لوسی – Lucy

7

لوسی – Lucy در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

لوسی – Lucy یک فیلم علمی تخیلی و اکشن آمریکایی فرانسوی در سال 2014 با هزینه 40 میلیون دلاری، به نویسندگی و کارگردانی لوک بسون کارگردان معروف فرانسوی و صاحب آثاری همچون لئون و ژندارک ساخته شد. اسکارلت جوهانسون به عنوان شخصیت اصلی فیلم و مورگان فریمن نقش پروفسور نورمن را ایفا می‌کند. لوسی توسط یونیورسال استودیوز در ۲۵ ژوئیه ۲۰۱۴، در ایالات متحده به نمایش درآمد ودر نهایت توانست با رقمی معدل 1365 میلیارد تومن در سراسر جهان به فروش برسد.

ماجرای فیلم از این قرار است که لوسی – Lucy (با بازی جوهانسِن) توافق می‌کند به نیابت از نامزدش، بسته‌ای را به خلافکارها تحویل دهد. او که توسط انسان‌های بدکار اسیر شده است به زور تن به یک عمل جراحی می‌دهد که در جریان آن یک بسته مواد مخدر داخل شکمش قرار داده می‌شود با این امید که با این کار او را به یک حامل مواد تبدیل کنند. در عوض او بدلیل نفوذ مواد در جریان خونش توانایی هایی بدست می‌آورد که …

لوسی
لوسی
لوسی
لوسی
نقد و بررسی فیلم لوسی – Lucy
نقد و بررسی فیلم لوسی – Lucy

ویدیوهایی از فیلم لوسی – Lucy


irev.ir

بررسی MovieMag

باور عامیانه ای درباره عملکرد مغز در میان مردم وجود دارد که در آن گفته شده انسان تنها قادر به استفاده از 10 درصد مغز خود هست و 90 درصد دیگر دست نخورده باقی مانده است. این باور که سالهاست در میان عموم مردم پذیرفته شده ، از لحاظ علمی تا حدود زیادی رد شده و دانشمندان معتقد هستند که چنانچه 90 درصد مغز انسان بی استفاده بود، ضربه به این نواحی از مغز نمی بایست تغییری در حالت انسان ایجاد می کرد در صورتی که اینطور نیست و این بخشها پیوسته به یکدیگر متصل هستند. همچنین دکتر بری بایرشتاین که یکی از معروف ترین محققان علوم اعصاب در جهان به شمار می رود معتقد هست که این باور بطور کامل مردود است چراکه تصاویر گرفته شده از مغز نشان می دهد که حتی زمانی که انسان فعالیت خاصی هم انجام نمی دهد، باز هم مغز کار خودش را انجام می دهد و همیشه همه بخش های آن فعال می باشد.http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Lucy/thumbs/phoca_thumb_l_4.jpg

« لوسی » جدیدترین ساخته لوک بسون بر پایه همین نظریه ساخته شده است. فیلم داستان دختر 25 ساله ای به نام لوسی ( اسکارلت جوهانسون ) می باشد که که توسط حقه بازی های دوست پسرش تبدیل به یک دلال مواد مخدر شده. وی در یکی از روز به درخواست دوست پسرش کیفی شامل محموله ای خطرناک از مواد ترکیبی به نام CPH4 را به فردی به نام آقای جانگ برساند اما لوسی در حین انجام کار دستگیر می شود و بسته های مواد مخدر بزور داخل شکمش جاساز می شود. لوسی در وضعیت اسارت، متحمل شکنجه هایی نیز می گردد که باعث پاره شدن بسته در شکمش می شود و پس از مدت کوتاهی وی متوجه می شود که قدرت تمرکز فوق العاده ای پیدا کرده که قادر به تغییر شرایط اطرافش می باشد به همین دلیل تصمیم می گیرد انتقام خودش را از کسانی که زندگی او را نابود کرده اند بگیرد و…http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Lucy/thumbs/phoca_thumb_l_7.jpg

« لوسی » همانطور که گفته شد قرار بوده درباره قضیه استفاده ده درصدی از مغز و در ادامه افزایش این قدرت استفاده و نتایجش باشد اما این موضوع به درستی در جریان فیلم بسط و گسترش نمی یابد و به راحتی به حال خود رها می شود تا پیکره داستان براساس همان داستان مواد مخدر و شخصیت اصلی زن که قرار هست همه افراد را قلع و قمع کند بنا شده باشد. متاسفانه بسون از جمله کارگردانانی به شمار می رود که در طول سالها فعالیتش ایده های ناب و جذابی را به دنیای سینما معرفی کرده اما کمتر دیده شده که بتواند آنها را به خوبی پرورش داده و اثری ماندگار خلق کرده باشد که « لوسی » نیز از جمله این آثار به شمار می رود.http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Lucy/thumbs/phoca_thumb_l_3.jpg

فیلم با ایده ای جذاب کار خود را آغاز می کند و شخصیت ساده و مظلومی به نام لوسی را به تماشاگر معرفی می کند که همه جوره می توان واژه « قربانی » را به وی اطلاق کرد. فیلم سپس بسته های مشکوک درون شکم وی را به وسیله چند لگد پاره می کند و از اینجاست که فیلم رویه تخیلی به خود می گیرد و شخصیت معصوم داستان را تبدیل به یک ماشین آدمکشی می کند که ظاهراً احساس و اعصاب درست و حسابی ندارد و ترجیح می دهد بهانه ای برای کشتن انسانها پیدا کند تا اینکه با آنها مراوده ای داشته باشد! فیلم از زمانی که وارد فضایی تخیلی می شود، ایده استفاده از قدرت مغز را مطرح می کند اما این ایده به هیچ عنوان چیزی به جز محیا کردن بستر اکشن بیشتر نبوده است. نکته جالب درباره « لوسی » این هست که در فیلم قدرت مغز لوسی دستخوش تغییراتی می گردد اما قدرت هایی که وی با استفاده از آن موفق می شود دشمنانش را پا در آورد، ارتباط مشخصی با فیزیک بدنی اش ندارد و به نظر می رسد که کارایی بالای مغز وی باعث شده تا قدرت جاذبه نیز تحت تاثیر قرار بگیرد که این هم در نوع خودش یک نظریه جالب و در عین حال عجیب و غریب تلقی می شود که از بسون شاهد هستیم.http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Lucy/thumbs/phoca_thumb_l_2.jpg

با اینحال « لوسی » به عنوان یک اثر اکشن می تواند مخاطبش را راضی نگه دارد. بسون که سالهاست در ساخت و تولید آثار اکشن فعالیت دارد و اثار پرفروشی نظیر « ربوده شده » را نیز در کارنامه اش به عنوان تهیه کننده می بیند، اینبار خودش به سکان کارگردانی فیلم تکیه زده و با استفاده از داستان نصفه و نیمه فیلم توانسته لحظات اکشنی بوجود بیاورد که بتواند مخاطبین فیلمش را هیجان زده کند. اکشن « لوسی » را به نوعی می توان نسخه بهبود یافته و ” با مغز ” فیلم « کرانک » با بازی جیسون استاتم به حساب آورد که البته در اینجا دوربین ابدا باعث سردرد مخاطب نمی شود و چندتایی هم خلاقیت با استفاده از ویژگی نگه داشتن زمان درش بکار رفته تا تماشاگر لذت بیشتری از اکشن فیلم ببرد؛ کما اینکه این خلاقیت ها می توانست با بررسی و آنالیز بهتری در خدمت داستان فیلم باشد.

بسون از جمله کارگردانانی است که علاقه بسیاری به استفاده از بازیگران زن به عنوان شخصیت های اصلی داستانش دارد که نمونه آن را می توان در آثاری نظیر « نیکیتا » که خود کارگردانش بوده و بسیاری دیگر از آثار اکشن که تهیه کننده اش بوده نیز مشاهده کرد. بسون در « لوسی » نیز از اسکارلت جوهانسون در نقش اصلی داستان استفاده کرده که انتخاب بسیار خوبی به نظر می رسد. جوهانسون که حالا پس از حضور در « انتقام جویان » و « کاپیتان آمریکا » با اعتماد به نفس بیشتری در آثار اکشن حضور پیدا کرده، در نقش لوسی بهترین بازیگر فیلم هست و تقریبا در تمام مدت زمان فیلم در تصویر حضور دارد. جوهانسون به خوبی موفق شده از دختر مظلوم و ساده ابتدایی فیلم شخصیتی هیولا در میانه فیلم ترسیم کند و در لحظات اکشن نیز بهترین عملکرد ممکن را داشته باشد. شاید بتوان همکاری بسون با جوهانسون را یکی از بهترین همکارهای بسون با بازیگران زن در نقش اصلی قلمداد کرد. مورگان فریمن در نقش دانشمند باهوشی که در اواسط داستان با لوسی آشنا می شود مثل همیشه قانع کننده هست و صدای دلنشین فریمن مخصوصا در هنگام سخنرانی ها نیز یکی از نکات جذاب برای هر تماشاگری محسوب می شود.http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Lucy/thumbs/phoca_thumb_l_5.jpg

« لوسی » با ایده های جذابی شروع می شود اما در ادامه این ایده ها به انحطاط می رود و در نهایت با کلی سوال بی جواب و حفره در فیلمنامه به پایان می رسد. شاید بهتر می بود که بسون به پرورش ایده جذاب داستانش می پرداخت و یا حتی این ایده ها را بطور کامل در خدمت اکشن بکار می گرفت تا نتیجه اش اکشنی متفاوت از آثار بدنه هالیوود می بود. با اینحال اگر اشارات فلسفی فیلم که پرورش نیافته و خام هستند را نادیده بگیریم،باید گفت که « لوسی » کماکان یک اثر اکشن نسبتاً تماشایی هست که حداقل می تواند برای یکبار دیدن مخاطب فیلم مناسبی باشد. فیلم یک اسکارلت جوهانسون و چندتایی هم اکشن با طعم تخیل دارد که شاید بتواند 90 دقیقه مخاطبش را سرگرم کند.


irev.ir

بررسی نقد فارسی

«لوسی / Lucy» ساخته لوک بِسون، که در آن اِسکارلِت جوهانسِن نقش ابرزنی را ایفا می‌کند که قادر است به وسیله ذهن تقویت شده‌اش (با کمک علم) مانند یک خدا عمل کند، موضوعی تقریباً متقاعد کننده را مطرح می‌کند. بِسون، که از زمان ساخت «عامل پنجم / The Fifth Element» در سال ۱۹۹۷ فیلم اکشن چشمگیر دیگری را کارگردانی نکرده است، این بار نیز حقیقتاً به فرم بازنمی گردد بلکه اثری شلخته را ارائه می دهد، در حالی که جوهانسِنِ متعهد نیز نقش یک نیروی یگانه‌ساز را در مرکز این دیوانگی ایفا می‌کند.

گرچه فیلمنامه بِسون ناشیانه با ایده های بزرگی درباره تاریخ بیداری بشر بازی می‌کند، داستان فیلم ساده است: لوسی (با بازی جوهانسِن) که ساکن تایپه است، توافق می‌کند به نیابت از نامزدش، که خیلی زود کشته می‌شود، بسته ای را به خلافکارها تحویل دهد. او که توسط انسان‌های بدکار اسیر شده است به زور تن به یک عمل جراحی می‌دهد که در جریان آن یک بسته مواد مخدر داخل شکمش قرار داده می‌شود با این امید که با این کار او را به یک حامل مواد تبدیل کنند. در عوض وقتی که این پاکت تصادفاً پاره می‌شود، لوسی نیروی آن‌ مواد را جذب می‌کند. این صحنه‌ها مرتب با کات‌هایی از یک سخنرانی توسط یک استاد روان شناسی (با بازی مورگان فریمن) درباره قابلیت‌های دست نخورده ذهن بشر همراه هستند: بر اساس این سخنرانی ما تنها از ۱% مغزمان استفاده می‌کنیم! حال اگر بتوانیم از تمام قدرت مغز استفاده کنیم، چه اتفاقی رخ می دهد؟ با آبی شدن رنگ چشمان لوسی، ما نیز به پاسخ پرسشمان می‌رسیم.

و اینجاست که «لوسی» از یک فیلم احمقانه آشکار – وقتی که ابتدای فیلم، لوسی دستگیر می‌شود بسون به نماهایی از یوزپلنگی که مشغول به دام انداختن شکار خود است کات می زند – به فیلم احمقانه‌ای تبدیل می‌شود که به تدریج منطق روایی خود را از دست می‌دهد. لوسی با مشت و لگد راه خود را به سمت آزادی باز می‌کند، پزشکی را پیدا می کند تا شرایطش را برایش توضیح دهد و با گروه های جنایتکار دیگر می جنگد تا به فریمن برسد و برداشت های خود از زندگی، گیتی و همه چیز را با او به اشتراک بگذارد. جنون محضی که بِسون در نبردهای انفرادی به نمایش می‌گذارد فیلم را مضحک‌تر می‌سازد. در لحظات واپسین، کل پروژه ظاهرا صرفاً به نور و صدا و اکشن تنزل می‌یابد، به گونه‌ای که حتی خود بِسون هم نمی‌تواند داستانی را که در ذهن داشته است روایت کند.

تا رسیدن به آن نقطه، فیلم پر است از لحظه‌های دیوانه بازی لذتبخش. وقتی که لوسی به زور اسلحه یک جراح را وادار می‌کند که مواد مخدر را از شکمش خارج کند، تصادفاً در حین عمل جراحی به مادرش زنگ می‌زند و به حد کافی باهوش است که شدت درد را با صورت خود نشان دهد. او یک پلیس متحیر را می‌بوسد تا صرفاً وجود عشق را به خود یادآوری کند. در یکی از صحنه های تیراندازی پایان فیلم که بی دلیل در رابطه با موشک اندازها و یک محیط سفید خالی است به یاد فیلم «THX-1138» جُرج لوکاس محصول سال ۱۹۷۱ می افتیم. در طول تمام این اتفاقات نوشته های داخل فیلم سیر تکامل قدرت مغز لوسی به صورت ۱۰ درصد ۱۰ درصد دنبال می‌کنند به گونه‌ای که گویی او مراحل مختلف یک بازی ویدئویی را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارد. در واقع فیلم با روایت خود در برجسته کردن جنبه زیبایی یک بازی ویدئویی، از یک بازی ویدئویی هم بیشتر پیش می‌رود. لوسی تنها با تکان دادن دستش دمار از روزگار گروهی از مهاجمان در می آورد و بعد عده ای دیگر را از زمین بلند می‌کند که نتایج جالبی دارد.

اما او نه تنها در این بازی ویدئویی فوق‌العاده حرفه‌ای است، بلکه کد میانبر نهایی را نیز یافته است؛ این شخصیت به قدری قدرتمند است که هرگز واقعاً به خطر نمی‌افتد و این مانع از ایجاد هر گونه حس تعلیق واقعی در فیلم می‌شود. مفهوم اساسی فیلم بِسون همچنان به قدری واهی و پوچ است که «لوسی» هرگز در متعجب ساختنتان کم نمی‌آورد. تنها مؤلفه قابل پیش بینی فیلم «زنانگی افسونگر» یا همان «Femme Fatale» بودن است، درونمایه‌ای که در تمامی فیلم‌های بِسون از زمان ساخت «دختری به نام نیکیتا / La Femme Nikita» در دهه ۱۹۹۰ تاکنون دیده می‌شود.

با اجرای هیجان انگیز جوهانسِن، تصویر زنی سرسخت که مردان قدرتمند اطراف خود را شکست می‌دهد ابعاد کامیک بوکی به خود می‌گیرد. «لوسی» علاوه بر معرفی یک زن ابرقهرمان – چیزی که هنوز پدیده ای نادر است – شخصیتی مشابه با نقش قدرت طلب جوهانسِن در فیلم «زیر پوست / Under the Skin» جاناتان گِلیزِر ارائه می‌نماید، که در آن جوهانسِن نقش یک بیگانه فضایی اغواگر را بازی می‌کند که کارش صید مردان است.

در هر دو فیلم جوهانسِن به موجودی فرازمینی تبدیل می‌شود که دارای حواس خارجی است و این اشتیاق وی به استفاده منحصر به فرد از ویژگی‌های فیزیکی‌اش را اثبات می‌کند. در نمایی از فیلم «لوسی» که در آن شخصیت اصلی در دستشویی یک هواپیما پنهان شده است و ناگهان به ذرات بخار تبدیل می‌شود، شباهت زیادی به افکتی (جلوه ای) دیده می‌شود که به کرات در فیلم «زیر پوست» به کار رفته است و در زمره یکی از عجیب‌ترین صحنه های سال قرار می‌گیرد.

نهایتاً، بِسون در یافتن لحظات پرتنش نسبت به در آمیختن آنها با هم موفقتر است؛ اما انکار تخیل دیوانه‌وارش نیز امری غیرممکن است. لحظات مختلف فیلم مملو از احتمالات چند پاره هستند و هر چند وقت یک بار گذری به فیلم‌هایی چون مجموعه «Crank» و  «۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی/ 2001: A Space Odyssey» و «ماتریکس / The Matrix» می‌زند؛ با اینکه هرگز به بزرگی آنها نمی‌رسد، اما به قدر ذره ای از DNA هر یک را دارد.

با نزدیک شدن «لوسی» به اوج خود، فیلم به جای داشتن یک پایان منظم با مجموعه ای از شاه بیت‌های بصری همراه می‌شود. در حماقت ذاتی فیلم جای هیچ سئوالی نیست، اما بِسون به هر حال فیلم را دوست داشتنی و غیرمنتظره از آب در آورده و یک پادزهر احمقانه را به فیلم‌های احمقانه ای، که حتی به خود زحمت متفاوت بودن را نمی‌دهند، تزریق می‌کند. «لوسی» فیلمی یکپارچه نیست، اما بِسون به کمک نوآوری درخشانش سعی می‌کند تا رنگ و لعابی تازه بر این فرمول بزند. «لوسی» از آن فیلمها شلخته‌ی بی قید و بندی است که دوست داریم استودیوهای فیلم سازی بیشتر برایمان بسازند.

در لوسی صحبت‌های زیادی در مورد این‌که انسان‌ها فقط ده درصد از مغزشان را استفاده می‌کنند وجود دارد. این افسانه‌ایست که به طور مکرر دانشمندان را مجبور به تلاش می‌کند، اما من دوست دارم این را به عنوان پیام کدگذاری شده از طرف لوک بسون بدانم. او التماس می‌کند، خواهش می‌کنم بخاطر خودتان هم که شده در مورد این فیلم خیلی فکر نکنید، به جای آن از [دیدن] اسکارلت جوهانسِن لذت ببرید، که با یک تی‌شرت سفید و لباس زیر مشکی و صورتی هیجان‌زده به کمک قدرت ذهنش با صدایی خشن در حال گفتن کلمات کم و نامناسبی آدم‌بدها را می‌کشد. همزمان با آن موسیقی متن تکنو نواخته می‌شود و “اسکار جو” دیالوگ‌هایی مثل “درون مغزم اجزای سازنده‌ی هسته‌ی سلول‌هایم در حال انفجار هستند” را می‌گوید، خیلی‌ها ممکن است متوجه شوند که این روش متاظاهرانه‌ی ذهنی‌ مربوط به سینمای اکشن و بخش مواد مخدر آن است، که هر از چندگاهی اثری مربوط به آن باید به سینماها بیاید.

جوهانسون (با این که ۲۹ ساله است) نقش دانش‌آموزی امریکایی را دارد که در تایوان زندگی می‌کند. مردی سرسخت که به تازگی با او قرار می‌گذارد، از او می‌خواهد که یک چمدان قفل‌شده را برای آقای کِنگ (چوی مین-سیک) در یک هتل ببرد. واضحاً این یک حرکت هوشمندانه نیست، اما محض احتیاط از اینکه شاید از این واقعیت آگاه نباشیم، تصاویری ناراحت‌کنند از نزدیک شدن موشی به تله موش و حیوانات ساوانایی که در پی نجات هستند به نشان داده می‌شود.

این تناقضات فقط گوشه‌ای از آن چیزیست که در ادامه خواهید دید، همان‌طور که ما بعدتر یک نمونه‌ی بسیار قدرتمند از تدوین به سبک کویانسکاتسی را شاهد خواهیم بود که از دایناسورها به مراکز شلوغ شهر و کرگدن‌هایی که در حال عشق‌بازی هستند حرکت می‌کند. بیش‌تر این تصاویر همراه سخن‌رانی پروفسور نورمن (مورگان فریمن) نمایش داده می‌شوند که موضوع آن اتفاقاتی است که در صورت دسترسی یک انسان به تمام ظرفیت مغزش رخ می‌دهد و ظاهرا توضیح‌دهنده‌ی اتفاقاتی است که در همان زمان برای لوسی رخ می‌دهند.

ببینید، لوسی ناخواسته انتقال‌دهنده‌‌ی یک داروی مخدر جدید شده است. آدم‌بدهای آقای کنگ او را می‌گیرند، او را از پا در می‌آورند و محموله‌ای از ماده مخدر CPH4 را در شکم او جای می‌دهند. این محموله بسته‌ای پر از کریستال است که تقریبا شبیه ورژن آبی رنگ نمک‌های گران و شیکی است که همیشه می‌خواستید از فروشگاه “دین و دلوکا” بخرید. پس از این‌که چند نفر که احتمالا قصد تجاوز به او را داشته‌اند او را کتک می‌زنند، این ماده وارد خون او می‌شود و بوم، یک ابرقهرمان جدید متولد می‌شود.

دو سوم ابتدایی این فیلم ۹۰ دقیقه‌ای بامزه است و می‌تواند مخاطب را به دنبال بکشد. لوسی کمی به سمت انتقام‌خواهی کشیده شده است ولی در عین حال به دنبال شکار بقیه‌ی بسته‌های مواد نیز هست. CPH4 ماده‌ای است که به طور طبیعی در دوران بارداری به وجود می‌آید. (شخصیتی که می‌توان او را «دکتر توضیحات» نامید می‌گوید: “این همان چیزی‌ست که باعث می‌شود استخوان‌های ما رشد کند.”) از آن‌جایی که لوسی این ماده را صرف کرده است، قدرت مغزش به شکلی فزاینده در حال گذر از ده درصد معمولی‌ست و با این اتفاق برای او قدرت‌های جادویی متنوعی به دست می‌آید. او می‌تواند خطوط تلفن را دست‌کاری کند، مردم را از جایشان بلند کند و با سرعتی مافوق صوت تایپ کند. ولی با این حال او می‌داند که برای چند ساعت دیگر بیش‌تر زنده نخواهد ماند. (او چگونه این نکته را می‌داند؟ خب او در حال استفاده از ظرفیت بیش‌تری از مغزش است! او همه چیز را می‌داند دیگر!) لوسی به کریستال‌های اضافه نیاز دارد تا به “برتری” صد درصد برسد و امیدوارانه دانشی که انسان به دنبال آن است را در اختیار فریمن قرار دهد.

پایان فیلم کاملا از مسیر خود خارج می‌شود، ولی باز به شکلی در حماقتش جذاب است. این فیلم مثل یک «ادیسه‌ی فضایی» برای کسانی است که حوصله‌یشان زود سر می‌رود، و احتمالا کسانی که می‌خواهند از هیجان لبریز شوند… متاسفانه زمانی که لوسی به طرف ترس روان‌گردانیش می‌رود و ستون‌های فیلمنامه برپا می‌شود، صحنه‌ی اکشنی بین آدم‌بدهای کره‌ای و پلیس‌های فرانسوی شکل می‌گیرد که کاملا بی‌ارزش است. در عمل تنها چیزی که باقی می‌ماند چیرگی اسکارلت بر رزمیکاران به کمک تکان دادن اجسام از راه دور یا به هم ریختن زمان و مکان با چشمان غضبناکش است. این که اکشن به زادگاه بسون یعنی فرانسه کشیده می‌شود و تلاش می‌کند یک تعقیب و گریز شلوغ پلوغ در «منطقه 1 پاریس» را به تصویر بکشد دیدنی است. جوهانسون اکشن را با جملات مبهم و فلسفی مثل “ما واقعا هیچ‌وقت نمی‌میریم!” قطع می‌کند. این لحظات واضح و مشترک در فیلمهای بسون که توام با دیالوگ‌هایی با معنایی عمیق هستند، ایده همیشگی و اساسی اوست.

فیلم حرف خاصی برای گفتن ندارد، اما منصفانه است که آن را بهترین کار بسون بعد از «عامل پنجم» بدانیم. بعضی از مخاطبان فیلم ممکن است زمانی که صفحه سیاه در آخر فیلم نشان داده می‌شود، نجوا کنند “ها؟”، اما من معتقدم نتیجه‌گیری نامعقول فیلم (فقط کافی است صبر کنید تا ببینید چه چیزی در سکانس پایانی در دست مورگان فریمن باقی می‌ماند) نشان از یک فیلم‌ساز باهوش دارد که ما را با احساست خالصش رها می‌کند. نمی‌توانم تصور کنم که خود بسون به معقول بودن فیلمش باور داشته باشد، اما خطرپذیری او و اینکه پا را فراتر از توانایی‌هایش گذاشته است اصالت دارد و به فیلم جلوه‌ای می‌افزاید که در یک فیلم کمیک بوکی عادی دیده نمی‌شود. حتی با ۱۰ درصد از مغزم می‌توانم متوجه شوم که هرچند این فیلم آن چیزی نیست که به طور معمول به آن خوب بگویم، اما بدون شک در عین حماقتش لذت‌بخش است.

اولین کسی باشید که یک دیدگاه ارسال میکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *