یک ذهن زیبا – A Beautiful Mind

8.5

یک ذهن زیبا – A Beautiful Mind در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

یک ذهن زیبا – A Beautiful Mind نام فیلمی آمریکایی در ژانر درام و زندگی‌نامه‌ای است که دربارهٔ زندگی جان نَش ریاضیدان برندهٔ جایزهٔ نوبل اقتصاد و مسائلی که به دلیل بیماری روان‌گسیختگی با آنها مواجه می‌شود، ساخته شده است. فیلم یک ذهن زیبا در سال ۲۰۰۱ بر اساس کتابی به همین نام و نوشتهٔ سیلویا ناسار و به کارگردانی ران هاوارد ساخته شده است. بازیگران اصلی آن راسل کرو در نقش جان فوربز نش و جنیفر کانلی در نقش همسر وی هستند.

فیلم یک ذهن زیبا مایه های نبوغ بیماری اسكیتزوفرنی و پارانویا و بالاخره عشقی شكست ناپذیر كه به نبرد با بیماری برمیخیزد و غیرممكن را ممكن میسازد، دستمایه های گیرایی برای ساخت یك فیلم سینمایی در اختیار هالیوود قرار میدهد.

بازیگری راسل كرو در نقش جان نش ستودنی است. او خجالت و فخرفروشی را توامان به نمایش میگذارد و با سری فروافتاده، شانه های تنومند اما خمیده، تیك های عصبی، بالا و پایین نگریستن ها راه رفتن نااستوار، زمزمه های زیرلب و نگاههای گم و مبهم در نمایش دنیای ناروشن و توهم آمیز چنین بیمارانی موفق است. لمس پیشانی با انگشت به عنوان رفتاری تكرار شونده و صورتی كه نمایشگر بی حسی و حساسیت توأمانی هست بر قدرت بازیگری او میافزاید.

یک ذهن زیبا
نقد و بررسی فیلم یک ذهن زیبا
یک ذهن زیبا
بازیگران فیلم یک ذهن زیبا
نقد و بررسی فیلم یک ذهن زیبا
نقد و بررسی فیلم یک ذهن زیبا

ویدیوهایی از فیلم یک ذهن زیبا – A Beautiful Mind


irev.ir

بررسی نقد فارسی

فیلم a beautiful mind یک ذهن زیبا، درباره دانشمند و نابغه ای است به نام جان نش.

ریاضی دانی که با هوش و ذکاوت بالای خود در ریاضی خیلی ها را شگفت زده کرده است. این فیلم زندگی جان نش از دانشگاه تا پیری را روایت میکند.

ذهن زیبا فیلمی است با دو روایت مختلف. روایتی از ذهن زیبا و نبوغ سرشار یک ریاضی دان و دیگری درباره جنون و بیماری،که کارگردان این فیلم این دو موضوع را در کنار هم به زیبایی روایت کرده است. البته نباید از بازی زیبا و بی نظیر راسل کرو در نقش”جان نش” به راحتی گذشت که هم در نقش یک ریاضی دان و نابغه و هم در نقش یک بیمار از جوانی تا پیری ایفای نقش کرده است.

ابتدا نگاهی کوتاه بر زندگی نامه ی جان نش:

جان نش متولد سال ۱۹۲۸در کشور امریکا، ریاضیدان نابغه که در سنین جوانی به بیماری روان‌گسیختگی (اسکیزوفرنی) از نوع پارانوید مبتلا شد.

جان نش صداهایی غیرواقعی را می‌شنید که او را از خطراتی موهوم حذر می‌دادند و وادارش می‌کردند کارهایی برخلاف خواسته‌اش انجام بدهد. رفته رفته بر شدت توهمات او افزوده شد و زندگی‌اش در آستانه فروپاشی قرار گرفت. همسرش او را ترک کرد، کرسی استادی خود را در دانشگاه از دست داد و بالاخره در بیمارستان بستری شد. پزشکان بیماری‌اش را نوعی اسکیزوفرنی هذیانی (پارانوید) تشخیص دادند که با افسرگی خفیف و کاهش اعتماد به نفس همراه شده بود.

او با تمام توان سعی کرد تا محتوای ذهن بیمار خود را ذره ذره اصلاح کند. این فرآیند جبرانی، چیزی نزدیک به ۲۵ سال از بهترین سال‌های عمر او را گرفت اما امید و اراده‌ای که او از خود نشان داد، کار خودش را کرد و ریاضیدان نابغه بالاخره از بند بیماری نجات پیدا کرد. خودش این طور میگوید:

به مرور زمان سعی کردم بخش بیمار ذهن خودم را شناسایی و پاک کنم. سعی کردم رفته رفته ذهنیت عالمانه‌ای را که از قبل داشتم، بازسازی کنم. این کار خیلی طول کشید، خیلی چیزها را از من گرفت اما فکر می‌کنم الان دیگر بخش اعظم آن هذیان‌ها و آن توهمات را دور ریخته‌ام. اینکه در این سن و سال هنوز می‌توانم یک ریاضیدان و تئوریسین فعال باشم، به این معنی است که من در مبارزه با بیماری‌ام موفق شدم.

موفقیت ها:

او در تکامل نظریهٔ بازی‌ها نقش بسیار مؤثری داشت و به خاطر تلاش‌هایش در این زمینه، در سال ۱۹۹۴ به همراه رینهارد سلتن و جان هارسانای برندهٔ جایزهٔ نوبل اقتصاد شد.

درباره روان گسیختگی یا اسکیزوفرنی:

روان‌گسیختگی، اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی به انگلیسی: Schizophrenia، یک بیماری روانی با منشاء نامشخص و علایم متغییر می‌باشد که اصطلاح آن توسط یوجین بلولر از ترکیب دو کلمه یونانی shizein و phrenos وضع شده است. مشخصهٔ این بیماری عدم توانایی درک و یا بیان واقعیت است. این بیماری دارای عوارضی همچون عدم ارتباط منطقی در رفتار و گفتار، انزوا و گوشه نشینی بیش از حد و هذیان و توهم است. تشخیص این بیماری با مصاحبه با بیمار و مشاهده رفتار او میسر می‌شود و در حال حاضر هیچ تست تشخیصی برای این بیماری وجود ندارد.

داستان فیلم

در دانشگاه پرینستون در ماه سپتامبر 1947 آغاز میشود که استاد دانشگاه در حال ارائه مطالب و خوش امد گویی به دانشجویان است. به ته کلاس میرسیم در جایی که شخصیت اصلی داستان جان نش در افکار خود فرو رفته است.

در حیاط دانشگاه جان نش در حال گشت دیده میشه و مثل همیشه در افکار خود فرو رفته و درحال کشف نکات ریز ریاضی است. او با سایر دانشجویان دانشگاه اشنا میشود که مهمترین انها مارتین هانسون است که خیلی با جان نش شوخی میکند.

جان نش به اتاق خود در دانشگاه میرود و مشغول درست کردن اسباب اثاثیه اتاقش میشود که هم اتاقی او چارلز هرمن وارد اتاق میشود. در ادامه داستان از او خیلی خواهیم شنید.

جان نش شروع به کار درباره ریاضیات میکند و با نوشتن راه حل و فرمول ها بر روی پنجره خود دنبال ارائه تز پایان نامه خودش است تا دکترای خود را از دانشگاه بگیرد. که با پیشنهاد هم اتاقی خود روبرو میشود که او را به یک مقابله تن به تن دعوت میکند که در پشت بام دانشگاه به انجام میرسد.

جان نش در پشت بام شروع به تعریف از خود و نقل قول هایی از قدیم میکند: میگوید روزی معلم کلاس اولش به او گفته است که تو با دو مغز کمکی و یه قلب نصفه به دنیا آمده ای. جان نش میگوید من با مردم میانه خوبی ندارم و نمیتوانم زیاد با انها ارتباط برقرار کنم و آنها نیز من را دوست ندارند.

او دینامیک حاکم و یافتن یک ایده نو به جای ان را دوست دارد و این تنها موردی است که او خودش را از دیگران متمایز میداند و وقت خودش را با سرکلاس رفتن به هدر نمیدهد.

در حیاط دانشگاه مارتین هانسون و بقیه دانشجویان در حال بازی هستند و ان طرف جان نش در حال بررسی حرکات پرندگان است تا بتواند یک محاسبه عددی در موردشان پیدا کند “الگوریتم پرندگان “.

درباره ی الگوریتم پرندگان

الگوریتم PSO یك الگوریتم جستجوی اجتماعی است كه از روی رفتار اجتماعی دسته‌های پرندگان مدل شده است. در ابتدا این الگوریتم به منظور كشف الگوهای حاكم بر پرواز همزمان پرندگان و تغییر ناگهانی مسیر آنها و تغییر شكل بهینه‌ی دسته به كار گرفته شد. در PSO، particleها در فضای جستجو جاری می‌شوند. تغییر مكان particleها در فضای جستجو تحت تأثیر تجربه و دانش خودشان و همسایگانشان است. بنابراین موقعیت دیگر particleهای Swarm روی چگونگی جستجوی یك particle اثر می‌گذارد. نتیجه‌ی مدل‌سازی این رفتار اجتماعی فرایند جستجویی است كه particleها به سمت نواحی موفق میل می‌كنند. Particleها در Swarm از یكدیگر می‌آموزند و بر مبنای دانش بدست آمده به سمت بهترین همسایگان خود می‌روند.

اساس كار PSO بر این اصل استوار است كه در هر لحظه هر particle مكان خود را در فضای جستجو با توجه به بهترین مكانی كه تاكنون در آن قرار گرفته است و بهترین مكانی كه در كل همسایگی‌اش وجود دارد، تنظیم می‌كند…

ادامه داستان:

شاید بهتر باشد داستان زندگی جان نش را به چند فصل تقسیم کنیم:

فصل یک فصل اشنایی با نش و گرفتن دکترا:

مارتین هانسون “جان نش” را به یک مبارزه و یا بهترست بگوییم یک بازی دعوت میکند و از او میخواهد که این بازی را با هم انجام دهند و او نیز دعوت او را میپذیرد و میگوید: حاضرم بچلونمت تا ببازی.

این بازی با باخت جان نش تمام میشود و او نیز با عصبانیت صحنه را ترک میکند.

در کتابخانه دانشگاه جان نش در کنار پنجره ای پر از فرمول های ریاضی نشسته است که دوست صمیمی و هم اتاقی او “چارلز هرمن” از او میپرسد: دو روزه که اینجایی داری چیکار میکنی؟ او درجواب میگوید: هانسون دوباره در حال چاپ کردن یک مقاله دیگر است اما من هنوز نمیتونم یک عنوان برای درجه دکترام پیدا کنم.

که دوباره با شوخی دوستش مواجه میشود که میگوید طرف خوب قضیه اینجاست که تو توانستی هنر روی پنجره را اختراع کنی. که در هر 3 طرف پنجره سه قضیه مختلف را بررسی کرده است 1. گروهی که در حال بازی فوتبال هستند 2. الگوریتم پرندگان 3. خانمی که درحال تعقیب دزد کیف است.

استاد دانشگاه به نش میگوید: دوستای تو و همکلاسیهات همشون مقاله هاشون رو منتشر کرده اند اما تو به کلاس ها اهمیت نمیدی و حتی یک مقاله هم منتشر نکرده ای. جان از استاد میخواهد که یک ملاقات با انیشتین برای او ترتیب بدهد که استاد او را با منظره ای روبرو میکند که همه در حال اهدای خودکار خود به استادی بودند که به بالاترین رتبه رسیده بود. استاد به نش میگوید: من برات متاسفم اما تا بحال سابقه تو ابدا هیچ جایگاهی رو برات تضمین نمیکنه.

جان نش مشغول بررسی نظریه ها و ایده های خود که برروی پنجره نوشته شده است میگردد که ناگهان عصبانی و ناراحت میشود و این موجب درگیری او با هم اتاقی اش میشود و در اخر چارلز با پرتاب میز تحریر به کف حیات با یک حرف از اسحاق نیوتون مساله را تمام میکند.

در بار جان نش

مثل همیشه در حال نوشتن و تحقیق هست که مارتین و دوستانش به جان نزدیک میشوند و از او میخواهند از این کار دست بردارد و یک لیوان مشروب بخورد. ناگهان چند دختر وارد میشوند و توجه همه را جلب میکنند که مارتین با گفتن نقل قولی از “آدام اسمیت” پدر اقتصاد نوین که “جاه طلبی انفرادی به اهداف مشترک کمک میکند” میخواهد با هم برای به دست اوردن دخترها تلاش کنند که جان نش در جواب میگوید: “ادام اسمیت باید تجدید نظر کنه! اگه همه ما بریم سراغ دختره مو طلایی کار رو برای خودمون سخت تر میکنیم و هیچکدوم از ما موفق نمیشیم مو طلایی رو بدست بیاریم بلکه بقیه دختر ها رو هم از دست میدیم پس بنابراین ما میریم سراغ دوستانش اما همه آنها با ما سرد برخورد میکنن چون هیچکدوم نمیخوان انتخاب دوم باشن و اما اگه هیچکس نره سراغ مو طلایی چی؟

ما هیچکدوم سر راه دیگری قرار نمیگیریم و ما به بقیه دخترها بی احترامی نمیکنیم و این تنها راهیه که میتونیم برنده بشیم” بعد جان نش تئوری خود را با نقل قولی از ادام اسمیت ادامه میدهد “بهترین نتایج وقتی ظاهر میشن که هر کسی در گروه کاری بکنه که هم برا خودش و هم برا گروه بهتره” با این کار جان به بقیه سوال های بیجوابش در تئوری هایش پی میبرد و میتواند پایان نامه خود را به پایان برساند و تحویل بدهد و استاد دانشگاه با دلگرمی از این پایان نامه استقبال میکند و به او میگوید: من خوشحال شدم که تو میتونی هرجایگاهی رو که دوست داشته باشی رو بدست بیاری. و او را به عضویت ازمایشگاههای ویلر درمیارود و از او میخواد که دو عضو برای گروه خود معرفی کند که او سول و بندر 2 دوست دیرین خود که همچون خودش ریاضی دان هستند را انتخاب میکند.

فصل دوم دوران استادی و حل معماها:

در سال 1953 پنج سال بعد از فارغ التحصیلی جان نش از او میخواهند که برای شکستن رمز و فهمیدن معما به پنتاگون برود که او موفق میشود این رمز را بشکند و برای اولین بار فردی را ملاقات میکند که در اینده با او همکاری خواهد کرد.

در دانشگاه دو دوست خود سول و بندر که همکارهای نش هستند به او میگویند که باید سر اولین جلسه کلاست برای استادی حاضر شوی که با مخالف نش روبرو میشوند و سپس با راضی کردن نش جان سر کلاس حاضر میشود.

او سر کلاس حاضر میشود و بر روی تخته معادله ای مینویسد و از دانشجویان میخواهد آن معادله را حل کنند. در پایان کلاس بیرون از دانشگاه او همان فردی را ملاقات میکند که در پنتاگون با او روبرو شده بود “وییام پارچر”.

ویلیام پارچر از او بابت کاری که در پنتاگون کرده تشکر میکند و او را به انباری میبرد که به گفته نش به او گفته شده است که انباری متروکه است که معلوم میشود انجا جاییست برای تعیین اهداف دشمن و رمز شکنی ها و…..

پارچر از نش میخواهد که با آنها در این مورد همکاری کند و آنها را در شکستن کدها و رمزها کمک کند و بفهمد در روزنامه ها و مجله ها چه کدهایی وجود دارد، آنها را بشکند و به پارچر و بقیه بدهد. انها دستگاهی را در دستان نش جاسازی میکنند که برای دادن اطلاعات کدهای امنیتی به پارچر میباشد.

آشنایی با آلیشا لاره (همسر آینده)

نش در اتاق خود در حال کار درباره پرونده هایی است که از طرف پارچر به او محول شده است. الیشا لاره وارد اتاق میشود و به نش میگوید: من قضیه و فرمولی که برروی تخته نوشته بودین را حل کردم. نش در جواب میگوید: راه حل شما زیبا است اما درنهایت جواب غلط میباشد. الیشا از نش درخواست یک شام بیرون از دانشگاه میکند و نش هم این درخواست را قبول میکند.

نش همچنان در حال پی بردن به اسرار و رمز ها در نوشته های مختلف روزنامه ها ومجله هاست و اولین رمزها را پیدا کرده و به مکانی که برای بردن اطلاعات تعیین شده بود، برده و تحویل میدهد.

در حیاط دانشگاه نش درحالی که باز درحال پی بردن به رمزهای روزنامه هاست، دوست قدیمی خود چارلز هرمن را ملاقات میکند که به تازگی حضانت دختر خواهرش را بر عهده گرفته است. نش به او میگوید که از آلیشا خوشش اومده و آیا او با من ازدواج میکند؟ که چارلز از او میخواهد که از الیشا خواستگاری کند و او نیز از الیشا تقاضای ازدواج میکند و با نش عروسی میکند.

فصل سوم: اسکیزوفرنی و پی بردن به بیماری

نش بعد ازدواج هم همچنان در حال رمزگشایی است که دچار توهمات و ترس میشود و با الیشا و دیگران بدرفتاری میکند و از همه چیز، چراغ ها، سوت ها و حتی صداهای ماشین ها میترسد و بالاخره این توهمات و ترس های او موجب میشود یک روانپزشک به نام دکتر روسن برای درمان او پیش قدم شود و او را در حیاط دانشگاه گرفته و به بیمارستان روانی مک ارتور منتقل میکند. او در بیمارستان باز چارلز هرمن هم اتاقی خود را میبیند که با تعجب دکتر روسن مواجه میشود و به او میگوید کسی اونجا نیست و تو دچار توهم شده ای.

الیشا از دکتر روسن میپرسد چه بر سر نش امده است و او جواب میدهد کف او دچار اسکیزوفرنیا شده است. و به الیشا توضیح میدهد که این بیماری احتمالا از زمان دانشگاه در نش بوده است و او از آن زمان برای خود دوستان خیالی وکارهای خیالی جور میکرده و حتی به او میگوید چارلز هرمن هم اتاقی نش وجود خارجی ندارد و با تخیل و خیالات نش به وجود امده است و او در زمان دانشگاه هم اتاقی نداشته است. دکتر از او میخواهد از کارهایی که نش برای دولت انجام میدهد سر دربیاورد و الیشا با رفتن به اتاق مخصوص خودش در دانشگاه با صحنه ای مواجه میشود که تکه های روزنامه ها برروی دیوارچسبانده شده وکدهایی برروی دیوار از آنها اویزان شده است. سول به الیشا میگوید که جان بعد از رمز گشایی نامه ها را به کجا تحویل میداده و الیشا به انجا میرود با صندوق پر از نامه مواجه میشود که تک تک نامه ها حتی باز نشده بودند.

جان نش در اتاق بیماران و اتاق مخصوص خود دنبال دستگاهی که ولیام پارچر در دستان او کاشته بود میگردد و متوجه میشود آن دستگاه وجود ندارد. دکتر روسن، برای درمان تقریبی جان نش تلاش میکند و بالاخره جان نش از بیمارستان مرخص میشود و به خانه خود برمیگردد. او با همه احساس غریبی میکند و موجب ناراحتی الیشا میشود. جان نش در ادامه از خوردن تمام قرص ها طفره میرود و باز نیز توهمات سراغش می آیند و اولین فردی که سراغ او می آید ویلیام پارچر است و به او میگوید موقعیت تو لو رفته و جای دیگه ای برای انجام ماموریتت پیدا کرده ایم.

جان نش را به کلبه ای وسط جنگل برده و از او میخواهد باز رمزگشایی را شروع کند. در این بین الیشا به کارهای عجیب نش پی میبرد و با تعقیب او به ان کلبه دست میابد و میبیند نش مشغول همان کار قبلی خود است. توهمات نش بازگشته است. او مجددا چارلز هرمن و مارسی و ویلیام پارچر را ملاقات میکند. او در آخر متوجه موضوعی میشود. متوجه میشود هیچ کدام از این ها در عرض این چندسال بزرگ نشده اند و با درک این موضوع و گفتن این حرف به الیشا و دکتر روسن از آن ها میخواهد که به او اجازه دهند خودش با مشغول کردن ذهن خود به فرمول ها و ریاضیات و توجه نکردن به توهمات آن ها را از ذهن خود بیرون کند.

او با رفتن به دانشگاه قدیمی خود و ملاقات با رئیس دانشگاه (مارتین هانسون) دوست قدیمی و هم دانشگاهی خود

از او خواهش میکند که به او اجازه دهد در دانشگاه بگردد و بتواند با دانشجویان ملاقات کرده و آرام آرام این توهمات واهی را از ذهن خود بیرون کند. او باز در حیاط دانشگاه برای اطرافیان خود مشکل ساز میشود و با نادیده گرفتن ویلیام پارچر و…. با گفتن کلمات شما واقعی نیستید، توهمی هستید و… موجب ناراحتی میشود.

در ادامه فیلم مارتین هانسون برای نش کلاسی برای تدریس به دانشجویان جور میکند و از او میخواهد که در این کلاس به دانشجویان تدریس کند و نش با شروع کلاس ها و اموزش به آنها به بی اعتنایی به توهمات ادامه میدهد و خود را درگیر پی بردن به معادلات ریاضی و حل آنها مانند قبل در دانشگاه مینماید و آنها را برروی پنجره کتابخانه در جای قدیمی خود مینویسد. جان با این کار خود میتواند به توهمات خود پایان دهد و با بی اعتنایی به آنها خود را درمان کند.

در سال 1994 توماس کینگه به ملاقات او می آید و به او خبر برنده شدن جایزه نوبل را میدهد و او را به جایی میبرد که استادان و پرفسورهای دانشگاه در حال خوردن چای و قهوه هستند. همان جایی که او در دوران دانشگاهی به آنجا رفت و با صحنه دادن خودکار و احترام گذاشتن به فرد خاصی مواجه شده بود. در آن اتاق نش دوباره با صحنه خودکار دادن مواجه میشود. این بار به خود او و تبریک گفتن ها او با خوشحالی به اطراف مینگرد.

جان نش به همه توهمات پایان داده و به آنها بی اعتنایی میکند. جان نش جایزه نوبل را برنده میشود و آن را تقدیم به همسر فداکار خود میکند.

نتیجه گیری

جان نش در این فیلم و در زندگی خود ثابت کرد که همیشه میتوان بر هرچیزی غلبه کرد. جان نش ابتدا فردی بود قوی و ذهنی زیبا که بر تمام معادلات غلبه میکرد. او با غلبه کردن بر این معادلات خود را به بیماری اسکیزوفرنی دچار میکند و در آخر نیز با تلاش خود و با مشغول کردن خود به آن چیزی که علاقه دارد میتواند به بیماری خود غلبه کند و به جایزه نوبل دست یابد.

ذهن زیبا از حیث فلسفی نیز بیان د‌وپارگی عین و ذهن است، و توضیح این موضوع است كه د‌ر جهانِ هستی د‌و چیز قابل تشخیص است: یكی «من» (یعنی ضمیر اول شخصِ مفرد)، كه فاعل فعلِ اندیشیدن است، و دیگری جهانِ عینی یا واقعی، كه این ضمیر با آن روبه‌رو می‌شود. اگر یكی از آن‌ها را منبعث از د‌یگری بد‌انیم، باید بپذیریم كه یكی از آن‌ها نتیجه و حاصل د‌یگری‌ است؛ یكی«من»است، و د‌یگری «نامن»؛ یعنی «من»ی كه می‌اند‌یشد و «من»ی كه اند‌یشید‌ه می‌شود، و این د‌ومی درواقع همان «نامن» است. در پاره‌ای از د‌ستگاه‌های فلسفی عینیت همان ذهنیت محسوب می‌شود، همان‌طور كه ذهنیتِ جان نش برای او چیزی جز عینیت نیست، و آن‌چه عینیت می‌پند‌ارد ساختة ذهنیت (یا ذهنِ خیال‌پرد‌ازِ) او است.

در آخر نباید از بازی زیبای جان نش به راحتی گذشت که توانست همه جوانب فیلم را با زیبایی هرچه تمام تر بازی کند و آن را با موفقیت به پایان ببرد.


irev.ir

بررسی روان‌پدیا

ریاضی دان برجسته ( راسل کرو ) از دانشگاه فارغ التحصیل شده و به سمت استادی برگزیده می شود. او توانایی خارق العاده ای در کشف رابطه بین اشکال و اعداد به هم ریخته دارد. ازدواج با آلیشیا ( جنیفر کونلی ) به زندگی او رنگ و لعابی دیگر می دهد تا اینکه ظاهرا ویلیام پارچر ( اد هریس ) مامور سیا به سراغش می رود و از او می خواهد با توجه به استعداد بی نظیرش در زمینه فعالیتهای رمز شکنی به سیا کمک کند اما…

شرح فیلم: روایت سینمایی زندگی یکی از نوابغ استثنایی ریاضی همان قدر تغییر کرده و دراماتیزه شده که از یک فیلم جریان اصلی هالیوود انتظار داریم؛ ترکیبی از روان پریشی و نبوغ، عشق و جدایی و تعلیق و سیاسیت و پایان خوش باشکوه واحساساتی طبعا با واقعیت زندگی جان نش فاصله دارد، اما به منطق سینمایی و روایت گری هالیوود نزدیک و در واقع سرمشق خوب و معرف کاملی از آن است.
نقد فیلم:
«جان نش» ریاضیدانی است که در هر چیز روابط ریاضی را جستجو میکند، از بازتابش نور در یک کراوات گرفته تا سطرها و تیترهای گوناگون عناوین و مقالات روزنامهها. در فیلم «یک ذهن زیبا»، او بیشتر در خود فرو رفته است و با اشخاص ذهنی و درونی خویش معاشرت دارد تا مردم دور و برش.
تأکید او بر چنین تجاربی، علاوه بر آن که موجب موفقیتهایی در زمینهی ریاضی و تدریس در دانشگاه برایش میشود، از طرف دیگر سبب میشود تا او و حرکات و گفتارش هر چه بیشتر از دنیای واقعی که زندگی اجتماعی بخشی از آن است، فاصله بگیرد.

جایی که نش برای برقراری ارتباط و دوستی با شخصی دیگر نمی داند که سر صحبت را چگونه باز کند، طرف مقابل درصدد برمی آید تا به او کمک کند و میگوید: «فکر میکنم که شما میخواستید برای من یک نوشیدنی سفارش دهید»، نش به جای این که خود را با قواعد بازی در آن دنیا همراه سازد، با رد پیشنهاد طرف مقابل، آنقدر بیپرده سخن میگوید و راست و صریح، سر هدف میرود، که با برخورد تند طرف مقابلش مواجه میشود که نتیجهاش از عدم موفقیت مجدد وی در دنیای اجتماعی و قواعد تلویحی و غیرصریحش حکایت دارد. او حتا با همسرش نیز چنین رویه ای را در پیش میگیرد، چه هنگامی که هنوز با وی ازدواج نکرده و او از دانشجویان کلاسش است و چه زمانی که درصدد برقراری رابطه ای صمیمانه تر با اوست.

او در بیان مقاصد و نیات خود صراحت و قطعیتی را اعمال میکند که تنها در دنیای انتزاعی و به خصوص گسترههای ریاضی و فلسفه دیده میشود و در روابط اجتماعی مشروعیتی ندارد.
نش به هیچ وجه نابغه نیست، بلکه به نابغه ای بدل میشود. او یک بیمار اسکیزوفرن است که توهمات و ایده های خود را جدی میگیرد. ما برای آن که به شخصی معمولی بفهمانیم، دنیای تصورات و ایدهها و دنیای ریاضی واقعی نبوده و از این روی اصیل و تأثیرگذار نیست، با مشکلی جدی مواجه نیستیم، ولی برای یک ریاضیدان، فیلسوف و هر شخصی که کشفیاتی در دنیای انتزاعی صورت داده که گسترهی ریاضی تنها بخشی کوچک از آن است، آن کودکانهترین و ناآگاهانه ترین تأویلی است که ممکن است شنیده باشد؟!

دنیای انتزاعی به عنوان واقعیتی با ادراکی که معرف موضوعی خاص باشد وجود ندارد، ولی به عنوان نسبتی از روابط بین موضوعهای خاص که نه تنها در دنیای خارج وجود دارد، بلکه تمامی پدیدارها و تحولات دنیای بیرون را تنها از طریق آن میتوانیم تبیین کنیم، اصیلترین و تأثیرگذارترین گسترهای است که اذهان بشری بدان دست یافته است. و اگر غیر از این بود، اصلا علم ریاضی و فیزیک شکل نمیگرفت. به بیان دیگر، علوم ریاضی و فیزیک بدین سبب پدید آمده و اکنون به عنوان علمی تبیین کننده ی جهان عینی و مادی به کار میروند که پذیرفته شده است آنها مفاهیم انتزاعی کشف کرده و آفریده خود را که عینی نیستند، برای توصیف و تشریح جهان عینی به کار میبرند و دقیقاً به همین سبب که واقعی نیستند اصیلتر از واقعیتند، چرا که واقعیت را تبیین میکنند.

نش به سبب دوری گزیدن از تعاملات اجتماعی، نه تنها دنیای انتزاعی خود را به اصلیترین مشغلهی فکری خویش بدل ساخته است، بلکه آفرینشهایی را نیز در آن زمینه صورت داده است. شخصیت «چارلز» در ذهن او همان بخشی از شخصیت اوست که نش را نابغه دانسته و نش با ایمان آوردن به اندرزها و تأویلهای او در این زمینه، این توهم خود را با دریافت جایزهی نوبل به واقعیت بدل کرده است. حال دیگران به او بگویند که آن شخصیت واقعی نیست؟! جهلی مرکبتر از آن و گزارهای بیمعناتر از آن برای نش سراغ دارید!؟ درست مانند آن است که اکنون نظریهپردازان علم روانشناسی برای ما تشریح میکنند که هر انسانی کودکی را در درون خود دارد. این سخنان برای یک انسان عادی بیمعنی است.

ولی روانشناسان میگویند دقیقاً چون واقعیت عینی ندارند و ذهنی بوده و موجودیت روانی و درونی دارند، اصیلتر از واقعیت و تشریحکنندهی بسیاری از باورها و رفتارهای واقعی زندگی ما هستند. جان نش بدین سبب به دنیای ریاضی روی آورده و توانسته به چنان دانشی از آن دست یابد، که دنیای انتزاعی و غیرواقعی آن را اصیلتر از دنیای واقعی میانگارد. به همین سبب سخنرانی خود را برای دریافت جایزهی اسکار با این جمله آغاز میکند: «من همیشه به اعداد ایمان داشتهام، معادله و منطقی که به استدلال هایی منتهی میشود».

نش تنها با پیگیری شخصیت چارلز و ایمان داشتن به تأوی لهای اوست، که میتواند به کشفیاتی در علم ریاضی دست یافته و به نابغهای بدل شود و باز حتی پس از پذیرش بیماری اسکیزوفرنی و غیرواقعی بودن شخصیتهای دنیای درون، با گوش فرادادن به شخصیت چارلز و همراه شدن با اوست که میتواند به دریافت جایزهی نوبل نائل شده و آن توهم را به واقعیتی از دیدگاه دیگران (زیرا با تحقق کشفیاتی در ریاضی قبلا آن را به واقعیتی در زندگی خود تبدیل کرده است) بدل سازد.

نش با اشخاصی ذهنی که در حقیقت هر یک شخصیتهای کم و بیش مستقل و متفاوت درون او هستند، مواجه است. دختر بچه ای که دور و بر نش پرسه میزند همان بخش کودک شخصیت و وجود اوست که هر انسان سالم و متعارفی آن را درون خود دارد. پس از گذشت دوران کودکی، انسانهایی که وارد عرصههای اجتماعی شده و غرق در آن میگردند، کمتر با بخش کودک شخصیت خویش روبهرو میشوند، اما هرگز کاملاً بی نیاز از آن نیستند، بلکه در بسیاری از امیال ناخودآگاه و ابعاد روانی و صمیمی زندگی خود ناگزیر به تجلی آنند. و نه تنها در نظر گرفتن کودک درون مضر نیست، بلکه در بسیاری از معالجات روانکاوی از آن برای تخلیهی روحی و آرامش درونی استفاده شده و به افراد برای ارضاء تمایلاتشان، مواجهه با آن و گردن نهادن به تمایلات و فرامینش توصیه میشود. نش به این بخش از شخصیت خود کمتر اجازه بروز داده، چرا که دوران کودکی را کمتر با بازیها و سرگرمیهای کودکانه گذرانده است.
پارچر، شخصی که در ذهن نش مأمور سیا و پل ارتباطی او با پنتاگون تصور میشود، همان بخش مرموز شخصیت هر انسان است که وقتی در گفتگوها و تفکرات درونی خود تصمیم به انتخاب یا رفتاری میگیریم، برحسب شرایط تخمین زده شده از رفتار مخالفان و دشمنانمان اتخاذ میشود، و بدون این که او را به عنوان واقعیتی عینی ببینیم، آن را حقیقی میپنداریم و نمود و اصالت او را در بسیاری از عرصه های فردی و اجتماعی میتوانیم بیابیم. همان بخش مرموز و تا حدی واکنشی در مقابل آن چیزی است که شر میپنداریم، به طوری که او مشروعیت تصمیمات و اعمالش را از طریق منفور بودن نیرویی که با آن در مبارزه است میگیرد (که در وجود جان نش، جاسوسان و مأموران شوروی هستند) و عمدتاً چون با ما نیست و مخالف ماست، شر تأویل و پنداشته میشود.

چارلز، شخص سوم که پس از آن که فرمولی توسط نش کشف میشود و با تأیید استادش مواجه میشود، در حالی که نش خاموش به نظر میرسد، او در درون نش از شدت شوق سر از پا نمیشناسد، شخصیتی است که نش را به نابغه بودنش تهییج کرده و تواناییها و استعدادهایش را برای نش به ثبوت میرساند. انگیزههای غیر واقعی، ذهنی و حتی توهمگونهی اوست که باعث میشود نش به نابغهای بدل شود، وگرنه واقعیت موجود (نه واقعیتی که نش بعداً میآفریند) آن است که او یک بیمار روانی با خصایص شدید اسکیزوفرنی است!! اما چرا در بخشهای بعدی فیلم، نش بیماری اسکیزوفرن خود را پذیرفته و دیگر به توهماتش بیتوجه میشود و با خداحافظی از این شخصیتهای درونش به زندگی در دنیای واقعی ادامه داده و به موفقیتهایی دست مییابد؟!

به این پرسش از دو نقطه نظر و تأویل میتوان پاسخ گفت. یکی با استناد به فیلم ذهن زیبا به عنوان مرجع قضاوت ما و دیگری با پذیرش «متنی» که نه از بیرون، بلکه از درون، نحوهی نگرش بیماران و جهان بینی و موفقیتها و ناکامیهایشان را در زندگی توصیف کند که چه بسا کارگردان فیلم یا حتی فیلم بدان تأویل دست نیافته است. از دیدگاه اول نش نابغه و اندیشمندی در علم ریاضی است، نه نظریهپردازی در علم روانشناسی و روانکاوی. انقلابی که در بینش ریاضیاش روی داده است، تحولاتی را در جهانبینی روانی وی به وجود آورده که او همان قدر در گسترهی روانشناسی و روانکاوی مبتدی است که ممکن است یک روانکاو در علم ریاضی باشد. از نگاه و تأویل دوم باید گفت که نش پس از پذیرش بیماری اسکیزوفرنی، نه تنها شخصیتهای ذهنی خود و به خصوص شخصیت نابغهی خویش (چارلز) را فراموش نمیکند، بلکه با پیگیری آن است که به نوبل دست مییابد.

او تنها پس از پذیرش بیماری اسکیزوفرنی، یاد میگیرد که چگونه با آنها کنار بیاید. نابغه شدن او چیزی نبود که از ابتدا محرز باشد، بلکه آن توهمی بود که نش با جدی گرفتنش، آن را محقق ساخته و به واقعیتی بدل میسازد. نش همچون بسیاری در جهانی که آنها خود پدید نیاوردهاند، اسکیزوفرن آفریده شده است. او میتوانست مثل بسیاری تنها یک بیمار اسکیزوفرنی باقی بماند. اما با جدی گرفتن توهماتش در اسکیزوفرنی است که به نابغهای بدل شده و آنگاه به افتخاراتی در عرصهی علم دست مییابد.

نش پس از این که به موفقیتهایی در ریاضی دست یافت و در دانشگاه به عنوان استاد به تدریس پرداخت، با واقعیت بیماری اسکیزوفرن خود مواجه شد و فهمید که دنیای درونی اش تا چه حد میتواند مهم و تأثیرگذار باشد. و اگر پیش از موفقیتهایش به بیماری خود، آگاهی مییافت، شاید مثل بسیاری از بیماران اسکیزوفرنی هرگز اعتماد به نفس لازم را برای پیشرفت در کارهایی که بدانها علاقه داشت، نمییافت!؟ به عبارتی، «آگاهی» (نسبت به این قضیه که او بیمار روانی است) که همواره مفید تأویل میشود، در بسیاری از موارد میتواند موجب عدم موفقیت شود، و نحوهی تأویل و مواجههی انسان با آنهاست که تعیینکنندهی نهایی است. به بیان دیگر، زندگی نش «مانیفستی» است برای تمامی بیماران روانی!!

نش پس از پی بردن به بیماریش، هنوز به تأویلها و نجواهای شخصیت چارلز گوش میدهد، ولی دیگر نیازی برای اثبات آن در نزد خود یا دیگران ندارد. نه بدان شکل که در فیلم نشان داده میشود، آنطور که نش پس از قبول بیماریش با شخصیتهای درونی اش خداحافظی کرده و تنها با نگاه کردن به آنان از کنارشان میگذرد. بلکه اصالت و اهمیت آن دنیا را تأویل نموده و میآفریند. به همین سبب است که وقتی قرصهایش را کنار میگذارد، یک از دلایل آن را این نکته ذکر میکند که به خوبی نمیتوانست کارهایش را انجام دهد.

همچنان که به یکی از دوستان خانوادگیشان میگوید که نمیتواند مثل گذشته محاسبات ریاضی را استنتاج کند. به بیان دیگر توهمات نش، دستاوردهایی داشتند که کشفیات علم ریاضی از جملهی آنها بود و از تاوانهای اجتناب ناپذیری برخوردار بودند که سردرگمی ها و کم اهمیتی نسبت به دنیای واقعی در زمره ی آنها بود. آنها دو روی متناقض یک سکه بودند، دو بخش از حقیقتی که در نظر نگرفتن هریک، به معنی کشف نکردن کلیت آن خواهد بود.

درباره جان نش بیشتر بدانید

225px-John_f_nash_20061102_3

جان فوربز نش (متولد ۱۳ ژوئن ۱۹۲۸) ریاضیدان نابغه و برجستهٔ آمریکایی و برنده جایزه نوبل اقتصاد است که در سنین جوانی به بیماری روان‌گسیختگی (اسکیزوفرنی) از نوع پارانوئید مبتلا شد.

نش دارای ۲ فرزند پسر است. فرزند اولش که درست همزمان با شروع بیماری پدر به دنیا آمد، ریاضیدان است و درست مانند پدر، به بیماری اسکیزوفرنی هذیانی مبتلاست. او نیز سال‌هاست که تحت نظارت و درمان پزشکان قرار دارد.

او در تکامل نظریهٔ بازی‌ها نقش بسیار مؤثری داشت و به خاطر تلاش‌هایش در این زمینه، در سال ۱۹۹۴ به همراه راینهارد سیلتن و جان هارسانی برندهٔ جایزهٔ نوبل اقتصاد شد.

او در سال ۱۹۹۹ از دانشگاه کارنگی ملون، دکترای افتخاری علوم و تکنولوژی دریافت نمود. او همچنین در سال ۲۰۰۳ از دانشگاه فدریکوی دوم ناپل (ایتالیا) دکترای افتخاری اقتصاد و در سال ۲۰۰۷، از دانشگاه آنتورپ (بلژیک) دکترای افتخاری دیگری در همین رشته (اقتصاد) دریافت داشت. در حال حاضر، او یکی از معروف‌ترین استادان ریاضیات در دانشگاه پرینستون است.

فیلم یک ذهن زیبا با بازی راسل کرو و کارگردانی ران هوارد دربارهٔ زندگی او ساخته شده‌است؛ و همچنین مستند جنون درخشان که نگاه دقیق‌تر و وفادارتری به زندگی او داشته‌است.

18803241.jpg-r_640_600-b_1_D6D6D6-f_jpg-q_x-xxyxx

69220203_ph7.jpg-r_640_600-b_1_D6D6D6-f_jpg-q_x-xxyxx

11-A-Beautiful-Mind

A-Beautiful-Mind


irev.ir

بررسی حوزه

فیلم، در مورد زندگی ریاضی دانی با استعداد، امّا غیر اجتماعی است که پس از پذیرش کار محرمانه رمز گشایی، زندگی اش تبدیل به کابوسی هولناک می شود.

ذهن زیبا»، سه دوره اصلی زندگی جان نش را به تصویر می کشد: دوره اوّل از سال 1948م شروع می شود، زمانی که نش (دانشجوی نابغه جوان پرینستون)، دنیا را از زاویه دید معادلات و ریاضیات صِرف می بیند، دوره ای سرشار از موفّقیت؛ دوره دوم زندگی او دوران آشنایی و ازدواج با دانشجوی جوان فیزیک خود، آلیشیا لارد بود، زمانی که اسکیزوفرنی حاد او رخ می نماید و در نهایت، به بستری شدن او برای مدّتی در بیمارستان روانی می انجامد؛ دوره سوم نیز دوره ای است که با کمک نیروی اراده قوی و عشق و امید همسرش با بیماری کنار می اید و بار دیگر، به فضای آکادمیک و دانشگاه باز می گردد و در سال 1994م، موفّق به کسب جایزه یادبود نوبل اقتصاد» می شود؛ روندی که حدود چهل سال به طول انجامید.

ذهن زیبا» تلاش می کند تا به زیبایی هر چه تمام تر، وارد دنیای ذهنی نابغه ای نامتعارف و ضد اجتماعی شود و با به تصویر در آوردن این دنیای به ظاهر ناپیدای نامفهوم، تا اواسط فیلم، قهرمان قصّه را همراه با مخاطب، وارد دنیایی انتزاعی و ناملموس کرده، در نهایت، از زیبایی ها و زشتی ها، هیجان ها و هراس ها، ترس ها و شک و تردیدها و توهّمات، به شناخت از موقعیتی که ناخواسته در آن گرفتار شده اند، برساند.

یکی از نکات جالب و مثبت روایت فیلم، این است که مخاطب، همزمان با نش، به بیماری او پی می برد و تا قبل از آن، مخاطب و قهرمان اصلی فیلم، توان تشخیص توهّم از واقعیت را ندارند، هر چند که کارگردان در بعضی صحنه ها نشانه هایی دال بر توهّم بودن بعضی افکارِ نش را در فیلم قرار داده است.

تلفیق و تلاقی دنیای ذهنی و عینی این نابغه ریاضی، در سکانسی که توسّط افرادی مشکوکْ دستگیر می شود، به اوج خود می رسد.

موضوع این شماره حدیث زندگی، بهره وری» است. از همین روست که می توان از این منظر نیز به بررسی و تحلیل ذهن زیبا» به عنوان یکی از بهترین و پرمخاطب ترین فیلم های دنیا پرداخت: بهره وری از ذهنی زیبا». شخصیت جان نش (قهرمان اصلی فیلم) پس از آگاهی از بیماری اسکیزوفرنی خود، به جای مغلوب شدن بر این بیماری و حذف آن، دست به مبارزه و تلاش برای همزیستی و حتّی استفاده از آن می کند؛ تلاشی چندین ساله که در نهایت، او را به جایزه نوبل می رسانَد.

به کارگیری و بهره وری از ذهنی نیمه بیمار که اسیر پارانویای حادّی بود و هر بیماری را از پا در می آورد، به سمت و سویی که نیمه خود واقعی اش می طلبد، میسّر نمی شد مگر با حمایت ها و تلاش ها و عشق بی چون و چرای همسرش. در نتیجه، نجات خانواده ای از فروپاشی حتمی، تا مرز استقلال و خودکفایی، از مصادیق بارز بهره وری است.

ذهن زیبا»، با برقراری رابطه ای نه چندان مجهول، میان دنیای اعداد و ارقام و احتمالات ریاضی (جان نش) و دنیایی مملو از محبّت، منطق، فداکاری و ایثار (آلیشیا نش)، موقعیتی نه چندان ناآشنا خلق کرده است که به سرانجامی باشکوه و قابل تقدیر می انجامد. با این که پایان فیلم به طور مرسوم، با غلبه یافتن قهرمان فیلم بر تمام مشکلات و پایانی اصطلاحاً خوش نمی انجامد، امّا در نهایت، تمام انتظارات مخاطب را از حاصل زندگی ای سرشار از نبوغ و همراه با رنج و مرارت بر آورده می سازد؛ چرا که مخاطب هم، به اندازه جان نش و همسرش، مطمئن هستند که بیماری، همچنان همراه و همگام با نش است؛ امّا در نهایت، تصمیم گیرنده نهایی، خود اوست؛ راهی سخت و دشوار، امّا همان طور که آلیشیا می گوید:…ممکن… .

زندگی تک بُعدی و سرشار از منطق صِرف ریاضیاتی جان نش، ادامه می یابد تا زمانی که آلیشیا، دانشجوی ریاضیات، وارد زندگی او می شود و بعدی دیگر به زندگی خشک و بی انعطاف او می بخشد. شاید بزرگ ترین شانس نش در موفّقیت غلبه بر بیماری، حضور آلیشیا در تمام مراحل بیماری و کمک های بی شائبه او است که شاید در غیر این صورت، نش در نظریه بازی زندگی شخصی خود، بازنده بود.

نش در نظریه بازی»1 خود عنوان می کند که: هر بازی، هر امری، یک طرف برنده دارد و یک طرف بازنده». نظریه ای که می توان به زندگی خود نش نیز تعمیم داد؛ امّا نه به همان صورتی که خود می گوید؛ بلکه به نحوی مشابه آن، که در بازی زندگی نش، او در عین برنده بودن (نابغه ای بااستعداد و زیرک)، بازنده نیز هست (رفتار نامتعارف و ضد اجتماعی و اسکیزوفرنی). بیماری، او را تا مرز باختن و شکست می کشانَد و خود نش برای مقهور و محصور نشدن در دنیای این شخصیت های خیالی ـ ذهنی (ویلیام، چارلز و…) تلاش زیادی می کند؛ امّا همواره موفّق نمی شود و تا حدّ تسلیم شدن نیز پیش می رود، امّا در میان این دو دنیای ذهنی و نیمه واقعی نش، حضور آلیشیا به عنوان همسر و همراه و تنها موجود واقعی دنیای نش (حتّی با وجود این که در سراسر فیلم، کمتر به مشکلات و تنهایی و رنج او پرداخت شده است)، او را از مرز بازنده ای صِرف، به سمت برنده شدن (هر چند نه به صورت مطلق) می کشانَد؛ معادله ای پیچیده که شاید هیچ راه حل منطقی ای نداشته و حتّی شاید توسّط هیچ نابغه ریاضی نیز قابل اثبات نباشد، یعنی نیروی عشق، اراده و امید… .

خلاصه قسمتی از نقد نیویورک تایمز (ای. ا. اسکات)

در کتاب ذهن زیبا»، بیوگرافی چان فوربز نش جونیر، نوشته سیلویا ناسار، ناسار، نقل قول یکی از همکارانش را بیان می کند: همه ریاضی دانان در دو دنیای متفاوت زندگی می کنند. آنها در قصری یخی، در دنیایی شفّاف و بلورین از فرم های کامل افلاطونی، زندگی می کنند، همان طور که هم زمان در دنیای معمولی و عادی دیگران زندگی می کنند؛ در دنیایی که در آن، همه چیز فانی است و گذرا، تاریک است و مبهم و محلّی است برای کسب تجربه و تغییر زندگی فردی».

آقای نش که زندگی اش دست مایه پژوهش و مطالعه درباره زندگی او در این دو دنیای شگفت انگیز و دشوار است، اکنون دنیای سومی را نیز تجربه می کند: قصر شکلاتی»، ساخته فیلمسازان تقریباً باسواد هالیوودی… .

در قسمتی از فیلم، آلیشیا لارد (جنیفر کانلی)، دانشجوی M.I.T ـ که در اینده، با نش ازدواج خواهد کردـ، به دفتر او می رود، در حالی که کاغذی در دست دارد که در آن، راه حل فرضیه ای بسیار سنگین و دشوار را نوشته است. استاد و همسر اینده او، از بالای فنجان کاغذی قهوه ای که در حال جویدن لبه آن است، به راه حل او نگاهی می اندازد و می گوید: خوبه؛ امّا اشتباهه»؛ قضاوتی که می شود به فیلم ذهن زیبا» نیز ارجاع داد.

بگذارید به عقب برگردیم، از اشتباه تا خوب بودن. آقای نش، 73 ساله، بی اندازه بااستعداد، بی نهایتْ نامتعارف، یکی از عجیب ترین دانشمندان ریاضی نسل خودش، در اوایل سی سالگی، زمانی که بیماری روانی، نیروی خلّاقه اش را در خود غرق و پایمال نمود، کارهای بسیار بزرگ و مهمی در شاخه های گوناگونی به ثمر رسانْد. برای نمونه، در نظریه بازی، مکانیک کوانتوم و تئوری اعداد، پس از سه دهه مبارزه سرسختانه با اسکیزوفرنی، به چیزی که بیشتر شبیه بهبودی ای معجزه آسا بود، دست یافت. در سال 1994م، به پاس تلاش هایی که به عنوان دانشجوی فارغ التحصیل پرینستون در سال های 1940م، انجام داده بود، موفّق به کسب جایزه یادبود نوبل اقتصاد» گردید.

در طرح داستان، زندگی جان نش، سه خطّ کلّی و اساسی را در فیلم نامه دنبال می کرد: دوره درخشانی از زندگی که با بدبختی و فلاکت، از مسیر اصلی خود خارج می شود و در نهایت، با پیروز شدن روح بر مصائب و گرفتاری ها چیره می شود و رهایی می یابد. همان طور که سیلویا ناسار، گزارشگر اقتصادی پیشین نیویورک تایمز، در مورد جزئیات زندگی نش تصریح می کند که زندگی او گنجینه ای است از اطلاعاتی باارزش، شگفت انگیز و پُرمخاطره. در حرفه ای که اعضای آن، شهرت و اعتبارشان در غرابتشان است، جان نش، برجسته ترین آنها بود… .

جان نش، قبل از ازدواج با آلیشیا و تولّد پسرشان جان، پسر دیگری به نام جان، از زنی با نام النور استیرز» داشت که آن دو را در فقر و فلاکت، ترک کرده بود… زمانی که بیماری او دیگر مهارنشدنی و بی نهایتْ دشوار و غیر قابل تحمّل شده بود، آلیشیا از او جدا شد و بار دیگر در 2001م، ازدواج کردند. هیچ کدام از این حقایق، در فیلم به تصویر کشیده نشده اند.

… ذهن زیبا» با سخنرانی ساختگی و موهوم پروفسور هلینگر (جود هرش) آغاز می شود. در آن، هلینگر اظهار می کند که ریاضی دانان امریکایی، نقش مهمی در شکست دادن آلمان نازی داشته اند و هم اکنون باید تمام توجّه و تمرکزشان را جهت مغلوب کردن کمونیسم شوروی، به کار برند.

این صحنه و بیشتر صحنه های پس از آن، به طرز فاحشی، به اختصار و ساده سازی دنیای پیچیده و رعب آور جنگ سرد در میان دانشگاهیان می پردازد… .

خلاصه قسمتی از نقد گاردین (پیتر برادشاو)

دیدگاه ذهن زیبا» نسبت به اسکیزوفرنی، ناخودآگاه بر نظریه disability استفان هاوکینگ، صحّه می گذارد: تا زمانی که نوعی نبوغ و برتری عقلی و ذهنی یا برتری روحی وجود داشته باشد، هیچ مشکلی وجود نخواهد داشت». فیلم، با آغاز خط مشی زندگی نش شروع می شود: مردی جوان خشن، بی ظرافت و ناشی اواخر دهه چهل در پرینستون؛ بیگانه ای روستایی از ویرجینیای غربی؛ مردی بدخلق، ترش رو و ساده، امّا مُصر در جستجو برای کشف چیزی عمیقاً بدیع و بکر، در حالی که همه اطرافیانش با او بسیار تفاوت دارند.

دستاورد مقاله نش در مورد نظریه بازی»، به طرز مؤثّری، ناقض نظریه منافع شخصی» آدام اسمیت شد. فیلم ران هاوارد، مشتاق به پافشاری و اصرار به این مسئله است که چگونه نظریه نش در فعّالیت ها و مناسبات دنیای واقعی، دلالت دارد.

با دعوت نش به عنوان کارمند تازه وارد پنتاگون برای رخنه در رمزهای سرّی روس ها توسّط پارچر، (مأمور مخفی ای که با او در مورد مدارک و اسنادی از توطئه ها و دسیسه های وحشتناکی که تنها به دست او کشف رمز خواهند شد، صحبت می کند)، ابرهای سیاه دیوانگی، شروع به خودنمایی می کنند و در نهایت، کار دکتر نش بیچاره، در میان تمسخر همکاران دانشگاهی اش، به تیمارستان و لباس مخصوص بیماران روانی و الکترود هایی که به شقیقه اش وصل شده اند، می انجامد… .

دیدگاه فیلم، چندان قطعی و مسلّم نیست. فروپاشی و از کار افتادگی ذهنی نش، استعاره و کنایه ای از پارانویای جنگ سرد نیست؛ چرا که هاوارد، فقط علاقه مند به روایت داستانی غیر سیاسی و اقتباسی درباره پیروزی و غلبه بر بیماری و ناتوانی است.

خلاصه قسمتی از نقد واشنگتن پُست (استفان هانتر)

جان نش، یکی از افرادی است که نبوغ و استعداد او هم برایش موهبت و هم شوم و بد یمن بوده است؛ چیزی که او را همچنان که زیرک و باهوش می سازد، باعث ضعف و شکنندگی اش نیز می شود.

درست پس از پایان جنگ جهانی دوم، او کسی بود که دیگر دانشجویان ریاضی، از او متنفّر بودند؛ چرا که نه تنها از کلاس درس خسته نمی شد بلکه بیشتر وقتش را در اتاق خود به نوشتن فرمول های ریاضی روی شیشه پنجره های اتاق، با تکّه ای صابون سپری می کرد. در حالی که بقیه دانشجویان، وقت خود را با کارهای دیگری سپری می کردند، او هیچ علاقه ای به کارهای آنها نشان نمی داد.

در نابغه بودن او شکّ و تردیدی وجود ندارد. در پایان یک سال نوشتن با صابون روی پنجره ها، جان نش، نظریه بازی» را ارائه کرد که تا مدّت ها مقام او را از فردی ضد اجتماعی و سرد، به ستاره درخشانی ارتقا داد و به سرعت، توسّط ماشین نابغه پروری M.I.T هضم شد.

نکته دیگری که هیچ تردیدی به جا نمی گذارد، این است که راسل کرو، در ایفای این نقش نیز شگفت انگیز است.

کارگردان فیلم در برگردان و به تصویر کشیدن زیبایی ذهن نش، بسیار موفّق عمل کرده است. انگار که نش، به تنهایی، قادر به دیدن صِرف ظاهر دنیا نیست، که به نحوی از درون، آن را می نگرد. و از طریق قوانین و قواعد ریاضیات، به شکستن رمزها و کدهای سرّی آن می پردازد.

دیدن این فیلم، شما را به این باور می رساند که میل به خواستن و اراده، جهت غلبه بر چنان تجربه شکننده و تضعیف کننده ای، نه با دارو و یا درمان، که همان طور که نش با نیروی اراده و عزمی راسخ انجام داد، امری ممکن است!

حل کردن اصول و مبانی طبقه بندی شده و رازآلود جهان، به سادگی، با خاموش شدن صدا هایی که برای مدّتی طولانی در گوش او نجوا و زمزمه می کردند و تصاویر و اشباحی که در ذهن فروپاشیده اش می چرخیدند، مقایسه شده است.

خلاصه قسمتی از نقد شیکاگو سان تایمز (راجر ابرت)

جان فوربز نش، برنده نوبل، همچنان استاد پرینستون است و هر روز در کلاس درس، حاضر می شود که همه اینها منتهی به ذهن زیبا»، داستان زندگی یکی از بزرگ ترین ریاضی دانانی که قربانی اسکیزوفرنی است می شود. مطالعات و تحقیقات نش در مورد نظریه بازی» تأثیرات غیر قابل انکاری در زندگی امروزی ما دارد. نش، همچنین برای مدّت زمانی بر این باور بود که جاسوسان روسی، پیام های رمزگذاری شده ای را در صفحه اوّل نیویورک تایمز برای او ارسال می کرده اند.

زمانی که آلیشیا، همسر نش، باردار است، اوّلین علائم بیماری نش پدیدار می شود.

ذهن زیبا»، روایتگر داستان زندگی مردی است که ذهن او، در حالی که با توهّمات وحشتناک و تیره و تار، دست و پنجه نرم می کرد، خدمات قابل توجّه زیادی به بشریت کرده است.

راسل کرو، با به کارگیری کوچک ترین ریزه کاری های احساسی و رفتاری در بازی خود، به شخصیت نش، جان بخشید. او به خوبی، زندگی مردی را نشان داد که تا مرز دیوانگی فرو رفت؛ امّا به طور ناگهانی، توانایی بازیافتن و غلبه بر بیماری و مشکلات خود را بازیافت و دوباره وارد دنیای آکادمیک قبلی خود شد.

سیلویا ناسار در 1998م، کتاب بیوگرافی زندگی جان نش را که منبع اقتباس فیلم نامه آکیوا گلدزمن شد، با جمله ای زیبا و ارزشمند درباره مردی که تک و تنها، برای همیشه در حال سفر و غرقه در میان دریاهای ناآشنای اوهام و افکار خود است» آغاز کرد.

تماشای این فیلم، مرا به تحقیق و کسب اطلاعات بیشتر درباره زندگی این مرد، تشویق کرد و بر اساس مطالعاتم در این باره، دریافتم که جان نش، سال ها فردی منزوی و گوشه گیر، سرگردان در فضای دانشکده، بدون سخن گفتن با دیگران، و غرقه در توده روزنامه ها و مجلّات، قهوه می خورد و سیگار می کشید تا این که یک روز که با نهایت دقّت و توجّه و خیلی معمولی، شروع به تعریف از دخترش کرد، به نظر رسید که حالش بهتر شده است… .

خلاصه قسمتی از نقد یو.اس. ای. تودی (مایک کلارک)

بر خلاف کتاب بیوگرافی ارزشمند سیلویا ناسار، با عنوان ذهن زیبا»، در حقیقت، نسخه فیلم نامه ذهن زیبا» به ندرت از گوشه های زندگی واقعی و بیمارگونه جان نش، نابغه ریاضی و برنده نوبل، الهام گرفته است. می توان گفت که این فیلم، یکی از فیلم های اقتباسی بهتر از فیلم درخشش» و در میان فیلم هایی که به همزیستی انسان با توهّمات ذهنی می پردازند، یکی از تأثیرگذارترین فیلم هاست. زندگی واقعی جان نش، پُر است از مسائلی مثل زندگی نامتعارف قبل از ازدواج و… که فیلم، هیچ گونه اشاره ای به آنها نکرده است.

برخی نکات جالب در مورد فیلم

قرار بر این بود که رابرت ردفورد، کارگردانی فیلم را به عهده بگیرد؛ امّا به دلیل هم زمانی ساخت فیلم با فیلمی دیگر، از ساخت این فیلم صرف نظر کرد.

در ابتدا، تام کروز برای ایفای نقش جان نش در نظر گرفته شده بود.

از آن جا که الیشیا، اهل السالوادور بود، در اصل، سلما هایک برای بازی در نقش آلیشیا لارد، انتخاب شده بود.

مراسم اهدای جایزه نوبل در پرودنشال هال، در مرکز هنرهای نمایشی نیوجرسی برگزار شد و فیلم برداری همین یک صحنه که شامل آماده کردن مقدّمات، گریم و… می شد، بیش از هشت ساعت به طول انجامید، در حالی که صحنه پس از آن در لابی، در محلّ دیگری فیلم برداری شد.

در یکی از آخرین صحنه های فیلم، وقتی که جان نش، قصد نوشیدن چای دارد، بر اساس موقعیتی واقعی خلق شده است. وقتی که راسل کرو، جان نش واقعی را ملاقات می کند، نش، پانزده دقیقه را به فکر کردن به این که چای بنوشد یا قهوه، می گذرانَد.

زمانی که جان نش از گروه سازنده فیلم، دیدن می کند، راسل کرو، به شدّت مجذوب شیوه حرکت دادن دست های نش می شود و می گوید که در طول فیلم، تمام تلاش خود را برای شبیه کردن حرکات خود با نش انجام داده است.

خانواده نش، مدّت مدیدی از اجازه ساخت فیلم زندگی شان خودداری می کردند؛ امّا در نهایت، برایان گریزر، تهیه کننده این فیلم، گوی سبقت را در ساخت فیلمی بر مبنای زندگی واقعی جان و آلیشیا نش، از دیگر رقبایی چون اسکات رودین ربود.

دیوبیر، استاد کالج برنارد، مشاور ریاضی فیلم است و در صحنه هایی که نش، معادلات را روی پنجره و… می نوشت، دست دوم راسل کرو است.

جان نش، جایزه نوبل را به تنهایی دریافت نکرد؛ بلکه این جایزه را به همراه دو همکار خود، رینهارد سلتن و یوناس هارسانی مجارستانی دریافت کرد. نظریه بازی» برای نخستین بار در سال 1944م، توسّط جان ون نیومن مجارستانی و اسکار مورگنسترن استرالیایی مطرح شد.

ذهن زیبا» در لیست بیست فیلم برتر دنیا جای گرفته است.

جان نش، در واقع، برنده جایزه نوبل نشده است؛ چرا که در اصل، جایزه نوبل اقتصاد یا ریاضی وجود ندارد (طبق وصیت آلفرد نوبل که تمام دارایی اش را به بنیاد نوبل، هدیه کرد، نیازی به قرار دادن جایزه ای در رشته ریاضی ندید).

در 1969م، بانک مرکزی سوئد، جایزه Sveriges Riksbank» را در علم اقتصاد، به یاد و گرامی داشت آلفرد نوبل، پایه گذاری کرد. این جایزه، در مراسمی مشابه مراسم نوبل، اهدا می شود و به همین دلیل، غالباً با جایزه نوبل اصلی، اشتباه گرفته می شود، تا حدّی که در اغلب مکالمات عامیانه، از جایزه نوبل اقتصاد، نام برده می شود.

برخی نقل قول های به یادماندنی فیلم

نش: در هر رقابتی، همیشه یک نفر بازنده است.

چارلز: تنها چیزی که در موردش اطمینان کامل دارم، اینه که هیچی قابل اطمینان نیست.

نش: کلاس درس، ذهن شما را کند می کند و خلّاقیت بالقوّه تان را نابود می سازد.

نش: شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد، امّا چیزی که مهم تر است، داشتن قلبی زیباست.

آلیشیا (در مورد ستاره ها): یک بار سعی کردم که همه آنها را بشمارم، در واقع، تا 4348 شمردم.

برخی اشتباهات آشکار فیلم

شماری از حقایق زندگی جان نش در فیلم، عمداً به خاطر دلایل دراماتیک و گیشه ای، تغییر یافته است.

اسم آلفرد نوبل، پشت تریبون سخنرانی، به اشتباه تلفّظ می شود.

زمانی که جان نش در حال صحبت کردن با مارتین هنسن در دفتر کار اوست، انعکاس بوم صدا در قاب تصویر پس زمینه صحنه، دیده می شود.

دریافت کنندگان جایزه نوبل در مراسم واقعی، سخنرانی نمی کنند.

جوایز

برنده اُسکار 2002 بهترین فیلم: ران هاوارد، برایان گریزر؛

برنده اسکار 2002 بهترین کارگردانی: ران هاوارد؛

برنده اسکار 2002 بهترین فیلم نامه اقتباسی: آکیوا گلدزمن؛

برنده اسکار 2002 بهترین بازیگر زن نقش دوم: جنیفر کانلی.

نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اصلی مرد برای راسل کرو، بهترین چهره آرایی، و بهترین موسیقی فیلم تصنیفی برای جیمز هورنر.

برنده 27 جایزه دیگر از جشنواره های معتبر دنیا و 47 بار نامزد دریافت جوایز دیگر.


irev.ir

بررسی چوک

این فیلم دربارهٔ زندگی جان‌نَش ریاضیدان برنده جایزه نوبل اقتصاد ساخته شده است. جان فوربز نش ریاضیدان نابغه و برجسته آمریکایی که در سنین جوانی به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا شد. اسکیزوفرنی یک بیماری روانی با منشاء نامشخّص و علایم متغیّر می‌باشد. مشخصه این بیماری عدم توانایی درک و یا بیان واقعیت است. این بیماری دارای عوارضی همچون عدم ارتباط منطقی در رفتار و گفتار، انزوا و گوشه‌نشینی بیش‌ازحد و هذیان و توهم است. علایم این بیماری بسیار متنوع است.

هذیان گویی، داشتن توهم‌های مختلف از قبیل دیدن اشیاء یا افراد غیرواقعی، اختلال در تکلم، رفتارهای حرکتی عجیب و بالاخره سرکوب شدن عواطف و احساسات فرد به‌طوری که در نهایت دچار مشکل در عملکرد اجتماعی یا شغلی و اختلال در روابط با دیگران شود، بیمار مبتلا به روان گسیختگی ممکن است یک حالت کاملا برآشفته و پرخاشگر داشته و یا ممکن است به‌کلی ساکت و بی‌حرکت گوشه‌ای نشسته باشد.

شایع‌ترین توهم‌هایی که این بیماران به آن مبتلا هستند، توهم‌های شنوایی است، مثلاً بیمار احساس می‌کند گفت‌وگوی دونفر را و یا صدای کسی که غالباً به او دستور می‌دهد را می‌شنود. جان‌نش در تکامل نظریه بازی‌ها نقش بسیار مؤثری داشت و به‌خاطر تلاش‌هایش در این زمینه، در سال ۱۹۹۴ به همراه رینهارد سلتن و جان هارسانای برنده جایزه نوبل اقتصاد شد. او در سال ۱۹۹۹ از دانشگاه کارنگی ملون، دکترای افتخاری علوم و تکنولوژی دریافت نمود. او همچنین در سال ۲۰۰۳ از دانشگاه فدریکوی دوم ناپل (ایتالیا) دکترای افتخاری اقتصاد و در سال ۲۰۰۷، از دانشگاه آنتورپ (بلژیک) دکترای افتخاری دیگری در همین رشته (اقتصاد) دریافت داشت. در حال حاضر، او یکی از معروف‌ترین استادان ریاضیات در دانشگاه پرینستون است.

نخستین علائم اسکیزوفرنی در سال ۱۹۵۸ در نش نمایان شد و این در حالی بود که وی یک سال پیش از آن با آلیشیا که یک داشجوی فیزیک اهل السالوادور بود ازدواج کرده بود. البته آنها در سال ۱۹۶۳ از یکدیگر جدا شدند و این زمانی بود که علائم بیماری بیش از گذشته برای نش دردآور شده بود اما هفت‌سال بعد آنها بار دیگر زندگی مشترک را از سر گرفتند هرچند آلیشیا معتقد بود تنها برای کمک کردن به نش حاضر به این کار شده است و نه از روی علاقه. او صداهایی غیرواقعی می‌شنید که او را از خطراتی موهوم حذر کرده و وادارش می‌کردند تا کارهایی برخلاف خواسته‌اش انجام بدهد. رفته‌رفته بر شدت توهمات او افزوده شد و زندگی‌اش در آستانه فروپاشی قرار گرفت. کرسی استادی خود را در دانشگاه از دست داد و بالاخره در بیمارستان بستری شد.

زندگی پردرد این دانشمند نابغه تا آنجا موردتوجه کارشناسان قرار گرفته است که می­گویند اگر وی دچار این بیماری مخرب فکری نمی‌شد می‌توانست به‌عنوان اینشتینی جدید به دنیا معرفی شود. علاوه بر كتاب‌هاي مختلفي كه درباره زندگي جان‌نش نوشته شده، دو فيلم نيز بر همين اساس توليد شده است. يكي همین فيلم «ذهن زيبا» که با واقعيت زندگي و بيماري جان‌نش خيلي فاصله دارد؛ و ديگري فيلم مستند «جنون درخشان» كه نگاه دقيق‌تر و وفادارتري به زندگي او داشته است. البته باید خاطرنشان ساخت که بین آنچه که در فیلم ساخته شده با آنچه که در واقعیت زندگی جان‌نش وجود داشته است تفاوت‌های زیادی وجود دارد. به‌عنوان مثال به برخی از این تفاوت‌ها در ادامه اشاره خواهد شد:

باتوجه به فیلم، توهماتی که جان‌نش دچار آنهاست به دو صورت دیداری و شنیداری­ست. در صورتی‌که در واقعیت امر، توهمات جان‌نش فقط شنیداری بوده است نه دیداری.

همچنین مراسم اهدای خودکار در دانشگاه پرینستون که در فیلم آمده است صرفاً ساخته و پرداخته ذهن کاگردان بوده و در واقعیت امر چنین مراسمی وجود ندارد.

در رابطه با فداکاری­های آلیشیا در حق همسرش جان‌نش در فیلم بسیار اغراق شده است. در واقع باید گفت آلیشیا در سال ۱۹۶۳ از جان‌نش جدا شد و دوباره در سال 2001 با او ازدواج کرد و علاوه بر سایر تفاوت‌هایی که بین فیلم و زندگی واقعی جان‌نش وجود داشته است اینکه هیچ‌گاه به او هنگام اهدای جایزه نوبل اجازه سخنرانی داده نشد. چرا که مسؤولین برگزاری مراسم نوبل نگران بیماری و عدم ثبات ذهنی او بودند.

در کل باید گفت که این فیلم برای آشنایی با دنیای یک بیمار اسکیزوفرنیک، گزینه بسیار مناسبی است.

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *