مجله نقد و بررسی iRev.ir

فهرست

شجاع دل – Braveheart

8.5

شجاع دل – Braveheart در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

شجاع‌دل یا دلاور (Braveheart) فیلمی حماسی درام آمریکایی به کارگردانی و بازیگری مل گیبسون، فیلم محصول سال ۱۹۹۵ کمپانیهای آمریکایی پارامونت پیکچرز و فاکس قرن بیستم است. مل گیبسون در نقش ویلیام والاس، جنگجویی اسکاتلندی که رهبری اسکاتلندی‌ها را در اولین جنگ استقلال طلبی علیه ادوارد یکم بر عهده داشت. این فیلم نامزد ۱۰ جایزه اسکار در مراسم شصت و هشتمین جوایز اسکار شده بود و توانست ۵ جایزه اسکار شامل جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین فیلمبرداری، بهترین کارگردانی، بهترین تدوین صدا و بهترین چهره پردازی را از آن خود کند.

خلاصه داستان: شجاع دل داستان زندگی حماسی یک آزادی خواه اسکاتلندی است که با انگلیسی ها برای استقلال میجنگد. «ویلیام والاس» (مل گیبسون) شخصیتی ستودنی و کم نظیر است که در پی علاقه به همسر از دست رفته اش و علاقه به سرزمینش آخرین قطره خون خود را فدا میکند.

نقد و بررسی فیلم شجاع دل - Braveheart

نقد و بررسی فیلم شجاع دل – Braveheart

بازیگران فیلم شجاع دل - Braveheart

بازیگران فیلم شجاع دل – Braveheart

نقد و بررسی فیلم شجاع دل - Braveheart

نقد و بررسی فیلم شجاع دل – Braveheart

دیالوگ به یاد ماندنی

«رییس دادگاه: می تونه همه چیزو تموم کنه…همین الان!‏ سعادت .آرامش.فقط بگو..فریاد بزن”بخشش!”‏

جمعیت:بخشش! بخشش! بخشش!

رییس دادگاه: زندانی می خواد حرف بزنه!‏

هامیش و استفان: ویلیام بگو …بگو بخشش!

ویلیام والاس: آزادی !»

ویدوهایی از فیلم فیلم شجاع دل – Braveheart


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

قیام علیه ظلم و ظالم همیشه قابل ستایش بوده است. این تم در قالب هر فیلمى عرضه شود، توجه مخاطب را به خود معطوف مى کند. حال اگر این موضوع، از موضوعیتى تاریخى و محقق برخوردار بوده و در فیلمى عظیم و خوش ساخت ارائه شود، جذابیت چندانى مى یابد. فیلم دلاور ساخته مل گیبسون دقیقاً واجد چنین خصوصیاتى است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/88-Braveheart/88-Braveheart/14-Braveheart.jpgیکى از امتیازات بارز فیلم دلاور، شخصیت پردازى آن است، مل گیبسون به رغم شخصیت هاى متعددى که در فیلم خود دارد، موفق شده که هر یک از آنها را به خوبى پردازش نماید. از ویلیام والاس که خود ایفاگر نقش او بوده، مى گذریم چرا که نیازى به تعریف و تمجید ندارد. پاتریک مک گوهان در جان بخشیدن به نقش ادوارد اول، این چهره ستمگر و سفاک، سنگ تمام گذارده است. در بسیارى از آثار تاریخى و به خصوص فیلم هاى دهه هاى ۵۰ و ۶۰ سینماى ایتالیا، شخصیت ها یک بعدى نمایانده شده اند. یا خوب و سفید و یا بد و سیاه هستند و شخصیت بینابین و خاکسترى وجود ندارد. در فیلم دلاور به فراخور بسیارى از عوامل تاثیرگذار محیطى و طبقاتى، شخصیت ها داراى خصایل و گرایش هاى خاص خود هستند. یکى از آدم هاى فیلم که شخصیت او نسبت به دیگران از پیچیدگى بیشترى برخوردار است، بروس فرزند پادشاه به انزوا کشیده شده اسکاتلند است. بروس هر وقت به ملاقات پدر مى رود، پدر به او توصیه مى کند که با اشراف و نجیب زادگان متحد شود. بروس هم سرسپرده ادوارد است و هم به نوعى دوستدار و معتقد به والاس است. در جایى از فیلم، بروس که در کسوت شوالیه ها و در التزام ادوارد است، مورد تعقیب والاس قرار مى گیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/88-Braveheart/88-Braveheart/13-Braveheart.jpgبه دستور ادوارد، بروس به شیوه شوالیه ها به والاس حمله ور مى شود. بروس ابتدا موفق مى شود، والاس را از اسب سرنگون کند. هنگامى که براى کشتن والاس از اسب پیاده مى شود، والاس در یک حرکت ناگهانى بر او چیره مى شود و موقعى که مى خواهد او را بکشد، متوجه مى شود که این شوالیه در رکاب ادوارد، کسى نیست مگر بروس که یکى از متحدین خودش است! والاس نگاهى تلخ و تقبیح کننده به بروس مى افکند همین نگاه تغییر و تحول را در بروس موجب مى شود. اولین تاثیر این تحول را در همان سکانس نبرد مشاهده مى کنیم. والاس که در اثر ضربه چوب بلند بروس بر روى زمین افتاده است، در شرف اسارت به دست سربازان ادوارد است. بروس با مشاهده این وضع، والاس را از روى زمین برمى دارد و او را به دست یکى از یاران والاس که مورد تعقیب سربازان ادوارد است، مى سپارد و بدین ترتیب از اسارت محتوم او جلوگیرى مى کند. یکى دیگر از وجوه قابل اعتناى فیلم، صحنه هاى عظیم جنگى آن است.

گیبسون بدون تمسک به ترفندهاى متداول مانند جلوه هاى رایانه اى، موفق به خلق لحظاتى تماشایى و خیره کننده از رویارویى و نبرد گروهى و تن به تن ارتش شاه ادوارد و سپاه به جان آمده و تشنه آزادى ویلیام والاس شده است. گیبسون در خلق صحنه هاى جنگى موفق به نوآورى هایى نیز شده است. از جمله این نوآورى ها مى توان به استفاده از چوب هاى بلند به عنوان نیزه آن هم به آن شکل خاص اشاره کرد که در یکى از نبردها عامل اصلى پیروزى سپاه والاس بر ارتش شاه ادوارد مى شود. در جایى گفته شده که این فیلم وامدار و مقروض مدیون بعضى از کارهاى درایر و برگمان است. به گمان نگارنده این سخن قابل پذیرش نیست.

البته درایر و برگمان در تاریخ سینما حد و حرمت خود را دارند اما پذیرش این ادعا به مثابه این است که این دو سینماگر معتبر، معمار تمام مولفه هاى مادى و معنوى قرون وسطى بوده اند و چنانچه فیلمسازى فیلمى بسازد که زمان وقوعش قرون وسطى باشد، الزاماً از روى فیلم هاى آنها به طور اجتناب ناپذیرى، چه آگاه و چه ناخودآگاه متاثر و حتى متاسى شده است! در ابتداى فیلم از قول بروس که راوى فیلم است مى شنویم: ممکن است من را دروغ پرداز بنامند، اما تاریخ به وسیله کسانى نوشته مى شود که قهرمانان را به دار مى آویزند.

بعد از اینکه جلاد سر از تن والاس جدا مى کند، دستمالى که یادگار مورون همسر باوفایش است مانند خرقه اى مقدس با حرکت و ریتم اسلوموشن از دست او جدا مى شود و آرام به پایین سرازیر مى شود. در همین اثنا و قبل از اینکه جلاد سر از تن والاس قطع کند، او مورون را میان مردمى که به تماشا آمده اند، مى بیند و این اشاره و نمودى است از انسان هایى که در راه احقاق حق جان خود را فدا کرده اند، نامیرا بوده و براى همیشه زنده اند. مرگ براى این گونه انسان ها دردى دربر ندارد، بلکه نوعى رهایى از این خاکدان پرکید است.

وقتى آن شاهزاده خانم مهربان فرانسوى در زندان دارویى به والاس مى دهد تا هنگام مرگ درد کمترى احساس کند، او دارو را به حرمت آن شاهزاده در دهان مى گذارد، اما پس از رفتن شاهزاده آن را از دهان خود خارج مى کند و این بدین معنى است که براى انجام هر کارى باید تمام مسائل و مصائبش را پذیرفت. در خاتمه نیز مى بینیم که یاران مصمم و مردد والاس که حالا دیگر متحول شده اند، با اتحاد و یکپارچگى راه او را تا استقلال و آزادى اسکاتلند در پیش مى گیرند و نام سر ویلیام والاس را در تاریخ اسکاتلند جاودانه مى سازند.


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

«شجاع دل» مل گیبسون حماسه جنگ خونین ویلیام والیس William Wallace جنگجوی افسانه ای است که ملت خود را در جنگ با انگلیسی ها حدود سال ۱۳۰۰ رهبری کرده است. فیلم به نوعی جاه طلبانه است و احساسات ساده ای مثل عشق، وطن پرستی و خیانت را بزرگ کرده و از سبک شرح سفرهای تاریخی پرهیاهو اجتناب می کند. فضاهای آن سبز، مرطوب، حالی، گل آلود و ناهموار است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/88-Braveheart/88-Braveheart/12-Braveheart.jpgدرباره والیس چیز زیادی نمی دانیم، او را با عنوان شجاع دل می شناسیم و فقط می دانیم که طبق یک شعر حماسی قدیمی، او فبائل اسکاتلند را با هم متحد کرده و جنگ های مشهوری در برابر انگلیسی ها قبل از اینکه به عنوان خائن دستگیر، شکنجه و اعدام شود، داشته است.

فریاد در حال مرگ والیس، وقتی بدنش روی چرخ دنده کشیده می شود، اینست : «آزادی!» که دقیقاً برمبنای واقعیت نیست (مفهوم آزادی فردی مفهومی بالاتر از آن است که در سال ۱۳۰۰ برای آن جشنی برپا شود)، اما این موضوع گیبسون را از فریاد زدن درباره آن باز نمی دارد. این فریاد با مجموع حرکات افتخارآمیز شجاع دل که حماسه ای اکشن با روح شمشیربازی های کلاسیک هالیوود است متناسب می شود. آنچه که افراد از فیلم به خاطر می سپارند صحنه های وافر جنگ، خون و خشونت است. از نقطه نظر تکنیکی «شجاع دل» کار بسیار جالبی از حضور انسان و اسب در صحنه نبرد ارائه کرده است. گیبسون قشونی را که به نظر می رسد هزاران مرد سوار بر اسب باشند و نیز پیاده نظام را به صف می کند. صحنه های جنگ او شلوغ نمی شود: استراتژی را متوجه می شویم و از تاکتیک ها اگرچه در مورد بعضی مشکوک هستیم، لذت می بریم. (آیا در قرن چهاردهم واقعاً صحنه جنگ به آتش کشیده می شد؟)

گیبسون در اینجا تاریخ را به تصویر نمی کشد بلکه اسطوره مورد فیلم اوست. ویلیام والیس ممکن است یک شخصیت وافعی بوده باشد اما «شجاع دل» بیشتر وامدار شاهزاده وایلانت Valiant، راب روی Rob Roy و مد مکس Mad Max است. به محض اینکه دریابیم فیلم یک بازسازی تاریخی نیست (که خیلی زود این اتفاق می افتد)، دیالوگی که درون مایه جدید دارد را می پذیریم.

در این فیلم شخصیت مقابل (آنتاگونیست) والیس شاه ادوارد اول (لانگ شنکس Logshanks) است که این نقش را پاتریک مک گوهام Patrick MacGooham با زیرکی ایفا می کند. او مرتب تفسیر وقایع را بر مبنای سیاست تجربی خود ارائه می کند و این موضوع سرگرم کننده است چراکه معمولاً اشتباه حدس می زند. پسر ادوارد، شاهزاده ویلز Wales (پیتر هانلی Peter Hanly) یک ابله از خود راضی است و با زنی فرانسوی فقط بنا به دلایل سیاسی ازدواج کرده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/88-Braveheart/88-Braveheart/16-Braveheart.jpgپرنسس، با نقش آفرینی هنرپیشه فرانسوی سوفی مارسو Sophie Marceau، خیلی همسر خود را مورد تحسین قرار نمی دهد، مردی که بیشتر اوقات را با دوست خود می گذراند (تا زمانی که شاه در حالی که طاقت خود را از دست داده ، این دوست را از پنجره قصر به بیرون پرت می کند).

ادوارد، پرنسس را برای پیشنهاد شرایط نزد شجاع دل می فرستد، اما خیلی زود پرنسس همه رازهای کشور را بیرون می ریزد. پرنسس دومین عشق زندگی والیس است، اولی، مورون Murron (کاترین مک کورماک Catherine McCormack) عشق زمان کودکی او بود که با او مخفیانه ازدواج کرده بود.

این شخصیت ها متعلق به مجموعه سرسختی هستند (جائی که والیس به دوست زمان کودکی خود هامیش Hamish می رسد، آنها برای تفریح به طرف هم سنگ پرت می کنند و وقتی اسکاتلندی ها زخم را می سوزانند تمام آن چیزی که می گوید اینست که: پسر این صبح بیدارت می کنه!) این موضوع گاهی اوقات یک ژست خودپرستانه به نظر می رسد. حقیقت اینست که نمی دانم آیا کسی بهتر از گیبسون می توانست آنرا کارگردانی کند یا نه. گیبسون سپاهیان، افراد مهاجم و جلوه های ویژه خود را مرتب می کند و دنیای تخیلی ای را می آفریند که سرگرم کننده و دلهره آور است.

و به عنوان شجاع دل، گیبسون نقش خود را با زرق و برق ایفا کرده و با طنز کنایه آمیزی به پایان می رساند. او استراتژیست صحنه های نبرد است، استراتژی ها و اسلحه های جدید ابداع می کند و از هر جهت بر انگلیسی ها پیشی می گیرد، افراد خود را در جنگ هدایت می کند، در حالی که صورت خود را مثل تماشاچیان فوتبال رنگ کرده است. اما هنرپیشه های زیادی نمی توانند آنچه را که گیبسون انجام داده، ارائه دهند.


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/88-Braveheart/88-Braveheart/11-Braveheart.jpgقصه فیلم در کشور اسکاتلند در اواخر سپری شدن قرن سیزدهم میلادی روی می دهد ارثیه شوم تاج و تخت پادشاهی اینک کشور اسکاتلند را با مشکل بزرگ و مرگ آفرینی روبه رو کرده است شاه انگلستان ادوارد چشم طمع به تاج حکمرانی و تخت سلطنتی و اراضی اسکاتلند دوخته است.خانواده “ویلیام والاس ” کوچولو، در حین مقاومت در برابر یورش ناجوانمردانه عموی خود از زادگاهش دور می شود و اینک پس از گذشت سالها به عنوان مردی با تجربه و شایسته بازمی گردد او با “مارون ” دوست دوران کودکی اش ازدواج می کند دیری از این وصلت نمی گذرد که همسر “والاس ” به وسیله سربازان انگلیسی به طرز وحشیانه ای کشته می شود”والاس ” به خونخواهی همسر مظلومش قیام می کند او قاتلان مارون را گیر می اندازد و آنها را به روش قانون خود می کشد والاس که از شدت ظلم و سلطه جویی انگلیسی ها به تنگ آمده است ، به نهضت مقاومت که با دشمنان وطن خود به مبارزه ایستاده اند ملحق می شود و به عنوان یک مبارز با همقطارانش به جنگ با غارتگران شیطان صفت می شتابد والاس ، رفته رفته صاحب چنان قدرتی می گردد که به شهرهای شمالی انگلستان حمله ور می شود ادوارد که موقعیتش را در خطر نابودی می یابد، تصمیم می گیرد به وسیله فرستادن ایزابل که یک شاهزاده نجیب فرانسوی است او را تحت کنترل خویش درآورد شاهزاده که به حقیقت ماجرا پی می برد، بشدت تحت تاثیر کارهای بحق “والاس ” قرار می گیرد؛ به طوری که راز نقشه “ادوارد” را صادقانه برای او فاش می سازد “والاس ” به مخمصه می افتد و گرفتار می شود؛ اما با کمکهای “بروس ” که یک بریتانیایی ناراضی از جور و ستم “ادوارد” است موفق به گریز از بند می شود اینک نبردی سهمگین درمی گیرد “والاس ” توسط گروهی از یاران خیانتکارش به دام اسارت می افتد او به وحشیانه ترین گونه ممکن مجازات می گردد و به دست جوخه اعدام سپرده می شود اکنون پس از گذشت سالها از این واقعه هولناک ، “بروس ” با یاد، نام پاک و تاثیرگذار “والاس ” به نبرد علیه نیروهای انگلیسی به پا می خیزد و استقلال اسکاتلند را برای این کشور به ارمغان می آورد

فیلم سینمایی شجاع دل که به “دلاور” نیز معروف است ، با دویست و پنجاهمین سال استقلال اسکاتلند در سال ۱۷۴۵ میلادی مقارن است.در هنگام ساخت این فیلم تاریخی حماسی ، تلاش بی حدی شد که از تمامی رویدادها و وقایع تاریخی آن زمان استفاده شایسته ای صورت گیرد. “شجاع دل ” از نظر بیان قصه گویی و سینمایی ، شباهت های فراوانی به ماجراهای فیلم سینمایی “رابین هود” (با بازی ارول فلین) دارداز سویی دیگر نیز می توان نشانه هایی از زندگی خصوصی “هنری هشتم ” (اثر الکساندر کوردا) را در آن جست . البته می توان به انواعی دیگر تاثیر و نشانه های آشنای فیلمهایی چون “روز خشم ” (اثر درایر)، “مهر هفتم ” و “چشمه باکره ” (اینگمار برگمان ) و حتی “وایکینگ ها” ساخته ریچارد فیلیشر را نیز در آن بخوبی حس کرد نشانه های فیلمهای مذکور و مشهور شاهد و بازگوکننده آن است که با وجود استفاده از وقایع تاریخی و حقیقی ، “شجاع دل ” چنان دچار آشفتگی و پراکندگی در ارائه و نیز لکنت در روایت داستانی خود شده است که این نقایص به کیفیت اثر لطمه های جبران ناپذیری وارد کرده است ؛ اما با این وصف نمی توان منکر مهارت “گیبسون ” در ارائه دومین کار سینمایی اش در مقام کارگردان (منهای حضور در مقام بازیگر نقش نخست ) در به وجود آوردن فیلمی تماشایی ، جذاب و روان ، بویژه از کار درآوردن فصلهای جنگی و حادثه ای فیلم شد.


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

«این اثر همانطور که قهرمانش در انتهای فیلم فریاد میزند حدیث آزادی و آزادی خواهی است. یکی از مقوله هایی که بشر از ابتدای تاریخ با آن درگیر بوده است اما همچنان به عنوان یک علامت سوال بزرگ در ذهنش باقی مانده است. مخصوصا در جهان سوم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/88-Braveheart/88-Braveheart/10-Braveheart.jpgشخصیت پردازی در این اثر منحصر به فرد است. “ویلیام” در کودکی یتیم میشود. او به پیش دایی خود میرود و بعد از فرا گیری علوم و زبانهای مختلف و فنون رزمی به وطنش بر میگردد. یعنی همان روستای کوچک که در آنجا شیفته و عاشق دختری است به نام “مارن”. نکته جالب اینجاست که “مارن” “ویلیام” را نمیشناسد اما “ویلیام” سالها به عشق او زندگی کرده است.

“ویلیام” با وجود جنگاوری اما به شدت تمایل دارد که در صلح و آرامش زندگی کند خانواده ای تشکیل دهد. اما تقدیر این اجازه را به او نیمدهد نکته اینجاست که اصلا اگر چنین شخصیتی در صلح زندگی میکرد حیف میشد. بعضی افراد برای کارهای خاص ساخته شده اند.

از دیگر شخصیت های فیلم میتوان به “رابرت” اشاره کرد. او یک انسان شریف است شجاعت دارد و تمایل زیادی برای جنگیدن با انگلیسی ها، اما متاسفانه گرفتار پدری است که تمایل دارد پسرش را شاه اسکاتلند کند و برای او خود این سرزمین و مردمانش اهمیتی ندارد بلکه آنچه مهم است شاه شدن فرزندش میباشد. در گفتار بین پدر و پسر جدال بین سرزمین دوستی و مقام دوستی را به خوبی میبینیم.

شخصیت “لانگ شانکس” نیز در نوع خود بسیار جالب است او فردی بسیار سفاک و بیرحم و سیاس است و از هیچ مکر و حیله ای برای حفظ قدرت دریغ نمیکند در حالیکه پسری به شدت بی عرضه و ترسو دارد. و این تضاد خود در فیلم خیلی جالب مطرح گردیده است.

فیلم از نقاط اوج بسیار خوبی برخوردار است زمان ۱۷۷ دقیقه ای به کارگردان این فرصت را داده است تا آنچه را که میخواسته بیان کند و در پایان فیلم احساس نمیکنیم که حرفی زده نشده است. البته هنر اینجاست که در پایان ۱۷۷ دقیقه خستگی هم به بیننده دست نمیدهد.

عنصر بازیگری در این فیلم به خوبی نمایان است. “مل گیبسن” خود واقعا در حد یک سوپر استار ظاهر میشود. و نکته قابل توجه اینکه با وجود تجربه اندک او در کارگردانی در سال ۱۹۹۵ اما به بهترین نحو از پس کارگردانی این کار بر آمده است. جوایزی که این فیلم گرفته خود گواه این واقعیت است.»


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

«پایانی بهتر از این نباید نصیب والاس می شد. بیرق قهرمان ها در طول تاریخ همیشه باید آغشته به خون باشد. خون نماد پیروزی است گاهی. من از انتها شروع کردم چون این انتها حرف ها داشت برای گفتن و البته نفهمیدن! با فضای ساختار گونه پایان موافقم اما با جهان بینی اش نه!

گیبسون فرد شریفی است. در نگاه تاریخی خود به سراغ انسان های با شرافتی هم رفته. والاس سلحشور کاریزمای جذابی دارد. در فیلم نامه چیز زیادی در مودر اخلاق و رفتارش نمی بینیم، تنها روند داستان است که به ما کمک می کند در شناخت شخصیت او. مرگِ پدر نهایتا در هر داستانی از این دست، یعنی میراث بردن پسر از هرآنچه که هست. پدر ویلیام در یک توطئه کثیف با تعدادی از هم رزمانش توسط روح خبیثی به اسم شاه ادوارد کشته می شود و ویلیام آغشته به نفرت و ترس و البته غوطه در دنیای کودکی وارث داشته های پدر می شود. گیبسون فضای فکری جبر گونه ایی دارد، در دیگر آثارش نیز هویدا است. این همه خشونت شاید با چهارچوب تفکر امروز نخواند اما فیلم اصلا با آدم امروز کاری ندارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/88-Braveheart/88-Braveheart/1-Braveheart.jpgداستان رویه ایی سیاه و سفید است. آدم های خاکستری در آن کم اند. دقت که می کنم بخش عمده ایی از شخصیت خود والاس هم سیاه و سفید است..

فیلم برداری کارهای تاریخی صبر و بردباری و سلیقه بسیار می خواهد. جان تول کلاس درسی دایر کرده در این فیلم. در کارنامه وی فیلم های قابل توجهی به چشم می خورد(آخرین سامورایی، آسمان وانیلی، داستان های پاییز)، اما شجاع دل چیز دیگری است. قاب بندی ها باید طوری باشند که تماشاچی فضای فیلم را کاملا دریابد. مرور زمان مهم است. اللخصوص در شکل گیری یک حماسه، فیلم بردار باید پیشروی فضا و موقعیت داستان را مد نظر قرار دهد. اگر دقت کنیم می بینم در جنگ های والاس به دلیل چهره و منش آزادی خواهانه ایی که فیلم از وی به ما ارائه می کند، قاب ها و زاویه دوربین طوری تعبیه شده اند که تابش آفتاب را بیشتر در چهره او و همرزمانش مشاهده می کنیم. زبان تصویر رکن اول سینما است و تول در بیان آن هیچ لکنتی نداشته است.»

دیالوگ برتر:

«ویلیام والاس: من ویلیام والاس هستم. و مردمانی از کشورم را می‌بینم که در مقابل استبداد صف‌آرایی کرده‌اند. شما آمده‌اید تا آزاد باشید… گرچه الان هم آزاد هستید اما با این آزادی چه خواهید کرد؟ حاضرید بجنگید؟

سرباز: جنگ؟ در برابر اینها؟ نه! ما فرار می‌کنیم و زنده می‌مانیم.

والاس: بله. اگر بجنگید ممکن است کشته شوید. اگر فرار کنید زنده می‌مانید… برای مدتی کوتاهی و چند سال بعد از امروز، در رخت‌خوابتان می‌میرید. حاضرید تمام روزهایی که می‌گذرانید، از امروز تا هروقت که بمیرید را بدهید تا یکبار، فقط یکبار، بتوانید به اینجا برگردید و به دشمنانتان بگویید که ممکن است بتوانند جانمان را بگیرند اما هیچ‌وقت نمی‌توانند… آزادیمان را بگیرند.»


iRev.ir-Line

بررسی جام جم آنلاین

بارها به این نکته اشاره شده که طبق قانونی نانوشته، دوبله فیلم‌های تاریخی به طور معمول مناسب از آب درمی‌آید که در این مهم عواملی چون نحوه ادا کردن کلمات به شکل ادبی و رسمی، جنس‌ بازی به اصطلاح تاریخ‌گونه هنرپیشه و نحوه خاص چهره‌پردازی و طراحی لباس آنان، دخیل هستند و به قول خود گویندگان فیلم، همین شاخصه‌ها موجب گرم شدنشان جهت نقش‌گویی در آثار تاریخی می‌شود. دوبله «شجاع‌دل» نیز از قاعده مستثنا نیست و محمود قنبری نگاهی حرفه‌ای بدان داشته است.

از نگاه فعالان عرصه دوبله، قنبری از آن دست مدیران دوبلاژ کارکشته‌ای است که وسواس زیادی در انتخاب گویندگان فیلمشان دارند؛ البته قنبری در این باره همواره از گروه ثابتی از دوبلورها بهره برده که از این حیث با نظرات موافقان و مخالفان روبه‌رو شده است. منوچهر والی‌زاده، زهره شکوفنده، پرویز ربیعی، ناصر احمدی، مینو غزنوی، افشین زینوری و کیکاووس یاکیده از اعضای تقریبا ثابت گروه دوبله فیلم‌های محمود قنبری هستند که حضور این دوبلورهای نام‌آشنا و باتجربه در کنار هم، بدون شک موجب بالا رفتن کیفیت نقش‌گویی‌های دوبله یک فیلم می‌شود، اما اصرار بر استفاده مستمر از صدای دوبلورهای نامبرده، نوعی تکرار ملال‌آور را از دوبله‌های به سرپرستی قنبری برای مخاطب یادآور می‌شود (طوری که اگر دوبله فیلمی در دست محمود قنبری باشد از قبل می‌دانیم که کدام دوبلورها به جای شخصیت‌های اثر نقش‌گویی می‌کنند)‌ ولی هرگاه این مدیر دوبلاژ از هنر و صدای آشنای دوبلورهای دیگری در کارش بهره برده، نتیجه کار درخشان شده است.

نمونه بارز این مورد بهره‌گیری از صداهای ماندگار منوچهر اسماعیلی و بهرام زند در دوبله شجاع‌دل است که به‌واقع دوبله این فیلم را به یادماندنی و در کارنامه قنبری متمایز می‌کند. این فیلم در اوایل دهه ۱۳۸۰ شمسی، در امور دوبلاژ تلویزیون جهت نمایش در برنامه سینمایک دوبله شد و از آن دست دوبله‌های فاخر تلویزیون است که همپای شاخص بودن اثر، حتی نقش‌های مکمل را معتبرترین دوبلورها گفته‌اند. بنابراین دوبله شجاع‌دل، صرفه‌جویی‌های مالی مرسوم را ندارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/88-Braveheart/88-Braveheart/8-Braveheart.jpgآغاز دوبله این فیلم اختصاص دارد به صدای محمود قنبری که عنوان اسکاتلند سال ۱۲۸۰ را می‌گوید و در ادامه صدای منوچهر والی‌زاده را به عنوان راوی که از زبان شخصیت رابرت دبروس (با بازی اگوس مک فادین)‌ است، می‌شنویم: «حماسه ویلیام والاس را برایتان می‌گویم، تاریخ‌نویسان انگلستان مرا دروغ‌پرداز خواهند نامید، اما تاریخ توسط کسانی که قهرمانان را به دار می‌آویزند، نگاشته می‌شود…». همین چند جمله کوتاه ابتدای فیلم کافی است که متوجه شویم، قدرت قلم توانای مترجمی زبردست در روح این کلمات پنهان است و حسین شایگان با تبحر منحصر به فردش در این عرصه، تمام دقت خود را صرف برگردان زبان اصلی فیلم به فارسی کرده است.

صدای با حجم و اثرگذار بهرام زند به جای شخصیت ویلیام والاس (با نقش‌آفرینی مل گیبسون)‌ از نقاط قوت دوبله شجاع دل است که انتخاب هوشمندانه محمود قنبری را جهت صدای این نقش می‌رساند. صدای زند و شیوه نقش‌گویی‌اش این ویژگی را دارد که روی چهره بازیگران شاخص قرار گیرد و به‌اصطلاح با حالات آنان در تناسب باشد برای این موضوع چهره بازیگرانی چون رابرت دنیرو، بروس ویلیس، دانیل دی لوئیز، اد هریس، خاویر باردم و همین مل گیبسون با صدای بهرام زند بیشتر در یادها مانده تا با صدای سایر دوبلورها.

نقش اول‌گویی زند در دوبله شجاع‌دل به خوبی توانسته تمام خصوصیات سلحشورانه ویلیام والاس را به تماشاگر القا کند، مانند سکانس زورآزمایی والاس با همیش کمپبل (دوست دوران بچگی‌اش)‌ که زند لحن رجزگویانه به خود می‌گیرد و با حالتی از طعنه می‌گوید: «سنگ تو انداختی! و یا به هنگام ترغیب کردن سپاهیان به جنگ، اوج و فرودهای بسیاری را در صدایش می‌آورد که کاملا با جوش و خروش‌های پرسوناژ والاس همگام است و بهرام زند در طول فیلم با شناخت درستی که از جنس بازی گیبسون دارد، نقش‌گویی با حرارت خود را ادامه می‌دهد تا این که در صحنه اعدام والاس فریاد «آزادی» را به گونه‌ای سر می‌دهد که تاثیرش را بر بیننده گذاشته و این تبدیل به شاخص‌ترین دستاورد عملکرد یک دوبلور می‌کند. اما دیگر انتخاب برتر محمود قنبری به صدای منوچهر اسماعیلی اختصاص دارد که این نابغه هنر دوبلاژ به جای شخصیت پادشاه ادوارد پادراز (با بازی پاتریک مک گوهان)‌ نقش‌گویی می‌کند.

مک گوهان که ایفاگر نقش پادشاهی سنگ دل و سلطه‌جو است، صدایی خشک و گرفته را برای ادای دیالوگ‌هایش در نظر گرفته و اسماعیلی نیز همین نکات را در لحن صدای خود لحاظ کرده و گویای لحن شاهانه با درون‌مایه‌های قدرت شده است: در کارنامه درخشان منوچهر اسماعیلی، نقش‌گویی به جای شخصیت‌های منفی نیز دیده می‌شود که نمونه شاهکارش صدای نقش ویکتور کاماروفسکی (با بازی راد استایگر)‌ در دوبله دکتر ژیواگو (به مدیریت احمد رسول‌زاده)‌ است. اما به واقع اجرای صدایی نقش ادوارد پادراز به قدری استادانه است که حسی از تحکم شخصیت با مایه‌هایی از وحشت را به مخاطب القا می‌کند و این شیوه ماهرانه نقش‌گویی منوچهر اسماعیلی همچون ستونی محکم دوبله شجاع دل را نگاه داشته است، کافی است که به نحوه اجرایش در چند صحنه دقت کنیم مثل سکانس رودررویی پادشاه ادوارد با پسرش که رسم مملکتداری را به او می‌آموزد، سپس از فرط عصبانیت ولیعهد خود را نقش بر زمین کرده و بعد دستور می‌دهد که بایست، در اینجا اسماعیلی جمله «بایست» را بی‌نهایت با اقتدار می‌گوید که این خود دلیل روشنی است بر توانایی‌های این دوبلور با تجربه در کنار اسماعیلی. افشین زینوری نیز با تسلط توانسته گویای تزلزل شخصیتی یک ولیعهد باشد.

قنبری برای دو شخصیت زن اصلی فیلم، از صدای بهترین‌های دوبله عصر حاضر یعنی زهره شکوفنده و مینو غزنوی بهره برده که انتخاب‌های به جایی هستند. زهره شکوفنده به جای پرسوناژ مارون (کاترین مک کورمک)‌ همسر ویلیام والاس و مینو غزنوی به جای پرنسس ایزابل (سوفی مارسیو)‌ گویندگی کرده‌اند. شخصیت مارون با این که در دقایق اندکی از فیلم دیده می‌شود، اما تاثیر بسزایی بر روند داستان و خود والاس به عنوان همسرش دارد و هم اوست که با کشته شدنش به دست عمال اشراف اسکاتلند، موجب شکل‌گیری قیام ویلیام والاس می‌شود. این تاثیرگذاری باید در صدای مارون نیز وجود داشته باشد که زهره شکوفنده آن را به صورتی دلنشین درآورده است.


iRev.ir-Line

بررسی دوستان

جایزهها
برنده جایزه اسکار بهترین فیلم
برنده جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری
برنده جایزه اسکار بهترین کارگردان برای مل گیبسون
برنده جایزه اسکار بهترین ویرایش صدا
برنده جایزه اسکار بهترین آماده سازی
نامزد جایزه اسکار بهترین ویرایش فیلم
نامزد جایزه اسکار بهترین طراحی لباس
نامزد جایزه اسکار بهترین فیلنامه
نامزد جایزه اسکار بهترین صدابرداری
نامزد جایزه اسکار بهترین موسیقی فیلم

نقد فیلم:
فیلم شجاع دل همانطور که قهرمانش در انتهای فیلم فریاد می زند حدیث آزادی و آزادی خواهی است. یکی از مقوله هایی که بشر از ابتدای تاریخ با آن درگیر بوده است اما همچنان به عنوان یک علامت سوال بزرگ در ذهنش باقی مانده است. مخصوصا در جهان سوم.
شخصیت پردازی در این اثر منحصر به فرد است. ویلیام در کودکی یتیم می شود. او به پیش دایی خود می رود و بعد از فرا گیری علوم و زبان های مختلف و فنون رزمی به وطنش بر می گردد. یعنی همان روستای کوچک که در آنجا شیفته و عاشق دختری است به نام مارن. نکته جالب اینجاست که مارن ویلیام را نمی شناسد اما ویلیام سالها به عشق او زندگی کرده است.
ویلیام با وجود جنگاوری اما به شدت تمایل دارد که در صلح و آرامش زندگی کند خانواده ای تشکیل دهد. اما تقدیر این اجازه را به او نی مدهد نکته اینجاست که اصلا اگر چنین شخصیتی در صلح زندگی می کرد حیف می شد. بعضی افراد برای کارهای خاص ساخته شده اند. از دیگر شخصیت های فیلم می توان به رابرت اشاره کرد. او یک انسان شریف است شجاعت دارد و تمایل زیادی برای جنگیدن با انگلیسی ها، اما متاسفانه گرفتار پدری است که تمایل دارد پسرش را شاه اسکاتلند کند و برای او خود این سرزمین و مردمانش اهمیتی ندارد بلکه آنچه مهم است شاه شدن فرزندش می باشد. در گفتار بین پدر و پسر جدال بین سرزمین دوستی و مقام دوستی را به خوبی می بینیم.
شخصیت لانگ شانکس نیز در نوع خود بسیار جالب است او فردی بسیار سفاک و بیرحم و سیاس است و از هیچ مکر و حیله ای برای حفظ قدرت دریغ نمیکند در حالیکه پسری به شدت بی عرضه و ترسو دارد. و این تضاد خود در فیلم خیلی جالب مطرح گردیده است.
فیلم از نقاط اوج بسیار خوبی برخوردار است زمان ۱۷۷ دقیقه ای به کارگردان این فرصت را داده است تا آنچه را که می خواسته بیان کند و در پایان فیلم احساس نمی کنیم که حرفی زده نشده است. البته هنر اینجاست که در پایان ۱۷۷ دقیقه خستگی هم به بیننده دست نمی دهد.
عنصر بازیگری در این فیلم به خوبی نمایان است. مل گیبسون خود واقعا در حد یک سوپر استار ظاهر می شود و نکته قابل توجه اینکه با وجود تجربه اندک او در کارگردانی در سال ۱۹۹۵ اما به بهترین نحو از پس کارگردانی این کار بر آمده است. جوایزی که این فیلم گرفته خود گواه این واقعیت است.

شرح ماجرا:
پادشاه اسکاتلند میمیرد بدون اینکه پسری داشته باشد، پادشاه انگلیس که فردی است به نام ادوارد ملقب به لانگ شانکس. او بسیار فرد ظالمی است و از همان ابتدای پادشاهی به فکر تسخیر اسکاتلند است. پدر ویلیام والاس یک کشاورز و زمین دار است او به همراه چندین کشاورز دیگر در پس یک کشتار دسته جمعی توسط سربازهای انگلیسی، به جنگ با آنها می رود و کشته می شود. برادر ویلیام نیز به همراه پدر به قتل میرسد. ویلیام که یتیم شده است تحت سرپرستی دایی خود در می آید و به همراه او می رود.
سال ها می گذرد ویلیام تبدیل به جوان برومندی می شود. لانگ شانکس قانونی مقرر کرده است که تمام زنان اسکاتلندی که قصد ازدواج دارند باید شب اول با یک فرد انگلیسی بخوابند. او همچنین برای مقابله با اسکاتلندی ها از یک طرف برای پسر خود دختر پادشاه فرانسه را گرفته است و از طرف دیگر با تطمیع بزرگان و زمین داران اسکاتلند می پردازد.
ویلیام پس از سال ها دوری به روستای محل تولدش برمی گردد. او از بچگی عاشق دختری به نام مارن است. همچنین یک دوست قدیمی دارد به نام همیش. او درست در حین یک مجلس عروسی رسیده است و همه اهالی روستا مشغول رقص و پایکوبی هستند. در همین حین سر و کله یک فرمانده انگلیسی پیدا می شود و به مردم می گوید که عروس در شب اول متعلق به اوست. مردم به شدت عصبانی می شوند و با سربازان درگیر می شوند اما دست آخر تسلیم می گردند. این حادثه روی ویلیام تازه از راه رسیده، تاثیر بدی می گذارد.
ویلیام به سراغ مارن می رود و به او می گوید که از بچگی عاشق او بوده است و می خواهد با او ازدواج کند. پدر مارن با ازدواج آنها مخالفت می کند چون اعتقاد دارد ویلیام بر خلاف پدرش یک مرد شجاع و جنگجو نیست و به او می گوید که اول باید شجاعتش را ثابت کند. ویلیام برای اینکه مایل نیست زنش به بستر یک انگلیسی برود، با مارن مخفیانه ازدواج می کند.
صبح روز بعد ویلیام، مارن را به روستا برمی گرداند. یک سرباز انگلیسی قصد می کند که به مارن تجاوز کند. ویلیام که شاهد ماجرا است با آنها درگیر می شود و بر اثر این حادثه مارن توسط انگلیسی ها به قتل می رسد و ویلیام متواری می شود. ویلیام وقتی متوجه می شود که مارن مرده است به روستا بر می گردد و تمامی سرباز های انگلیسی را یکی پس از دیگری به کمک اهالی دیگر می کشد و فرمانده آنها را نیز به سزای عملش می رساند.
ماجرا به گوش روستاهای اطراف هم می رسد و مردم دسته دسته برای جنگ با انگلیسی ها به ویلیام ملحق می شوند. آنها به مقر های نظامی انگلیس در خاک اسکاتلند حمله می کنند و یکی پس از دیگری همه را از بین می برند. لانگ شانکس به شدت عصبانی می شود و پسر خود را که فردی ترسو و بی لیاقت است به کنترل اوضاع می گمارد. در عین حال بزرگان و زمین داران اسکاتلند، که سال هاست به دلیل اختلافات عمده نتوانسته اند برای کشور کاری انجام دهند، موضوع ویلیام را جدی می گیرند و به فکر انجام کاری مهم می افتند. رابرت پسر بزرگترین زمین دار و نجیب زاده اسکاتلند است که طرفدار ویلیام شده است منتها پدرش که فردی سیاس و مبتلا به جزام است، برای اینکه پسر خود را پادشاه کند، از همراهی او با ویلیام ممانعت می کند و به رابرت پیشنهاد می کند که با لقب دادن به ویلیام، او را جز اشراف کند.
از جاهای مختلف بریتانیا مردم به ویلیام برای جنگیدن با انگلیسی ها ملحق می شوند. از جمله یک ایرلندی که استیون نام دارد و آنها نیز با انگلیسی ها مدام در جنگ هستند. استیون یک بار جان ویلیام را نجات می دهد و آنها با هم دوستی خوبی پیدا می کنند. یک جنگ ساختگی همیشگی بین اشراف اسکاتلند و نیروهای انگلیسی که شکل می گیرد. اشراف اسکاتلند مایل هستند مثل همیشه جنگ را رها کنند و با قبول کردن تمام شرایط انگلیس ماجرا را خاتمه دهند. ویلیام به همراه افرادش به میدان جنگ می آید و پس از تحریک انگلیسی ها به جنگ، با آنها می جنگد و ارتش اسکاتلند پیروز می شود. این پیروزی بسیار بزرگ است از این رو که سال های سال ارتش انگلیس شکست نخورده بود.
بعد از پیروزی بزرگ جلسه ای در بین اشراف تشکیل می شود و ویلیام به لقب سر ملقب می گردد. اما فورا دعوایی بین اشراف شکل می گیرد بر سر تعیین پادشاه و ویلیام که اصلا به دنبال لقب و مقام نیست فورا جلسه را ترک می کند. او مجدد به سراغ انگلیسی ها می رود و با آنها می جنگد. رابرت به ویلیام اخطار می کند که حداقل دست از دشمنی با اشراف اسکاتلندی بر دارد. اما ویلیام گوشش بدهکار نیست. او به جنگ ادامه می دهد و یورک را می گیرد. لانگ شانکس به شدت نگران می شود و متوجه می شود که ویلیام این توانایی را دارد که کل انگلیس را اشغال کند.
لانگ شانکس عروسش یعنی دختر پادشاه فرانسه را برای مذاکره پیش ویلیام می فرستد. ویلیام به ایزابل می گوید که تا رساندن لانگ شانکس به سزای اعمالش دست از تلاش بر نخواهد داشت. ایزابل شیفته شخصیت ویلیام می شود و به انگلیس بر میگردد تا پیغام را به لانگ شانکس برساند.
لانگ شانکس از فرصت استفاده می کند و نیروهای خود را به اسکاتلند می فرستد. ویلیام نیز به پیش اشراف می رود و از آنها تقاضای نیرو و کمک می کند تا بتوانند ارتش اصلی انگلیس را شکست دهند. رابرت به ویلیام قول کمک می دهد اما بعدا پدرش او را منصرف می کند. جنگ خونینی این بار با شرکت خود لانگ شانکس و ویلیام به راه می افتد. به دلیل خیانت اشراف ویلیام در جنگ شکست می خورد و او همچنین متوجه می شود که رابرت نیز در جمع خیانت کاران است. ویلیام این بار به سراغ دشمنان خانگی می رود به سراغ سران اشراف رفته و آنها را می کشد زیرا که خیانت کرده اند. او به روستاها و شهر های اسکاتلند می رود و اقدام به جمع آوری نیرو برای جنگ می کند. لانگ شانکس نقشه می کشد که او را ترور کند اما با کمک ایزابل نقشه لانگ شانکس نقش بر آب می شود. ایزابل و ویلیام عاشق هم می شوند. اشراف بار دیگر برای ویلیام که اکنون یک فراری است دام می گذارند. رابرت از این قضیه بی اطلاع است. ویلیام سر قرار می رود و دستگیر می شود. رابرت بسیار ناراحت می شود زیرا که متوجه می شود این توطئه نیز توسط پدرش شکل گرفته است.
ویلیام دلاور دستگیر می شود و برای اعدام به انگلیس فرستاده می شود. ایزابل در زندان سعی می کند به او زهر برساند تا او عذاب نکشد. اما او قبول نمی کند. ویلیام محاکمه می شود و تا دم مرگ استغفار نمی کند و آخرین کلامی که بر زبان می آورد “آزادی” است و همچون یک قهرمان می میرد.
بعد از مرگ ویلیام اسکاتلندی ها به رهبری رابرت با انگلیس می جنگند و آزادی خود را به دست می آورند.


iRev.ir-Line

بررسی یادداشتهای من

درباره فیلم :

“دلاور” محصول سال ۱۹۹۵ به کارگردانی “مل گیبسن” است. این فیلم یکی از بهترین و موفق ترین آثار سینمایی جهان به حساب میرود. فیلم در ژانر حماسی ساخته شده است و برنده ۵ جایزه اسکار و همینطور ۱۵ جایزه معتبر دیگر میباشد. “مل گیبسن” تا کنون کارگردان ۵ اثر سینمایی و تلویزیونی بوده است که به فیلم “مصائب مسیح” او در سال ۲۰۰۴ میتوان اشاره کرد که موفقیت بسیار خوبی داشت. او همچنین به عنوان بازیگر تا به حال در ۴۷ اثر کار کرده است که به جرات میتوان گفت چه در عرصه بازیگری و چه در عرصه کارگردانی “دلاور” بهترین کار او محسوب میشود.

نقدی کوتاه :

من فیلم “دلاور” را بیشتر از ده بار حد اقل دیده ام اما هر بار که آنرا دیده ام انگار اولین باری است که میبینم. براستی این ویژگی فیلمهای برتر است که هرگز گرد کهنگی روی آنها نمی نشیند. کمتر کسی است که بویی از آزادگی و آزادی خواهی برده باشد و با دیدن “دلاور” اشکی نریزد.

این اثر همانطور که قهرمانش در انتهای فیلم فریاد میزند حدیث آزادی و آزادی خواهی است. یکی از مقوله هایی که بشر از ابتدای تاریخ با آن درگیر بوده است اما همچنان به عنوان یک علامت سوال بزرگ در ذهنش باقی مانده است. مخصوصا در جهان سوم.

شخصیت پردازی در این اثر منحصر به فرد است. “ویلیام” در کودکی یتیم میشود. او به پیش دایی خود میرود و بعد از فرا گیری علوم و زبانهای مختلف و فنون رزمی به وطنش بر میگردد. یعنی همان روستای کوچک که در آنجا شیفته و عاشق دختری است به نام “مارن”. نکته جالب اینجاست که “مارن” “ویلیام” را نمیشناسد اما “ویلیام” سالها به عشق او زندگی کرده است.

“ویلیام” با وجود جنگاوری اما به شدت تمایل دارد که در صلح و آرامش زندگی کند خانواده ای تشکیل دهد. اما تقدیر این اجازه را به او نیمدهد نکته اینجاست که اصلا اگر چنین شخصیتی در صلح زندگی میکرد حیف میشد. بعضی افراد برای کارهای خاص ساخته شده اند.

از دیگر شخصیت های فیلم میتوان به “رابرت” اشاره کرد. او یک انسان شریف است شجاعت دارد و تمایل زیادی برای جنگیدن با انگلیسی ها، اما متاسفانه گرفتار پدری است که تمایل دارد پسرش را شاه اسکاتلند کند و برای او خود این سرزمین و مردمانش اهمیتی ندارد بلکه آنچه مهم است شاه شدن فرزندش میباشد. در گفتار بین پدر و پسر جدال بین سرزمین دوستی و مقام دوستی را به خوبی میبینیم.

شخصیت “لانگ شانکس” نیز در نوع خود بسیار جالب است او فردی بسیار سفاک و بیرحم و سیاس است و از هیچ مکر و حیله ای برای حفظ قدرت دریغ نمیکند در حالیکه پسری به شدت بی عرضه و ترسو دارد. و این تضاد خود در فیلم خیلی جالب مطرح گردیده است.

فیلم از نقاط اوج بسیار خوبی برخوردار است زمان ۱۷۷ دقیقه ای به کارگردان این فرصت را داده است تا آنچه را که میخواسته بیان کند و در پایان فیلم احساس نمیکنیم که حرفی زده نشده است. البته هنر اینجاست که در پایان ۱۷۷ دقیقه خستگی هم به بیننده دست نمیدهد.

عنصر بازیگری در این فیلم به خوبی نمایان است. “مل گیبسن” خود واقعا در حد یک سوپر استار ظاهر میشود. و نکته قابل توجه اینکه با وجود تجربه اندک او در کارگردانی در سال ۱۹۹۵ اما به بهترین نحو از پس کارگردانی این کار بر آمده است. جوایزی که این فیلم گرفته خود گواه این واقعیت است.

شرح ماجرا :

پادشاه اسکاتلند میمیرد بدون اینکه پسری داشته باشد، پادشاه انگلیس که فردی است به نام “ادوارد” ملقب به “لانگ شانکس”. او بسیار فرد ظالمی است و از همان ابتدای پادشاهی به فکر تسخیر اسکاتلند است.

  پدر “ویلیام والاس” یک کشاورز و زمین دار است او به همراه چندین کشاورز دیگر در پس یک کشتار دسته جمعی توسط سربازهای انگلیسی، به جنگ با آنها میرود و کشته میشود. برادر “ویلیام” نیز به همراه پدر به قتل میرسد. “ویلیام” که یتیم شده است تحت سرپرستی دایی خود در می آید و به همراه او میرود.

  سالها میگذرد “ویلیام” تبدیل به جوان برومندی میشود. “لانگ شانکس” قانونی مقرر کرده است که تمام زنان اسکاتلندی که قصد ازدواج دارند باید شب اول با یک فرد انگلیسی بخوابند. او همچنین برای مقابله با اسکاتلندی ها از یک طرف برای پسر خود دختر پادشاه فرانسه را گرفته است و از طرف دیگر با تطمیع بزرگان و زمین داران اسکاتلند میپردازد.

“ویلیام”پس از سالها دوری به روستای محل تولدش برمیگردد. او از بچگی عاشق دختری به نام “مارن” است. همچنین یک دوست قدیمی دارد به نام “همیش”. او درست در حین یک مجلس عروسی رسیده است و همه اهالی روستا مشغول رقص و پایکوبی هستند. در همین حین سر و کله یک فرمانده انگلیسی پیدا میشود و به مردم میگوید که عروس در شب اول متعلق به اوست. مردم به شدت عصبانی میشوند و با سربازان درگیر میشوند اما دست آخر تسلیم میگردند. این حادثه روی “ویلیام” تازه از راه رسیده، تاثیر بدی میگذارد.

“ویلیام” به سراغ “مارن” میرود و به او میگوید که از بچگی عاشق او بوده است. و میخواهد با او ازدواج کند. پدر “مارن” با ازدواج آنها مخالفت میکند چون اعتقاد دارد “ویلیام” بر خلاف پدرش یک مرد شجاع و جنگجو نیست. و به او میگوید که اول باید شجاعتش را ثابت کند. “ویلیام” برای اینکه مایل نیست زنش به بستر یک انگلیسی برود، با “مارن” مخفیانه ازدواج میکند.

  صبح روز بعد “ویلیام” “مارن” را به روستا برمیگرداند. یک سرباز انگلیسی قصد میکند که به “مارن” تجاوز کند. “ویلیام” که شاهد ماجرا است با انها درگیر میشود و بر اثر این حادثه “مارن” توسط انگلیسی ها به قتل میرسد و “ویلیام” متواری میشود. “ویلیام” وقتی متوجه میشود که “مارن” مرده است به روستا بر میگردد و تمامی سرباز های انگلیسی را یکی پس از دیگری به کمک اهالی دیگر میکشد و فرمانده آنها را نیز به سزای عملش میرساند.

ماجرا به گوش روستاهای اطراف هم میرسد و مردم دسته دسته برای جنگ با انگلیسی ها به “ویلیام” ملحق میشوند. آنها به مقر های نظامی انگلیس در خاک اسکاتلند حمله میکنند و یکی پس از دیگری همه را از بین میبرند. “لانگ شانکس” به شدت عصبانی میشود و پسر خود را که فردی ترسو و بی لیاقت هست به کنترل اوضاع میگمارد. در عین حال بزرگان و زمین داران اسکاتلند، که سالهاست به دلیل اختلافات عمده نتوانسته اند برای کشور کاری انجام دهند، موضوع “ویلیام” را جدی میگیرند و به فکر انجام کاری مهم می افتند. “رابرت” پسر بزرگترین زمین دار و نجیب زاده اسکاتلند است که طرفدار “ویلیام” شده است منتها پدرش که فردی سیاس و مبتلا به جزام است، برای اینکه پسر خود را پادشاه کند، از همراهی او با “ویلیام” ممانعت میکند. و به “رابرت” پیشنهاد میکند که با لقب دادن به “ویلیام” ، او را جز اشراف کند.

از جاهای مختلف بریتانیا مردم به “ویلیام” برای جنگیدن با انگلیسی ها ملحق میشوند. من جمله یک ایرلندی که “استیون” نام دارد و انها نیز با انگلیسی ها مدام در جنگ هستند. “استیون” یک بار جان “ویلیام” را نجات میدهد و آنها با هم دوستی خوبی پیدا میکنند. یک جنگ ساختگی همیشگی بین اشراف اسکاتلند و نیروهای انگلیسی که شکل میگیرد. اشراف اسکاتلند مایل هستند مثل همیشه جنگ را رها کنند و با قبول کردن تمام شرایط انگلیس ماجرا را خاتمه دهند. “ویلیام” به همراه افرادش به میدان جنگ می آید و پس از تحریک انگلیسی ها به جنگ، با آنها میجنگد و ارتش اسکاتلند پیروز میشود. این پیروزی بسیار بزرگ است از این رو که سالهای سال ارتش انگلیس شکست نخورده بود.

  بعد از پیروزی بزرگ جلسه ای در بین اشراف تشکیل میشود و “ویلیام” به لقب “سر” ملقب میگردد. اما فورا دعوایی بین اشراف شکل میگیرد بر سر تعیین پادشاه و “ویلیام” که اصلا به دنبال لقب و مقام نیست فورا جلسه را ترک میکند. او مجدد به سراغ انگلیسی ها میرود و با آنها میجنگد. “رابرت” به “ویلیام” اخطار میکند که حد اقل دست از دشمنی با اشراف اسکاتلندی بر دارد. اما “ویلیام” گوشش بدهکار نیست. او به جنگ ادامه میدهد و “یورک” را میگیرد. “لانگ شانکس” به شدت نگران میشود و متوجه میشود که “ویلیام” این توانایی را دارد که کل انگلیس را اشغال کند.

  “لانگ شانکس” عروسش یعنی دختر پادشاه فرانسه را برای مذاکره پیش “ویلیام” میفرستد. “ویلیام” به “ایزابل” میگوید که تا رساندن “لانگ شانکس” به سزای اعمالش دست از تلاش بر نخواهد داشت. “ایزابل” شیفته شخصیت “ویلیام” میشود و به انگلیس بر میگردد تا پیغام را به “لانگ شانکس” برساند.

  “لانگ شانکس” از فرصت استفاده میکند و نیروهای خود را به اسکاتلند میفرستد. “ویلیام” نیز به پیش اشراف میرود و از آنها تقاضای نیرو و کمک میکند تا بتوانند ارتش اصلی انگلیس را شکست دهند. “رابرت” به “ویلیام” قول کمک میدهد اما بعدا پدرش او را منصرف میکند. جنگ خونینی اینبار با شرکت خود “لانگ شانکس” و ” ویلیام” به راه می افتد. به دلیل خیانت اشراف “ویلیام” در جنگ شکست میخورد و او همچنین متوجه میشود که “رابرت” نیز در جمع خیانت کاران است.

  “ویلیام” اینبار به سراغ دشمنان خانگی میرود به سراغ سران اشراف و آنها را میکشد زیرا که خیانت کرده اند. او به روستاها و شهر های اسکاتلند میرود و اقدام به جمع آوری نیرو برای جنگ میکند. “لانگ شانکس” نقشه میکشد که او را ترور کند اما با کمک “ایزابل” نقشه “لانگ شانکس” نقش بر آب میشود. “ایزابل” و “ویلیام” عاشق هم میشوند و با هم همبستر میشوند. اشراف بار دیگر برای “ویلیام” که اکنون یک فراری است دام میگذارند. “رابرت” از این قضیه بی اطلاع است. “ویلیام” سر قرار میرود و دستگیر میشود.

“رابرت” بسیار ناراحت میشود زیرا که متوجه میشود این توطئه نیز توسط پدرش شکل گرفته است.

“ویلیام” دلاور دستگیر میشود و برای اعدام به “انگلیس” فرستاده میشود. “ایزابل” در زندان سعی میکند به او زهر برساند تا او عذاب نکشد. اما او قبول نمیکند. “ایزابل” به “لانگ شانکس” که اکنون در حال مرگ است میگوید که نوه وی متعلق به “ویلیام” است.

“ویلیام” محاکمه میشود و تا دم مرگ استغفار نمیکند و آخرین کلامی که بر زبان می آورد “آزادی” است و همچون یک قهرمان میمیرد.

بعد از مرگ “ویلیام” اسکاتلندی ها به رهبری “رابرت” با انگلیس میجنگند و آزادی خود را به دست می آورند.

دسته بندی ها فیلم خارجی, نمره 8.5

دیدگاه