتقامش را گرفت ” را بر بالین وی سر بدهد. بوث بعد از ترور موفق به فرار شد و دولت مبلغ هنگفت 100 هزار دلار را برای دستگیر وی تعیین کرد. 2 هفته بعد بوث در یک طویله در هنگام درگیری با نیروهای ارتشی، کشته شد.

« لینکلن » که استیون اسپیلبرگ آن را کارگردانی کرده، از کتابی به قلم ” دوریس کیمز گودوین ” به نام « مجموعه رقبا : نبوغ سیاسی آبراهام لینکلن » برگرفته شده است که درباره اواخر دوران ریاست جمهوری آبراهام لینکن و کشمکش او با جنگ های داخلی و قانون معروف ضد برده داری است. لینکن ( با بازی دنیل دی لوئیس) در اواخر دوران ریاست جمهوری خود در پر مناقشه ترین روزهای تاریخ ایالات متحده آمریکا قرار دارد. جنگ های داخلی و اختلافات شمال و جنوب به اوج خود رسیده است و لینکلن هم در کاخ سفید درگیر تصویب قانونی است که براساس آن برده داری برای همیشه لغو خواهد شد و به این ترتیب احتمال می رود تا جنگ های شمالی و جنوبی کشور نیز برای همیشه به پایان برسد. وی برای تصویب این قانون به دو سوم از رای ها نیازمند است و برای بدست آوردن آن سخت در تلاش و تکاپوست. علاوه بر این ، لینکلن در زندگی شخصی اش هم تحت فشار زیادی قرار دارد. او و همسرش مری تاد ( سالی فیلد ) معمولا در مورد فرزندشان ویلی که سه سال پیش از دنیا رفت صحبت می کنند و حالا باید با خواسته فرزند دیگرشان به نام رابرت ( جوزف گوردن لوییت ) که علاقه مند هست تا به ارتش بپیونند، کنار بیایند.

تصویری که استیون اسپیلبرگ از شخصیت آبراهام لینکلن » در فیلم « لینکلن » ارائه کرده ، مطابق انتظارات عمومی، یک فرد کاملاً ایده آل است. لینکلن آنطور که در تاریخ نوشته شده، یک فرد به شدت وطن پرست ، یک مرد خانواده ، یک سیاستمدار پر قدرت و البته یک سخنور ماهر بوده و اسپیلبرگ تمامی این جزییات را به خوبی در بطن شخصیت لینکلن قرار داده است. البته نکته ای که شاید کمی تامل برانگیز باشد این است که گاهاً در شخصیت لینکلن به نوعی افسردگی مشاهده می شود که قبلاً به خاطر ندارم در هیچ کتاب تاریخی اشاره ای به آن شده باشد. شاید اسپیلبرگ احساس می کرده که با توجه به فشارهای بسیار زیادی که بر روی لینکلن در زمان ریاست جمهوری اش بوده ، وی می بایست افسردگی را هم تجربه کرده باشد! با اینحال به نظرم کماکان تصویری که اسپیلبرگ از لینکلن ارائه کرده دقیقاً شرح تصویری مجموعه توصیفاتی است که در کتابهای تاریخی از وی ارائه شده است و از این بابت نمی توان ایرادی به این تصویرسازی قهرمانانه از لینکلن گرفت.4

روایت داستان « لینکلن » اغلب در کاخ سفید و محیط های بسته شکل می گیرد و اگر انتظار دارید که صحنه های جنگی عظیمی هم از جنگ های داخلی آمریکا ببینید، باید شما را ناامید کنم چراکه در این فیلم بسیار کوتاه و در حد یک اشاره آن هم در پس زمینه داستان ، این جنگ ها به تصویر کشیده شده است. بنابراین بیشتر مدت زمان 149 دقیقه ای لینکلن در کاخ سفید و جلساتش با نمایندگان و دولتی ها سپری می شود و مقداری دیگری هم صرف خانواده و صحبت با همسرش.

در این صحنه ها دیالوگ های بسیار مهمی جاری می شوند که همگی آنها با دقت و وسواس فراوان به نگارش در آمده اند. در واقع می توانم بگویم که نویسنده فیلمنامه ی یعنی تونی کاشنر ، که 7 سال پیش فیلمنامه « مونیخ » را برای استیون اسپیلبرگ نوشته بود، با وسواس و دقت به جزییات زندگی سیاسی آبراهام لینکلن پرداخته و حتی از طرح مسائل ریزی که در کتب های تاریخی معمولاً بصورت پاورقی آورده می شود نیز قافل نشده است. قدرت فیلمنامه تونی کاشنر در به تصویر کشیدن زندگی سیاسی و اتفاقاتی که برای لینکلن در جریان سر و کله زدن با نمایندگان برای تصویب قانون ضد برده داری رخ داد، به حدی واضح و گیرا است که به راحتی می تواند نیازهای تاریخی نسل جدید که علاقه ای به خواندن کتابهای تاریخی ندارند را برطرف کند. به علاوه اینکه اسپیلبرگ که مطمئناً بهتر از هرکس دیگری می داند، آبرهام لینکلن چه سخنور ماهر و مشهوری بوده، این ویژگی را به بهترین شکل ممکن در حین سخنرانی های تاریخی لینکلن به تصویر کشده که تماشای این صحنه ها بدون شک لحظات بسیار هیجان انگیز و غرور آفرینی برای مردم ایالات متحده خواهد بود.

اما « لینکلن » بدون اشکال هم نیست. در این فیلم مسائل خانوادگی لینکلن بیش از حد کش داده می شوند که اصلاً معقول نیست. مسلماً شخصیت آبراهام لینکلن به حدی موضوع برای پرداختن دارد که بررسی وضعیت خانوادگی لینکلن در آخر این صف قرار بگیرد، اما اسپیلبرگ در « لینکلن » تاکید داشته که حتما باید به زندگی خانوادگی آبراهام لینکلن نیز پرداخته شود تا وجه ” مرد خانواده ” بودن این رئیس جمهور مشهور نیز از فراموش نشود. زمانی که فیلم به سراغ زندگی خانوادگی لینکلن می رود، ما شاهد یک گفتگوی نه چندان مهم و جذاب بین لینکلن و همسرش مری تاد هستیم که اغلب آنها به دلداری دادن به لینکلن برای باقی ماندن در این مبارزه سخت می گذرد. به نظرم می شد که به زندگی خانوادگی لینکلن در این ” بیوگرافی – درام ” تاریخی کمتر پرداخته شود تا از هم گسیختگی موضوعات فیلم بیشتر نشود.6

از لحاظ مسائل فنی، « لینکلن » بدون شک عالی است. تم حماسی و زیبای جان ویلیامز که یار همیشگی استیون اسپیلبرگ در ساخت موسیقی فیلمهایش بوده، گوش نواز و غرور افرین است. موسیقی های حماسی جان ویلیامز بدون شک یهترین انتخاب برای فیلم « لینکلن » بوده است. فیلمبرداری یانوس کیمینزکی ( که این یکی هم اغلب در کارهای اسپیلبرگ حضور داشته ) هم مخصوصاً در نماهای باز، تحسین برانگیز است. دوربینِ کیمینزکی بهترین جایگیری ممکن را برای به تصویر کشیدن تاریخ آمریکا داشته است و شاید شانس اسکار را هم بتوان برای آن قائل شد. در بخش طراحی لباس و گریم نیز نقص مشخصی به چشم نمی خورد ( البته این را باید تاریخ شناسان موشکافانه تر بررسی کنند ). گریم دنیل دی لوئیس بسیار خوب انجام شده و به نظر می رسد او شبیه تر به هر آبراهام لینکلنی باشد که تابحال در سینما مشاهده کرده ایم و بازی عالی دی لوئیس نیز این شباهت را بیشتر به آبراهام لینکلن نزدیک کرده است.

دی لوئیس که همیشه گزیده کار بوده، در لینکن بهترین حضور چندین سال اخیرش را در سینما تجربه کرده است و فکر نمی کنم که امسال کسی بتواند یارای رقابت با او را در فصل اسکار داشته باشد. دی لوئیس به شکل هنرمندانه ای ، تُن صدایش را تغییر داده و فرم ادای دیالوگش نیز کاملاً در تضاد با آن تصویری است که همیشه از او به خاطر داریم. بازی فوق العاده دی لوئیس مخصوصا در دو بخش بسیار مشهود است؛ اولین بخش زمانی است که وی در حال ایراد سخنرانی عمومی و خصوصی برای دولتمردان و افراد زیر دست است که با تسلط کامل و بی نظیر چشمها را خیره می کند، و دومی در زمانی است که وی بی آنکه دیالوگی داشته باشد بر جایی خیره می شود و دوربین چندین ثانیه بر روی صورت او بزرگ نمایی می کند. در این نما شما می توانید به وضوح ببینید که دی لوئیس در حال انجام یک بازی زیر پوستی است و چهره آرام اما از داخل طوفانی او در این صحنه ها کاملاً مشهود است. دیگر بازیگران فیلم که غالب آنها از محترم ترین بازیگران سینمای هالیوود هستند، حضور کمرنگ تر اما موثری در فیلم داشته اند.5

سالی فیلد در نقش همسر لینکلن، مانند همیشه یک بازی بی نظیر ارائه داده است اما مشکل این است که فیلم فرصت خودنمایی زیادی به او نداده. همچنین باید به بازی فوق العاده تامی لی جونز هم اشاره کنم که مطابق معمول یک بازی استاندارد را به نمایش گذاشته است. در این بین تنها بازیگر نه چندان درخشان فیلم، جوزف گوردن لوییت است که فکر می کنم به دلیل عرض ارادت به استیون اسپیلبرگ حاضر به بازی در این فیلم شده و اگر هر کارگردان دیگری این فیلم را می ساخت، شاید او را در نقش رابرت مشاهده نمی کردیم.

« لینکلن » اثر قابل توجهی است اما از بهترین های اسپیلبرگ نیست. اگر قرار بر مقایسه بین آثار پیشین و کنونی فیلمساز باشد، باید بگویم که مشخصاً « آبراهام لینکلن » در مقایسه با شاهکار تاریخی اسپیلبرگ یعنی « فهرست شیندلر » ( این مقایسه را به این دلیل انجام داده ام که هر دوی این فیلمها در ژانر ” بیوگرافی – درام ” ساخته شده اند ) در مرتبه به مراتب پایین تری قرار میگیرد. « لینکلن » فیلم خوبی است اما به شدت ” آمریکانیزه ” است و شاید یک مخاطب عام سینما باید خیلی حوصله به خرج دهد تا بتواند آن را تا به انتها تماشا کند.

در فیلم جزییات تاریخی بسیاری مطرح می شوند که برای آمریکایی ها حکم یک خاطره و تاریخ زنده را دارد اما برای مخاطب ایرانی فیلم که من و شما باشیم، این جزییات ارزش کمتری پیدا می کنند و ضرباهنگ کند فیلم هم کمک می کند تا حوصله این مخاطب عام بیش از پیش سر برود. با اینحال پیشنهاد شخصی من این هست که « لینکلن » را تماشا کنید چراکه اولا یکی از مهمترین فیلمهای سال است و احتمالاً به دلیل موضوع حساسش ، کاندید چندین اسکار خواهد شد ، دوم اینکه اسپیلبرگ آن را ساخته و سوم به دلیل بازی دنیل دی لوئیس که می تواند یک کلاس بازیگری بسیار مفید باشد.


iRev.ir-Line

بررسی تابناک

شایسته ترین فیلم از میان کاندیداها برای بردن جایزه اسکار 2012، یکی از بهترین ساخته استیون اسپیلبرگ به شمار می آید که شاید پس از چند اثر نه چندان سطح بالایش، بار دیگر محلی برای نمایش توجه این کارگردان کارکشته به جزئیات در فیلم سازی است؛ فیلمی که اگر به کارگردانی همچون تارانتینو سپرده می شد با اندکی تغییر در فیلمنامه از دقیقه نخست تا انتها به رنگ خون در می آمد اما اسپیلبرگ بدون بهره گیری از ظرفیت های اینچنینیِ جنگ انفصال، اثری خوش ساخت عرضه کرده که در تقویت جایگاه قهرمانانه «آبراهام لینکلن» موثر واقع می شود.
به گزارش «تابناک»، استیون اسپیلبرگ بی شک یکی از کارگردانان توانا در ارائه یک روایت جذاب از وقایع تاریخی است، به گونه ای که مخاطب هیچ گاه آن واقعه را فراموش نکند. او به خصوص برای صهیونیست های روایت های تاریخی ویژه ای همچون «مونیخ» و «فهرست شیندلر» را ساخته و البته «نجات سرباز رایان» را نیز می توان به این فیلم سازی تاریخی او افزود که مبتنی بر وقایع تاریخی (حتی با تحریف) در دوره های زمانی مختلف، نگاشته و به تصویر کشیده شده است. با این اوصاف باب ایگر مدیرعامل والت دیزنی ریسک بزرگی برای سپردن فیلمنامه لینلکن به اسپیلبرگ انجام نداده و به منطقی ترین گزینه ممکن اعتماد کرده است.
اسپیلبرگ که در سال های اخیر به سرمایه گذاری برخی آثار پرداخته و با حساب و کتاب بیشتری فیلم می سازد، به این اعتماد پاسخ مثبت داد و اثری خوش ساخت با حجم عظیمی از عوامل را تنها با 65 میلیون دلار به پایان رساند؛ عددی که شاید برای مخاطب ایرانی بزرگ به نظر آید اما با مقایسه هزینه این اثر و دیگر ملودرام های تاریخی چندین سال اخیر، می توان متوجه عمق ماجرا شد.

البته کاهش انفجار و خونریزی در این فیلم و بسنده کردن به صحنه های پس از نبردهای انفصال که تنها حجم عظیمی از اجساد روی هم ریخته از سربازهای شمالی و جنوبی را نشان می داد، بی شک در کاهش این هزینه ها بی تاثیر نبوده است و قطعاً به تصویر کشیدن سکانس هایی از صحنه های وسیع از جنگ شمال و جنوب می توانست ده ها میلیون دلار به هزینه های این پروژه بیافزاید و البته شاید جذاب ترش نیز می کرد.

با این حال، اسپیلبرگ بدون استفاده از چنین ظرفیت هایی، 150 دقیقه فیلم با ریتم یکنواخت را روایت می کند و در عین حال مخاطب نه تنها از دیالوگ های طولانی این فیلم آن طور که انتظار می رود، خسته نمی شود، بلکه به شخصیت تاریخی آبراهام لینکلن – سوای اینکه چه میزان شخصیت پردازی ها مبتنی بر واقعیت های تاریخی است – به عنوان یک سیاستمدار آزادی خواه علاقمند می شود. به واقع مطابق با روایت فیلم در دوره ای که سیاست بیش از هر زمان، چهره کثیف خود را در آمریکا نشان داده، لینکلن همه روش های ممکن را وسیله ای برای رسیدن به هدفی انسانی و آن هم پایان دوران برده داری در آمریکا کرده است.
در «لینکلن»، با سیاست پیشه ای بسیار خونسرد و صبور، شوخ طبع، رک گو، عمل گرا و البته فاقد سواد مواجه می شویم که تمام دانشش را خارج از مدارس و کالج ها و به شکل خودآموخته فراگرفته و در دوره کهنسالی که مصادف با ریاست جمهوری اش بر آمریکا است، از دانش و تجربه ویژه برخوردار است. بی شک همان اندازه که فیلمنامه و کارگردان در شکل گیری چنین شخصیتی موثر بوده، «دانيل دی لوئيس» با بازی یکدست و طبیعی و لحن خاصی اش در شکل گیری چنین کاراکتری تاثیرگذار بوده و حقیقتاً شایسته «اسکار» و دیگر جوایز سینمایی برای این نقش بود. در عین حال از بازی تامی لی جونز نیز نمی توان گذشت و به قول معروف نشان داده همچنان دود از کنده بر می خیزد!

موسیقی آرام فیلم از جان ویلیامز نیز سهم خود را در شکل گیری این ترکیب قابل پذیرش داشت و به خوبی بر روی فیلم نشسته بود و اگر قرار باشد تا این حد وارد جزئیات شد، نمی توان فیلمبرداری جانوس کامینسکی را نادیده انگاشت.

فيلم علاوه بر سيزدهمين اصلاحيه پايان برده داری، تسليم كنفدراسيون و ترور لينكلن، بر ماه هاي آخر زندگي لينكلن نیز مروری داشته اما عمده فیلم به ماجرای لابی گری برای برده داری می پردازد و سابقه تاریخی حضور لابیست ها در محافل سیاسی آمریکا را نیز نشان می دهد؛ مردانی که پس از شکست گروهی از دموکرات ها در انتخابات و در حد فاصل تغییر مجلس قانون گذاری آمریکا که هنوز نماینده های شکست خورده حق رای دارند، آنها را با وعده پست های دولتی تطمیع می کنند و این گونه با رای گروهی از دموکرات ها با انضمام همه جمهوری خواهان، قانون منع برده داری در آمریکا و آزادی برده ها تصویب می شود.
برای تماشای این فیلم به خصوص نسخه خلاصه شده آن، مخاطب ایرانی باید تا حدودی جریان اتفاقات تاریخی که بر اساس آن فیلم ساخته شده، قرار بگیرد. آبراهام لینکلن نخستین رئیس جمهورِ جمهوری خواه ایالات متحده بود که در جریان اختلافات عمیق دموکرات ها در سال 1861 توانست با 40 درصد آراء به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده انتخاب شود اما او بدشانس ترین و سخت ترین دوران ریاست جمهوری را در آمریکا تجربه کرد.

ایالات جنوبی آمریکا که صاحب زمین های حاصلخیز کشاورزی و مواد خام اولیه بودند، به شدت طالب حفظ نظام برده داری بوده و سیاه پوستان را جزو اموالشان تلقی می کردند که حق کشتن، شکنجه، بهره کشی جنسی، فروش و یا هر عمل دیگری را با آنها داشتند اما در مقابل ساکنان ایالات شمالی آمریکا که نیاز جدی به برده داری نداشتند و در صنایع، تجارت و بانکداری مشغول بودند، به شدت مخالف نظام برده داری بودند و طبق قاعده همیشگی، هرچه از شمالی آمریکا به جنوب آمریکا حرکت کنید، طیف مردم از جمهوری خواه به سمت دموکرات تغییر وضعیت می دهد.

با این اوصاف تنها جنوبی ها نبودند که مخالف ممنوعیت برده داری بودند، بلکه اکثریت دموکرات ها که پایگاه رای شان عمدتاً متعلق به زمین داران و کشاورزان بود نیز در جرگه مخالفان دوآتشه ممنوعیت برده داری قرار داشتند. در آمریکا فضا به سمتی رفت که برخی از ایالت های شمالی با تصویب قانونی، برده داری را ممنوع کردند و حتی در قاچاق برده های فراری به ایالت های شمالی نیز نقش آفرین بودند.
هنوز مراسم سوگند لینکلن در 4 مارس1861 به پایان نرسیده بود که ایالت‌های کارولینای جنوبی، جورجیا، فلوریدا، آلاباما، می‌سی‌سی‌پی، لوئیزیانا و تگزاس و سپس آرکانزاس، کارولینای شمالی، ویرجینیا و تنسی اعلام استقلال کرده و با تشکیل کنفدراسیون کشورهای آمریکا، بلافاصله ریچموند را پایتخت خود قرار داده و جفرسن دیویس را به ریاست جمهوری برگزیدند.

سپس قلعه سومتر در بندر چارلتون در کارولینای جنوبی در آوریل 1861 مورد حمله جنوبی‌ ها قرار گرفت و جنگ چهار ساله شمال و جنوب آغاز شد تا در طول این دوران 600 هزار تن از دو سو کشته شوند و در نهایت جنوبی ها بازنده جنگ باشند و یکپارچگی آمریکا حفظ شود اما پیش از جنگ پایانی، لینکلن قانون لغو برده داری را تصویب کرد؛ قانونی که در پیوستن سیاهان شمال به جنگ با جنوبی ها و کارشکنی های سیاهان حاضر در جبهه جنوبی بسیار موثر بود. لینکلن اما سیاستش آن بود که مذاکرات بی فرجام صلح با جنوبی ها را که در صورت به نتیجه رسیدن می توانست منجر به توقف تصویب قانون برده داری شود، تا پیش از تصویب قانون برده داری  در خفا نگه داشت و به تعویق انداخت.

بعد از اتمام جنگ داخلی، لینکلن تصمیم گرفت تا ایالات متحده را از نو بسازد و این گونه بود که نظام بانکی وقت آمریکا را تغییر داد و رویکردهای اقتصادی نظیر مالیات بر ارزش افزوده، تعریف حقوق گمرکی را رونق داد، انتخاب گزینه های ائتلافی برای کابینه را بنیان نهاد، وزارت کشاورزی را برای نظارت بر تولیدات ایالات جنوبی ایجاد کرد و راه آهن آمریکا را به شکل بی سابقه ای توسعه داد.
با همه خدماتی که لینکلن برای این کشور انجام داد، در نهایت توسط یک جنوبی متعصب به علت طرفداری لینکلن از قانون لغو برداری و تصویب این قانون، هنگام تماشای تئاتری به نام “پسر عموی آمریکاییمان” ترور شد و با برخورد گلوله ای به سر لینکن، مردی که سیاهان آمریکا پدر خطابش می کنند، جان داد. برای سر قاتل فراری 100 هزار دلاری جایزه تعیین شد و او دو هفته بعد در یک طویله توسط ارتش آمریکا شناسایی و کشته شد.


iRev.ir-Line

بررسی توستان

سال 2012 سال انتخابات در امریکا بود.اوباما چهار سال حکوت کرده بود ولی چندان دستاورد مشخصی نداشت.جمهوریخواهان امیدوار بودند با پروپاگاند ناکامی های دموکراتها بر سریر قدرت بازگردند.دموکراتها زیر این فشار متحد شدند تا از اوباما و آرمانهای دموکراتها دفاع کنند.عجیب نبود یکی از بزرگترین کارگردانهای زنده جهان که دموکراتی پرشور است برای این حمایت سراغ موضوع مهم در مسئله سیاهان برای تقویت جناح رئیس جمهور سیاهپوست برود.

عجیب اما این بود تا آن زمان مهمترین دستاورد لینکلن هیچگاه موضوع فیلم مهمی نشده بود.لینکلن جمهوری خواه بود.زمانی جمهوریخواهان طرفداران آزادی و دموکراسی بودند و دموکراتها طرفدار سرمایه داری و قدرت و لینکلن باید جمهوریخواه می بود.

اسپیلبرگ برای فیلمش موضوع مهمترین دستاورد او یعنی القای برده داری در قانون اساسی امریکا را موضوع اصلی قرار می دهد.

لینکلن زیر فشار چهار سال جنگ داخلی و کشتار بسیار در این جنگ تقریباً فرسوده شده است.او هر چند با اختیارات جنگی برده داری را ممنوع کرده اما می داند با تغییر قدرت احتمالاً این فرمان لغو می شود زیرا هنوز بسیاری مخالف آنند.پس باید به هر روش ممکن پیش از تعطیلی مجلس و تشکیل مجلس جدید او مجلس را مجبور به قبول اصلاحیه قانون اساسی کند.برای این کار او مجبور می شود آرمانهای لیبرالی و اخلاقی اش را کنار گذارده و با رشوه مقام و منصب رأی جمع کند.

او با جملات پر شورش مخالفان و همکارانش را در راه دشوار این کار ترغیب می کند و سرانجام موفق می شود.

لینکلن با وجود نقش و شخصیت کاریزماتیکش در تاریخ امریکا همیشه راه راست را برای رسیدن به هدفش دنبال نکرده بود.

البته کارگردان با حربه قهرمان سازی از لینکلن به خوبی این روش غیر اخلاقی را به خورد مخاطب می دهد اما به هر حال این روش خطرناکی است.هر کسی با تصور درستی عملکردش اگر بتواند اصول و اخلاق حرفه ای را زیر پا گذارده ممکن با اشتباه در حقانیت خود جهانی را به پرتگاه نیستی بکشد همان گونه که هیتلر و جورج دبلیو بوش پسر کردند.

فیلم فیمنامه بسیار پر قدرتی دارد و تونی کرشنر بخوبی توانسته متن اصلی دوریس کرنز گودوین را به تصویر در آورد.بازیگران بسیار خوبی انتخاب شده اند و بخصوص دنیل دی لوئیس بازی بی نظیری ارائه می دهد.بازی های دیوید استرن،سالی فیلد و تام لی جونز هم بسیار خوب و قدرتمند است.اسپیلبرگ بخوبی روی موضوعش فوکوس کرده و دلایل اعمال لینکن را بر می شمرد.دوربین اسپیلبرگ شمایلی قهرمانانه و در عین حال کاملاً خاکی و زمینی از لینکلن ارائه می دهد.

شاید به خاطر عدم حضور یک ضد قهرمان قدرتمند فیلم سطحی پایین تر از مثلاً فهرست شیندلر دارد اما هنوز نشان می دهد اسپیلبرگ چه توانی در ترسیم و نمایش قهرمانان امریکایی دارد.

موسیقی جان ویلیامز افسانه هم بخوبی در ترسیم سیمای لینکلن قدرتمندانه عمل می کند.

در کل فیلم اثری موفق و قدرتمند در ارتباط با هر مخاطبی است و این قدرت همزاد پنداری عمیق با لینکلن زبان او و کلماتش را نافذ و تأثیر گذار می کند.

در این میان پرداخت به شخصیت قدیس گونه ی رئیس جمهور آمریکا آبراهام لینکلن و جنبه های تاثیرگذار و اسطوره ای او در ناخودآگاه جمعیِ جامعه ی آمریکایی، یعنی همزمان دعوت به صلح و اتحاد از چشم اندازی برابری خواهانه، به شدت حائز اهمیت است، یعنی نیاز به یک منجی و رهبری که جنبه های روحانی داشته باشد و همچون پیامبران برای مردمش داستان تعریف کند و مهر و دوستی بورزد، همه ی این ها در کنار اصلاحات مهمی که این شخصیت انجام می دهد. شمایلی که اسپیلبرگ تا حد زیادی در پرداخت آن اغراق می کند و در اصطلاح هالیوودی عمل می کند (همچون یک بلک باستر)، به آن پر و بال و نقشی ویژه و تکرارناشدنی می بخشد، گویی فیلم را در یک نگاه باید ادای دینی به این رهبر تا حد زیادی کاریزماتیک، و نقش ویژه اش در رقم زدن نقطه ی عطفی به نسبت پایدار در تاریخ آمریکا، دانست.

کاتلین کندی تهیه کننده فیلم درباره لینکلن می گوید: لینکلن بهترین مثال رهبری در تاریخ امریکاست. وقتی سخنرانی هایش را می خوانید و به گذشته نگاه می کنید تا ببنید چگونه خودش را به سوی ریاست جمهوری هدایت کرده، متوجه می شوید رسیدن به دستاوردهای لینکلن، در دنیای امروز چقدر دشوار است. او که انتخاب شده بود وضعیت موجود را به سرعت حفظ کند، توانست افرادی با دیدگاه کاملا متفاوت و حتی متضاد را زیر پرچم اتحاد و پیشرفت، در کنار هم نگه دارد. در این روند، دست هایش آلوده شد.لینکلن، حتی زمانی که شانس توافقی وجود نداشت، به دنبال تفاهم بود.او باری سنگین بر دوش خود حمل می کرد، مثلا به هموطنانش که در باتلاق ستیز نژادی گرفتار شده بودند، کمک نمی کرد، اما در همان حال به دنبال ساختن راهی بود که به آینده ای روشن می رسید. آببراهام لینکلن مطابق میل همه مردم رفتار نکرد، بلکه کاری را انجام داد که صحیح بود.لینکلن در طول دوران ریاست جمهوریش، افرادی را دور خود جمع کرد که اشتراک زیادی در عقایدشان نداشتند.

اسپیلبرگ نیز می گوید: شاید درباره همه پیشرفت های انسانی، صدق کند. تاریخ بشر همانقدر خون آلود است که زایا، همان قدر وحشی است که متمدن و همانقدر ظالم است که مهربان. اما مردان و زنانی که کشور ما را ساختند، آینده ای را برای خود متصور شدند که در آن از تاریکی و استبداد و جنگ، قدمی به جلو، به سوی روشنایی برداشتند. به سوی جامعه ای که مردم در آن بتوانند بدون ظلم به یکدیگر، در کنار هم زندگی کنند.وجود بشر اعجاب آور است. ما ظرفیت، توان و حتی نیاز داریم تا از تراژدی ها بیاموزیم. ما به توضیحات نگاه می کنیم، نیروهای خارجی را تحلیل می کنیم. این ها همگی غیر شخصی به نظر می رسند، ولی ما انسان ها می توانیم این ها را شخصی کنیم. و مثال مردمانی شویم که با مدیریتشان، نه فقط از تراژدی ها نجات پیدا می کنند، بلکه از آن ورطه، با نیروی وجودی انسانیت، بیرون می آیند. ما به نیروهایی توجه می کنیم که نگاهشان را با چشم انداز بهتر شدن دنیا، از آتش و خاکستر برمی گیرند.

آنان که در تراژدی ها، به جای تلخی، امید را می یابند. آنان که می توانند ما را به جلو، رهبری کنند. برای یافتن چنین انسان هایی است که کتاب می خوانیم و در تلویزیون اخبار می بینیم. وقتی به چهار سال خونین و طاقت فرسای امریکا در ستیز نژادی آن دوران نگاه می کنیم، غیر ممکن است که ابراهام لینکلن را به عنوان تنها ققنوس نجات بخش امریکا نبینیم. کسی که از یک سرخوردگی غیرقابل تصور گذشت و بر خواسته اش برای بهبودی پافشاری کرد، تا به ما نشان دهد چگونه می توان از خونین ترین ستیز تاریخ امریکا، راه هایی، هرچند تراژیک، برای فردایی بهتر ساخت.اگر ما اینگونه به لینکلن نگاه کنیم، آیا فقط ستایشش می کنیم؟ یا به سادگی امیدواریم از او بیاموزیم؟به نظر می رسد که ما همیشه دوست داشته ایم به لینکلن نزدیک شویم. بت نسازیم، بلکه تلاش کنیم او را بفهمیم. با او رشد کنیم و به بالا کشیده شویم. تا این مرد پراگماتیست واقع گرای بزرگوار، و گاهی زجرکشیده را ببینیم که در راه آزادی و برابری، پایمردترین مرد خوش بین روزگار بود.

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *