رگبار – Skyfall

8

رگبار – Skyfall در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

رگبار – Skyfall محصول 2012 بدون شک متفاوت ترین قسمت از سری فیلمهای جیمز باند از آغاز تاکنون است. تماشاگران عادت کرده بودند تا همواره شخصیت جیمز باند را به عنوان یک قهرمان بر پرده سینماها ببینند؛ آن هم قهرمانی که نه بمب اتمی جلویش را می گیرد و نه دانشمندان و هر اعجوبه دیگر تاریخ. اما در Skyfall 2012 ما با یک جیمز باند متفاوت مواجه هستیم که بجای اینکه یک قهرمان بی رقیب باشد، یک مامور مخفی حرفه ای و کارآمد است که اگر اشتباهی از او سر بزند به سرعت تاوانش را پس خواهد داد.

در رگبار – Skyfall یک مزدور خطرناک به نام پاتریس، هارد دیسک کامپیوتری را ربوده است که در آن اطلاعاتی سری از عوامل مخفی در سازمان های تروریستی توسط کشور های عضو ناتو قرار دارد. عوامل MI6 ، جیمز باند و ایو در استانبول به دنبال پاتریس می گردند. جیمز در حین مبارزه زخمی می شود و از پل به پایین سقوز می کند. وقتی که همه از مرگ او مطمئن شده اند و خلافکاران MI6 را مورد تهاجم قرار داده اند، جیمز باند باز می گردد تا به کمک ایو، مردی به نام راءول را پیدا کرده و دستگیر کنند اما …

رگبار
رگبار
رگبار
بازیگران فیلم رگبار – Skyfall
نقد و بررسی فیلم رگبار - Skyfall
نقد و بررسی فیلم رگبار – Skyfall

ویدیوهایی از فیلم رگبار – Skyfall


irev.ir

بررسی نقد فارسی

«رگبار/ Skyfall» می تواند جایگاه خود را در کنار فیلم های «از روسیه با عشق/From Russia with Love»، «انگشت طلا/Goldfinger» و «در خدمت سرویس مخفی ملکه/On Her Majesty’s Secret Service»، به عنوان یکی از بهترین های مجموعه فیلم های جیمز باند تثبیت کند. این فیلم با داشتن کارگردانی که پیش از این برنده ی اسکار شده و همچنین دو بازیگر برنده ی اسکار در نقش های اصلی، چیزی از لحاظ استعدادهای حرفه ای کم ندارد، اما مانند همیشه این مرد تاکسیدو پوشیده و اسلحه ی والتر پی.پی.کی هستند که تفاوتی میان این نسخه و دیگر فیلم های مجموعه ایجاد می کنند. «دنیل کریگ/Daniel Craig» با چشمان نافذ و آبی رنگش بار دیگر در قالب این نقش تلاش لازم و نام دو بخشی اش ظاهر می شود.

حالا پس از طی هشت سال و ساخته شدن سه فیلم به بازیگری او، کریگ توانسته صحنه ی درنده ی «Quantum of Solace» را پشت سر بگذارد و به درجات رفیع تر برسد. بعد از شون کانری، او بهترین جیمز باندی است که دیده ایم و احتمالاً دلیل این موضوع آن است که نقش آفرینی های او به شدت تداعی کننده ی اولین مأمور 007 بر روی پرده ی سینما هستند. دیگر از آن حماقت مربوط به دوره ی «راجر مور/Roger Moore» و همچنین بعد ابرقهرمانی که گرداگرد «پیرس برازنان/Pierce Brosnan» را گرفته بود، خبری نیست. گرچه «رگبار» برای نگاه به گذشته و چیدن مقدمات آینده زمانی مساوی صرف می کند، در هیچ یک از لحظه ی آن از زمان حال غافل نمی شود و در این روند ما را به بهترین ماجراجویی مأمور 007 در چهار دهه ی اخیر میهمان می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Skyfall-007.jpg«سم مندس/ Sam Mendes» خوشحال از اینکه فرصتی پیدا کرده تا سرپرستی پروژه ی ساخت یک قسمت از موفق ترین مجموعه فیلم های سینمایی تمامی دوران سینما را بر عهده داشته باشد، نشان می دهد که در به تصویر کشیدن مسائل دور از واقعیت نیز به اندازه ی چیزهای مهم و جدی مهارت دارد. (البته میتوان گفت که این توانایی ها پیش از این در یکی از فیلم های قدیمی او، «جاده ای به سوی تباهی/Road to Perdition»، که در آن هم با کریگ همکاری کرده بود خود را نشان داده بودند). صحنه آرایی او در سکانس های اکشن «رگبار» زبردستانه انجام شده اند و هر از گاهی نشانی از ذوق هنری هم در آنها دیده می شود (مثل صحنه ی رویارویی پر جرقه ی میان جیمز باند و شخصیت بد ماجرا پاتریس که خط افق آسمان شانگهای در پس زمینه ی تصویر وجود دارد). علاوه بر این او کاری می کند که عناصر درام و گیرایی داستانی از درون لحظات تعلیق آور و آتش بازی های قنی و هنری تراوش کنند. «رگبار» یک بسته ی کامل است، یک فیلم با تمام خصوصیات لازم، حداقل تا حدی که دیگر فیلم هایی که به ماجراهای باند پرداخته اند می توانند چنین ادعایی را داشته باشند. این فیلم بی آنکه قاعده ی همیشگی را زیرپا بگذارد هوش و ادراک مخاطب را به چالش می کشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.56.32%20PM.jpegمعمولاً اشاره شده است که اجرای دنیل کریگ در دو فیلم اول جیمز باند کمی تحت تأثیر شخصیت بورن از مجموعه فیلم های بورن بوده است. با در نظر گرفتن این نکته، مندس در صحنه ی افتتاحیه ی «رگبار» همان راه «ذره ای آرامش/Quantum of Solace » را پی می گیرد و سپس به تدریج او را در زمان به عقب برمی گرداند، یعنی پیرس برازنان، دالتون و مور را پشت سر می گذارد و تمام راه را طی می کند تا به دوران طلایی اوج جیمز باند با بازی شون کانری برسد. در انتهای فیلم «رگبار» ما به عنوان بیننده در میان جیمز باند های مختلف دوری زده ایم و طرفداران قدیمی این مجموعه احساس می کنند که بالأخره به خانه ی قدیمی خود بازگشته اند. صحنه ی پایانی فیلم واقعاً کامل و فوق العاده است و اگر قرار بود دنیا فردا روزی به پایان برسد و دیگر هیچ فیلم جیمز باندی ساخته نشود، تصور پایان بندی ای بهتر از این برای این مجموعه فیلم کار مشکلی می بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.56.53%20PM.jpeg«رگبار» با یک سکانس هیجان انگیز پیش از عنوان بندی اولیه آغاز می شود که در استانبول می گذرد و با نبردی مهیج بر روی یک قطار در حال حرکت به نقطه ی اوج می رسد. از نظر سازمان جاسوسی انگلیس/MI6 باند مرده محسوب می شود اما هنگامی که دوباره رو نشان می دهد با برخورد سرد مأمور ام (جودی دنچ/ Judi Dench) مواجه می شود که انگار می گوید “تا الآن کدام گوری بوده ای؟”. مأمور ام باند را پیش از آن که آمادگی لازم را پیدا کند به عملیات فیزیکی می فرستد و او را راهی سفری دورادور جهان می کند تا طی آن موقعیت مکانی یک هارد دیسک کامپیوتری را که مشخصات واقعی تمامی مأموران عملیاتی سازمان در آن مخفی شده را، پیش از شکسته شدن کد و خوانده شدن اطلاعات، پیدا کند.

در عین حال شخصیت بد داستان سیلوا (خاویر باردم/ Javier Bardem) یکی از همان شخصیت های خود بزرگ بین رایج در مجموعه فیلم های 007 نیست که می خواهند کنترل جهان را به دست بگیرند. او علاقه ای به تسلط بر کل دنیا ندارد، پیروزی بر یک جزیره ی کوچک برای او کافی ست. هدف او کمی شخصی تر است و داستان زندگی او کمی یادآور داستان زندگی مأمور 006 با بازی «شون بن/ Sean Bean » در فیلم «چشم طلایی/Goldeneye» محصول است. در این میان، باند با مأموری جوانتر (اما به همان اندازه بدخلق) به نام مأمور کیو (بن ویشاو/ Ben Whishaw) منازعاتی دارد و با دو نفر از زن های ویژه ی فیلم های جیمز باند همخوابه می شود: مأمور همکارش ایو (نائومی هریس/ Naomie Harris) و یک برده ی جنسی شهوت انگیز و با شعور به نام سورین (برنیس مارلوه/ Berenice Marlohe). علاوه بر این او با رئیس مأمور ام، گرت مالوری (راف فینس/ Ralph Fiennes) هم ملاقات می کند و او را یک بوروکرات/دیوان سالار می خواند.

فیلم ساختار عجیبی دارد. از نقطه ی اوجی چندان با شکوه و عظیم خبری نیست و داستان آن بیشتر به فیلم های جیمز باند دهه ی 60 شباهت دارد تا فیلم هایی که بعد از بازی شون کانری در این نقش ساخته شده اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.56.03%20PM.jpeg«رگبار» موفق می شود احساسات مخاطب را تا حدی درگیر کند که بعد از فیلم « در خدمت سرویس مخفی ملکه» دیده نشده بود؛ حتی فیلم «کازینو رویال/ Casino Royale» هم نتوانست تا بدین حد واکنش حسی مورد نظر را در مخاطب ایجاد کند. در این فیلم جزئیاتی اندک اما تأثیرگذار درباره ی گذشته ی باند می فهمیم، این اطلاعات به حدی نیستند که ویژگی اسرار آمیز “همیشه در لحظه زندگی کردن” شخصیت را از بین ببرند، اما آنقدر هستند که دیگر این نظریه را که “جیمز باند” تنها یک اسم رمزی است باطل می کنند. شخصیتی که «آلبرت فینی/ Albert Finney » نقش آن را بازی کرده فوق العاده دسیسه چین است و تصورش سخت نیست که فکر کنیم موقع نوشتن نقش او، نویسنده شون کانری را به عنوان جیمز باند در ذهن داشته است.

اگر بر فرض زمانی این نقش دوباره به شون کانری پیشنهاد می شد، او همان “دیگر امکان ندارد” همیشگی اش را می گفت و ترجیح می داد از این نقش بازنشسته باقی بماند، اما قوه ی تخیل زیاد قوی ای لازم نیست تا او را در حال گفتن دیالوگ ها تصور کرد و این جملات را از دهان او شنید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.56.44%20PM.jpegمندس در ساخت این فیلم همکاران تقریباً همیشگی خود، راجر دیکینز و توماس نیومن را نیز همراه می کند. تصویربرداری دیکینز شاید بهترین تصویربرداری ای باشد که فیلم های جیمز باند تا به حال به خود دیده اند و مشخصاً یکی از بهترین فیلمبرداری های سالهای اخیر نیز هست. این استفاده از سبک فیلمبرداری قدیمی و کلاسیک است که باعث می شود تصاویر ثبات داشته باشند و دنبال کردن صحنه های نبرد کار آسانی باشد. موسیقی متن توماس نیومن به شدت از تم مخصوص جیمز باند ساخته ی مونتی نورمن و جان بری بهره می جوید، از زمانی که دنیل کریگ این نقش را بر عهده گرفت این اولین باری ست که این تم موسیقیایی جزیی از موسیقی متن اصلی فیلم در صحنه های دلهره آور و حادثه ای آن است. ترانه ی اولیه ی فیلم با نام «Skyfall» که توسط «Adele» خوانده شده ارجاعاتی به ترانه های مشترک جان بری و شرلی بیسی دارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/Screen%20Shot%202012-11-09%20at%205.55.48%20PM.jpegسکانس افتتاحیه ی فیلم های اخیر جیمز باند به واقعه ی مهمی مربوط نبوده اند. اما این یکی استثناء است و حالت رویه کاری ندارد. تأکید بر روی رابطه ی میان مأمور ام و 007 معرفی کننده ی یک جذبه ی تازه و پیش از این پرداخته نشده میان مأمور و رئیس اش است. رابطه ی در هم تنیده ی آنها در «رگبار» را با برخوردهای رسمی و مؤقرانه ی شان در فیلم «Dr. No» مقایسه کنید. جودی دنچ در طی شش حضور پیشین خود ویژگی مستبدانه ی شخصیت خود را تا بدانجایی بالا برده است که کم کم می شد او را شخصیتی کاملاً مستبد در نظر گرفت. در فیلم مندس، او به این هدف می رسد. و قدرت نقش آفرینی او در برابری با قدرت نقش آفرینی خاویر باردم قرار می گیرد که این بار نه یک دیوانه ی دیگر آزار/سادیستیک، بلکه شخصی است که به شدت به او جفا شده و صدمه دیده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/skyfall/skyfall_fan_quad_poster_by_crqsf-d52zd9w.jpgشکی نیست که در شخصیت سیلوا عناصر اغراق شده ای هم وجود دارد. اصلاً ممکن نیست که شخصیت منفی در فیلم های باند کمی غیر عادی نباشد، اما اصلاً نمی شود وی را با دیگر شخصیت های کمتر مهیجی که در گذشته مقابل مأمور 007 قد علم کردند، معاوضه یا مقایسه کرد.

به دلیل مشکل ورشکستگی مالی کمپانی مترو گلدن مه یر، مجبور بودیم چند سال منتظر بمانیم تا «رگبار» ساخته و اکران شود. مندس که معتقد داستان فیلم ارزش بازگو کردن را دارد، تمامی سعی خود را برای تولید آن به خرج داد و نتیجه ی پایانی هم نشان می دهد که ارزش آن همه انتظار را داشته است. من ترجیح می دهم هر چهار سال یک بار یک چنین فیلمی از مجموعه ی جیمز باند ببینم تا اینکه فاصله ی انتظار نصف شود اما نتیجه چیزی مانند «ذره ای آرامش » باشد.

«رگبار» به تمامی آنچه یک فیلم جیمز باندی باید در خود داشته باشد آراسته است، و انگار بهترین ویژگی های جیمز باند های تک تک دوران گذشته – حتی کارهای کوتاه دالتون و لیزنبی- را درون خود به صورت فشرده جمع آوری کرده است و آن را به شکل فیلمی به ما ارائه می دهد که پنجاهمین سال ساخت این مجموعه را گرامی می دارد و خاطرمان را مطمئن می سازد که جیمز باند بازگشته است.


irev.ir

بررسی مووی مگ

1« جیمز باند » مسلماً یکی از معدود شخصیت های سینمایی است که هنوز هم پس از گذشت نیم قرن از حضورش بر پرده نقره ای ، طرفداران بسیاری در سرتاسر جهان دارد. جیمز باند تابحال بازیگران بسیاری را در خود دیده که از جمله معروفترین آنها شان کانری ( 6 بار حضور در نقش جیمزباند ) ، راجر مور ( 7 بار حضور در نقش جیمزباند ) و پیرس برازنان ( با 4 بار حضور در نقش جیمزباند ) بوده اند.

جدای از شان کانری و راجر مور که در واقع ایفاگر جیمز باند کلاسیک بوده اند، باید اذعان کرد که پیرس برازنان بیشتر از این شخصیت یک قهرمان بی توقف ارائه کرده بود که اگرچه طرفداران همیشگی « جیمز باند » رضایت خودشان را از آن اعلام کردند اما بی توقف بودن این شخصیت و نامیرایی اش بدجوری هویت او رو تغییر داده بود. اما « کازینو رویال » در سال 2006 ، فیلمی بود که جیمز باند را با تعریفی باور پذیرتر به مخاطب ارائه کرده بود. اینبار دیگر خبری هم از پیرس برازنان نبود و بجای او دنیل کریگ ایفاگر نقش جیمز باند شده بود.

در « کازینو رویال » جیمز باند به مراتب آسیب پذیر تر از گذشته نشان می داد و البته اندکی هم احساسات چاشنی زندگی اش شده بود. « کازینو رویال » با اقبال بسیار خوبی در گیشه مواجه شد و منتقدان هم فیلم را دوست داشتند. اما قسمت بعدی که « ذره ای آرامش » نام داشت، یک اثر معمولی بود که شاید به خاطر توقعی که طرفداران به واسطه تماشای « کازینو رویال » از جیمز باند کسب کرده بودند، نتوانست رضایت کامل آنان را برآورده کند. حال « رگبار » به اکران در آمده که در این یکی شخصیت جیمز باند بیشتر از همیشه دستخوش تغییر شده است.

در ابتدای « رگبار » ما جیمز باند را در موقعیتی نفس گیر در شهر استانبول مشاهده می کنیم که به همراه یک مامور دیگر به نام ایو ( نائومی هریس ) برای بازپس گیری یک هارد حاوی اطلاعات ماموران مخفی که توسط یک فرانسوی دزدیده شده، تلاش می کنند. اما پس از کشمکش فراوان ، نهایتاً بر روی قطار در حال حرکت با اشتباهی که دیگر مامور سازمان به نام ایو ( نائومی هریس ) در تیراندازی انجام می دهد، باعث می شود تا جیمز باند از بالای پل بر روی رودخانه سقوط می کند و به نظر می رسد که زندگی اش به پایان رسیده باشد.2

پس از این واقعه در یک اقدام غیرقابل باور، به سازمان اطلاعات MI6 حمله ای تروریستی صورت می گیرد که باعث خدشه دار شدن وجه این سازمان در انگلستان می شود. ام ( جوی دنچ ) که احساس می کند باند را از دست داده و امنیت کشورش نیز مورد تهدید قرار گرفته، ناگهان جیمزباند را در کنار خودش می یابد و پس از یک گفتگوی کوتاه و نه چندان صمیمی، او را مامور می کند تا فردی را که فایل حاوی اطلاعات ماموران مخفی را دزدیده و قصد شکستن کد آن را دارد، شناسایی و در کمترین زمان ممکن آن را نابود کند. اما باند نمی داند فردی که قرار است او با آن مواجه شود، یک مامور مخفی سابق به نام رائول سیلوا ( خاویر باردم ) است که علاوه بر تمایل اش برای ایجاد آشوب، به دنبال گرفتن انتقام شخصی خودش است.

« رگبار » بدون شک متفاوت ترین قسمت از سری فیلمهای « جیمز باند » از آغاز تاکنون است. تماشاگران عادت کرده بودند تا همواره شخصیت جیمز باند را به عنوان یک قهرمان بر پرده سینماها ببینند؛ آن هم قهرمانی که نه بمب اتمی جلویش را می گیرد و نه دانشمندان و هر اعجوبه دیگر تاریخ. اما در « رگبار » ما با یک جیمز باند متفاوت مواجه هستیم که بجای اینکه یک قهرمان بی رقیب باشد، یک مامور مخفی حرفه ای و کارآمد است که اگر اشتباهی از او سر بزند به سرعت تاوانش را پس خواهد داد. سم مندس در همان 15 دقیقه نفس گیر ابتدایی فیلم ما را با این حقیقت روبرو می کند که قرار نیست یک داستان ملقب به ” جیمز باندی ” دیگر را که در آن قهرمانش یکه تازی می کند شاهد باشیم و این پیام را با تیر خوردن باند و سقوطش از پل به تصویر می کشد. در ادامه داستان نیز تلویحاً تمام موارد کلیشه ای در سری فیلمهای « جیمز باند » به چالش کشیده می شود از جمله اعتبار رئیس ” ام ” که همیشه مطمئن ترین فرد در سازمان MI6 بوده است. 3

در واقع سم مندس با تغییرات این جزییات کلیشه ای « جیمز باند » باعث شده تا این داستان و شخصیت ها آسیب پذیر تر و واقعی تر از گذشته به نظر برسند بطوریکه حالا ما می دانیم جیمز باند شخصیت روئین تن و یکه تازی نیست و می تواند مانند همه انسانها آسیب ببیند.

از دیگر تغییرات مشهود « رگبار » به نسبت قسمتهای قبلی ، اضافه کردن لحظات درامِ بیشتر به فیلم بوده که بسیار خوب و حساب شده از این عنصر در فیلم استفاده شده است. 6 سال پیش زمانی که « کازینو رویال » بر پرده سینماها رفت ، شاهد این بودیم که برای اولین بار در سالهای اخیر ( حداقل از زمانی که پیرس برازنان در چند فیلم بازیگر نقش جیمز باند بود ) ، جیمز باند را شخصیتی احساسی مشاهده می کردیم و نه یک مامور مخفی خشک و خالی با ظرفیت بالای آدمکشی! اما حالا در « رگبار » ما با شخصیتی به مراتب پیچیده تر از بُعد انسانی مواجه هستیم که شباهت چندانی به شخصیت جیمز باند همیشگی ندارد. او ناراحت می شود، اعتقاداتش که همیشه به سختی به آن پایبند بوده، تحت تاثیر قرار می گیرد، به جایگاهش فکر می کند و در نهایت شخصیتی را برای تماشاگر مجسم می کند که به مراتب معمولی تر از قهرمان همیشگی و آشنای دنیای « جیمز باند » می باشد. مندس با درک کامل این موضوع که مردم اینروزها علاقه ای به قهرمان پروری به مانند دهه های گذشته در سینما ندارند، اینبار جیمز باند را معمولی تر از گذشته به تصویر کشیده که همین موضوع کمک بسیار زیادی در باور پذیر شدن این شخصیت برای تماشاگر کرده است؛ اتفاقی که به جز سالهای آغازین تولد جیمز باند در پرده نقره ای ، کمتر شاهدش بوده ایم.

4

درباره بخش ” اکشن ” باید بگویم که « رگبار » می تواند بهترین اکشن تمام تاریخ فیلمهای جیمز باند باشد. در « رگبار » صحنه های نفس گیر بسیاری وجود دارد که با رهبری کم نقص سم مندس و تیم جلوه های ویژه، به زیبایی در پرده نقره ای سینما جلوه می کنند. نکته قابل توجه درباره اکشن « رگبار » این هست که علی رغم وسیع بودن این صحنه ها ، بی نظمی زیادی در آن به چشم نمی خورد و به عبارتی دیگر باید گفت که « رگبار » یک اکشن حساب شده را در خود دارد که بسیار چشم نواز و جذاب است و نشانه های افراط در آن به چشم نمی خورد. فارغ از اینکه سم مندس به خوبی موفق شده تا این اکشن پر زد و خورد را به خوبی رهبری کند، باید اشاره ای هم به فیلمبرداری « رگبار » داشته باشم که بدون شک یکی از بهترین های سال 2012 می باشد. فیلمبردار « رگبار » ریچارد دیکینز است که یکی از بهترین فیلمبرداران تاریخ سینما به حساب می آید. اوج خلاقیت و زیبایی کار دیکینز را می توانید در صحنه های اکشن و قرار گیری دوربین در بهترین زاویه ممکن مشاهده کنید بطوریکه دیکینز حتی اجازه نداده یک فریم از زیبایی این صحنه ها از چشمان تماشاگر پنهان بماند. 20 دقیقه پایانی « رگبار » و فیلمبرداری خارق العاده دیکینز واقعا تماشایی از کار درآمده است و ارزش بارها نگاه کردن را دارد.

بازیگران « رگبار » نیز در فیلم بسیار موفق بوده اند. دنیل کریگ در سومین حضورش در نقش جیمز باند ، بهتر از هر زمان دیگری در تصویر می درخشد. وی کماکان در بخش اکشن بهترین عملکرد را دارد و در بخش درام ( که در این قسمت پر رنگ تر از همیشه است ) با توجه به توانایی های بالای بازیگری اش، حضور موفقی را تجربه کرده است . اما به نظرم بهترین بازیگر فیلم خاویر باردم است که در نقش منفی فوق العاده ظاهر شده است. باردم یکی از بهترین بازیگران هالیوود است که بدون شک استاد بازی در نقشهای آدمهای خطرناک است ( فیلم « جایی برای پیرمردها نیست » را بخاطر بیاورید ) و در « رگبار » نیز او یک دیوانه به تمام عیار است! شخصیت سیلوا که باردم آن را ایفا می کند،به مانند شخصیت های منفی پیشین سری فیلمهای جیمز باند که همواره علاقه به مناقشه اتمی و سپس حکومت بر جهان را در سر داشتند، اصلاً علاقه مند به حکومت بر دنیا نیست و می توان گفت که آشوبگری او بیشتر یک تسویه حساب شخصی به حساب می آید و به نوعی حتی شاید یادآور شخصیت جوکر در فیلم « شوالیه تاریکی » باشد. باردم به خوبی موفق شده تا این شخصیت ترسناک را به تصویر بکشد و چه بسا شاید اگر « رگبار » یک فیلم جیمزباندی نبود، حتی می شد که نام باردم را به عنوان یکی از گزینه های احتمالی برای اسکار 2013 مد نظر قرار داد چراکه او در « رگبار » عالی ظاهر شده است. جودی دنچ نیز مانند همیشه در نقش رئیس ” ام ” عالی است و نمی توان بر او خرده ای گرفت.

6

رالف فاینس نیز در « رگبار » نقش گرت مالوری مرموز را ایفا کرده که او هم در این نقش کاملاً مسلط بی نقص نشان می دهد. درباره خانمهای جیمز باندی (!) هم باید عرض کنم که در این قسمت خوشبختانه یا متاسفانه آنها به نسبت گذشته، حضور چشمگیری را تجربه نکرده اند؛ با اینحال به نظرم حضور برنس مارلوهه قابل قبول از آب درآمده.

اعلام نام سم مندس به عنوان کارگردان « رگبار » از همان ابتدا انتظار طرفداران را از این قسمت بالا برد و حالا با اکران « رگبار » می بینیم که سم مندس هم به خوبی جواب این انتظارات را داده است. « رگبار » بدون شک یکی از بهترین قسمتهای جیمز باند از آغاز تاکنون می باشد؛ فیلمنامه محکم, اکشن جذاب, شخصیت های باور پذیر و موسیقی کلاسیک تر از همیشهِ توماس نیومن که اینبار بصورت اورجینال در سرتاسر فیلم شنیده می شود، از « رگبار » فیلمی ساخته که تماشایش از واجبات هر سینما دوستی است. در ضمن موسیقی زیبای ” اَدل ” رو هم از دست ندهید.


irev.ir

بررسی یادداشتهای سینمایی

درست است که جیمز باند جدید معمولاً از وسایل محیرالعقول استفاده نمی‌کند، اما ابزار و اسلحه‌ی فانتزی در اسکای‌فال با حضور یکی از اتومبیل‌های قدیمی باند وارد شده و دوباره ترکیبی از سنت و مدرنیته شکل گرفته و به این ترتیب میانه‌روی این جاسوس قدیمی به اوج خودش رسیده …

در آخرین مأموریت جیمز باند، او موفق نمی‌شود وظیفه‌اش را به‌درستی انجام بدهد و از پلی مرتفع به درون رودخانه‌ای سقوط می‌کند. در دورانی که او از انگلستان دور است خطری جدی که از طریق هک شدن سیستم اطلاعاتی MI۶ پیش آمده،‌ ام و کل سازمان را تهدید می‌کند…

اسکای‌فال هوشمندانه در زمان مناسب و در جای مناسب عرضه شده و به همین دلیل توانسته چنین از پله‌های موفقیت بالا برود و دل تماشاگران و منتقدان را یک‌جا به دست بیاورد. پس از انقلابی که با کازینو رویال در این مجموعه روی داد و یکی از قله‌های این فیلم‌ها (و به نظر نگارنده مرتفع‌ترین قله) شکل گرفت، راه برای ادامه‌ی مسیر بسیار مشکل شده بود؛ کمااین‌که به شکستی چون ذره‌ای آرامش/ کوانتوم تسکین منجر شد. جیمز باند در کازینو رویال برای اولین بار پس از در خدمت سازمان مخفی ملکه (و به احتمال زیاد آخرین بار) عاشق شد، در درگیری‌ها و تعقیب‌وگریزها بدون دخالت زیاد جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری وارد میدان شد و شمایلی ورزیده از خود نشان داد.

دیگر هیچ نشانی از ابزار و ادوات محیرالعقول هم در فیلم نبود و جیمز باند در هنگامه‌ی سکانس‌های اکشن فرق زیادی با جیسن بورن نداشت. به این ترتیب کازینو رویال تقریباً تمام انگاره‌ها و نشانه‌های قدیمی و فانتزی پیشین را از چهره‌ی جیمز باند زدود و با موفقیت او را برای قرن ۲۱ بازتعریف کرد. اما تجربه ثابت کرد که نمونه‌ی نادری چون کازینو رویال فقط یک بار می‌تواند به وجود بیاید. ادامه‌ی همان دست‌مایه‌های عاطفی و رویکرد به سکانس‌های اکشن در ذره‌ای آرامش به از بین رفتن هویت جیمز باند و نزدیک شدن او به یک «اکشن هیرو»ی معمولی هالیوودی انجامید.هوشمندی سازندگان اسکای‌فال این‌جاست که توانسته‌اند در این آخرین جیمز باند به ترکیبی متوازن از هر دو جنبه‌ی جیمز باند (پس و پیش از کازینو رویال) برسند. در این‌جا هنوز هم باند شخصاً درگیر زدوخوردها می‌شود اما اجرای این سکانس‌های حالتی فانتزی‌ دارد؛ یا در نمای دور و پشت شاخ‌وبرگ درخت‌ها به وقوع می‌پیوندد. رنگی از واقعیت‌گریزی به همه‌ی صحنه‌های اکشن فیلم زده شده که می‌تواند یکی از امتیازهای مهم فیلم برای جلب هر دو طیف طرف‌دار این مجموعه تلقی شود. بهترین نمونه هم درگیری در یک برج تجاری در شانگهای است که اوج هنرمندی سام مندز و راجر دیکینز در کار با رنگ و نور است.

درست است که جیمز باند جدید معمولاً از وسایل محیرالعقول استفاده نمی‌کند، اما ابزار و اسلحه‌ی فانتزی در اسکای‌فال با حضور یکی از اتومبیل‌های قدیمی باند وارد شده و دوباره ترکیبی از سنت و مدرنیته شکل گرفته و به این ترتیب میانه‌روی این جاسوس قدیمی به اوج خودش رسیده. بجز حضور آن اتومبیل قدیمی که با مسلسل‌هایی که در آن کار گذاشته شده، نماد آشکاری از سنت قدیمی این مجموعه است، کیفیت سکانس‌های اکشن هم با واقعیت‌های جاری هم‌خوانی ندارد و این می‌تواند برای طرف‌داران جیمز باند کازینو رویال به یک سرخوردگی بزرگ تبدیل شود.

نمونه‌ها زیادند: باند می‌تواند در اعماق زیاد یک دریاچه‌ی یخ‌زده بدون آن‌که منجمد شود یا سرش از فشار زیاد آب متلاشی شود به زدوخورد بپردازد؛ در بالای برج در شانگهای افراد در فاصله‌ای اندک هم نمی‌توانند یکدیگر را ببینند؛ باند موقع تیراندازی به شخصیت منفی که دارد از نردبان بالا می‌رود کار سخت‌تر را انجام می‌دهد و به پله‌های نردبان شلیک می‌کند؛ کیو می‌تواند رد آدم‌ها را در تونل‌های عمیق زیرزمینی هم بگیرد و…
اما میانه‌روی و اعتدال کلی فیلم در زمینه‌ی ارتباط باند با جنس مخالف کاملاً از بین رفته و دیگر هیچ اثری از باند عاشق‌پیشه‌ی کازینو رویال نیست. باند جدید درست مثل اسلاف قدیمی‌اش به زن‌ها به چشم یک وسیله برای به دست آوردن اطلاعات و پیش بردن هدف‌هایش نگاه می‌کند. فقدان هسته‌ی عاطفی در باند جدید برای آن‌ها که کازینو رویال را دیده‌اند می‌تواند به عنوان بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف تلقی شود. به دلیل همین رویکرد است که صحنه‌ی کشته شدن یکی از زن‌های مرتبط با باند بدون آن‌که هیچ تأثیر عاطفی خاصی داشته باشد (بر خلاف آن‌چه سازندگان فیلم در نظر داشته‌اند) برگزار می‌شود. این‌جاست که سازندگان فیلم یک برگ برنده رو می‌کنند و ارتباط عاشقانه‌ی باند با جنس مخالف را با رابطه‌ی به‌خوبی پرداخت‌شده‌ی او با رییس‌اش، ام، جای‌گزین می‌کنند. رابطه‌ی مادرانه‌ی ام با باند و سیلوا و رقابت این دو مرد با هم برای به دست آوردن مهربانی و توجه ام، بهترین پیرنگ داستانی فیلم است. اصلاً انگیزه و نیروی محرک بدمن اصلی فیلم (با بازی فوق‌العاده‌ی خاویر باردم) انتقام‌جویی از ام و وادار کردن او به پشیمانی است.

به این ترتیب، شخصی‌ترین و سرراست‌ترین انگیزه‌ها برای یک بدمن در مجموعه فیلم‌های باند در اسکای‌فال محقق شده است. این رویکرد شخصی و خلوت در سراسر فیلم تنیده شده و شخصیت خود باند هم با تکیه بر همین روند، پرداخته شده است. این اولین بار است که با پیشینه و محل تولد و اطلاعات شناسنامه‌ای باند روبه‌رو می شویم. یک اولین دیگر هم در اسکای‌فال وجود دارد و آن یک جلسه‌ی رسمی دادگاه و دفاع مقام‌های بالادستی باند از فعالیت‌های او و کل فعالیت‌های سازمان اطلاعاتی مخفی بریتانیاست. در این دادگاه، به شکلی غافل‌گیرکننده، فلسفه‌ی وجودی این سازمان زیر سؤال می‌رود و البته اندکی بعد از تمام اتهام‌ها مبرا می‌شود. به این شکل سازندگان فیلم موفق شده‌اند جیمز باندی مرکب از سنت و مدرنیته معرفی کنند که آن قدر باهویت است که می‌تواند در آینده بار این مجموعه را به دوش بکشد.
ارجاع‌ها و تأثیرهای فیلم به/ از دیگر فیلم‌ها یکی از بحث‌های شیرینی است که اصلاً نمی‌شود ازش گذشت. جیمز باند جدید مطابق با همان رویکرد سنتی فانتزی‌گونه‌اش نشانه‌هایی از یک ابرقهرمان بروز می‌دهد: از نحوه‌ی خارج کردن تکه‌های گلوله از بدنش (که شمایلی فراانسانی به او می‌دهد) بگیرید تا ایستادنش بر بام مرتفعی در شهر (همراه با تأکید مانی‌پنی به او که می‌گوید: نمی‌دانستم می‌توانی بیایی این بالا) که یادآور اسپایدرمن و بتمن و امثالهم است. ورود باند به محل جدید سازمان MI۶ یادآور ورود شخصیت اصلی مردان سیاه‌پوش (بری ساننفلد، ۱۹۹۷) به سازمان مخفی مربوطه است. صحنه‌ی ورود به جزیره‌ی قلعه‌وار سیلوا هم یادآور صحنه‌های آخرالزمانی مشابه در تلقین (کریستوفر نولان، ۲۰۱۲) است. ارجاع‌های فیلم بیش‌تر به آثار پیشین همین مجموعه بازمی‌گردد: از تکه انداختن به خودکار انفجاری که در چشم‌طلایی (مارتین کمپبل، ۱۹۹۵) استفاده شده بگیرید تا گسترش پیرنگ اسیر شدن ام به دست شخصیت منفی که پیش از این در دنیا کافی نیست (مایکل آپتد، ۱۹۹۹) هم دیده شده بود.
درست است که اسکای‌فال به ترکیبی متعادل از «قدیم» و «جدید» رسیده اما در نگاه کلی متمایل به سنت است و به همین دلیل طرف‌داران سنتی و قدیمی جیمز باند تا این حد از آن استقبال کرده‌اند. شاید فشرده‌ترین و موجزترین شکلی که از سنت در فیلم وجود دارد آن چاقویی باشد که در اواخر فیلم پشت سیلوا (به عنوان نماد مدرنیته و کسی که با احاطه‌ی نبوغ‌آمیزش بر کامپوتر و هکینگ کل سازمان جاسوسی انگلستان را در خطر نابودی قرار داده) می‌نشیند. به همین دلیل این جیمز باند جدید قادر نیست رضایت تمام‌وکمال طرف‌داران جیمز باند متفاوت و یگانه‌ی کازینو رویال را کسب کند. نمی‌شود انتظار زیادی هم داشت؛ مگر جیمز باند چند بار می‌تواند عاشق شود و تا کی می‌تواند بدون استفاده از آن ابزار فانتزی و محیرالعقول کارش را راه بیندازد؟

اولین کسی باشید که یک دیدگاه ارسال میکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *