جزیره شاتر – Shutter Island

8

جزیره شاتر – Shutter Island در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

جزیره شاتر – Shutter Island محصول سال 2009 نام فیلمی روانشناسانه، ساخته مارتین اسکورسیزی است که در ۱۹ فوریه ۲۰۱۰ اکران شد. در این فیلم لئوناردو دی کاپریو همانند سه فیلم قبلی اسکورسیزی یعنی دار و دسته‌های نیویورکی، هوانورد و رفتگان در نقش اول حضور دارد. جزیره شاتر اقتباسی است از رمانی با همین نام نوشته دنیس لهان در سال ۲۰۰۳.

این فیلم محصول کمپانی پارامونت و کلمبیا است و برخلاف سه فیلم قبلی این کارگردان چیره‌دست با بازیگر ثابتش دی‌کاپریو، که مضامین گوناگونی چون جنایی/مافیایی/تاریخی و بیوگرافی را تجربه کرده بودند این بار فیلم جدیدشان، جنبه‌ای هیجانی/دلهره آور و تا حدودی ترسناک دارد.

ماجرای فیلم جزیره شاتر: در سال ۱۹۵۴ دو مارشال ایالات متحده، تدی دانیلز (لئوناردو دی‌کاپریو) و همکار جدیدش چاک ایول (مارک رافالو)، برای بررسی فرار یک بیمار روانی خطرناک، سولاندو، از بیمارستانی در جزیره شاتر در نزدیکی بوستون با کشتی به این جزیره مسافرت می‌کنند. در هنگام ورود به این جزیره تد با رفتارهای ناخوشایندی از طرف پلیس مستقر در جزیره روبرو می‌شود. تدی همسر خود را در یک آتش‌سوزی عمدی که توسط یک مجرم روانی بنام اندرو لدیس که او هم در همین جزیره نگه داری می‌شود از دست داده است. رفتارهای غیر عادی توسط رییس بیمارستان روانی، دکتر جان کاولی (بن کینگزلی)، ادامه می‌یابد. در ادامه او احساس می‌کند که همه افراد داخل جزیره به نحوی در یک بازی که صرفاً برای وی طراحی شده است بازی می‌کنند…

جزیره شاتر
جزیره شاتر
جزیره شاتر
بازیگران فیلم جزیره شاتر
نقد و بررسی فیلم نقد و بررسی فیلم جزیره شاتر - Shutter Island
نقد و بررسی فیلم نقد و بررسی فیلم جزیره شاتر – Shutter Island

ویدیوهایی از فیلم جزیره شاتر – Shutter Island


irev.ir

بررسی Zoomg

جذابیت دیدن فیلم‌های سینمایی برای من دقیقا شبیه به آن چیزی است که شوق و انگیزه‌ی کریستوفر نولان از خلق آثار سینمایی را سبب می‌شود، یعنی دیدن دنیاهایی جدید در قاب‌ تصویر که می‌توانی ساعاتی را به درونشان پناه ببری و از این روزمرگی‌ها و این دنیای حقیقی فاصله بگیری. نکته‌ای که به سینما و تلویزیون ارزش و اعتبار می‌بخشد، این است که می‌توانی در درونشان چیزهایی که تا به امروز ندیده بودی را تماشا کنی و کمی از فضای واقعی خودت دور شوی و در دنیایی که کارگردانِ اثر خلق کرده کند و کاو کنی. آثار بزرگ سینما برای من تعریفی ساده دارند و آن چیزی نیست جز این که آن‌قدر جذابیت داشته باشند که بتوانند مخاطب را بهت‌زده به تیتراژ پایانی بدرقه کنند و در سطحی بالاتر کاری کنند که کار بیننده با فیلم بعد از دیدنش خاتمه پیدا نکند و در حقیقت پایان تماشای فیلم تازه آغاز دوره‌ی درگیر شدن او با اثر باشد.

در ساختار بی‌ سر و شکل این روزهای هالیوود که یا کارگردان‌های تازه تلاش برای زدن حرف‌های جدید اما بی‌فایده دارند و یا همه‌چیز بر پایه‌ی درآمد بیشتر برای تهیه‌کنندگان بزرگ شکل گرفته است، کمتر آثاری لایق ارزش‌بخشی و توجه شگرف از سوی مخاطب هستند و این فیلم‌ها دقیقا همان آثاری هستند که گفتم نباید آن‌ها را پس از دیدن رها کرد. مخاطب پر توجه به دنیای فیلم‌های سینمایی، بعد از دیدن آثاری جدید و مدهوش‌کننده مانند Inception همه‌چیز را فراموش نمی‌کند و جدا از این که مشاهده‌ی چندین و چند باره‌ی فیلم به روتین زندگی‌اش تبدیل می‌شود، تا جای ممکن همه‌جا را برای شناخت بیشتر اثر می‌گردد و نه از رسیدن به جواب بلکه از این جست‌ و جوها لذت می‌برد! مشخص است که تا پایان دنیا هم نمی‌توان به جوابی قطعی در رابطه با حقیقت نهفته در پایان «تلقین» نولان رسید(مگر این که خود او همه‌چیز را توضیح دهد که این هم ممکن نیست) اما مشخصا می‌توان تمام تئوری‌ها و زوایای مختلف داستانی به دست‌آمده‌ی آن را تا جای ممکن بر روی میز ریخت و با تحلیل و موشکافی این اثر  سعی در یافتن منطقی‌ترین تئوری کرد.

جایی که به تو اجازه‌ی رفتن نمی‌دهد جایی که به تو اجازه‌ی رفتن نمی‌دهد

اگر بعضی از ما مخاطبان سینما همواره از نیافتن پاسخ درست، نفهمیدن همه‌چیز، ناتوانی در حل کردن همه‌ی مسئله‌ها و مشاهده‌ی این همه تئوری در کنار یکدیگر زجر می‌کشیم و همیشه می‌خواهیم همه‌چیز برایمان روشن شود و به یک تئوری قطعی برسیم تا خیال خود را راحت کنیم، تقصیری نداریم زیرا که این در تعریف غلط ما از لذت‌بردن از یک داستان نهفته است. ما در خیال خود لذت‌بردن حقیقی از یک داستان کم‌نظیر و یک فیلم سینمایی را در این می‌بینیم که پس از مشاهده‌ی اثری چون Memento به همه‌ی ابعاد داستان پی ببریم و با خیال راحت از تئوری کاملا درست به دست‌آمده راضی باشیم. اما مشکل این است که ما فراموش کرده‌ایم اصلا چرا این فیلم را دوست داریم! فراموش کرده‌ایم که همین لذت کندن دیوانه‌وار خاک‌های خفته بر روی داستان‌های بی‌نظیر این آثار است که باعث شده عاشق آن‌‌ها شویم. فراموش کرده‌ایم که اگر تئوری واحد و صحیحی وجود داشت دیگر آن بحث‌های جذاب بر سر تئوری درست را از دست داده بودیم و از همه مهمتر فراموش کرده‌ایم که اگر همیشه قرار بر به دست‌آمدن یک تئوری واحد بود که دیگر Inception و Memento و Shutter Island با فیلم‌های دیگر تفاوتی نداشتند.

shutter-island-skip-cropتلاش برای رسیدن به انتهای  هزارتوی داستان Shutter Island کاری غیرممکن و از بنیان غلط است. تلاش ما باید همواره روشن‌کردن نقطه‌های تاریک این داستان تا جای ممکن باشد و نه فهمیدن کامل آن. در حقیقت برای فیلمی چون Shutter Island چیزی به نام فهمیدن کامل وجود ندارد و درک کامل آن وابسته به حدس‌زدن پر رنگ‌ترین تئوری‌ها است و از آن‌جا به بعدش با شما است که کدام را شخصا می‌پذیرید. قبل از آغاز تلاش برای روشن‌کردن نقاط تاریک داستانی «جزیره‌ی شاتر» این‌ها را گفتم که به یادتان بیاورم که ما برای فهمیدن این داستان، باید در هزارتویی تاریک آن هم فقط با روشنایی یک کبریت که در دست داریم قدم بزنیم. هرگونه تلاش برای یافتن چراغ برای مشاهده‌ی درست همه‌چیز کاری بی‌جا و نادرست است چرا که اصلا چراغ و راهی مشخص وجود نداردکه اگر وجود داشت دیگر جزیره‌ی شاتری خلق نمی‌شد. این هزارتو نقطه‌ی پایانی ندارد و هر چه بیشتر به دنبال چراغ و یا رسیدن به انتهای آن باشی، کمتر به نتیجه می‌رسی. برای فهم چنین آثاری نیاز به درک همه‌چیز نیست، یک نگاه کلی، بسنده‌کردن به نور کم کبریت و ایستادن بر سر پله‌ها  و نگاه‌کردن به پایین هزارتو برای درک همه‌چیز کافی است.

نکاتی در رابطه با داستان فیلم

در آغاز مسیر تحلیل داستان این فیلم و در حقیقت قبل از پرداختن به تئوری‌های مختلف، نیاز است نگاهی به شخصیت‌ها و داستان این اثر داشته باشیم. قطعا خودتان داستان Shutter Island را به صورت کامل می‌شناسید و این‌جا نیاز به روایت دوباره‌ی این داستان نیست و پیش از شرح تئوری‌ها بیان چند نکته در رابطه با این داستان کافی است.

جزیره‌ی شاتر به هیچ‌عنوان داستان خود را به شکلی عجیب و غیرقابل درک روایت نمی‌کند بلکه آن‌قدر درست و سر راست آن را جلو می‌برد که مخاطب احساس می‌کند با چیزی کاملا عادی طرف است و تنها نکته‌ی موجود در داستان، فهمیدن راز نهفته در این جزیره است. این روایت ساده و این معماری بی‌نقص به حدی فوق‌العاده است که بیست دقیقه‌ی پایانی فیلم چیزی کاملا شگفت‌آور از آب در می‌آید و تمام رشته‌ای که از این داستان در ذهن بیننده بافته شده بود را پنبه می‌کند. در پایان فیلم و در یک لحظه، سوال اصلی از فهمیدن این که در این جزیره چه می‌گذرد تبدیل می‌شود به این که آیا تدی دیوانه بود یا نه؟ نکته‌ داستان در این است که در ظاهر روایتی ساده را  یدک می‌کشد اما در باطن خود از معماری چندلایه و پر از نکته‌ای بهره می‌برد. هر دقیقه و هر دیالوگ در این اثر می‌تواند دلیلی برای اثبات هر کدام از تئوری‌ها باشد پس بدیهی است که برای یافتن تئوری درست‌تر نیاز به استناد به بخش‌بخش فیلم است.

یکی از مشکلاتی که در تحلیل داستان این اثر به آن بر می‌خورید آن است که به هر نتیجه‌ای، تاکید می‌کنم  به هر نتیجه‌ای که برسید، فیلم نکات نقض‌کننده‌ای را برایش مهیا کرده است. در موشکافی این فیلم، باید حواستان باشد که به دنبال تئوری درست و بی‌اشکال نگردید(چون اصلا چنین تئوری‌ خاصی وجود ندارد!) بلکه به دنبال نتیجه‌ای باشید که بتوان سیر داستانی فیلم را با آن به صورت کامل توجیه کرد. حالا و با در نظر گرفتن تک‌تک این نکات، ابتدا به  سراغ شناخت کاراکترهای پر رنگ به صورت دقیق و بعد از آن پرداختن به همه‌ی تئوری‌ها و رسیدن به نتیجه‌ای واحد و درست می‌رویم.

شخصیت‌ها

بزرگترین نقطه‌ی قوت این اثر که داستان بی‌اشکال آن را نیز سبب می‌شود بدون شک شخصیت‌های آن هستند. به دلیل تاثیرگذاری تک‌تک این شخصیت‌ها بر تحلیل ما از این داستان، نگاهی گذرا به برخی از آن‌ها می‌اندازیم.

shutter-island-skip-crop - Copyاندرو لیدیس/ ادوارد دنیلز: شخصیت اصلی و محوری داستان یعنی ادوارد( تدی) دنیلز که به عنوان مارشال ایالات متحده وارد جزیره‌ی
شاتر می‌شود و در واپسین دقایق فیلم  شخصیت‌پردازی محکم خود را از دست داده و برای بسیاری تبدیل به اندرو لیدیس می‌شود. دو حالت وجود دارد: یا اندرو لیدیس دیوانه‌ای است که برای فرار از کارهایش خود را تدی دنیلز نامیده و این داستان‌ها را از خودش در آورده است و یا حق با تدی است و اندرو قاتل بی‌رحم زن  و فرزندان تدی است که هم‌اکنون یکی از زندانیان حاضر در جزیره‌ی شاتر است. تمام حقایق نفهته در داستان این اثر به شکلی وابسته به این است که آیا اندرو و تدی یک شخص هستند یا دو نفر متفاوت؟ برخلاف مابقی شخصیت‌ها که هویت اصلی آن‌ها کاملا مشخص است تدی و اندرو تا پایان یک علامت سوال برای مخاطب هستند و نمی‌توان تشخیص داد که این دو با هم فرق دارند یا خیر. حقیقت این است که برای یافتن حقیقت در رابطه با این دو شخص و صد البته داستان فیلم، باید جست‌وجوهایمان را در میان روابط این دو با یکدیگر دنبال کنیم و این‌جا است که پاسخ سوال اصلی را پیدا می‌کنیم.

چاک اول/ دکتر لستر شیان: چاک اول، همکار تازه‌ی تدی دنیلز و یکی از مارشال‌های ایالات متحده است. شخصیتی که نام حقیقی‌ او لستر شیان بوده و به گفته‌ی خودش روان‌پزشک اصلی اندرو لیدیس( یا همان تدی دنیلز) است. وی در اغلب مواقع همراه با تدی است و هرگز او را تنها نمی‌گذارد و اگر ادعای وی را حقیقی در نظر بگیریم، می‌دانیم که او و دکتر کاولی تمام مدت فیلم، در حال بازی‌کردن نقش‌هایشان برای حل مشکل تدی بوده‌اند. رفتارهای بی‌نقص و پر از محتوای او از کلیدهای حل معمای این داستان به شمار می‌رود و بررسی دیالوگ‌های او کمک زیادی در حل معماهای این داستان می‌کند.

دلورس چاما/ راشل سولاندو: اگر فرض کنیم که تدی حقیقتا دیوانه‌ای با نام اندرو لیدیس است، می‌دانیم که وی همسری روان‌پریش با نام دلورس چاما داشته که سه فرزند او را در آب دریاچه غرق کرده است. اگر حرف‌های دکتر کاولی حقیقت داشته باشد، راشل سولاندو نامی کاملا دروغین است که ذهن تدی دقیقا به مانند اندرو لیدیس وی را به جای دلورس ساخته است تا خاطرات بدی که از زنش دارد  را به اشخاصی دیگر نسبت دهد. راشل سولاندو در فیلم با دو چهره‌ی متفاوت نمایان می‌شود. دیدار اول کاملا ساختگی است و یکی از پرستارها به جای وی بر روی صندلی نشسته تا تدی را گول بزنند اما دیدار دوم که در آن غار صورت می‌گیرد چیزی است که نیاز به بررسی بسیار عمیق دارد چرا که ممکن است به طور کامل تئوری دیوانه بودن تدی را زیر سوال ببرد.

960 فیلم از همان لحظه‌ای که واردش می‌شوید از این سکانس‌های مرموز دارد

تئوری اول: تدی دیوانه نیست

ما همیشه شخصیت‌های اصلی جذاب را دوست داریم و به همین دلیل در اغلب مواقع انتخاب اولمان در این‌گونه آثار، آن چیزی است که حق را به شخصیت اصلی می‌دهد. با همین نگاه که بعد از تماشای «تلقین» باعث می‌شد بگوییم کاب به واقعیت بازگشته است تا خیالمان از زندگی راحتش و پایان یافتن کابوس‌هایش راحت شود، این‌بار هم در لحظه‌ی اول، بیشتر این تئوری “همه‌چیز حقیقی بوده” و تدی دیوانه نیست را می‌پسندیم و سعی در اثبات آن داریم. این تئوری همه‌چیز را به نفع تدی در نظر می‌گیرد و نه تنها می‌گوید که او “حقیقت را می‌گوید”، بلکه می‌گوید “او در این لحظه و به صورت کلی دیوانه نیست”.

تئوری دیوانه نبودن تدی اصلا چیز دور از انتظاری نیست زیرا فیلم پر از نکته‌های ریز و درشتی است که اگر که از آن‌ها برداشت درستی داشته باشیم، اشاره به دیوانه نبودن تدی دارند. از همان لحظه‌ای که ماجرا در آن کشتی آغاز می‌شود شروع می‌کنیم. اگر به یاد داشته باشید، در اول داستان تدی به هیچ‌عنوان شناختی نسبت به همکار جدیدش چاک ندارد. از آن‌طرف طبق گفته‌های دکتر کاولی، ذهن تدی هر مدت یکبار چرخه‌ای را مابین دیوانگی و پذیرش حقیقت طی می‌کند. در پایان فیلم، در آن‌جایی که دکتر لستر شیان برای سنجیدن وضعیت ذهنی تدی برای آخرین بار سراغش می‌رود می‌بینیم که تدی او را با نام چاک صدا می‌کند و این شخصیت او( که همان همکار تدی است) را به طور کامل می‌شناسد. حال این‌جا تناقضی به نفع این تئوری به وجود می‌آید: اگر واقعا او همه‌ی این شخصیت‌ها را در ذهن خود ساخته است، پس همواره آن‌ها را می‌شناسد و دلیلی ندارد که در اول فیلم چاک برایش یک غریبه‌ی کامل باشد. این تناقض فقط به یک شکل حل می‌شود و آن این است که ورود تدی به این جزیره را کاملا حقیقی در نظر بگیریم و باور کنیم که او دیوانه نیست! یا حداقل در لحظه‌ی  ورود به جزیره دیوانه نبوده است. ( قطعا این تناقض هنوز هم برایتان به صورت کامل حل نشده است، با مقاله همراه باشید تا در پایان تمام این مشکلات حل شود)

shutter_island_movie_poster2بگذارید از یک شاهد مثال دیگر و بسیار مهم‌تر استفاده کنم. عبارتی که زیر تمام پوسترهای رسمی اثر نوشته شده را حتما خوانده‌اید: “جایی که به تو اجازه‌ی رفتن نمی‌دهد”. اگر تدی، شخصی دیوانه و یکی از زندانیان این‌جا است، دیگر تلاش او برای ترک این مکان چیزی بی‌معنی  است و این جمله جلوه‌ی خاصی نخواهد داشت. منظورم این است که یک دیوانه جایش این‌جا است پس تلاش او برای فرار کاری غلط است و جلوگیری از کار غلط که چیز بدی به حساب نمی‌آید که آن را به شکلی مرموز و به عنوان پیامی خطرناک بر روی پوستر هک کنند.

نکات بسیار دیگری وجود دارد که می‌تواند اثبات کند تدی دیوانه نیست، اما نامی که بر تئوری اول نهاده شده است، منظوری را به مخاطب می‌رساند که به طور کامل غلط است و نمی‌توان با آن داستان را به صورت بندبند توجیه نمود. منظور تئوری اول این است که همه‌چیز به همان شکلی است که تدی دنیلز می‌گوید و تمام حرف‌های دکتر کاولی و دیگر شخصیت‌ها دروغی خالص است. متاسفانه یا خوش‌بختانه برای اثبات تئوری دوم، چندین و چند برابر نکته‌ی توجیه‌کننده وجود دارد که باعث می‌شود حداقل از  این که تئوری اول کاملا درست نیست، مطمئن باشیم. نکات دیگر را در این‌جا بیان نمی‌کنم زیرا می‌خواهم از تک‌تک آن‌ها برای رساندن تمام خطوط داستانی به هم  استفاده کنم و آوردن آن‌ها در این‌جا جدا از گیج‌کردن خواننده و افزودن بی‌دلیل بر حجم مطلب سودی ندارد.

تئوری دوم: رویای یک دیوانه

این روزها در اغلب مقالات، نوشته‌ها و مطالب تحلیلی که در دنیای اینترنت یافت می‌شود اغلب نویسندگان این تئوری که حق با کاولی است و تدی یک دیوانه‌ی کامل بوده را پذیرفته‌اند. حقیقتش را بخواهید از لحاظ منطقی این که تمام این قصه‌های تدی، رویای مغز بیمار یک دیوانه بوده‌اند، در نگاه اول بهترین توجیه ممکن است چرا که می‌توان با آن اغلب نقاط داستان را توجیه نمود. از طرف دیگر تعداد بی‌پایانی نکته و حرف داخل فیلم وجود دارد که این تئوری را تایید می‌کند. برای رد نمودن و یا قبول کردن این تئوری نیاز به بحث‌های دقیقی داریم که در ادامه به آن‌ها خواهیم پرداخت اما در ابتدا نگاهی به مهم‌ترین نکات تاییدکننده‌ی این تئوری خواهیم انداخت.

در قدم اول برای اثبات دیوانگی تدی، می‌توانیم نمونه‌هایی برای تایید سخنان دکتر کاولی و دکتر لستر شیان بیاوریم. اگر به یاد داشته باشید اولین‌بار که تدی ماجرای کشته‌شدن همسر و فرزندان خویش را برای چاک( همان دکتر شیان) تعریف می‌کند، سخن از یک آتش‌سوزی به‌پا شده توسط اندرو لیدیس می‌زند. تدی در حرف‌هایش در آن سکانس حرفی خاصی را با تاکید بیان می‌کند: “خونه‌ی ما در آتش سوخت و چهار نفر مردن. البته زن من توسط دود کشته شد، نه آتیش!”. تاکید بیش از اندازه‌ی تدی بر این موضوع که زنش به خاطر دود خفه شده است را به خاطر داشته باشید. در سکانسی دیگر زمانی که شب، تدی در حال کابوس دیدن است، لحظه‌ی سوختن آپارتمانش را مشاهده می‌کنیم. در این سکانس چیز واضحی نمایان نمی‌شود اما دو چیز مشخص است، اول آن که همسر او در بغلش تبدیل به خاکستر می‌شود و این یعنی این که او به طور کامل سوخته است وخفه شدن با دود علت مرگ او نیست، دوم آن که لحظاتی بعد سوختن خانه ناگهان آغاز می‌شود و جدا از تایید همان مطلب، گویا نشان‌دهنده‌ی این است که در عین فرار همیشگی تدی از حقیقت، چیزی عوض نشده و او باید واقعیت اتفاق‌افتاده را بپذیرد. در کابوسی دیگر، تدی راشل سولاندوی دروغین( یعنی همان پرستاری که خودش را به شکل دیوانه‌ای با نام راشل معرفی کرده بود) را در خواب می‌بیند. ما می‌دانیم که روایت تعریف شده از زندگی راشل دقیقا همان‌چیزی است که از زندگی همسر تدی گفته می‌شود. حال در این خواب، سکانسی وجود دارد که تدی با ابراز مهربانی بچه‌ها را در بغل می‌گیرد و نسبت به راشل و فرزندانش احساسی بسیار عمیق دارد. ما می‌دانیم که این چهره‌ی حاضر در خواب، چیزی است که به دروغ از راشل سولاندو به تدی نمایش داده شده است اما بازهم او وی را در خواب می‌بیند و درک می‌کند. این‌ دو نکته در کنار یکدیگر ثابت می‌کنند که بدون شک تدی دائما در حال فرار از حقیقتی است که برایش رخ داده و مشخص می‌شود که حقیقتا او شخصیت‌هایی مثل راشل را برای فراموشی حقیقت خلق کرده است. باور کردن دیوانگی‌های بی‌پایان تدی زمانی به اوج خودش می‌رسد که باری دیگر نگاهی به این کابوس پایانی داشته باشیم. در اولین لحظه‌ای که تدی خود را درون اتاق مذکور یافت می‌کند با اندرو لیدیس مواجه می‌شود. برخلاف انتظار این دو با هم برخوردی بسیار معقول دارند و حتی اندرو سیگار او را هم روشن می‌کند. تدی که همه‌جا دنبال اندرو است و هر دیوانه‌ی سر راهش را تا حد امکان اندرو در نظر می‌گیرد و به خونش تشنه است، این‌جا با آرامش کامل با لیدیس برخورد می‌کند. تنها توجیه ممکن برای این سکانس این است که تدی می‌داند اندرویی وجود ندارد و فقط در دنیای واقعی برای ثابت کردن داستانی که تعریف می‌کند به خودش و دیگران، همواره پی او است و خودش به اندرو جان می‌بخشد.

نمی‌توانم این مرد را باور کنم...

اگر تدی را در تمام مدت فیلم دیوانه‌ای که دکتر کاولی می‌گوید در نظر بگیرید، توجیه سکانس به سکانس اثر برایتان کاری ساده‌تر می‌شود اما نقاط بسیاری در داستان نیز در برابر این ایده‌ی شما قد علم کرده‌اند. همان‌طور که پیش‌تر نیز گفتم، نتیجه‌ای وجود ندارد که فیلم نکاتی بر علیه آن نداشته باشد، اما در نتیجه‌ی نهایی باید تا جای ممکن این نکات نقض‌کننده را به حداقل رساند. بهترین درک از نظر من چیزی دقیقا بین تئوری اول و دوم است، یعنی برای فهم تقریبا کامل اثر، نیاز است که از هر کدام نکاتی را قبول کنیم. حال با این استراتژی می‌خواهیم به نتیجه‌ی پایانی دست یابیم.

روایتی کاملا صادقانه

برای مدتی هم که شده، اصلا تدی را به صورت کامل رها کنید، مشخص است که یک‌جای کار این انسان‌هایی که جزیره را کنترل می‌کنند می‌لنگد. اصولا هر آدمی افتخارات و چیزهای نشان‌دهنده‌ی ارزش کارش را بر دیوار اتاقش نصب می‌کند. در اولین ورود به دفتر دکتر کاولی ما بر روی دیوار چه چیزهایی مشاهده می‌کنیم؟ تصاویری از وحشیانه‌ترین روش‌های شکنجه‌ی انسان‌ها! کاولی مدعی است که قبلا با بیماران روان‌پریش این‌گونه برخورد می‌شده و ما از روش‌های انسانی و درست بهره می‌بریم. سوالم این است که آیا کاولی فقط برای به یاد داشتن همیشگی تاریخ، به صورت ثابت این تصاویر را در برابر چشمانش قرار داده است ؟!

در تحلیل آثاری چون جزیره‌ی شاتر، هر چه بیشتر دقت کنی، کمتر می‌فهمی

برای فهمیدن این که جزیره‌ی شاتر مکان درستی نیست و حرف‌های تدی در رابطه با آن آزمایش‌ها صحیح است، حتی نیاز به این حد فکر و جست‌وجو در نکات  داستان نیست. خود دکتر کاولی در سکانسی به تدی می‌گوید که اگر به این شکل مداوا نشوی ما مجبور به خارج کردن بخشی از مغز تو هستیم. کدهایی که نشان از این حقیقت تلخ دارد حتی محدود به این اشاره‌ی مستقیم هم نمی‌شود و در پایان فیلم دوربین ثانیه‌های محسوسی تمام کادرش را تقدیم به ابزار انجام این کار( وسیله ای که با آن مغز را  از سر بیرون می‌کشند) می‌کند که این موضوع نیز نشان از تاکید داستان بر انجام این آزمایش‌ها در جزیره دارد.

در همان کشتی اول فیلم، دیالوگی را از کاپیتان می‌شنویم که مرموز به نظر می‌رسد: “در حال حاضر مارشال، ما همه عصبانی هستیم!” لحظه‌ای توقف، اگر کاپیتان این کشتی شخصی از داخل جزیره نیست، پس چه موضوعی تا این حد ناراحتش کرده است؟ از گم شدن یک زندانی دیوانه در یک جزیره‌ی ترسناک عصبانی است یا از این که در حال نقش بازی‌کردن در مقابل تدی است عذاب می‌کشد؟ این دیالوگ اثباتی بر یکی از سخنان راشل سولاندویی است که تدی آن را درون غار می‌بیند. او می‌گفت که حتی کشتی‌های این‌جا هم توسط دکتر کاولی و همکارانش کنترل می‌شود و با این سکانس این حرف ثابت می‌شود. زمانی که این حرف ثابت شود، درستی سخنان دیگر وی نیز قطعی است. زمانی که درستی سخن‌های او قطعی باشد، مطمئن می‌شویم که قطعا تفکرات و حرف‌های تدی در رابطه با جزیره‌ی شاتر درست است. بسیاری راشل سولاندوی داخل غار را به طور کلی یک توهم می‌پندارند اما این موضوع کاملا غلط است. بگذارید از حقیقت‌های دیده‌شده در خود فیلم استفاده کنیم. اگر به یاد داشته باشید، بیدار شدن تدی در فیلم همواره پایان توهمات او را سبب می‌شد. شاید تدی در بیداری هم بعضا توهماتی داشت اما هیچکدام آن‌هاکاملا پایدار و دقیق نبود. در صحنه‌ای که تدی برای اولین بار وارد غار می‌شود در بیداری کامل به سر می‌برد و مشاهده‌ی چنین توهم تمیز و بی‌اشکالی بعید به نظر می‌رسد. ماجرا زمانی به اوج خود می‌رسد که مشاهده‌ی راشل توسط تدی پس از گذراندن شبی در آن غار نیز از بین نمی‌رود و در تمام این مدت طولانی راشل به شکلی کاملا حقیقی و استوار دیده می‌شود. هیچ‌کدام از توهمات تدی تا این حد باورپذیر نبوده و نیستند و اصلا این‌قدر دوام هم ندارند پس می‌توان مطمئن بود که تدی حقیقتا دکتر راشل سولاندو را در آن غار دیده است.

از طرفی به خاطر آن دلایل محکم برای اثبات تئوری دوم، در درستی آن هم شک نداریم. پس باید به کدام حرف استناد کنیم؟ جواب به این پرسش چیزی کاملا ساده است: هیچ‌کدام! ما سوال اشتباهی را می‌پرسیدیم. ما دنبال جواب اشتباهی بودیم. بی‌خود و بی‌جهت در این دنیا دنبال نکته‌هایی برای اثبات دو تئوری که در تضاد هم قرار دارند بودیم و بهترین نتیجه‌ای که به آن می‌رسیدیم این بود که هر دوی آن‌ها غلط است و اصلا تئوری درستی وجود ندارد. مشکل دقیقا از همین‌جا آغاز می‌شود، جایی که به دنبال تئوری درست می‌گردیم و سعی می‌کنیم بخش‌های فیلم را از هم جدا کنیم. نکته این است که برای یافتن حقیقت این داستان، نگاه به همان قصه‌ای که فیلم تعریف می‌کند کافی است، نکته این است که ما باید تمام آن‌چه در فیلم می‌بینیم را باور کنیم چرا که هرچه در این اثر می‌بینیم بخشی از داستان است و حقیقت دارد. البته ما بخش‌هایی از داستان را هرگز ندیده‌ایم، منظورم جاهایی مثل قبل از آغاز و پس از پایان این داستان است. پس برای تکمیل داستانمان مجبور به کمی خیال‌پردازی هم هستیم. حال بیایید از منظری دیگر به فیلم نگاه کنیم.

Detectives-on-the-case1

همه‌ی ما آن گفت‌وگوی عجیب و جذاب بین جرج نویس و تدی را به خاطر داریم. دیالوگ‌هایی که در آن سکانس بین این دو رد و بدل می‌شود را به جرات می‌توان مهم‌ترین دیالوگ‌های اثر به شمار آورد. جرج نویس، در صحبت‌هایی که با تدی دارد به او می‌گوید: “اندرو لیدیس و این خیالات و این توهمات را فراموش کن تا حقیقت رو بفهمی”. ثانیه‌هایی می‌گذرد و تدی در همان سلول جرج، همسرش دلورس رو مشاهده می‌کند. در این سکانس نویس از تدی ملتمسانه می‌خواهد که این خیالات را رها کند وگرنه تا ابد در این جزیره باقی می‌ماند. حال با در نظر گرفتن تمام نکات گفته‌شده در تمام بخش‌های مقاله، فیلم را به روایتی دیگر تعریف می‌کنیم، روایتی که به خوبی از پس توجیه ۹۰ درصد از اتفاقات داستان بر می‌آید:

shutter_island_missing_movie_posterاندرو لیدیس، یکی از مارشال‌های ایالات متحده است و همسری به نام دلورس چانا دارد. دلورس، از افسردگی شدید و آزاردهنده‌ای رنج می‌برد و رفتارهایی مرموز و غیر انسانی دارد. در طی حادثه‌ای( که به احتمال بسیار به خاطر روشن کردن کبریت توسط اندرو به وجود آمد) آپارتمان آن‌ها آتش گرفته و به طور کامل می‌سوزد. اندرو به همراه دلورس و هر سه فرزندش به خانه‌ای جدید که پشت آن یک دریاچه است نقل مکان می‌کند. یک روز تدی پس از آمدن به خانه هر سه فرزندش را غرق شده درون دریاچه‌ی پشت خانه می‌بیند و متوجه می‌شود که دلورس این کار را با آن‌ها کرده است. او برای پایان دادن به دیوانگی‌های این زن که هنوز هم عاشقش است و صد البته رساندن او به خواسته‌اش که یک  آرامش تمام ناشدنی است با یک شلیک دفتر زندگی وی را می‌بندد. وی پس از صحنه‌سازی‌های بسیار و تغییر نام، خود را تدی دنیلز و قاتل حقیقی زن و فرزندانش را شخص ناشناسی به نام اندرو لیدیس معرفی می‌کند. او پس از جست‌وجو در مکان‌های بسیار به رازی تاریک در رابطه با مکانی به نام جزیره‌ی شاتر پی می‌برد و با پذیرفتن یک پرونده وارد آن مکان می‌شود.

او قبل از ورود به جزیره هم مشکلات و سردردهایی دارد که مربوط به خاطرات بسیار بدی است که از گذشته با خود حمل می‌کند اما پس از ورود او به جزیره و توجه بی‌پایان او به بعضی کارهای مشکوک آن مکان، دکتر کاولی و افرادش متوجه می‌شوند که وی همه‌چیز را فهمیده و قصد علنی‌کردن اتفاقات تاریکی که در این مکان رخ می‌دهد را دارد. آن‌ها به وی تهمت دیوانگی زده و با استفاده از روش‌هایی روانشناسی( و یا شاید هم غیر انسانی) در طول تمام این دو سال روح وی را شکنجه می‌کنند تا جایی که سخنان آنان را می‌پذیرد و حقیقتا دیوانه می‌شود. او که به گفته‌ی خود دکتر کاولی هم بسیاربسیار باهوش بوده با این که تحت تاثیر این روش‌ها قرار گرفته اما مثل دیگران همه‌چیز را فراموش نمی‌کند و در بعضی مواقع همان شخصیت خود در زمان ورود به این مکان را به یاد می‌آورد. دکتر کاولی همیشه می‌خواهد زودتر این حالت او را از بین ببرد و با پخش موسیقی آزاردهنده، خوراندن قرص‌های مختلف به او و … تلاش خود برای این کار را نمایان می‌کند. اوج این موضوع را آن جایی می‌توان دید که وقتی تدی متوجه اشکالی در این قصه می‌شود و به دکتر لستر شیان حمله می‌کند، کاولی برای آرام کردن او تصاویر فرزندان او را که مرده‌اند در برابرش می‌آورد و او از شدت فشار عصبی بی‌هوش می‌شود. جرج‌ نویس می‌دانست که آن‌ها این جنون را خلق کرده‌اند که تدی حقیقت را فراموش کند برای همین به او می‌گوید این خیالات را رها کن تا حقیقت رو بفهمی. نمی‌دانیم که در پایان قصه چه اتفاقی روی می‌دهد اما در پایان کاولی دیگر ریسک نمی‌کند و تصمیم می‌گیرد با همان عمل وحشیانه کار تدی( یا همان اندرو) را تمام کند. او درک می‌کند که هرچه قدر هم بخواهد این تفکرات دیوانه‌وار را در ذهن تدی پرورش دهد بازهم ذهن پردازشگر تدی لایه‌های جنون را کنار می‌زند و سعی می‌کند حقیقت را درک کند. علت صبر او تا امروز نیز فقط این بوده که تا جای ممکن وجهه‌اش نزد دیگران خراب نگردد.

در این روایت، ما لحظه‌ی ورود تدی تا زمان بی‌هوش شدنش در فانوس دریایی را پیوسته در نظر می‌گیریم و صحنه‌ی پایانی فیلم که با بیدار شدن او بر روی آن تخت آغاز می‌شود را مدتی بعد از تمام حوادث دیده‌شده‌ی قبلی می‌دانیم. ( این مدت می‌تواند بازه‌ای بین ۹ ماه تا ۲ سال باشد)

البته بر علیه این تئوری هم یک نکته‌‌ی نقض آزاردهنده وجود دارد و آن این است که نمایش بسیاری سکانس‌ها باعث می‌شود حس کنیم که تدی پیش از پیاده شدن از کشتی نیز این‌جا حضور داشته است. این موضوع تحلیل و موشکافی بالا را نقض می‌کند چرا که در این نگاه ما لحظه‌ی ورود او با کشتی را اولین حضورش در این مکان فرض کرده‌ایم. ( چون گفته‌ایم که تدی در لحظه‌ی ورود دیوانه نبوده است) نکته این است که همان‌طور که گفتم ما در این تئوری به حداقل نکات نقض ممکن رسیده‌ایم و همین باعث می‌شود که آن را تا حد خوبی پذیرفته و درست بدانیم.

در لحظه‌ی ورود تدی به جزیره و لحظه‌ی پایان فیلم یک موسیقی مشخص و آزاردهنده پخش می‌شود، شاید پیام سازندگان این است که در پایان هم چیزی عوض نشده و این همان مکان تاریکی است که از همان لحظه‌ی اول فکرش را می‌کردی…

shutterisland-lighthouse2


irev.ir

بررسی انسان شناسی و فرهنگ

 images/stories/rooz/naghd/250/Shutter-Island/1-Shutter-Island.jpgاولین تداعی که از دیدن فیلم “شاترآیلند” حاصل شد یادآوری فیلم «کــــافکا» (1991) اثر سودربرگ بود. داستان فیلم کافکا از این قرار است که در 1918 گروهی آدم‌کش و تبهکار در شهر پراگ وجود دارند که از آدم‌ها به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می‌کنند تا به پیشرفت‌های علمی نایل آیند. آدم‌ها، اطرافیان و دوستانِ کافکا یکی یکی ناپدید و کشته می‌شوند. بعد هم نوبت خود کافکاست. در شهر قلعه ای وجود دارد که در آن دستگاهی ساخته شده که یک لنز بزرگ دارد و کارش بررسی مغز آدم‌های زنده برای کنترل هر چه بیشتر آن است و یک دکتر به نام “مورناو” هدایت‌اش می‌کند. کافکا تشکیلات دکتر را که به وسیله آن مغز انسان را تحت سیطره خود قرار داده و او را به حیوانی مطیع و نیرومند تبدیل می ساخت بوسیله بمب منفجر نمود. دنیای کافکا یک سیستم حکومتی غول پیکری است که شبیه تن حاکم می‌نماید با همان ساختار ارگانیک، با دست و قلب و چشم و مغز که البته هیچ کدام به تنهایی همه ساختار نمی‌تواند باشد. در این سیستم غول آسا بازرس‌ها، وکیل، قاضی، فرمانروای قصر سوژه نیستند بلکه سوژه انسانی دقیقا همانی است که در حاشیه سیستم قرار می‌گیرد. قلعه برای کافکا مدلی از رفتار غیرانسانی، بوروکراسی، و اقتدارگرایی را نشان می دهد. کافکا تلاش دارد قلعه یا قصر را – مرکز اتوریته جامعه- معرفی کند جایی که ایدئولوژی و قدرت حاکم بر جامعه از همان مکان تنظیم و تعیین می گردد. مکانی که دارای دالان ها و راهروهای متعدد است و از لحاظ ذهنی می تواند نمایشگر روان و ناخودآگاه افراد باشد که تحت سیستم حکومتی و ایدئولوژیک فکر و در نهایت عمل می کنند.

در فیلم شاترآیلند، یک مارشال جوان ایالتى به نام تدى دانیلز (بیمار شماره 67) و دستیارش به یک تیمارستان محصور با آب که همچون قلعه کافکایی است و محل نگهدارى جانیان و تبهکاران دیوانه است اعزام می شوند و ماموریتشان یافتن زن دیوانه/راچل سولاندو است که به طرز محیرالعقولى از سلول خود در زندان گریخته است.

مکانی که در فیلم کافکا دارای دالان های متعدد و در شاترآیلند دارای قسمتهایA،B،C است می تواند نشانِ زبان و قدرت دیگری/ Other باشد. به زبان جامعه شناختی، مکان همواره عنصری از هویت یابی برای شخص است. کارگران،کارمندان، دانشجویان، خانه داران و… همه در مکانی مختص به خود هویت خود را بازمی شناسانند. کارگران در مکانی به نام کارخانه هویت خود را بدست می آورند و ابراز می کنند و در نهایت “انقلاب کارگری” بیش از هر چیز یک مکان پریشی و هویت زدایی است. مکان بیشتر از آنچه که در نظر داریم در ایجاد هویت و هویت زدایی نقش بازی می-کند. مکان ِقلعه در فیلم کافکا و تیمارستان در شاترآیلند بیشتر از سایر عوامل نقش دارد. مکانی که مغز اجتماع را می توان از درون آن کنترل کرد و از این جزیره مسدود و بسته بیرون را تحت سلطه خود درآورد.

در فیلم کافکا همه راهها و دالان ها منتهی به نوک قلعه، که وحدت دهنده تمام راههای اصلی و فرعی است که دکتر مورناو و همکارانش در آنجا به عمل جراحی و برداشتن قسمتهایی از مغز بیماران و در نهایت کنترل آنها اقدام می-کنند. همان فانوس دریایی که بلندترین نقطه «شاترآیلند» است و دکتر «کاولی» و همکارانش اقدام به همان کار یعنی عمل جراحی بر روی مغز افراد می کنند. ساختار نظارت که برآیند مجموع همه راهها و بالاترین نقطه سلولهای زندان دایره ای شکل است رفتار تطبیق کننده ای را بوجود می آورد. این نوع گردش قدرت شکل خاصی از رفتار را به وجود می‌آورد.

قصر در فیلم کافکا و یا “تیمارستان” در شاترآیلند عبارت است از ؛ توزیع مکانی که موجب به حرکت درآمدن بدن ها و فعالیتهای خاص آن، تنظیم و کنترل افکار، مکان -یابی و دادن هویت و جایی خاص به اشخاص با توجه به سیاست قدرت. آنچنان که فوکو در کتاب ” قدرت و تنبیه” تحلیل می کند. فیلم شاترآیلند به بیان فوکویی نقش فعال خود تیمارستان در تولید جنون و کنترل آن ارائه می شود و نشان داده می شود که چگونه تیمارستان و “دکتر کاولی” به مثابه عامل قدرت با ابقاء جنون و اثبات و تولید آن است که پرستیژ خود را و در نتیجه بقای خود را تضمین می کنند.

مارشال تدی و چاک در لحظه ورود به جزیره و تیمارستان به دیدن دکتر کاولی می روند دکتر در جواب «تدی»که می پرسد اینجا دقیقا چه کاری انجام می دهند می گوید: یک امتزاج اخلاقی بین قانون و اخلاقیات و توجهات پزشکی و در توضیح نقاشی هایی که بر روی دیوار اتاقش است می گوید؛ این نقاشی ها حکایت دیوانگان و مجانین را در گذشته نشان می-دهد که چگونه با آنها رفتار می کردند؛ “زنجیرشون می کردند و در کثافت خودشان ولشون می کردند، آنقدر میزدنشان تا حسابی خونی بشوند، به سرشون میخ می زدند و در آب سرد فرو می بردند تا از هوش بروند. اما حالا ما سعی داریم آنها را درمان بکنیم، لااقل زندگی آرامی برایشان فراهم کنیم”.

اعتقاد و توجیه دکتر کاولی از برنامه های کاری شان این است که آنها نسبت به گذشته انسانی تر رفتار می کنند. به بیمارانشان احترام می گذارند و با آنها حرف می زنند و هیجان و خشونت آنها را تنها با دارو درمان می کنند. این ادعا عمل دکتر کاولی و حمایت از نازیسم را توجیه نمی کند که اِعمال قدرت را با شکلی دیگر آغاز کردند و ذهن و روح افراد را در اختیار می گرفتند. به اعتقاد فوکو، بهنجارسازی، مراقبت و تنبیه در اشکال گذشتة خود به صورت شکنجه و نمایش‌های عمومی (اعدام در ملاء عام) صورت می‌گرفت. اما در عصر حاضر، نوعی جابجایی در عرصة قدرت رُخ داده است که بر اساس آن، قدرت بر روح و روان و فکر و ذهن افراد اعمال می‌شود.

به بیان فوکو، عصری که خرد با چهرة دیوانه ظاهر می‌شود، دیوانگی را نه چیزی جدا از انسان و ورای جهان، آنگونه که فرضاً قرون وسطا تلقی می‌کرد، بلکه در کنه وجود خودِ انسان و در خودِ جهان عیان می‌کرد. به گفته فوکو جایی که دیوانگان را چون بیگانگان گونه ای خطرناک از فساد گرد آوردند و زندانی کردند “شهر اخلاق” ساختند، دیوانگان انگار طایفه ای شدند، زندانی و منزوی که هم از دیدگاه حقوقی و اخلاقی و هم از نگاه پزشکی از دنیا جدا شدند. فوکو می نویسد ” ساحتی تازه پدید آمد، فضایی جدید؛ شکلی تازه از تنهایی “. زایش تیمارستان نوع دیگری شد از نسبت دانش و اقتدار؛ همراه شدن اقتدار حقوقی با اقتدار بینش پزشکی.

قوانین و جامعه انضباطی که دکتر کاولی و همکارانش سعی دارند در شاترآیلند تثبیت و برپا کنند به گونه ای است که تاثیرش در ظریف‌ترین و دورترین زوایای زندگی آدمی نفوذ می‌کند. آن شبیه به اجرای مراسمی است که همه درگیر و مجبور به اجرای آن هستند. قدرت نه یک نهاد یا ساختار، بلکه ماشینی است که همه در آن گرفتارند و تربیت یافته این نوع ماشین و سیستم خواهند بود. تمام بیماران، پرستاران، خدمتکاران و همه آدمهای داخل جزیره تعلیم دیده اند، تعلیم مهمترین قسمت کار است و اهمیت نیاز اساسی به درونی ساختن قوانین و خودآگاهی را مانند تمام جوامع اقتدارگرا آشکار می سازد.

“کشتی دیوانگان” تمثیل مشهوری شد در دوره مدرن که از ضدیت با خردورزی حکایت م کرد این اصطلاح تمثیلی بود که با تحقیر به کشتی دیوانگان به سرنشینان، و مهمتر به آرزوی آزادی، و به فردی برای تصوری شخصی از آزادی می نگرند. مدرنیته با ساختن یک الگو (همچون اقتدار در دستان دکتر کاولی و تیمارستان)، حق تصور آزادی را از میان برد، و آزادی فقط یک معنا یافت.

مارشال تد همراه همکارش توسط یک کشتی به طرف جزیره شاتر که محل نگهداری دیوانگان تحت نظر قدرت علمی دکتر کاولی و بقیه است در حرکتند. جزیره ای که سراسر توسط آب احاطه شده و هیچ راهی به بیرون جز دریا ندارد. تدی که می-تواند آندرو لیدیس هم باشد و راچلی که تصور همسرش دولوریس باشد. بازی با کلماتی که دکتر کاولی آن را برای تد می گوید حکایت از ریشه روانی مشترک این دو شخصیت یعنی لیدیس و تد دارد. دالانهای زندانی که می تواند نماد ناخودآگاه و روان مردانه و زنانه «تد» باشد روان آشفته آدمهای بعد از جنگ که دو شخصیتی هستند. معناهای تلویحی و نمادین اجزاء و عناصر شاترآیلند در واقعیت آن تنیده شده و جدایی ساختار واقعیت از معناهای نمادین آن مشکل به نظر می رسد.

کشتی که بر روی آب حرکت می کند، در وجه نمادین به معنای مدیریت احساسات و عواطف است که توسط ذهن انجام می پذیرد که می تواند مدیریت در رابطه زناشویی هم باشد. تصویر برداری عالی و تجربه و دانش اسکورسیزی این معنای نمادین افعال و اشیاء را از همان نگاه اول بر عرشه کشتی به نگاه آدمی منتقل می کند.

حکومت فاشیستی است و مردانه و جایی برای دانش زنان نیست. ولی تدی در نگاه اساطیری با بخش و روان زنانه وجودش در شاترآیلند به آگاهی خواهد رسید. می توان به یکی از ضعفهای قدرت فاشیستی و اقتدارگرا به عدم توجه به بخش زنانه وجود توجه کرد که در این حکومت ها ناپدید شده و این قسمت حذف می گردد.

در غار است که مارشال تد می فهمد آنها برچسب دیوانگی به افراد می زنند و در نتیجه فرد از بنیان فلج می شود. راچل سولاندو در غار از این ” نبوغ کافکایی” یاد می کند و به مارشال می گوید؛ مردم بهت می گویند دیوانه و سعی نکن باهاشون مخالفت کنی. برچسب زدن دیوانگی به افراد، و هر کاری که شخص انجام دهد با انگ دیوانگی اوست که تعبیر خواهد شد.

راچل سولاندو به نوعی اصل زنانه او تعبیر خواهد شد. “زن غارنشین است و مسئول آتش”‌…. آتش نماد غلبه بر جهل و تاریکی است. در اساطیر در مراسم مقدس نیایش، زن نگهبان آتش است، جایگاه آتش نماد زن است و آتش وسیله تغییر و تبدیل است.


irev.ir

بررسی hjavani

 

کدام بدتر است؟ زندگی کردن مثل یک هیولا یا مردن مثل یک مرد خوب؟

یا شاید بهتر باشد بپرسیم کدام بهتر است؟ فردی عادی از اجتماع بودن و یا با تمام مشکلات مواجه شدن و خود بودن را به مثابه بالاترین ارزش ها برگزیدن؟ و درست همین جاست که این سوال که آخرین دیالوگ شاتر آیلند هم هست ذهن را به خود مشغول می کند چرا که در کالبد آن فرد عادی فرو رفتن استعداد هیولا شدن وجود دارد!

شاتر آیلند بیش از هر چیز بر یک موضوع محوری تاکید دارد: جایگاه ناروشن فعلی و آینده نامعلوم کاراکتر هایش. تد دانی یلز (با بازی لئوناردو دی کاپریو) به عنوان شخصیت محوری این داستان در جایگاه نامشخصی قرار دارد و از آنجا که فیلم مشخص نمی کند کدام یک از طرفین این مخاصمه بر حق هستند و فضا را برای انتخاب تماشاگر معلق باقی می گذارد تصمیم با ماست که میان هیولا و مرد خوب انتخاب کنیم. فیلم به شکل مشخصی ما را به سال های میانی دهه پنجاه میلادی ارجاع می دهد. سال هایی که مردم آمریکا در ظاهر مشکلات ناشی از بحران اقتصادی دهه 30 را پشت سر گذاشته اند و با پایان یافتن جنگ جهانی دوم پا به عصر سرشار از ناامیدی ها و ضعف های روانی به بار آمده از جنگ گذاشته اند. جامعه و کشور مهیای بروز یکی از ننگین ترین اتفاقات تاریخ آمریکا یعنی مک کارتیسم می شود. پدیده ای که در آن بسیاری از افراد با حفظ خصوصیات و تفکرات شخصی خود تن به قرائتی که به شکل رسمی و دولتی به آنها دیکته می شد ندادند مسئله این نیست که آنها راه درست را انتخاب کردند مهم آن است که در سخت ترین شرایط تن به دیگری بودن به جای خود بودن ندادند و آینده ای نامعلوم برای خود رغم زدند.

دو فیلم مطرح دیوید لینچ یعنی «مخمل آبی» و «توئین پیکز با آتش گام بردار» را به یاد بیاورید آن چه این دو فیلم را از سایر آثار هالیوودی مجزا می کند رویکرد لینچ در به نمایش در آوردن هیولاهایی است که در کالبد انسان هایی ساده و عادی اجتماع رشد کرده اند و خواه ناخواه زمانی فرا خواهد رسید که به بدترین شکل ممکن با رفتار مخربشان نمود پیدا کنند آن وقت است که هیچ چیز و هیچ کس را یارای مقابله با فجایعی که این افراد به بار می آورند نیست. تد و همسرش را به شکلی که دکتر های جزیره سعی در القای آن دارند تصور کنید: یک زن و شوهر خوش بخت که با صلح و صفا در کنار هم زندگی می کنند و فرزندان خوبی هم دارند و… به راستی چه می شود که به یکباره چنین فاجعه ای رخ دهد؟ شاید باید ریشه چنین اتفاقاتی را در همین تعیین جایگاه و منش فرد برای خودش جستجو کرد و به این نکته توجه بیشتری کرد که این آدم های حاشیه ای، ساده و معمولیِ جامعه حامل چگونه دغدغه هایی هستند که فشار این دغدغه ها به روی آنها چنین فجایعی به بار می آورد؟

ساختار بازی گونه

شاتر آیلند با ورود دو مارشال ایالتی به جزیره شاتر آغاز می شود جزیره ای که ما به عنوان بیننده از جزئیات اتفاقاتی که در آن روی می دهد اطلاعی نداریم و هم چنین تصور درستی از مکان بروز آنها نیز وجود ندارد در چنین حالتی هیچ عجیب نیست که ما به راحتی باور کنیم که یکی از بخش های نگهداری بیماران در حد سیاه چاله های قرون وسطا مخوف باشد و در مقابل محل اقامت دکتر ها مثل یک کاخِ سلطنتی مجلل.

از همان ابتدا و با ورود تد و همکارش چاد به جزیره انتخاب زاویه دید تد به عنوان مرجع اتفاقات و راوی اصلی باعث می شود بیننده تنها از چیزی مطلع باشد که تد نیز مطلع است در نتیجه شاتر آیلند به خود اجازه می دهد بخشی از اطلاعات را از طریق کابوس ها و تصاویر ذهنی تد به ما منتقل کند. این تبدیل کردن داستان به مراحل مختلف آگاهی بیننده و ایجاد تعلیق از طریق فاش شدن اطلاعات به شکل قطره ای و در نهایت آن پایان، که نمی توان به قطعیت آن مطمئن بود کیفیتی فراتر از یک تریلر معمولی به فیلم می بخشد و شاتر آیلند را شبیه به یک بازی تک پرسوناژ می کند که هر مرحله از آگاهی برای تد می تواند مرحله ای از بازی برای ما باشد. مسئله ای که یکی از شخصیت ها نیز به آن اشاره می کند و ماجراهای فیلم را به یک بازی پیچیده تشبیه می کند.

با کمی دقت در ساختار فیلم مشخص می شود درست مثل یک بازی کامپیوتری هرگاه که تد در آستانه کشف حقیقتی جدید برای رسیدن به راز اصلی و باز کردن معمای آن قرار دارد با یک به اصطلاح “دمو” مواجه می شویم که کارکرد آن ها در بازی ها آماده کردن بازیگر برای ورود به مرحله (یا به اصطلاح لول) تازه است برای نمونه توجه کنید به صحنه هایی که در آن تد و چاد در راه رسیدن به فانوس دریایی مسیر را اشتباه می روند: ناپدید شدن چاد و پایین آمدن از صخره ها برای بدست آوردن مدرک و سپس عبور از میان موش ها(که تنها در چنین برداشتی از فیلم می توانند حضوری توجیه پذیری داشته باشند) را می توان به مثابه پایان یک مرحله از بازی تصور کرد و رازی که بعد از آن فاش می شود را یک دموی طولانی که در آن بازیگر پس از طی کردن این مرحله سخت هم استراحتی می کند و هم برای ادامه بازی و مواجه شدن با مراحل سخت تر آمادگی روانی پیدا می کند.

همچنین می توان به این نکته ظریف اشاره کرد که شاتر آیلند مثل هر بازی دیگری هیچ وقت تمام نمی شود و درست در لحظه ای که به شکل داستانی پایان می پذیرد می تواند به شکل مکانیکی به حیات خود ادامه دهد. تصورش را بکنید حالا دیگر می دانیم در طبقات اول و دوم فانوس دریایی خطری در کمین ما نیست در نتیجه می توانیم قید این دو طبقه را بزنیم و خودمان را سریع به طبقه سوم برسانیم!

آیا شاتر آیلند در حد و اندازه مارتین اسکورسیسی است؟

دی کاپریو در مصاحبه ای گفته است:«اسکورسیسی اصرار داشت که خصوصیات سنتی این ژانر و این گونه فیلم ها حفظ شود و از اصول کلی آن تخطی نشود» به نظر می آید مشکل اصلی همین جاست این پای بند بودن به اصول و مهم تر از آن انتخاب داستانی که جایی برای فرار از موقعیت روایی ساده و قابل پیش بینی شاتر آیلند باقی نمی گذارد. در واقع شاتر آیلند را نمی توان بهتر از این ساخت اما مشکل این جاست که شاتر آیلند در شکل و فرم کنونی اش بیشتر به فیلمی از فرانک دارابونت شبیه است تا اسکورسیسی و همان ویژگی های آشنای فیلم های دارابونت مثل دو قطبی بودن خط کشیده شده نیرو های بد و خوب داستان را هم یدک می کشد.

اسکورسیسی درباره دپارتد گفته بود دیگر در فیلم هایش خبری از رستگاری شخصیت ها در پایان داستان نخواهد بود و این تنها نشانه ای است که در شاتر آیلند ذهن دوستداران اسکورسیسی را به خود مشغول می کند. شاید بهترین کار این باشد که شاتر آیلند را فیلمی تفریحی برای او در نظر بگیریم و منتظر فیلم بعدیش باشیم. فیلمی که فضا و مجال بیشتری برای نو آوری های خلاقانه اسکورسیسی و تدوین گر همیشگی داشته باشد تا آنها آنقدر محدود نباشند که اسکورسیسی بگوید:«شرایط به گونه ای بود که همه حس می کردیم در یک دام افتاده ایم. جایی مثل یک لابراتوار و کلینیک روانی که در آن افکار انسانی به اسارت در می آیند».


irev.ir

بررسی 1پزشک

هرچند فیلم تازه‌ی استاد مسلم فیلم سازی، «مارتین اسکورسیزی» یعنی شاتر آیلند، قطعاً برتر از اغلب اسکاری‌های امسال بوده، اما در اکران هم‌زمانش با «آلیس در سرزمین عجایب»، نتوانست در گیشه برنده‌ی رقابت باشد، با این حال نباید باعث شود از ارزش‌های این فیلم چشم‌پوشی شود. باید حتماً این فیلم را که بر اساس رمانی از «دنیس لهان» ساخته شده، دید و از هنر استاد لذت برد.

تدی دنیلز (لئوناردو دی‌کاپریو) یک مامور پلیس آمریکایی در میانه‌های دهه‌ی پنجاه میلادی است. او به همراه ماموری دیگری به نام چاک اُل (مارک روفالو) به جزیره‌ی شاتر آیلند اعزام می‌شود که بیماران روانی خطرناک و مجرم در آسایشگاه آن بستری هستند. ماموریت این دو، یافتن زنی به نام ریچل (امیلی مورتیمر) است که متواری شده و بخاطر قتل سه فرزند خود را پس از دریافت خبر مرگ همسرش، در شاتر آیلند بستری بود. تدی در آن‌جا بیمار دیگری را هم می‌شناسد که باعث وقوع فاجعه‌ای در زندگیش شده. اولین چیزی که به نظر تدی و همکارش می‌رسد، رفتار غیرعادی تمام ساکنان شاترآیلند است که تدی را مجبور می‌کند…

فکر نمی‌کنم هیچ‌کدام از سینما دوستان، شاهکارهای اسکورسیزی، «راننده‌ی تاکسی» و «گاو خشمگین» را فراموش کنند. پس حق تمام طرفدارانش هست که از او انتظار برترین‌ها را داشته‌باشند. شاید شاتر آیلند برترین اثر او نباشد اما قطعاً می‌تواند جزو کارهای خوبش قرار گیرد. به نظر من، شاتر آیلند از حیث روایت، داستان‌پردازی و نوع شخصیت‌پردازی و چند لایه‌ای بودن کاراکترها، چندین پله بالاتر از «جدا مانده» قرار می‌گیرد.

شاتر آیلند، یک فیلم در ژانرهای درام/ معمایی/ جنایی/ ترسناک است. اما نه از گونه ترسناک‌هایی مانند «هوک» و «اره». جدیداً هالیوود در کارهای تازه‌ی ترسناک و سطح بالای خود، درس‌های فیلم‌های شرقی ترسناک موفق را به‌کار می‌بندد. ترس‌هایی که در ذهن ایجاد می‌شود، درونی است و جنبه‌ی خونریز و خشن خارجی نمی‌یابد، ترس از روبرویی با حقیقتی که از آن فراری هستیم، شاید این چیزهای ترسناک در بیان وحشت‌آور نباشد اما با کیفیت استفاده‌ی آن‌ها در فیلم آن‌ها را هول‌انگیز می‌کند. اسکورسیزی هم به‌عنوان یک کارگردان درجه‌ی یک، صحنه‌های هولناک خونریزی، در آوردن چشم، تکه‌تکه کردن آدم‌ها توسط یک هیولا یا صحنه‌های «بووی» را برای رازآلود و ترسناک کردن کار خود استفاده نمی‌کند.

او مستقیماً داوری بیننده را در مورد محیطی که به تدریج قهرمان داستانش در آن گرفتار می‌آید نشانه می‌رود، مدام چیزهایی را عرضه می‌کند که می‌تواند داوری بیننده را درباره‌ی اتفاقات ۱۸۰ درجه تغییر دهد. در این فیلم، بسیار شاهد تاثیر سبک هیچکاکی بر اسکورسیزی هستیم. هرچند در این‌جا آن بازی نور و سایه که بازیگر همیشگی فیلم‌های هیچکاک بودند و در فیلم‌های نوآر آن دوران رسم بود را نمی‌بینیم، اما روایتی به همان میزان محکم و غافلگیر کننده را شاهد هستیم. مشخص‌ترین صحنه‌ی هیچکاکی فیلم، سکانس راه‌پله‌ی فانوس دریایی است که فیلم «سرگیجه» را به یاد می‌آورد.

اما شاهکار استاد در پایانی است که برای داستانش در نظر گرفته و بیننده را میخکوب می‌کند. هرچند، پس از دیدن فیلم مدام با خودم می‌گویم اگر در نمای پایانی دوربین استاد کمی دورتر می‌رفت، از غاری که تدی با ریچل واقعی ملاقات می‌کند، ریچل واقعی را نشان می‌داد که با حسرت و نفرت به ساختمان فانوس دریایی می‌نگرد می‌توانست بیننده را تا مرز جنون پیش ببرد و برترین اثر رازآلود و ترسناکی شود که تا کنون دیده‌اید. فیلم را ببینید و این نما را مجسم کنید تا مو به تنتان راست شود!

البته، شاتر آیلند تنها فیلمی نیست که پایانی متفاوت دارد. در ویکی‌پدیا، صفحه‌ای موجود است که درباره‌ی پایان متفاوت شرح کاملی نوشته. برخی آثار سینمایی از این دست را پیش‌تر دیده‌ایم که از دید من چنین رتبه‌بندی‌ای می‌یابند:

۱٫ دیگران (The Others)- الخاندرو آمنه‌بار

۲٫ رهایی از شائوشنک (Shawshank Redemption)- فرانک دارابونت

۳٫ Memeto – کریستوفر نولان

۴٫ حس ششم (The Sixth Sense)- ام. نایت شیامالان

۵٫ باشگاه مشت‌زنی (Fight Club)- دیوید فینچر

۶٫ تاوان (Atonement)- جو رایت

۷٫ آسمان وانیلی (Vanilla Sky)- کامرون کرو

۸٫ پرستیژ (The Prestige)- کریستوفر نولان

برگ برنده‌ی اسکورسیزی، تیم بازیگری عالی اوست که ستاره‌ی درخشانش لئوناردو دی‌کاپریو است. دی‌کاپریو برای اسکورسیزی، حکم «رابرت دنیرو»ی امروزی فیلم‌هایش را دارد، نوعی وابستگی میان آنان به‌وجود آمده که میان «برتون» و «جانی دپ» دیده می‌شود. دی‌کاپریو نسبت زمانی که آن پسر ۲۳ ساله‌ی موطلایی بود که اشک دختران نوجوان را بخاطر «تایتانیک» در می‌آورد خیلی عوض شده. او فیلم به فیلم درخشان‌تر می‌شود و بسیار افسوس می‌خورم که شاتر آیلند در اسکار امسال حاضر نبود، بازی فوق‌العاده‌ی دی‌کاپریو بسیار ستایش بر انگیز است. این فیلم را برای ارج نهادن به دیدن یک فیلم خوب، باید تماشا کرد.


irev.ir

بررسی آدم برفی ها

ماشین به راه می‌افتد، درها باز می‌شود، انسان ها سلام می‌کنند، ساختمان‌های خود نمایی می‌کنند و فانوس دیده می‌شود به جزیره شاتر خوش آمدید.

از ۲ منظر فیلم نامه و کارگردانی به آخرین ساخته اسکورسیزی می‌نگریم.

۱- فیلم نامه

فیلم‌نامه جزیره شاتر مهم‌ترین نکته قوت این فیلم است فیلم‌نامه ای که بر اساس تصورات و شبیه سازی ها شکل می‌گیرد و در بستر آن داستان‌هایی از یک کینه قدیمی و عشق روایت می‌شود. با توجه به این موضوع فیلم نامه جزیره شاتر را می‌تواند نمونه ای کلاسیک دانست، فیلمی که می‌توان آن را به ۳ قسمت ۴۰ دقیقه ای تقسیم کرد :

الف : ۴۰ دقیقه آغازین :

فیلم خیلی سریع تر از چیزی که فکر می‌کنیم آغاز می‌شود و بدون هیچ‌گونه تصوری تماشاگر را به داخل جزیره شاتر می‌برد و اولین جرقه فیلم با اشکار شدن شخصیت ها می‌خورد. موضوع گم شدن زنی به نام راشل خط اصلی داستان می‌شود ولی با تصویر های مبهمی از خیالات تدی ( دی کاپریو ) زمینه چینی‌ها برای ورود به قسمت میانی اغاز می‌شود. همچنین اولین شوک داستان هم در انتهای همین قسمت ابتدایی به بیننده وارد می شود. ( مانند همه فیلم نامه های کلاسیک ).

ب: ۴۰ دقیقه میانی :

با خواب‌های دی کاپریو شخصیت های تازه و داستان های تازه خودشان را نمایان می‌کنند. علت مرگ همسر دی کاپریو، علت آمدن او به این ماموریت و آشکارسازی‌هایی از عشق او و پیوند داستان با وقایع جنگ جهانی دوم مهم ترین حوادث قسمت دوم فیلم‌نامه است در این قسمت شاهد ضرباهنگی بسیار تند هستیم و باز هم در انتهای این قسمت شاهد شوک دیگری هستیم که بستر را برای پایان فیلم مهیا می‌سازد.

ج : ۴۰ دقیقه پایانی :

مهم‌ترین قسمت این فیلم نامه ( بنا به سبک آن ) همین پایان فیلم است، بسیار بوده‌اند فیلم هایی که به علت نداشتن یک پایان خوب ضربه‌های سنگینی خورده اند ولی همین موضوع در این فیلم تبدیل می‌شود به یکی دیگر از نقاط قوت ان، یک شوک دیگر.

با زمینه چینی هایی که در ۲ قسمت قبل انجام شده بود وقوع چنین پایانی برای این فیلم خیلی غیر قابل تصور بود و البته به بهترین شکل نیز انجام شد.

با نگاهی به اشارات انجام شده به فیلم نامه متوجه خواهیم شد، با یک فیلم نامه منسجم و البته متکی به سبک طرف هستیم. ولی برای تبدیل شدن این فیلم به اثری زیبا کارگردانی هم بسیار مهم است.

۲- کارگردانی :

دومین نکته قوت فیلم نیز همین کارگردانی است که به فیلم نامه کمک می‌کند تا تمام فضاها و شخصیت‌ها به خوبی شکل بگیرند.

یکی از ویزگی‌های سینمای وحشت فضا سازی آن است. در این فیلم با مکانی به نام جزیره شاتر طرف هستیم، جزیره ای که با طوفان‌هایش، درخت‌هایش و کوه‌هایش به بینند ترس و وحشت را منتقل می‌کند. اسکورسیزی به خوبی موفق شده این پتانسیل موجود در این فضا را استفاده کند و آن را به خدمت فیلم در اورد کاری که در بهترین های این سبک مثل درخشش ( کوبریک ) و روانی ( هیچکاک ) هم دیده ایم.

جزیره شاتر کاملا وفادار به ژانر است. همه ی مولفه های یک فیلم ترسناک در آن دیده می‌شود. علاوه بر عناصر طبیعی داستان، اسکورسیزی به طور فوق العاده ای ترس و اضطراب را در فضاهای داخلی داستان قرار داده است، دیوارها با بیننده حرف می‌زنند، نور موجود در صحنه به همین شکل و از همه مهم تر چیدمان صحنه و موسیقی فیلم که در بطن ماجرا قرار می‌گیرد و دل ها را می‌لرزاند.

گروه بازیگران هم خیلی خوب و یک دست بازی می ‌نند مخصوصا دی کاپریو که در چشمانش هم خشم هم ترس و هم راز و رمز هایی نهفته است.

حس تعلیق موجود در سرتاسر فیلم خود هیجان فیلم را بالا می‌برد این حس تعلیق حتی تا پایان فیلم هم در آن دیده می‌شود و این موضوع خود یکی از دلایلی است که بسیاری از فیلم‌های ترسناک هیچ گاه موفق نمی شوند ولی در این جا به خوبی این نکته رعایت شده است.

در پایان جزیره شاتر دروازه هایی را برای بیننده می‌گشاید که او را به داخل یک داستان جذاب و ترسناک پرتاب می‌کند و باید گفت : به دنیای شاتر خوش آمدید.

اولین کسی باشید که یک دیدگاه ارسال میکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *