مجله نقد و بررسی iRev.ir

فهرست

 

سیذارتا – Siddhartha

8

سیذارتا در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

سیذارتا – Siddhartha نام اثری است جاودانه از نویسنده چیره دست، هرمان هسه که به تحول معنوی و سلوک عرفانی یک مرد هندی برهمن می‌پردازد. این کتاب در سال ۱۹۲۲ و پس از آنکه نویسنده مدتی در دهه ۱۹۱۰ در هند به سر برد انتشار یافت. سیذارتا در زبان سانسکریت، یعنی «کسی که به هدفش رسیده‌است». ماجرای داستان مربوط به دوران هند باستان و هم‌زمان با بودا (سده ۶) است.

این داستان نیز مانند دیگر داستان معروف هسه، دمیان، به خودشناسی، معرفت شناسی و قدرت درونی انسان می‌پردازد. هرمان هسه در این رمان فلسفی، زندگی دو برهمن را به نام‌های سیذارتا و گوویندا که یکی به مریدان بودا می‌پیوندد و دیگری زندگی جسمانی را ترجیح می‌دهد، شرح داده‌است.

در رمان خواندنی سیذارتا، موضوع داستان تمام و کمال سر این مسئله است که راه را در شناخت خویشتن، خود انسان باید پیدا کند. اگر بخواهیم از راه سیذارتا صحبت کنیم، از خانه پدرى تا رود است؛ یعنى سمبل طبیعت. نویسنده رمان، این داستان را به عنوان تصویر قطعى اعتقادات مذهبى اش قلمداد کرده است. سیذارتا یک نوع فضیلت به نظر نمى رسد، بلکه هماهنگى جزء با کل، با تمامیت، با وحدت است.

سیذارتا

سیذارتا

دانلود کتاب سیذارتا – ۱٫۳۱ مگابایت
دانلود کتاب صوتی سیذارتا – ۱۳۸ مگابایت

رمز فایلها: www.p30download.com


irev.ir

بررسی iketab

سیذارتا پسر برهمنی است که، از درس های پدر و فرهیختگان، روحش اقناع نمی شود و آرامش به دست نمی آورد و در یافتن خویشتن خویش تلاش می کند. او پی می برد که آموزش کافی نیست و باید خودش جست وجو کند و راه را طی کند و بر خویشتن خویش چیره شود. او بعد از سال ها ریاضت، زندگی مادی را هم تجربه می کند و می فهمد که زندگی اش را بیهوده سپری کرده و می خواهد به حیات خود خاتمه دهد ولی ناگهان به یاد کلامی در دعای برهمنان می افتد که او را به ادامه راه و رسیدن به کمال فرا می خواند. او خود راه رستگاری را پیدا و مراحل سیر و سلوک را طی می کند.

سیذارتا نشان می دهد که راه را در شناخت خویشتن، خود انسان باید پیدا کند و تمام جست وجو در جهت خویشتن است. راه سیذارتا از خانه پدری تا رود است؛ یعنی سمبل طبیعت، سیذارتا هماهنگی جزء با کل و با وحدت است.کلید واژه ها: سیذارتا، شمن، بودا، برهمن، شناخت خویشتن.

سیذارتا

سیذارتا

  • مقدمه

هرمان هسه در سال ۱۸۷۷ در شهر کلاو (claw) آلمان متولد شد و سال ۱۹۶۲ در سوئیس درگذشت. هسه در خانواده ای مذهبی که سخت به آئین پروتستان پایبند بود رشد کرد. پدر و اجدادش از مبلغین پروتستانی بودند و در هندوستان، مرکزی تاسیس کرده بودند و بسیار مورد احترام بودند.هرمان هسه در سال ۱۹۱۱ از سفر هند تصاویری با خود آورده بود که نشان می دهند او ناظر و توصیف کننده بسیار خوبی از مناسبات هند است. گزارش او از هند بسیار ماهرانه است. یک دهه بعد سیذارتا نشان داد که این رمان عمیق تر از آن چیزی بود که هسه از خاطرات یک سفر داشت.

سیذارتا

  • نقد و بررسی

«سیذارتا» پسر برهمنی است که در کرانه رودخانه و در کنار زورق ها پرورش می یابد. دوستی دارد به نام گوویندا که با هم به درس های پدر و فرهیختگان و افراد دانا گوش می دهند. پدر از اینکه پسرش ولع یادگیری دارد بسیار خشنود است و وجود مادر مملو از عشق به سیذارتا. دوستش، گوویندا هم رفتار و روح و افکار والای او را دوست دارد اما سیذارتا احساس رضایت نمی کرد و روحش آرامش نداشت. احساس خلایی در زندگی داشت، و البته با گوش کردن به تعلیمات افراد دانا و روشنفکر نیز روحش اقناع نمی شد و آرامش واقعی را به دست نمی آورد. به خدا و آفرینش دنیا می اندیشید. او باید خویشتن خویش را می یافت.

با دوستش تمرین می کردند که در خویشتن خویش غرق شوند و تصمیم گرفتند که از خانه پدری بروند و شمن شوند و به ریاضت بپردازند.زندگی معمولی دیگر برای او مفهومی نداشت، دنیا برایش تلخ بود و به ریاضت پرداخته بود. سیذارتا تنها یک هدف داشت؛ تهی شدن از هر چیز: از آرزو، شادمانی و از رنج و اگر به نفس غلبه می کرد، همه چیز در او بیدار می شد و در خویشتن خویش غرق می شد و سیذارتا غرق شدن در خویشتن خویش را از شمن ها آموخت. حس ها و خاطرات را در خود می کشت و به جانور و سنگ تبدیل می شد، اما دوباره به خود می آ مد، هزاران بار از خود گریخته بود و بازگشت او اجتناب ناپذیر بود.

اما سیذارتا به این نتیجه رسید که فقط با آموختن نمی شود، بلکه باید خودش جست وجو کند. او تصمیم گرفت به محل اقامت بودا برود و شاگرد او شود.گوتاما؛ یعنی همان بودا، طریقه رهایی از رنج را یعنی رهایی از رنج این جهان و زندگی را آموزش می داد.کسانی که راه بودا را پیش گرفته بودند، رستگار می شدند. ولی سیذارتا آنجا را هم ترک کرد و راه خویش را دنبال کرد. او به بودا می گوید که حرف هایش را گوش کرده و مقصود او را، که رهایی از رنج است، دریافته و اینکه دریافته است که بودا به بالاترین مقصود رسیده و به این مقصود با جست وجوی خود رسیده است و نه از راه درس.

سیذارتا می خواهد این راه را طی کند و بر خویشتن خویش چیره شود.پس با خود می اندیشد و پی می برد که آن چیزی که معلمان نتوانستند به او بیاموزند، خویشتن بود. او فهمید که راز خود را از خود باید یاد گیرد و شاگرد خود باشد.سیذارتا اکنون جهان را شناخته و می خواست جای خود را در این جهان پیدا کند و به دنبال آنچه درونش به او دستور می دهد، برود. سیذارتا با زنی زیبا آشنا می شود و زندگی مادی را تجربه می کند. در کنار این زن، دوست داشتن، مهرورزی و خوشی ها را می آموزد تا اینکه شبی خوابی می بیند و این زمانی است که تقریباً جوانی اش سپری و موهایش سفید شده است. او خواب می بیند که پرنده ای که این زن زیبا داشت در لانه اش مرده و سیذارتا آن را بیرون می آورد و دور می اندازد.

گویی هر چه در درون خود، نیکی داشته، بیرون ریخته است و ترس وجودش را فرا می گیرد و حس می کند تمام زندگی اش را بیهوده سپری کرده است.بعد از این خواب، آن زن را ترک می کند. سیذارتا در واقع دیگر به مرگ خود راضی بود.سیذارتا دیگر حاضر نیست بیش از این بار زندگی بی محتوای خود را به دوش بکشد و می خواهد به حیات خود خاتمه دهد، اما در ساحل رودخانه ناگهان به یاد کلامی در دعای برهمنان می افتد که انسان را به ادامه راه و رسیدن به کمال فرا می خواند. در این هنگام از اندیشه خام خود منصرف می شود و سیذارتا خود را باز می شناسد.او باز هم توانسته بیندیشد و ندای درونش را بشنود و به دنبال آن بیاید. آن چشمه پاک هنوز در درون او زنده بود. آری، سیذارتا دریافت که ندای درون او درست بود.

هیچ معلمی نمی توانست راه رستگاری را به او نشان دهد، او باید خود تجربه می کرد و به ناامیدی می رسید و دوباره زندگی نوین خود را آغاز می کرد. بالاخره سیذارتا در ساحل رودخانه می ماند.سیذارتا زندگی اش را برای مردی تعریف می کند و او به سیذارتا می گوید که رود با او سخن گفته است.روزی می رسد که افرادی از رودخانه می خواهند عبور کنند تا نزد گوتاما بروند؛ زیرا او در بستر مرگ است و یکی از آنها زن زیبا با پسرش است که جزء رهروان گوتاما شده است.

این پسر در واقع پسر خود سیذارتا است، اما در راه این زن زیبا دچار مارگزیدگی می شود و می میرد و سیذارتا پی می برد که پسربچه، پسر خود او است. پسر را نزد خود نگه می دارد، اما چون پسرک به آن زندگی عادت نداشت، روزی سیذارتا را رها می کند و از آنجا می رود.سیذارتا به دنبال او می رود ولی او را پیدا نمی کند و باز می گردد، ولی در تمام این مدت به یاد یگانه فرزندش است تا اینکه تصمیم می گیرد به دنبال او برود و وقتی به رود نگاه می کند و خم می شود، چهره خود را می بیند که سیذارتا را به یاد چهره پدرش می اندازد و روزی را به یاد می آورد که پدرش را رها کرد و به زاهدان پیوست و پی می برد که پدرش هم همان درد را چشیده بود که او اکنون برای پسرش می کشد.

سیذارتا با صحبت کردن با مرد و گوش سپردن به آوای رود، آرامش درونی خود را باز می یابد و درمی یابد که اگرچه آب همواره در گذر است، اما همیشه نیز پابرجا است. این درس بزرگی برای سیذارتا است. او اکنون راه رستگاری را یافته است.

  • • • پیرو خلاصه ای که از رمان ذکر شد، سیذارتا شناختی را که به دنبالش بود از طریق آموزش به دست نیاورد و سیر و سلوک خود را ادامه داد تا با آن زن زیبا آشنا شد و زندگی را براساس حواس تجربه کرد و بعد از آن دیگر زندگی برایش منزجر کننده شد، ولی در درون خود همواره شمن باقی مانده بود. زندگی جدیدی را شروع کرد و رمز رود را آموخت. وقتی سیذارتا با دقت صدای رود را گوش می کرد، دریافت که همه چیز به هم وابسته است؛ صدا ها، اهداف، رنج ها، میل ها، خوبی ها و بدی ها، همه اینها در واقع همان دنیا است، موزیک زندگی است و ناگهان به یاد کلامی در دعای برهمنان می افتد که انسان را به ادامه راه و رسیدن به کمال فرامی خواند.

در واقع سیذارتای هرمان هسه، هماهنگی دنیا را دوباره بازیافته است.سیذارتا در زبان سانسکریت، نام کسی است که به هدفش رسیده است.

  • نتیجه

هدف اصلی سیذارتا این است که به «من» زمینی غلبه کند تا خویشتن خود را بشناسد. در هر انسان دو گونه «من» وجود دارد: «من ذهنی» که قابل تغییر است و «من دومی» آنی است که با اولی ادغام است و «من شخصی» نیست، بلکه بخشی از خداست که در واقع خویشتن است که سیذارتا می خواهد به آن برسد. سیذارتا به دنبال وحدت «فکر و زندگی»، «روح و طبیعت» است.فقط در این صورت یک زندگی حقیقی و سپس فکر حقیقی ممکن است، به این دلیل هم سیذارتا نمی تواند آموزش را بپذیرد.

آموزش از خارج داده می شود، نمی تواند با درون ارتباط برقرار کند، آن آموزش فقط برای کسی مفید واقع می شود که خودش تجربه کرده باشد. بیداری سیذارتا، یک بیداری در جهت «من» است؛ منی که تاکنون از آن فرار کرده است و فقط احتیاج دارد که مطیع آوای درون خود باشد. سیذارتا در واقع هنرمند و بازیگر زندگی شخصی خودش است. در انتها در کنار رود آخرین بیداری او است که خود را کاملاً جدا از زندگی گذشته اش حس می کند و به شناخت می رسد.رود سمبلی است که در آن وحدت، محسوس و قابل تجربه است.

در رمان سیذارتا، موضوع تماماً سر این مسئله است که راه را در شناخت خویشتن، خود انسان باید پیدا کند. اگر بخواهیم از راه سیذارتا صحبت کنیم، از خانه پدری تا رود است؛ یعنی سمبل طبیعت.نویسنده، این داستان را به عنوان تصویر قطعی اعتقادات مذهبی اش قلمداد کرده است. سیذارتا یک نوع فضیلت به نظر نمی رسد. بلکه هماهنگی جزء با کل، با تمامیت، با وحدت است.


irev.ir

بررسی دیجی کالا

پسری برهمنی به‌نام «سیذارتا» دست شما را می‌گیرد و وادارتان می‌کند برای شناختن خود، خانواده‌یتان را ترک کنید، ریاضت بکشید و به دیدار بودا بروید. اما برخلاف باورتان ملاقات با بودا نیز شما را به رستگاری نمی‌رساند. سیذارتا دست از سرتان بر‌نمی‌دارد، شما باید بودا را نیز ترک کنید! شما باید عاشق بشوید و مهر بورزید. خانواده‌ای تشکیل دهید و در دنیای مادی غرق شوید. اما او همچنان منتظر شماست. منتظر است تا عشق‌تان را نیز ترک کنید و درست در زمانی که سردرگم گمان می‌کنید به پوچی رسیده‌اید، با سیذارتای هرمان هسه، نویسنده‌ی محبوب اروپایی و برنده جایزه نوبل، خودتان را پیدا می‌کنید.

قصه‌ای آشنا با مفاهیمی عمیق

نویسنده برای انتقال موضوعات عمیق فلسفی مدنظر خود در زمینه‌ی خودشناسی و آگاهی، داستانی بسیار ملموس برگزیده است. پسری پویا که به آموزش‌های خانواده‌اش راضی نمی‌شود و برای پیدا کردن راه خود و دل‌کندن از وابستگی‌های دنیا به ریاضت می‌پردازد. نزد عالم و دانای زمان خود «بودا» می‌رود اما آنجا نیز نمی‌ماند. در ادامه‌ی راه، دوباره به زندگی معمولی روی‌ می‌آورد. عشق زنی زیبا او را پای‌بند می‌کند و بعد از آنکه صاحب فرزندی می‌شود، زندگی خود را دلسردکننده می‌بیند و به پوچی می‌رسد . این بار با رها کردن خانواده‌ی خود تصمیم به خودکشی می‌گیرد اما در آخرین لحظه با گوش‌ سپردن به‌ندای درونی خود منصرف می‌شود و خود را پیدا می‌کند. پس از آن خبر مرگ همسرش را می‌شنود و در جست‌وجو و آموزش پسرش بر‌می‌آید اما پسرش او را رها می‌کند و مایل نیست درکنارش بماند. سیذارتا متوجه می‌شود پسرش همان کاری را می‌کند که روزی او با پدرش کرده است…و در‌نهایت با شنیدن به ندای درونی خود به آرامش و رستگاری می‌رسد.

سیذارتا می‌تازد

پسری برهمنی به نام سیذارتا که در خانواده‌ای پرمهر و محبت و آگاه زندگی می‌کند همراه با دوست خود «گوویندا» از همان کودکی مشتاقانه به‌دنبال نشستن پای منبر افراد فرهیخته و آموختن هستند. بعد از مدتی متوجه‌ می‌شود هر‌آنچه می‌آموزد و می‌شنود آن چیزی نیستند که باید باشند و این حرف ها و پاسخ‌ها آتش درون‌اش را خاموش نمی‌کنند. پس با دوست خود تصمیم می‌گیرند، راه‌شان را جدا کنند و برای رسیدن به ‌آرامش، حقیقت و پیدا کردن خود به ریاضت بپردازند. پس به دیدار بودا می‌روند. اما دیدار با بودا نیز سیذارتا را به رستگاری نرساند … او تا اینجا به یک جواب کلیدی رسیده بود که «خرد» فقط با آموختن بدست نمی‌آید و این خود اوست که باید جست‌وجو کند. سیذارتا در راهی که پیش گرفته تجربه می‌کند، رها می‌شود، عاشق می‌شود، اسیر می‌شود، دلسرد می‌شود، می‌شنود و دوباره رها می‌شود …

به صدای رود گوش دهید

سیذارتا در هنگام ترک خانواده به صدای درون خود گوش می‌دهد و قدم در راهی ناشناخته می‌گذارد. او در هنگام خودکشی نیز در کنار رود صدایی از درون خود می‌شنود و منصرف می‌شود. وقتی پسرش او را رها می‌کند و می‌رود، در کنار رود به انعکاس چهره‌اش در آب خیره می‌شود و روزی را بخاطر می‌آورد که خانواده‌ی خود را ترک کرده بود … او در این لحظه همراه با درد و نگرانی‌ای که دارد می‌آموزد که اطمینان کند … هسه به خوانندگان خود پیام می‌دهد که به ندای درون خود که بخشی از این جهان هستی و خداست، گوش فرا دهند، رها کنند و به آرامش و رستگاری برسند. چرا که برای شناخت خویشتن نیازی به آموزش از بیرون نیست. بلکه هر‌آنچه نیاز هست درون خود ما وجود دارد و تنها با تجربه کردن، احساس کردن و گوش سپردن به ندای درون‌مان در راهی که انتخاب می‌کنیم، می‌توانیم به جواب‌ها برسیم. در واقع  پدر، مادر، دوست، بودا، همسر، پسر و… سیذارتا، همگی آموزگاران او بودند و اگر او این راه را نیامده بود و در زندگی با این افراد آشنا نمی‌شد و این انتخاب‌ها را نمی‌کرد، نمی‌توانست به آنچه الان رسیده‌ است، برسد. هسه در این داستان وحدت و هماهنگی در جهان را به‌زیبایی به تصویر می‌کشد. سیذارتا پی می‌برد که همه‌چیز در این جهان به‌هم پیوسته ‌هستند و کل دنیا یک پکیج از غم‌ها، رنج‌ها، شادی‌ها، سرخوشی‌ها، ترس‌ها، دلیری‌ها، تجربه‌ها و اتفاقات است. و تنها غوطه‌ورشدن تمام و کمال در آن‌ها است که انسان را به کمال می‌رساند.

ملاقات با بودا کافی نیست !

سیذارتا پس از سال‌ها هنگامی که به خردمندی تبدیل شده بود، دوباره با دوست دوران کودکی و جوانی‌اش روبه‌رو می‌شود. گفت‌وگو‌های این دو در بخش‌های پایانی‌کتاب جمع‌بندی‌ای برکل اندیشه‌ی هسه است: « آن چه را از پس پرده یافته‌ام برایت می‌گویم. دانش را می‌توان به دیگری رساند، اما خرد را نمی‌توان. می‌توان آن را یافت، می‌توان در آن زیست، می‌توان با آن و از آن نیرومند شد، می توان با آن کارهای شگفت کرد؛ اما نمی‌توان آن را به دیگری رساند، یا آموخت. »، «گوویندا من می‌توانم سنگ را دوست بدارم یا درخت را یا تنه آن را. این‌ها چیز هستند و می توان چیزها را دوست داشت، اما واژه‌ها را نمی‌توان دوست داشت. از این روی درس برای من سودی ندارد، درس سختی یا نرمی یا رنگ یا بو ندارد، مزه هم ندارد. درس هیچ چیز ندارد مگر واژه و واژه. شاید همین تو را از یافتن آرامش باز می‌دارد، شاید واژه‌ها برای رستگاری و پاکدامنی نیز افزون از آن چه باید هستند.»

ملاقات سیذارتا با بودا از قسمت‌های جذاب این کتاب است. بودا در آن زمان از طریق رهایی از رنج، شاگردان‌اش را آموزش می‌داد و ‌آن‌ها به رستگاری می‌رسیدند. سیذارتا و گویندا باهم نزد بودا رفتند، گویندا نزد بودا ماند اما سیذارتا بعد از مدتی تصمیم گرفت از پیش او برود و به بودا گفت:  « ای بودای رخشان، من‏ بر این گمانم که هیچ‏کس از راه مکتب و درس به رستگاری نخواهد رسید. رازی‏ هست که فقط خود بودای رخشان آن را آزموده است… چشمان بودا به زیر افتاده بود و گفت زنهار! زنهار! ازهوشمندی بسیار. بودا دور شد و لبخند او جاودانه به یاد سیذارتا ماند. سپس، با خود اندیشید بودا مرا برهنه کرد. او گوویندا را از من ربود. اما درعوض چیزی باارزش‏تر به من‏ بخشید. او خودم را، سیذارتا را، به من‏ بخشید.»

سیذارتا که در انتهای داستان بعداز سال‌ها دوباره با دوستش گوویندا روبه‌رو شد، از بودا این طور یاد می‌کند: «اما درباره این استاد بزرگ همه چیز در دیده من بالاتر و ارجمندتر از واژه هاست، زندگی و کارهای او گرانمایه‌تر از گفته‌های اوست. این که او را مردی بزرگ می‌شمارم نه از آن باب است که سخن نیک می‌راند و اندیشه‌های بلند دارد. این کارهای او و زندگی اوست که بزرگ و بلند و بالاست.»

فیلم


براساس این کتاب در سال ۱۹۷۲ فیلمی با عنوان «Siddhartha» به کارگردانی و فیلمنامه‌ای از «کانراد روکس» و محصولی از کشور آمریکا به تهیه‌کنندگی کمپانی لوتوس فیلمز ساخته شد. بازیگرانی از جمله «شاشی کاپور»، «سیمی گاروال» « رومش شارما»،«پینچو کاپور» و … به ایفای نقش پرداختند.

قاپ‌زن جایزه نوبل

هرمان در خانواده‌ای اهل ادب و فرهنگ و پژوهش درسال ۱۸۷۷ در آلمان متولد شد. پدر او مدیر موسسه انتشارات مبلغین پروتستان و مادرش دختر هندشناس «هرمان گوندرت» بود. زندگی در این خانواده‌ی اهل کتاب شروعی برای آشنایی هرمان با ادبیات بود. او در نوجوانی با آنکه بورس تحصیلی در رشته الهیات را داشت از مدرسه‌ی مذهبی خود فرار کرد. پس از آن دچار افسردگی شد و مدتی را در آسایشگاه مخصوص کودکان سپری کرد. چند سال را به کارآموزی در کارگاه‌ ساعت‌سازی و کتاب‌فروشی مشغول بود و برای سرگرمی نقاشی می‌کشید و باغبانی می‌کرد. استعداد و علاقه به نویسندگی در او منجر به انتشار مجموعه شعری در سن سیزده‌سالگی شد. او نویسندگی را ادامه داد و با انتشار کتاب پیتر کامنسیند توانست توجه مخاطبان را به‌خود جلب کند. «زیرچرخ»، «دمیان»، «گرترود»، «رسهالد»، «گرگ بیابان» و… از دیگر کتاب‌های این نویسنده‌ی محبوب اروپایی هستند. او در سال ۱۹۴۶ به پاس نشر و شجاعت دربیان اندیشه‌های انسانی و سبک بی‌نظیرش در نگارش، برای کتاب «آقای لودی: بازی مهره‌های شیشه‌ای» موفق به دریافت جایزه نوبل ادبیات شد. هسه در سال‌های پایانی عمر خود دچار بحران‌های روحی شد و درنهایت در سال ۱۹۶۷ در سوئیس از دنیا رفت.


irev.ir

بررسی ادبیات

درباره‏ ی هرمان هسه

هرمان هسه(۱۹۶۲-۱۸۷۷ م)در آلمان‏ زاده شد.پدرش از مبلغان مذهبی در مشرق ‏زمین(جنوب آسیا و هند)بود. مادرش هم سال‏ها در هندوستان زندگی‏ کرده بود.او از طریق خانواده با فلسفه و عرفان شرق آشنا شد.این آشنایی به‏ سرتاسر آثار او رنگ‏ وبویی عرفانی داده‏ است.وی در زندگی با بحران‏هایی عاطفی‏ روبه‏ رو شد.بیش‏تر آثار هسه حدیث‏ نفس‏ آدمی است.از آثار او به ترتیب محبوبیت، می‏ توان به«دمیان،گرگ بیابان،گوترود، نرگس و زرین‏دهان،سیذارتا و بازی با مهره‏ های شیشه‏ ای»اشاره کرد.

وی در سال ۱۹۴۶ جایزه‏ ی نوبل‏ ادبیات را از آن خود کرد.هسه سه‏ بار ازدواج کرد و باوجود این‏که فردی موفّق و خلاّق بود سعادت از وی می‏ گریخت.در سال ۱۹۱۱ به مشرق‏ زمین سفر کرد.زیرا آن‏جا را سرزمین رستگاری و نجات خود می‏دانست و از طریق منابع متعدد به رمزو رازهای هند دسترسی یافت.هم‏چنین،با افکار«نیچه»و روان‏شناسی نامی«کارل‏ یونگ»آشنایی داشت و«گوته»یکی از شاعران محبوب او بود.هسه در عین‏ علاقه‏ مندی به این افراد،فردیت خود را به‏ مثابه‏ ی یکی از ارزش‏های اساسی حفظ کرده است.آشنایی با آرای نیچه و یونگ‏ در فهم و درک برخی نکات دشوار آثار هسه‏ کارگشاست.وی از طریق خلق قهرمانان‏ ممتاز داستان‏هایش نشان می‏دهد که هر فردی باید با سخت‏ کوشی و تهذیب نفس‏ راه زندگی خویش را شخصا پیدا کند و در عین پیروی از مذهب،حق دارد و«باید ارزش‏های خویش را پی‏ درپی موردارزیابی‏ قرار دهد»(گلن،۱۳۷۴:۳۱).

در رمان«سیذارتا»می‏خوانیم تا سیذارتا پسر خوبروی برهمن،که فرزند پدری اهل دانش و مادری اهل‏ نغمه‏ سرایی‏ست،خواندن و نوشتن را نزد پدرش می‏ آموزد.دوستی به نام«گوویندا» دارد.آن‏ها در سایه‏ ی درختان بید و موزها و انجیرها بزرگ می‏شوند و باهم به‏ «مراقبه»می‏ نشینند.گوویندا نیک آگاه بود که دوستش با این قابلیت‏ هایی که دارد یک‏ برهمن عادی نخواهد شد.بنابراین، دوست داشت همراه او باشد و هم‏چون‏ سایه ‏ای از پس او روان شود.سیذارتا دائما می‏ اندیشید چرا با این‏که غسل نیکوست گناه‏ را نمی‏ زداید و دل افسرده را شادمان و آزاد نمی ‏سازد؟به راستی آیا همان«پراچاپاتی» جهان را آفریده بود.مگر«آتمن»نبود که به‏ تنهایی جهان را آفریده بود.بعدها با دوستش«گوویندا»به نزد دشمنان می‏روند. سیذارتا قبلا آموخته بود چگونه«ام»را خاموش بر زبان آورد و«آتممن»را در ژرفای‏ جان و هستی خود بازشناسد.در «اوپانیشاد»از چیزی‏که در ژرفای جان‏ است سخن رفته بود.سیذارتا به سرعت‏ تعالیم شمن‏ها را یاد می‏گیرد و احساس‏ نارضایتی به سراغش می‏آید.حس می‏کند دیگر نباید آن‏جا بماند.زیرا معتقد است‏ آن‏چه از شمن‏ ها آموخته می‏ توانست از بوزینگان جنگل هم یاد بگیرد و شمن پیر که‏ تاکنون به«نیروانا»دست نیافته،بعید است‏ پس از این هم بتواند کاری کند.او نزد شمنان روزهای زیادی روزه گرفته بود.

نگاهش یخ زده‏ بود و به زندگی و مواهب‏ آن با بی‏ اعتنایی می‏ نگریست.جهان بود، کام بود،درد بود،اما سیذارتا یک آهنگ‏ داشت.این‏که تهی شده از تشنگی و خواهش‏ ها و کام‏جویی‏ ها شود و دیگر خویشتن نباشد.پس،چشمه‏ای از یاد گرفته‏ هایش را در حضور شمن پیر اجرا می‏کند و رضایت او را به این وسیله می‏ گیرد و آن‏ها پس از سال‏ها شمنان را ترک‏ می‏ کنند.

سپس،هردو به«گوتاما»یا«بودای رخشان»،که از صدها رهرو خود قابل‏ شناسایی نبود،پیوستند و سیذارتا او را، که نه شادمان بود و نه غمزده،آرام بود و سخت اندیشمند و در درون خود لبخندی‏ نهانی می‏زد،در همان نگاه نخست‏ شناخت.چهره و نگاه او،دست مهرآمیز پایین‏ افتاده ‏ی او و هرانگشت دست او،از مهر و آشتی سخن می‏گفت.آرامشی‏ پیوسته داشت.پس از مدتی تلمّذ،همان‏ تشنگی به سراغ او آمد و قصد جدایی از بودای رخشان کرد و گفت:ای بودای‏ رخشان تو جهان را زنجیری پیوسته و ناگسسته می‏ نمایی.زنجیری جاودانه،که‏ با علت و معلول به هم پیوسته است.این‏ توالی بخردانه‏ ی چیزها در یک‏جای‏ می‏ شکند.از راه رخنه‏ ای کوچک و این چیز آیین توست در برتر شدن از جهان یا رستگاری…

گوتاما با آرامش به سخنان او گوش داد و گفت تو نیک اندیشیدی ای تشنه‏ ی دانش. زنهار،از بیشه‏ ی باورها و از جنگ‏ واژه‏ ها…مقصود من از آن درس این نیست‏ که جهان را برای تشنگان دانش باز کنم. مقصود رستگاری از رنج است.

سیذارتا گفت ای بودای رخشان،من‏ بر این گمانم که هیچ‏کس از راه مکتب و درس به رستگاری نخواهد رسید.رازی‏ هست که فقط خود بودای رخشان آن را آزموده است…چشمان بودا به زیر افتاده بود و گفت زنهار!زنهار!از هوشمندی بسیار. بودا دور شد و لبخند او جاودانه به یاد سیذارتا ماند.سپس،با خود اندیشید بودا مرا برهنه کرد.او گوویندا را از من ربود. اما در عوض چیزی باارزش‏تر به من‏ بخشید.او خودم را،سیذارتا،به من‏ بخشید.

پس از این مرحله سیذارتا به بیداری‏ می‏ رسد.علت‏ها را می‏ شناسد.در طی‏ مسیر،نمادهای زندگی را می‏ بیند.شب و روز،در دریاچه‏ ی خیزران،کلنگی که از فشار گرسنگی ماهی شکار می‏کرد و…همه‏ را با دیدی نو می‏دید.

از چندی پیش می‏ دانست که خویشتن‏ او آتمن است.شبی به کلبه‏ ای کنار رودخانه‏ پناه برد.قایق‏ران او را از رودخانه گذراند و دوستانه جدا شدند.به شهری رفت و در آن‏جا چشمش به روسپی‏ای به نام(کامالا) افتاد که تخت روانی به سوی باغ خویش‏ می‏رفت.او در نهایت با کامالا دوست و هم‏بالین می‏ شود و برای جلب رضایت زن‏ تغییراتی در ظاهر و خوراک و رفتارش‏ می‏ دهد.نزد تاجری به نام کاماسوآمی‏ تجارت می‏ آموزد.سپس،روزها شراب‏ می‏ خورد و قمار می‏ کند.مدت‏ها می‏ گذرد سیذارتا به مردم فقیر بی‏ اعتنا می‏ شود. گاهی کامالا از او می‏ خواهد که برایش از بودای رخشان سخن بگوید زیرا می‏ خواست بداند که چشمان گوتاما چگونه‏ می‏ درخشد و لبخندش چه‏ گیرا و سنگین‏ است و همواره روش و رفتار او چه آرام و آرام‏بخش است.و گفته بود من نیز به‏ زودی‏ از پیروان این بودا خواهم شد.

بالأخره روزی رسید که سیذارتا دید دیگر طاقت گرسنگی ندارد و تبدیل به یک‏ فرد عادی شده که بر هم‏نشینانش برتری‏ ندارد.او پرنده‏ ی کوچک آوازه‏ خوانی‏ داشت.شبی خواب دید پرنده مرده و خشک شده و او را به دور افکنده است.

چون از خواب بیدار شد اندوهی شگفت بر او چیره شد.همه‏ ی این جهان برایش عادی‏ شده بود.تنها کامالا هنوز ارزشمند بود. باغ را ترک کرد و زن پس از رفتن او فهمید که باردار است.سیذارتا دوباره به رودخانه‏ رسید.با«گیل‏کش»و مردی به نام‏ «واسودوا»در یک‏جا زندگی کرد.

سال‏ها گذشت.سرانجام روزی رسید که بودای رخشان داشت می‏ مرد.کامالا هم‏ با پسرش،که نام او را سیذارتا گذاشته بود، به آن سو روان شد.در جنگل ز خفته بود که ماری از زیر جامه‏ اش بیرون رفت.زن‏ فریادکنان به کلبه رسید.تمام بدنش کبود شد و آماس کرد.قبل از مرگ سیذارتا را دید و پسر را به او سپرد.اما پسر از وی‏ گریخت و به شهر رفت.کاری که باید خود سیذارتا سال‏ها پیش می‏ کرد.

روزی رسید که سیذارتا و گوویندا به‏ هم ملحق شدند.گوویندا اندیشه‏ های‏ سیذارتا را شگفت می‏ دید.باورهایش به‏ دیوانگان می‏ ماند.با خود گفت از آن زمان‏ که(گوتامای درخشان)به نیروانا شتافت‏ هرگز کسی را ندیده بودم که در دل بگویم‏ ایسن مردی پاک و بزرگ است.از مو و رو و نگاه او آرامش و آشتی و زایندگی‏ ای‏ می‏ تراوند که من از هنگام مرگ معلم‏ نامدارمان تاکنون از هیچ‏کس ندیده‏ ام و با دلی آکنده از مهر گفت سیذارتا ما هردو پیر شده‏ ایم.چیزی به من بگو شاید در زندگی‏ دوباره همدیگر را نبینیم.سیذارتا سنگی‏ برداشت و گفت این سنگ است با گذر روزگار شاید خاک شود و از آن گیاه بروید. این فعلا از جهان«مایا»است اما شاید در دگرگونی بتواند آدمی و روان نیز بشود.من‏ آن را بزرگ می‏ شمارم و سپس افزود درس‏ هیچ ندارد مگر واژه و واژه،شاید همین تو را از یافتن آرامش باز می‏ دارد.«سانسارا» و«نیروانا»هم‏ واژه هستند.

سپس،در آخرین لحظات زندگی، سیذارتا به گوویندا گفت رو به من خم شو و پیشانی مرا ببوس و در همین بوسه گوویندا دیگر چهره دوستش را نم ی‏دید.بلکه‏ صدها چهره و هزارها چهره در او می‏دید که دگرگون می‏ شدند و پیاپی می‏ آمدند و نو می‏شدند.ماهی آن را دید که می‏ مرد. چهره‏ ی نوزادی را دید سرخ و چروکیده، چهره‏ ی آدمکشی را دید که کاردی را در شکم مردی فرومی‏ کند و…خرس‏ها، سوسمارها،فیل‏ها،گرگ‏ها،پرندگان. چهره لحظه‏ به‏ لحظه نو می‏ شد و در نهایت‏ لبخند هزار پهلوی(گوتامای بودا)بود که‏ صدها بار به آن نگریسته بود.گوویندا که از گذر زندگی آگاه نبود نمی‏ دانست این نمایش‏ یک دم بود یا صد سال و نمی‏دانست آیا گوتامایی هست یا سیذارتایی و خویشتن و دیگرانی…

و اینک تحلیل رمان:
سیذارتا

سیذارتا

به نظر می‏ رسد بیش‏تر آثار هسه جنبه‏ ی‏ اعتقادی دارد.و نیز در آن‏ها نوعی حس‏ روان‏کاوی ظریف وجود دارد.سیذارتا هم‏ یک کتاب نمادین است که بیانگر تلاش‏ آدمی‏زادی‏ست که در پی کمال و یافتن‏ هویت انسانی خویش است.این اثر شاعرانه و هندی تقریبا مبتنی بر آیین بودا، هند و مسیحیت است.تحول و دگرگونی‏های روحی قهرمان داستان که مرد جوانی به نام سیذارتاست،خواننده را مجذوب خود می‏کند و درعین‏ حال یادآور تلاش رهروان بودایی برای رسیدن به‏ مرحله‏ ی کمال نفسانی است که نیروانا نامیده می‏شود.در این اثر بودائی‏گری به‏ وضوح مطرح شده،زیرا نام کتاب و قهرمان آن یکی از نام‏های گوتاما بودای‏ تاریخی است که«شخصیت هسه نیز تا حدی شبیه اوست.البته،این کتاب شرح‏ افسانه‏ آمیز زندگی بودا نیست،بلکه در این‏ رمان اشارات متعددی به بودا و تعلیمات او می‏ شود»(گلن،۱۳۷۴:۴۵).

بودا پیامبر نیست و ادعای آن را هم‏ ندارد.گویا در آیین بودا خدایی وجود ندارد.پس طبیعتا نمی ‏تواند یک دین به‏ حساب بیاید.«اعتقاد به بودا و تعالیم او هیچ‏ جایگاهی در میراث فرهنگی و باورهای اعتقادی ما ندارد.اما بودا یک‏ آموزگار فرزانه است که تعالیمش فردفرد آدمیان را مخاطب قرار می‏ دهد،بی‏ آن‏که‏ نژاد یا ملیّت یا فرهنگ خاصی را در نظر بگیرد»(رنجبر،۱۳۸۱:۱۷۱).

یکی از باورهای بودا این است که‏ «چون دل و اندیشه‏ ی آدمی پاک شود محیط او نیز صفا یابد و در سرزمینی که تعلیم و سخن حق روان باشد هر دیّاری دل پاک و اندیشه‏ ی آرام دارد»(رجب‏زاده، ۱۳۷۴:۲۶۶).

آیین بودا با قدمتی دو هزار و پانصدساله‏ آیینی درون‏گراست که صاحبان خرد به آن‏ به دیده‏ ی احترام نگریسته ‏اند. پس،بنا به ضرورت محتوای سیذارتا ناچاریم باتوجه به تعالیم این مرد فرزانه آن را شرح و رمزگشایی کنیم.همان‏طور که در خلاصه‏ ی داستان خواندید،سیذارتا نام‏ قهرمان اصلی رمان است،که برای‏ دست‏یابی به کمال نفسانی سال‏های زیادی‏ می‏ کوشد تحول و دگرگونی‏های روحی را تحمل می‏کند.البته،طریق خاص تعالی‏ سیذارتا با دنیای امروز سازگار نیست اما هرکس باتوجه به تجربه‏ ی زندگی‏ آدمی‏زادی،در درون خویش شاهد شدن‏ های متعدد و دگرگونی‏های روحی و گاه جسمی فراوان است.این فراز و نشیب‏های درونی و روحی اگر با ذهن و ضمیر و باورها و آرمان‏های ما هماهنگ‏ باشد شاید ما شاهد تحول شگرفی در درون‏ باشیم و حتی اگر در راستای خواست‏ها و باورهای ما هم نباشد باز هم در پایان راه‏ مطمئنا ما همان کسی نیستیم که در آغاز بودیم.موضوع سیذارتا داستان‏ دل‏بستگی‏ های گوناگون انسان است.

در این رمان سخن از شخصیت‏ها و حالاتی است که لازم است آن‏ها را بشناسیم‏ تا لذت و درک هنری‏مان افزایش یابد.

برخی شخصیت‏ها در سطح بالا و بعضی‏ در سطح پایین ‏تر قرار دارند.حال باتوجه‏ به چکیده‏ ی داستان ابتدا برخی از اصطلاحات رمان را به ترتیب مطرح شدن‏ در متن توضیح می‏دهیم.

سیذارتا یکی از نام‏ های بوداست.یعنی‏ کسی که به هدف خود رسیده است‏ گوویندا به‏ معنای گاوبان است و یادآور تقدس،زیرا گاو در فلسفه‏ ی هندو جیوانی‏ مقدس به شمار می‏رود.

ام( om )به مفهوم کمال،کلمه‏ ی‏ اسرارآمیز است،که با تکرار آن فرد به‏ نشئه‏ ای تعمیق فرورود و در معنای ژرفش‏ اندیشه کند.

«آتمن»کلمه‏ ای سانسکریت با مفاهیم‏ پیچیده و متعدد از جمله دم،خود و خود جهان‏شمول است.برهمایی پیشوای‏ روحانی آیین برهمن و شمن به معنی‏ بت‏ پرستی است.پراچاپاتی همان آفریدگار یا خدای متعال است و«اوپانیشاد» گفته ‏هایی رمزآلود در انتهای وداهاست. «کاما»خدای عشق و هوس در آیین هندو «کامالا»اسمی منسوب به کاما است(گذر، ۱۳۷۴:۳۸-۳۹).

اگر این کلمه اسم خاص‏ نباشد به‏ معنای عشق جسمانی است. کامالا به هیچ روی روسپی معمولی نیست، بلکه در نوع خود بهترین است.او صفا و صداقت را هم به مهارت عشق‏بازی خود افزوده است که از او یک زن منحصربه‏ فرد می ‏سازد.او هم‏چنین،معلمی مناسب و شریکی شایسته در زندگی سیذارتاست.

«کریشنا»به اعتقاد هندوها خدای‏ نگهبان جهان است.«سانسارا»جهانی با امور یک‏نواخت،بی‏پایان،اجباری، بی‏ معنا و بدون نیرواناست و جهان مایا همان جهان توهم است و نیروانا مقامی در آیین بوداست،که مرحله کمال انسانی‏ است و در آن نشانی از رنج نیست.

باتوجه به علاقه‏ ی هسه به شرق و بودا، در رمان وی به آموزه‏ ها و آیین بودا اشارات‏ متعددی می‏ شود.اما در عین حال، نمی‏توان گفت چهره‏ی سیذارتا کاملا شرقی است.نظر به این‏که نویسنده رمان‏ به گوته و افکارش علاقه داشت،آن‏طور که منتقدان اظهار کرده‏ اند،«در او عناصر مستحکمی از روح مستقل فاوستی،که‏ نمونه‏ ی انسان غربی است،وجود دارد. سیذارتا همانند فاوست مأیوسانه و با سرسختی برای کسب آگاهی و معرفت‏ تلاش می‏کند.سیذارتا نمی‏خواهد گام در فراسوی زندگی بگذارد بلکه می‏ خواهد بر آن غلبه کند»(نگاهی دیگر به سیذارتا،ص ۵۵).

در حالی که دوستش گوویندا بیش‏تر دوست‏ دارد پیرو و دنباله‏ رو بزرگان مسیر باشد.او به شاگردی و مرید بودنش قانع و خرسند است و نسبت به رنج‏های زندگی موضعی‏ انفعالی دارد و شادمان زندگی می‏کند.اما سیذارتا،در عین احترام به پدر،که خود یک برهمن است با پافشاری و اصرار برخلاف میل پدر او را ترک می‏کند. هم‏چنین،با احترام به شمن پیر،زمانی که‏ درمی‏ یابد به شخص داناتری نیاز دارد به‏ راحتی او را ترک می‏کند.اما در دیدار با بودا،باتوجه به وقار و شخصیّت بی‏ نظیری‏ که بودا دارد،سیذارتا در دیدار نخست او را می‏ شناسد و به سخنان وی با احترام‏ فراوان گوش می‏ دهد و در دل او را می‏ ستاید و قصد دارد نگاه خود،حالات خود،و رفتار خود را شبیه بودا سازد.اما ناگزیر از ترک بوداست.سیذارتا نوعی عصیان ملایم‏ را بروز می‏دهد،در حالی‏که گوویندا تابع‏ محض است.سیذارتا سرعت یادگیری‏ قابل‏ملاحظه‏ای دارد و به کمال می‏اندیشد، در حالی که گوویندا در امر یادگیری کندتر است.سیذارتا اعتمادبه‏ نفس فراوان دارد و به استقلال شخصی فکر می‏کند اما گوویندا از زندگی در سایه‏ ی دیگران لذت‏ می‏ برد و به سیذارتا اعتماد فراوان دارد،در حالی که سیذارتا به اعمال عزیزترین‏ استادش یعنی بودا هم با تأمل می‏نگرد.

ساختار این کتاب مبتنی بر دو بخش‏ است.بخش نخست چهار فصل و بخش‏ دوم هشت فصل وجود دارد.بخش نخست‏ که تا قبل از دیدار کامالاست.حقیقت نخست‏ واقعیت رنج است.حقیقت دوم رنجی‏ است که تمایل بشر به چیزی پدید می‏آید و این میل هرگز اقناع نمی‏شود.حقیقت‏ سوم راه رهایی از رنج و حقیقت چهارم‏ طریق غلبه بر رنج و دست‏یابی به معرفت‏ واقعی است(کریدرز،۱۳۷۱:۴۵).

در بخش دوم کتاب هشت فصل داریم‏ که یادآور راه‏های هشت‏گانه‏ ی رهایی از رنج در آیین بوداست که عبارت‏اند از ۱- شناخت درست ۲-اندیشه‏ ی درست ۳- گفتار درست ۴-رفتار درست ۵-زیستن‏ درست ۶-تلاش درست ۷-آگاهی درست‏ و ۸-یکدلی درست(رنجبر،۱۳۸۱:۱۲۵).

البته،این پلکان صعودی یعنی راه‏ های‏ هشت‏گانه نسخه‏ ای مناسب حال هرکسی نیست و هستند روندگان خسته پایی که از این راه‏ها طرفی نمی‏بندند.زیرا بینش و بصیرت لازم و آموزگاری مناسب ندارند. در بخش‏هایی از رمان می‏خوانیم که‏ گوویندا و سیذارتا به دریوزگی می‏روند، در حالی که به‏ عنوان پیروان بودا لباس زرد می‏پوشند و بی‏جا و مسکن هستند.فقر و پارسایی و بی‏آزاری سه شرط ضروری و ذاتی زندگی رهبانی هستند.یک راهب‏ دست از جهان می‏شوید و هیچ دارایی‏ شخصی ندارد و از فرایض آیین بودا این‏ است که کسی که آرزو دارد از مریدان وی‏ شود باید آماده‏ی گسستن از همه پیوندهای‏ مستقیم با خانواده و زندگی اجتماعی و هرگونه دل‏بستگیس مالی و مادی باشد (رجب‏زاده،۱۳۷۴:۲۱۱).

در تعالیم بودا شرط اصلی ورود به‏ زندگی رهبانی ایمان بی‏چون‏وچرا و ترک‏ خانه بود.یک راهب اجازه نداشت سرپناه‏ خاصی داشته باشد و ناگزیر از زندگی در جنگل و فضای باز دور از مردم بود و لباس‏ آن‏ها ردایی است از تکه‏های به هم‏دوخته‏ شده،که آن را به رنگ زعفرانی یا نارنجی‏ تیره درمی‏آوردند(بودا در جست‏وجوی‏ ریشه‏های آسمان،ص ۱۴۰)،که شاید بتوان‏ گفت نشانه‏ی روشنایی،گرمی و فروغ‏ دانایی است.و اما تلمّذ،بخش مهمی از زندگی سیذارتا را تشکیل می‏دهد.همه‏ ی‏ عوامل طبیعی،چه جاندار و چه بی‏جان، معلم او هستند.خاصه«در آیین بودا که‏ همه‏ چیز مبتنی بر دانستگی است و دانستگی‏ خود بر پایه‏ای استوار است که تأکید بر آموختنی بودن همه‏چیز دارد،مانند عشق، شادی،رنج یافتن راه‏رهایی و…»(رنجبر، ۱۳۸۱:۱۷۳).

در آیین بودا یک‏جور سرسپردگی‏ عارفانه و رازآلود است که سیذارتا گاه آن را رعایت نمی‏کند و در عین رعایت حرمت‏ پیر و استاد به خواسته‏ی ندای باطن تن در می‏دهد.جایی شاگرد یک شمن است و جایی شاگرد بودا و زمانی کامالا معلم‏ عشق‏ورزی و محبت اوست.البته، در مسیر آموختن هرچیزی‏که خود ما به آن‏ نیاز داریم و با آن درگیر می‏شویم و آن را کشف می‏کنیم یادگیری اصیلی نصیب ما می‏کند که بر پایه‏ی تجربه و رنج شخصی‏ استوار است.مثل تمام حالاتی که سیذارتا تجربه کرد،رنج کشید و به درک آن حالات‏ نایل آمد.

بودا معتقد بود در جهان بودن فرصتی‏ است مغتنم برای زیستن و جست‏وجوی‏ راه رهایی و این رهایی با نیروانا حاصل‏ می‏شود،که«آخرین منزلگاه تعالیم‏ بوداست و سخن گفتن از آن دشوار،چرا که تصوری که از آن به ذهن متبادر می‏شود از وضوح و دقت خاصی برخوردار نیست. نیروانا یعنی خاموشی.خاموشی مطلق و نهایی یعنی از چرخه‏ی زایش دوباره آزاد شدن‏[احتمالا منظور تناسخ است‏]،یعنی‏ از دام‏هایی مانند آز،کینه و فریب جستن و شعله‏ی سرکش دل‏بستگی را تا سر حد خاموشی پایین کشیدن و به‏طور کامل از رنج‏ وارستن»(رنجبر،۱۳۸۱:۱۲۹).

نگرش و دنیای ذهنی سیذارتا در آغاز وابسته به دنیای مردانه خشک و عقلانی‏ است،زیرا می‏خواهد چیزهایی را تجربه‏ کند ولی وقتی به کالاما،که یک زن روسپی‏ غیرعادی است،می‏رسد براساس نیاز روحی و جسمی و عاطفی از دنیای خشک‏ پدرانه اندکی دور می‏شود و به دنیای‏ احساسات نزدیک می‏شود.او،که در گذشته گرسنگی‏ ها تحمل کرده سختی‏ها کشیده،بر بستر خشک و خشن خوابیده، نگاهش نسبت به زنان سرد و یخ‏زده بوده‏ خواسته‏های طبیعی موجودات را خوار می‏دانستاه و از زشتی و بی‏حیایی پرهیز می‏کرده است،درمی‏یابد که کمال و دوتام‏ با ترکیب این دو دنیا امکان‏پذیر است.به‏ همین دلیل به جفت‏جویی حیوانات، گردش ماه،گیاهان با طراوت عطریات و ظرافت زنان با تحسین می‏نگرد.در حالی که طبق آیین بودائیان باید به‏عنوان یک‏ راهب از زن دوری می‏کرد.

سیذارتا فردی است که طالب‏ بهترین‏هاست.بنابراین،وقتی که به کامالا نزدیک و از سلیقه‏ی او آگاه می‏شود، تغییراتی در خود و روش زندگی‏اش‏ به وجود می‏آورد.او که در محضر شمن‏ها آن‏قدر کوشید که بهترین شاگرد شد،در محضر بودای رخشان ممتازترین مرید بود. در عشق‏ ورزی و جلب‏ رضایت کامالا هم‏ که معلم عشق است،بیش‏ترین شور و دل‏بستگی را نشان می‏دهد.

در روایت‏های داستان گونه‏ی تبتی‏ بودا،وی(سیذارتا)با یک زن مناظره‏ می‏کند که زیبا و طناز و گشاده‏روست.ولی‏ چرا با یک زن،زیرا زنان به سبب‏ جنسیت‏شان که زمینی‏ترند بردبارترند و زندگی‏آشناتر و با روحیه‏ای لطیف‏تر.در ضیافت افلاطون هم،آن‏جا که از عشق‏ سخن می‏گویند،سقراط اعتراف می‏کند آن‏چه در این باب و فراتر از آن در باب‏ زندگی آموخته است حاصل برخورد و مناظره‏ای است که با یک زن به نام دیوتیما داشته است و«کسی که شاگردی مکتب‏ عشق را کرده و از مراحل مختلف درک‏ زیبایی گذاشته است،وقتی به پایان راه خود می‏رسد ناگهان طبیعتی بر او مکشوف‏ می‏شود که زیبایی‏اش بیرون از حد وصف‏ است و این غایت و مقصود همه‏ی‏ کوشش‏های ماست.جهان نوینی مبیند که زیبایی‏اش پاینده است و آغاز و انجام‏ ندارد(افلاطون،۱۳۸۱:۱۵۲).

همان‏طور که سیذارتای دل‏باخته به‏ پیش‏نهاد کامالا تغییراتی در ظاهر و نگرش‏ خود به وجود می‏آورد،وی از همان آغاز دیدار،به لاکشمی( lakshmi )الهه‏ی خوشبختی و زیبایی می‏اندیشد و بعد موهای خود را مرتب می‏کند و ریش خود را می‏تراشد.تن خود را می‏شوید و روغن‏ و عطر می‏زند و روحیه‏اش عشق‏ورز و لطیف پیدا می‏کند.

به توصیه‏ ی او به دادوستد و معامله‏ می‏پردازد.به تاجری به نام«کاماسوآمی»، که نماد پول‏پرستی و مادی‏گری است، نزدیک می‏شود و تجارت می‏آموزد.او در دادوستد از همه بیش‏تر سود می‏کند و در قمار از همه پیشروتر است.در شراب‏خواری افراط می‏کند.به گدایان‏ بی‏ اعتناست.شب‏ هنگام خواب پول‏ می‏بیند و چون از خواب برمی‏خیزد خود را در آیینه پیرتر و زشت‏تر می‏بیند.با کاماسوآمی دوست است.کاماسوآمی در لغت یعنی خواجه،اما در عمل ما فردی را می‏بینیم که بنده‏ ی پول و منفعت است. خلاصه،سیذارتا در رفاه‏زدگی،کام‏جویی‏ و افراطکاری از همه پیشی می‏گیرد و لذات‏ زندگی را به غایت تجربه می‏کند.

پرنده‏ای که در خواب می‏بیند خشک و مرده است و حکایت از روح پاک و صادق‏ و نیک‏خواه سیذارتا دارد،که در کشمکش‏ زندگی زمینی و در لابه‏لای خواسته‏های‏ نفسانی می‏میرد و به دور انداخته می‏شود. چون در این برهه از زندگی سیذارتا هم، بیداری اتفاق می‏افتد،بازی دیگر تمام‏ می‏شود و کامالای محبوب هم نمی‏تواند مانع حرکت او به بخش بعدی زندگی‏اش‏ شود.این‏بار،سیذارتا باید دریچه‏ای جدید برای پرواز خود بگشاید.زیرا پرنده‏ی مرده‏ و خشک در قفس نشانه‏ی این بود که‏ سیذارتا از هدف اصلی خود غافل شده‏ است و دیگر رو به سوی او حرکت‏ نمی‏کند.وجود این دریچه‏های بیداری و دانایی،در طی مراحل زندگی،چیزی‏ است که همه‏ ی انسان‏ها ناگزیر از عبور از آن هستند،اما میزان بهره ‏گیری آن‏ها در طی‏ مراحل،متفاوت است.

وجود رودخانه در داستان،پیام‏های‏ بسیار دارد.مهم‏ترینش این است که چیزی‏ به نام زمان وجود ندارد.این بینش را رودخانه از آن‏رو که خود پیوسته در همه‏جا حضور دارد به سیذارتا منتقل می‏کند و البته،رودخانه نماد صداقت و پویایی هم‏ هست،زیرا متحرک و آیینه‏ گون است و سیذارتا در آن چهره‏ی خود را می‏بیند و به‏ یاد پدرش می‏افتد.آن‏گاه گذشته را به یاد می‏آورد.خصوصا،که رودخانه به وی‏ خنده می‏ند.این‏جاست که می‏فهمد مرتکب عملی احمقانه شده است.در پایان‏ داستان هم رودخانه حضور دارد،که‏ اشاره‏ای به وحدت همه‏ی امور جهان است‏ و بار دیگر طبیعت به او یادآوری می‏کند که‏ شکاف بین نسل‏ها همیشه و همه‏ جاست و روزبه‏روز بیش‏تر می‏شود.زیرا درجایی‏ در رودخانه پدرش را دید ماتم فرزند گرفته، خود را دید تنها و گرفتار رشته‏ ی زنجیر مهر فرزندی گریزان،پسرش را دید تنها اما با شور بر راه سوزان خواهش‏های زندگی‏ روانه.شاید در این مرحله سیذارتا حال‏ پدرش را درک کرد و تفاوت بین نسل‏ها را فهمید.

یکی از شخصیت‏های فرعی داستان‏ «واسودوا»است.او قایق‏ران مقدسی است‏ که معنی نامش یکی از نام‏های کریشنا، خدای نگهبان جهان است.او سیذارتا را زمانی که می‏خواهد پس از ترک بودا زندگی‏ دنیوی پیشه کند از رودخانه عبور می‏دهد. در کتاب،از مرگ او یادی نمی‏شود.فقط چون خود را جزئی از طبیعت می‏داند هنگامی که عمرش به سر آمد به داخل جنگل‏ می‏رود و با وحدتی که در همه ‏چیز است‏ می‏ آمیزد.اما کامالا که می‏میرد به این‏ وحدت نائل نمی‏شود.ضمن این‏که‏ نحوه‏ی مرگ او و اسباب آن هم تأمل برانگیز است.

زیارت کامالا،که منجر به مرگ او می‏شود،نمایانگر بیداری کامالاست که در آیین بودا هم وجود دارد.بودائیان برای‏ تعالی بخشیدن به روح خود و حرکت در جهت رشد معنوی به زیارت می‏روند و اما لبخند همانند رودخانه دلالت بر هماهنگی‏ و کمال دارد.روح بشر به آب روان‏ رودخانه می‏ماند.زیرا به هرطرف می‏ جهد و لحظه‏ ای آرام و سکون نمی پذیرد.از آن‏جا که بودا خرسندی و شادزیستن را به‏ آدمیان توصیه می‏کرد.داستان سیذارتا هم‏ با لبخند آبی‏رنگ و شفاف تمام می‏شود، که نشانه‏ی کمال‏آرامش و صداقت واقعی‏ است.زمانی که گوویندا رفیق قدیمش‏ سیذارتا را می‏بوسد،مبیّن آمادگی او برای‏ تجربه‏ ی موضوع بسیار مهم احساس و عشق است.به صورتش خیره می‏ شود و تأثیر پیامش را احساس می‏کند.هرچند به‏ طور کامل به وحدت و هماهنگی نائل‏ نمی‏ شود ولی بالأخره چیزی از آن‏ درمی‏یابد.ضمن این‏که او را شبیه‏ترین فرد به یگانه‏ ی کامل می‏بیند و همان لبخند زیبا و هزار پهلوی بودای رخشان را در چهره‏ ی‏ سیذارتا می‏بیند.

منابع و مآخذ

۱٫افلاطون،ضیافت(درس عشق از زبان افلاطون)، ترجمه‏ی محمود صناعی،چ ۱،جامی،۱۳۸۱

۲٫رجب‏زاده،هاشم،چنین گفت بودا(براساس متن‏ بودایی)،چ ۲،اساطیر،۱۳۷۴

۳٫رنجبر،امیر حسین،بودا در جست‏وجوی‏ ریشه‏های آسمان،[ترجمه و تألیف‏]،چ ۱، تهران،نشر فیروزه،۱۳۸۱

۴٫کریدرز،مایکل،نگاهی به بودا،ترجمه‏ی‏ علی محمد حق‏شناس،نشر طرح نو،۱۳۷۱

۵٫گلن،جری،نگاهی دیگر به سیذارتا،ترجمه‏ی‏ محمد بقایی(ماکان)،چ ۱،تهران،نشر آرمین، ۱۳۷۴

۶٫هسه،هرمان،سیذارتا،ترجمه‏ی پرویز داریوش، چ ۲،آبان،۱۳۵۵

دسته بندی ها کتاب

دیدگاه