بین ستاره‌ای – Interstellar

9

بین ستاره‌ای – Interstellar در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

بین ستاره‌ای (Interstellar) فیلمی حماسی علمی–تخیلی به کارگردانی کریستوفر نولان است. متیو مک‌کانهی، ان هتوی، جسیکا چستین و مایکل کین در این فیلم به ایفای نقش پرداخته‌اند. ماجرای این فیلم دربارهٔ فضانوردانی است که از طریق کرم‌چاله‌ای سفر می‌کنند تا سیاره‌ای قابل سکنی بیابند. فیلم‌نامهٔ این فیلم را کریستوفر نولان به همراه برادرش جاناتان نوشته است. فیزیکدان نظری، کیپ تورن یکی از تهیه‌کنندگان اجرایی و مشاور علمی فیلم است.

فرش قرمز بین ستاره‌ای ۲۶ اکتبر ۲۰۱۴ در لس آنجلس برگزار شد. این فیلم در گیشه موفق بود و نظرات مثبت منتقدان را در پی داشت، آن‌ها بیشتر صحت علمی فیلم، موسیقی متن، جلوه‌های ویژه و بازی متیو مک‌کاناهی، ان هتوی و مکنزی فوی را تحسین کرده‌اند. در هشتاد و هفتمین دوره جوایز اسکار این فیلم نامزد دریافت ۴ جایزهٔ بهترین جلوه‌های ویژه، بهترین طراحی صحنه، بهترین میکس صدا، بهترین تدوین صدا و بهترین موسیقی فیلم شد و از این بین موفق به دریافت جایزه بهترین جلوه‌های ویژه گردید. بین ستاره‌ای همچنین برنده چند جایزه دیگر برای جلوه‌های ویژه، فیلمبرداری و موسیقی فیلم شده است.

خلاصه داستان : گروهی از دانشمندان فضایی به دنبال روشی جدید برای سفر در کرم چاله های فضایی هستند تا با استفاده از سفر میان ستاره ای راهی برای بحران به وجود آمده در کره زمین پیدا کنند و …

نقد و بررسی فیلم بین ستاره‌ای - Interstellar
نقد و بررسی فیلم بین ستاره‌ای – Interstellar
نقد و بررسی فیلم بین ستاره‌ای - Interstellar
بازیگران فیلم بین ستاره‌ای – Interstellar
نقد و بررسی فیلم بین ستاره‌ای - Interstellar
نقد و بررسی فیلم بین ستاره‌ای – Interstellar

ویدیوهایی از فیلم بین ستاره‌ای – Interstellar


iRev.ir-Line

بررسی مووی مگ1381726 7967623403423333

 کریستوفر نولان را می توان یکی از معدود فیلمسازان عصر حاضر دانست که هربار اراده کرده، دنیای پیچیده ای که در ذهنش ساخته را به راحتی به سینما آورده و به تصویر کشیده است. بهترین مثال از این عنوان را می توان فیلم « تلقین » دانست که احتمالاً هیچکس به جز خودِ نولان قادر نبود پیچیدگی های ساختار ذهن را در آن را به ساده ترین شکل ممکن برای مخاطب توضیح دهد و اثری جانانه و بی بدیل خلق کند. اما بحث « در میان ستارگان » بطور کل از دیگر آثار نولان جداست برای اینکه اینبار ابداً قرار نیست با یک داستان تخیلی مواجه باشیم بلکه بخش زیادی از فیلم برگرفته از مباحث مختلف تعریف شده در دنیای فیزیک و نجوم است که بطور ساده و روان به مخاطب ارائه شده است.

داستان فیلم در آینده رخ می دهد. در این دوران زمین با آفت های مخرب گیاهی مواجه شده و بحران اکسیژن به شدت زندگی را در زمین تهدید می کند. کوپر ( متیو مک کناهی ) که سابقاً یک خلبان تست پرواز بوده، هم اکنون به همراه پسر و دخترش در مزرعه شان زندگی می کنند. دختر کوپر به نام مورف ( مکنزی فوی ) دختری بسیار باهوش است که وابستگی شدیدی به پدرش دارد و کوپر هم نمی تواند لحظه ای خود را جدای از او احساس کند با اینحال کوپر بزودی با یک ایستگاه مخفی روبرو می شوند که در آن فضاپیمایی قرار گرفته است. مدیر این مجموعه دکتر برند ( مایکل کین ) می باشد که قصد دارد برای نجاب بشریت سفینه ای را به فضا ارسال کند تا بتواند وارد گودالی که در نزدیکی سیاره زحل وجود دارد شده و راهی برای نجات ساکنین زمین در آن جستجو کند. برند از کوپر می خواهد که به همراه یک تیم ، هدایت این فضاپیما را برعهده بگیرند و کوپر نیز علی رغم مشکلات شخصی که دارد تصمیم می گیرد برای نجاب بشر این فرصت را از دست ندهد اما…http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Interstellar/thumbs/phoca_thumb_l_8.jpg

« در میان ستارگان » را می توان دقیق ترین فیلم سینمایی ساخته شده در تاریخ سینما درباره مباحث فضایی عنوان کرد که جزئی ترین این مباحث را به زیبایی در چارچوب یک داستان احساسی روایت کرده است. نولان مانند تمامی آثار گذشته اش اینبار نیز در فیلم « در میان ستارگان » تماشاگر سینما را با انواع و اقسام لحظه ها و دیالوگ های ناب سینمایی که احتمالا فقط خودش و برادرش قادر به نگارش آن هستند به وجد آورده و اجازه نمی دهد که لحظه ای از فیلم را از دست دهد.

تحسین برانگیزترین نکته درباره اثر جدید نولان طرح مسائل مختلف نجوم و فیزیک است که در دنیای واقعی پیچیدگی های شرح آن بسیاری از افراد بی حوصله را فراری می دهد اما در اینجا نولان در قامت یک استاد نجوم، پیچیده ترین مباحث فضایی اعم از مفهوم سیاهچاله ها و همچنین زمان در شرایط مختلف را به راحتی و با زبانی ساده و هنرمندان به تصویر کشیده است که می تواند یک هدیه استثنائی برای علاقه مندان به علم نجوم باشد.http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Interstellar/thumbs/phoca_thumb_l_4.jpg

خوشبختانه کیفیت جلوه های ویژه بکار رفته در « در میان ستارگان » بسیار بالا بوده و از حالا می توان نام آن را در میان یکی از نامزدهای جدی اسکار قرار داد. البته کیفیت جلوه های ویژه فیلم اگرچه در سطح بسیار بالا و قابل تحسین هستند اما اهمیت اصلی آن در این است که موفق شده بسیاری از مباحث علمی که تا پیش از این فقط بر روی کاغذ می شد به خوبی آن را شرح داد، در اینجا با استفاده از جلوه های ویژه و کارگردانی عالی نولان ، به خوبی به مخاطب عام سینما تفهیم کند ( مخصوصا بُعد زمان ) که این موضوع به راحتی می تواند باعث شود « در میان ستارگان » یک کلاس درس جذاب و استاندارد چه برای دوستداران علم و چه برای مخاطبین سینما باشد.

اما دیگر تاکیدی که نولان در ساخت « در میان ستارگان » مد نظر داشته، بحث احساسات و عشق بی انتها بوده که بخش بسیاری از فیلم را در نظر گرفته است. نولان در مقدمه فیلم رابطه عاطفی میان خانواده کوپر را عمیق توصیف می کند و قلب تپنده این رابطه میان کوپر و دخترش مورف در جریان است. اما پس از اینکه کوپر عازم فضا می شود و در شرایط متفاوتی در سیاره منجمد قرار می گیرد، نولان با بازخوانی رابطه عاطفی شدید کوپر با دخترش با در نظر گرفتن یک تئوری علمی ( خیلی نمی خواهم در مورد داستان فیلم توضیح بدهم برای اینکه به راحتی بعد از شرح آن، لذت تماشای فیلم تا حد زیادی از بین می رود ) به راحتی تماشاگر را بهت زده می کند و این بی شک هنر نولان است که به راحتی قادر است کنترل ذهن مخاطبش را بدست بگیرد و در لحظه ای که هیچکس انتظارش را ندارد آن را غافلگیر کند.http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Interstellar/thumbs/phoca_thumb_l_10.jpg

اما « در میان ستارگان » خالی از مشکل هم نیست. یکی از مشکلات عمده فیلم روابط شخصیت های داستان با یکدیگر هست که به باشکوهی جلوه های ویژه فیلم نیست. یکی از این شخصیت ها ، آمیلیا ( با بازی آن هاتاوی ) می باشد که در مجموع به نظر نمی رسد حضورش توانسته باشد گام مثبتی در جهت گسترش بارِ عاطفی فیلم به همراه داشته باشد. رابطه میان کوپر و آملیا درخشان نیست و نمی توان چندان از آن لذت برد. همچنین رابطه میان کوپر و دخترش مورف نیز اگرچه از لحاظ عاطفی پرکشش و جذاب تداعی می کند اما مستدام بودن آن پس از مدتی باعث رنگ باختنش می شود. در مجموع می توان گفت که روابط میان شخصیت ها در « در میان ستارگان » آنچنان که انتظار می رفت درخشان نیست اما با اینحال در حدی هم نیست که آزار دهنده باشد. http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Interstellar/thumbs/phoca_thumb_l_18.jpg

متیو مک کناهی در نقش کوپر، پر تحرک و پر احساس است. جنس بازی مک کناهی در « در میان ستارگان » از آن دسته نقش آفرینی هایی است که احتمالاً او را نامزد دریافت اسکار خواهد کرد اما امکان بردن آن تقریباً صفر است. بازی مک کناهی در بخش های عاطفی فیلم قابل تحسین است و وزنه سنگینی برای فیلم محسوب می شود. آن هاتاوی درخشش قابل توجهی در فیلم ندارد اما مثل همیشه می داند که باید کارش را چطور انجام دهد. جسیکا چیستن نیز تقریبا همانی است که در فیلم « سی دقیقه بامداد » از او دیده بودیم با این تفاوت که در اینجا فیلم تمرکز کاملی بر روی او قرار نداده است. مایکل کین نیز که یار همیشگی کریستوفر نولان بوده و در بیشتر آثارش می توان رد او رو یافت، مثل همیشه در نقش یک پیرمرد عاقل ، خوب ظاهر شده است.

نولان در « در میان ستارگان » با ذهنی خلاق و هنرمندانه موفق شده اثری را خلق کند که از هر لحاظ اثری استاندارد محسوب می شود. فیلم به شدت بر علمی بودن مباحث خود تاکید دارد و تقریباً می توان فارغ از فضای پسازمانی فیلم ( که البته خودِ آن هم پُر بیراه نیست ) باقی مباحث مطرح شده در فیلم را نه در چارچوب یک داستان تخیلی فضایی بلکه در علم واقعی فیزیک و نجوم دانست. نکته تحسین برانگیز دیگر مطرح کردن مفهوم عشق بی نهایت است که همسو با رویکرد و اعتقادات اخلاقی نولان ( که معمولاً می توان ردپایش را در آثار قبلی اش همچون « حیثیت » نیز جستجو کرد ) بخش زیادی از فیلم را در بر می گیرد.http://moviemag.ir/images/phocagallery/1/Interstellar/thumbs/phoca_thumb_l_11.jpg

« در میان ستارگان » مرزی است میان علم و احساسات عمیق انسانی که در چارچوب یک داستان آخرالزمانی به تصویر کشیده شده است. فیلم جدید نولان به خوبی شکوه یک اثر بلاک باستری را یادآوری می کند و ما را مجبور به ایستادن و تشویق می کند. احتمالاً سالها طول خواهد کشید که اثری با کیفیتِ « در میان ستارگان » بتواند اینچنین داستان پیچیده ای را در قالب مفاهیم انسانی با ساده ترین زبان ممکن روایت کند.


iRev.ir-Line

بررسی nvidiavga

Interstellar1

پایان زمین به معنی پایان ما نیست !

مقدمه :

فیلم Interstellar یا در فارسی به معنی لغوی “ بین ستاره ها ” فیلمی ساخته ی کریستوفر نولان و با فیلمنامه نویسی جاناتان نولان تولید سال ۲۰۱۴ می باشد ، از آنجایی که این فیلم با موضوعات علمی مختلف به همراه تخیلات نویسنده و کارگردان آن در هم آمیهخته شده است و همینطور جو بسیار ماجراجویانه ای که در فیلم وجود دارد باعث شده که این فیلم تحسین بسیاری از منتقدان را برانگیزد و حتی فراتر از آن باعث شده است در ذهن بسیاری از مخاطبین بسیاری از سوالات علمی  در مورد فضا-زمان به وجود بی آید.

در این نقد و برسی ما به تمام موضوعات مهم فیلم خواهیم پرداخت و حتی به اندازه کافی بحث علمی نیز چاشنی آن کردیم تا به سوالات اصلی ای که در ذهن مخاطبان ایجاد می شود تا حدودی پاسخ داده باشیم پس با ما همراه باشید.

نظریات و مشاهدات مهم علمی در مورد فضا-زمان

از ابتدای دوران تفکر انسان تا به الان، علم فیزیک رازی مرموز و فوق العاده، به نام زمان را در خود گنجانده. هر چند که این تازه اول راه است و ممکن است که در قرن های آینده زمان به چیزی پیش پا افتاده تبدیل شود. مانند جمله ای که برند ( آن هاتاوی) در فیلم می گوید:{ آن ها شاید بتوانند از زمان مانند یک کوه بالا بروند اما ما فعلا نمی توانیم.}

زمان چیزی است که کمتر از دیگر ابعاد فیزیک حالت زمینی دارد. حداقل در حال حاضر. در اصل زمان چیزی است که هنوز تا حد زیادی برای ما ناشناخته است و همین زمان و ناشناخته بودنش است که ما را محدود کرده است.

می خواهم که این قانون را تا حد ممکن ساده کنم و به شما بگویم. زمان چیزی است سیال. فرض کنید زمان مانند یک آب جاری است. بنابر این می تواند توسط یک نیرو کشیده شود، در خود بپیچد و ….

albert-einstein-resimleri4

اگر آلبرت آنیشتین این فیلم را می دید چه می گفت ؟!

قانون نسبیت انیشتین نیز در باب همین موضوع صحبت می کند. بر اساس این قانون هر کس زمان منحصر به فرد خودش را دارد. منظور از این جمله چیست. ما یک جسم فیزیکی هستیم، در این صورت ما وزنی داریم. هر چیزی که وزن داشته باشد، نیروی جاذبه دارد. هر چقدر این وزن بیشتر باشد، نیروی جاذبه بیشتر می شود. همانطور که گفتم، زمان می تواند مانند یک آب، به طرف یک نیروی جاذبه کشیده شود. حتی این وزن ما باعث می شود که زمان در اطراف ما با فرد دیگری که هم وزن ما نیست تفاوت داشته باشد. به این دلیل که ما بر اساس وزنی که داریم، نیروی جاذبه ناچیزی هم داریم که باعث کشیده شدن زمان در حول محور جاذبه ما می شود و همین باعث می شود که زمان ما با فرد دیگر تفاوت داشته باشد. اما چرا ما همه یک زمان یکسان داریم؟ برای مثال اگر دو نفر ساعتشان را مانند هم تنظیم کنند، پس چرا ساعت آن ها تفاوتی نمی کند؟

جواب این سوال در مقدار وزن است. از آن جایی که وزن ما بسیار ناچیز است پس این کشیدگی زمان هم بسیار ناچیز خواهد بود و بینهایت نزدیک به صفر است. اما در مورد اجسام سنگین مانند ستاره ها، سیاره ها و سیاه چاله ها این قضیه فرق می کند. وزن این اجسام فوق العاده بالا است و در نتیجه نیروی جاذبه هم به همین نسبت قوی تر است. پس زمان کشیدگی بیشتری پیدا می کند.

به عبارت ساده تر اگر دو برادر دو قلو را، یکی بر روی زمین و دیگری نزدیک یک سیاه چاله بگذارید، ممکن یکی تنها چند دقیقه برایش گذشته باشد و دیگری ۸۰ سال عمر. چرا که زمان در آن سیاه چاله کشیده می شود.

به همین دلیل زمانی که شما در کنار یکی از این اجسام سنگین قرار بگیرید، در آن کشیدگی زمان هم شریک می شوید و اینطور می شود که زمان برای شما با سرعتی متفاوت از دیگران طی می شود. باز هم اگر سوالی در خصوص این مبحث وجود داشت در نظرات بپرسید تا جواب شما را بدهم.

سیاه چاله چیست؟

اگر بخواهم سیاه چاله را به طور مختصر و ساده توضیح دهم باید بگویم که سیاه چاله ها در واقع جرم متمرکز فوق العاده زیادی دارد که از نابودی ستاره هایی با جرم فوق العاده زیاد تولید می شوند. نظیریه ای که انیشتین تحت عنوان نسبیت ارائه داد در واقع، کامل ترین نظریه تا به امروز شمرده می شود. هر چند که افراد دیگری نظیری هاوکینگ، نظریه هایی درباره سیاه چاله ها داده اند.  در سیاه چاله ها چیزی تحت نام افق رویداد وجود دارد. افق رویداد حالتی کروی مانند دارد که شما می توانید وارد آن شوید اما از آن نمی توانید خارج شوید. در واقع سرعت افق رویداد برابر با سرعت نور است، بنابر این باید سرعتی بیشتر از نور داشته باشید تا بتوانید از آن فرار کنید که این تقریبا غیر ممکن است. وارد شدن به یک سیاه چاله خود نیز ماجرایی دارد. در زمان وارد شدن به یک سیاه چاله شما باید در ابتدا فکر کنید که نسوخته اید. اگر به فرض شما نسوزید، زمانی که وارد سیاه چاله می شوید،هیچ میدان جاذبه ای را در اطراف خود حس نخواهید کرد. اما به تدریج که به مرکز این سیاه چاله نزدیک می شوید، این نیروی جاذبه قوی تر و قوی تر می شود و شما حس خواهید کرد که بدن شما در حال کش آمدن است. دز زمان سقوط، فرض کنید که سر شما به هسته سیاه چاله نزدیک تر است از پاهای شما است، در نتیجه، سر شما دچار کشش بیشتری خواهد شد. هر چقدر که به هسته این سیاه چاله نزدیک تر می شوید این کشش بیشتر می شود و در نهایت باعث تکه تکه شدن شما خواهد شد. البته این قضیه به اندازه شعاع سیاه چاله هم مربوط می شود. برای مثال اگر این شعاع کمتر باشد، شما زود تر به هسته سیاه چاله نزدیک می شوید و بدن شما زود تر تکه تکه خواهد شد.

سفید چاله چیست؟

سفید چاله ها دقیقا حالتی متضاد سیاه چاله ها دارند. به طور خلاصه، سیاه چاله، هر چیزی که در افق رویدادش باشد را به سمت خود می کشد. آن قدر قوی است که می تواند نور را هم به سمت خود بکشد (به همین دلیل سیاه است) اما سفید چاله چیزی را به طرف خود نمی کشد، بلکه همه چیز را از خود خارج می کند. اما در حقیق سفید چاله اصلا وجود ندارد. چون راهی برای ساخت سفید چاله نیست.

WormHole

تصویر شبیه سازی شده از یک کرم چاله ی احتمالی

کرم چاله چیست؟

از ترکیب یک سفید چاله با یک سیاه چاله، یک کرم چاله وجود می آید. تصور کنید که شما وارد یک سیاه چاله می شوید. اگر یک سفید چاله هم در سیاه چاله وجود داشته باشد و شرایط به نحوی باشد که فرد از بین نرود، می تواند از سفید چاله خارج شود و در واقع از سیاه چاله بگریزد. البته کرم چاله ها هم نمی توانند وجود داشته باشند. چرا که برای وجود یک کرم چاله، نیاز به یک سیاه چاله و یک سفید چاله است و از آن جا که سفید چاله وجود ندارد، پس کرم چاله هم وجود ندارد.

یک کرمچاله در صورت وجود، خود بخشی از فضازمان چهار بعدی عالم می‌باشد. اینشتین در سال ۱۹۰۵ ثابت کرد که جهان تنها از سه بعد فضایی تشکیل نشده و زمان صرفآ یک پارامتر در حال تغییر نیست. بلکه زمان خود نیز به عنوان بعد چهارم عالم به‌حساب می‌آید. در این فضازمان چهار بعدی، کرمچاله‌ها می‌توانند سوراخی به جهانی دیگر یا ناحیه‌ای دیگر از همین جهان باشند. پس باید در نظر داشته باشیم که این اجسام چهاربعدی هستند و ما تنها برای ساده‌سازی آن‌ها را به صورت دوبعدی نشان می‌دهیم.

به‌عنوان مثالی ساده، یک صفحه کاغذ تخت را درنظر بگیرید که از چهار سو تا فواصل بسیار دور گسترده شده باشد. هر دو طرف صفحه که آن‌ها را «رو» و «زیر» صفحه می‌نامیم، بطور مستقل یک فضای دوبعدی را تشکیل می‌دهند که می‌توانیم آن را یک جهان دوبعدی بینگاریم. ساکنان این جهانها خود موجودات دوبعدی هستند. آشکار است که این دو جهان هیچ پیوندی با هم ندارند و ساکنان آن‌ها از وجود همدیگر بی خبرند .اکنون بینگارید یک سوراخ دایره‌ای در این صفحه ایجاد شود. به این ترتیب دو جهان بطور پیوسته با هم ارتباط دارند. ما این حفره تونل مانند را یک کرمچاله می‌نامیم.

اکنون بیایید به‌جای یک سوراخ، دو سوراخ در صفحه ایجاد کنیم. سپس لبه‌های این دو سوراخ را بکشیم تا به صورت دو لوله درآید و با ادامه دادن این کار دو لوله را به‌هم وصل کنیم. این نیز یک کرمچاله‌است. با این تفاوت که نایکسانی در ان بر خلاف حالت پیشین دو گستره از یک جهان را به هم وصل می‌کند. در حالتی که فضای ما خمیده باشد مسافرت از طریق این کرمچاله بسیار تندتر شدنی است. چون مسافت کوتاهتر است.

اگر در هر یک از دو ورق تخت همراستا نیز یک سوراخ ایجاد کنیم، با کشیدن لبه‌های سوراخ و رساندن دو لولهٔ ایجادشده به هم می‌توانیم یک کرمچاله ایجاد کنیم که صفحه بالایی یکی از ورق‌ها را به صفحه پایینی ورق دیگر وصل کند.

23183768209406662384

نمای احتمالی شیفت زمان با استفاده از کرم چاله (شامل سیاه چاله و سفید چاله)

Bt-ph-310-3

اتصال دو بخش بسیار دور فضا-زمان به هم توسط کرم چاله

در کل مشکلاتی در زمینه مسائل علمی فیلم وجود دارد. اگر حتی فرض کنیم که سفید چاله و در نتیجه کرم چاله ها وجود داشته باشند، احتمال اینکه به سفید چاله برسید نزدیک به صفر است. چرا که اول ازهمه، احتمال اینکه به نقطه مرگ برسید بسیار زیاد است و اینکه در سیاه چاله، اشعه های مرگبار گاما وجود دارد که به احتمال زیاد جان شما را، قبل از رسیدن به سفید چاله خواهد گرفت. اینها مشکلاتی در زمینه تئوری های علمی فیلم است که البته چون فیلم علمی تخیلی است می توان از آن به عنوان قسمت تخیل فیلم استفاده کرد.

interstellar-matthew-mcconaughey-christopher-nolan-jessica-chastain-anne-hathaway

از سمت راست : آن هیت وی ، جسیکا چیستن ، کریستوفر نولان ، متیو مکاناهی

نقد و برسی همه جانبه ی فیلم:

اینتراستلار فیلمی است به کارگردانی  Christopher Nolan و قلم  Jonathan Nolan, Christopher Nolan. اگر فیلم های قبلی این  دو برادر را دیده باشید، به نوع جهانبینی این دو فرد پی می برید. زمان یکی از مسائلی است که این دو برادر همواره آن را به چالش کشیده اند. در فیلم هایی مانند خاطرات و اینسپشن این موضوع را می بینید اما هر کدام به نحوی متفاوت.

f18cf5a756fad9721fb7ba745c74d16375bafe4e

شروع فیلم در منزل خانواده ی کوپر

قصه این فیلم درباره زمانی است که زمین دیگر نمی تواند پاسخ گوی نیازات انسان ها باشد. بحث سر منابع فسیلی مانند نفت نیست بلکه مشکل از طرف غذا است و اکسیژن است. جمعیت زمین کم شده اما ظاهرا تولید غذا چندین برابر کاهش پیدا کرده است. به نحوی که تولید غذا از دانشگاه رفتن و اختراع و اکتشاف مهم تر است. شخصیت اصلی داستان به ظاهر خلبانی است به نام کوپر ( از این جهت می گویم به ظاهر که واقعا مشخص نیست شخصیت اصلی این داستان کیست. در این رابطه ییشتر صحبت خواهم کرد). کوپر خلبانی مستعد است اما انسان گرسنه، دیگر نیازی به اکتشاف در فضا نمی بیند و کوپر هم به اجبار مشغول کشاورزی شده است. کوپر به کمک دخترش Murph و به نحوی عجیب، مختصات خاصی را پیدا میکنند. آن ها به سمت این مختصات می روند و متوجه می شوند که هنوز ناسا وجود دارد و به طرز مخفیانه ای مشغول تحقیق و پژوهش است. پروفسور برند مسئول این تحقیقات، از کوپر تقاضای کمک برای خلبانی یک سفر را میکند. سفری که در آن قرار است آن ها به کهکشان دیگری بروند و سیاره ای دیگر برای زندگی پیدا کنند و به قول معروف، دنیا را نجات دهند. کوپر برای حفظ جان دخترش که در آینده ممکن است با کمبود غذا و اکسیژن روبرو شود و بمیرد، این کار را قبول می کند و مجبور به ترک او می شود. سفر این گروه شروع می شود.

اجازه بدهید از انتهای داستان شروع کنیم چون قسمت آخر داستان و فیلم برای اکثر کسانی که فیلم را دیدند بسیار گنگ می باشد.

interstellar_voyage-wide

گارگانتوا و ایندورنز

بگذارید آخر داستان رو به طور کامل روشن کنم. البته این را بگویم که این برداشت من بعد از ۲ بار دیدن فیلم است.
ببینید در آخر داستان ما شاهد این هستیم که کوپر سفینه رو در مدار بحرانی گارگنتوا رها می کنه. طبق پیشنهاد رامیلی گارگنتوا یه تکینگی {تکینگی یا Singularity گرانشی یا تکینی فضازمان محلی است که در آن کمیت‌های مورد استفاده برای اندازه‌گیری میدان گرانشی بی‌نهایت می‌شوند، به‌طوریکه دیگر تابع دستگاه مختصات مورد استفاده نیستند. این کمیت‌ها همان، انحنای فضازمان هستند که شاخصی از چگالی ماده می‌باشند. } ملایم داره و کوپر این شانس رو داره که به خاطر ملایم بودن این تکینگی به سرعت و به سلامت خودش رو به منظومه ی شمسی برگردونه. البته این رو هم میدونه که ممکنه به جای منظومه ی شمسی از یه جای دیگه سر در بیاره. اما به کوپر میگه ارزش ریسک داره و کلی براش می تونه زمان بخره.
برای این کار باید در مسیر افق رویداد باشه تا وارد مرکز تکینگی بشه
اما تکینگی در این مدار بحرانی گارگنتوا چی می تونه باشه؟وقتی یه ستاره در حال مرگ هست بر اثر یه سری اتفاقات و شرایط ممکنه به جای این که روند طبیعی خودش رو طی کنه و به غول سرخ و یا کوتوله ی سفید تبدیل بشه به سمتی بره که در نهایت منجر به سیاهچاله شدن اون بیانجامه
در این روند ستاره از درون شروع به فرو روفتن درون خودش می کند تا این که آن جسم عظیم به یک جسم بسیار کوچک با جرم فوق العاده بالا تبدیل شود. این جرم اینقدر زیاد است که جاذبه ی فوق العاده زیادی دارد. جاذبه ای که بر اساس تخمین های ریاضی به بی نهایت می ماند.(به خاطر این میگم تخمین ریاضی چون اکثر مباحثی که در این فیلم از اونا استفاده شده هیچ کدوم به شکل علمی اثبات شده نیستن. اکثرا پیش بینی اتفاق و تخمین هستن. مثل همین عمل تکینگی و یا حتی وجود خود سیاهچاله و کرم چاله. جالب است بدانید چند وقت پیش هاوکینگ ادعا کرده می تواند اثبات کند که سیاهچاله نمی تواند وجود داشته باشد!)
در مرکز این سیاهچاله که همان جسم کوچک است به دلیل جاذبه ی فوق العاده زیاد فضا – زمان رو خم می کنه. دو نوع تکینگی وجود داره. تکینگی مخروطی و تکینگی کروی. چیزی که ما تو فیلم شاهد اون هستیم به ظاهر تکینگی کروی هست.
هر چیزی که بر روی افق رویداد قرار بگیره دیگه توانایی برگشت نداره. در واقع افق رویداد یه شعاعی از مرکز تکینگی هست که اثر جاذبه تو اون شعاع به مقداری میرسه که هر چیزی درون اون قرار بگیره دیگه نمی تونه کاری بکنه و گریز برای اون ممکن نیست. حتی اگه سرعت نور داشته باشه. چون همون طور که گفتم جاذبه ی مرکز سیاهچاله به بی نهایت میل می کنه.
این که اگه یه جسم درون این تکینگی فروبره چی میشه کاملا بر همه پوشیده هست و فقط حدس و گمان وجود داره.
اما ببینیم نولان چه تصوری از این مرکز داره…
نولان درون فیلم روی دو مقوله زیاد تاکید کرد. اولی جاذبه بود دومی احساسات.
طبق نظر نویسنده جاذبه چیزیه که فضا و زمان نمی شناسه. به هیچ گونه بعد محدود نیست برای همین از نظر تئوری تنها چیزی هست که می تونه روی گذشته تاثیر بزاره (اشتباه نکنید. نمی تونه به گذشته بره چون شیء یا جسم نیست. یه نیرو هست)
همون طور که گفتم در مرکز سیاهچاله جاذبه بی نهایته. نولان از این استفاده کرده و چیزی که به ما نشون میده اینه که در مرکز تکینگی خطوط این نیرو به همون شکلی در میان که دیدین. اما شکلی که داشتن هم ایده گرفته شده از ابرمکعب یا تساراکت هست. مکعبی که بنا به نظریات موجود ۴ بعدیه. یعنی به غیر از بردار های x و y و z بردار چهارمی به نام w هم داره. تصور شکل این مکعب تو فضای ۳ بعدی سخته. تمام تصاویری که از این مکعب کشیده شده هیچ کدوم شکل دقیق به ما ارائه نمی دن. چون ذهن ما تمام مدت تصاویر ۳ بعدی و کمتر ثبت کرده توانایی تصور شکل ۴ بعدی رو نداره. هر شکلی هم که تصور کنیم ۳ بعدی میشه.
فقط این که بدونیم نولان اون مرکز رو یه ابرمکعب تصور کرده کافیه. ابرمکعبی که به نظر میاد تار و پود داره و تار و پود اون رو نیروی جاذبه ی بی نهایتی که درون مرکز تکینگی وجود داره تشکیل داده.( متوجه شدید؟ دو فرم بی نهایت. مکعب تساراکت خودش یک پدیده ی بی نهایت است. تار و پود آن را هم جاذبه ی بی نهایت تشکیل داده. برای همین توانایی تصور کردن همچین چیزی برای انسان اصلا ممکن نیست. اما اینجا بحث فیلم هست نه واقعیت! اسم ژانر هم ”علمی/تخیلی” هست. اگه فقط ”علمی” بود می شد ایراد گرفت ولی عناصر تخیلی درون آن وجود دارد.)

interstellar1 (1)

مورف کوپر در مقر ناسا در حال برسی معادله ی فضا – زمان

این تار و پود برای کوپر نقش سیم تگلراف را ایفا می کنند! هر ضربه ای که کوپر به هر کجا از این سیم ها ضربه ای وارد کند جایی دیگر یک چیزی تکان می خورد.
و با توجه به این که این تار های نیرو به مکان و زمان محدود نیستند کوپر از طریق آن ها به گذشته پیام می فرستد.
اما چرا اتاق مورف؟ این همه مکان در دنیا هست چرا دقیقا باید اتاق مورف در مقابل صورت کوپر نقش ببندد؟
اینجاست که احساسات وارد عمل می شوند. حرف نولان این است که احساسات انسان هم درست مانند جاذبه محدود به فضا و زمان نیست و می تونه از هر بعدی عبور کنه و مثل جاذبه یه چیزایی رو خم کنه!
در طول فیلم ما صحنه های زیادی می بینیم که به این مقوله نگاه می اندازند. هواپیمای بدون سرنشینی که مورف برای آن دل می سوزاند. مدل اسباب بازی آپولو که با شکستن آن تمام ذهن مورف را به خودش مشغول کرده اند. رابطه ای که بین تارس و کیس با بقیه ی سرنشینان برقرار می شود و در نهایت برند دلش برای این که تارس می خواهد خودش را فدای نجات آنها بکند می سوزد و به کوپر به خاطر دل سنگش ناسزا می گوید. و فراتر از این. عشق بین کوپر و مورف. عشق بین برند پدر و دخترش. عشق بین آمیلیا و ادموندز در حالی که سالهاست همدیگر را ندیده اند و موارد دیگر.
دلیل این که اولین تصویری که در دل آن تاریکی در ذهن کوپر وجود دارد اما خودش خبر ندارد اتاق مورف است این است که آخرین تصویری که اون از دخترش داشت درون همین اتاق بود.
نولان می گوید این ابرمکعب آن چیزی که در ذهن ماست را به ما نشان میدهد و آن چیزی که در ذهن کوپر وجود داشت این اتاق بود. به خاطر این که کوپر در دنیا بیشتر از هر چیز دیگر دخترش را دوست داشت و او را آخرین بار در این اتاق دیده بود.
و در نهایت هم کوپر با این باور که دختر اون تنها فردی است که می تواند دنیا را نجات دهد تمام اطلاعاتی که در طول این سفر بدست آورده بودن (مخصوصا اطلاعاتی که تارس از تکینگی بدست آورد) رو به شکل کد مورس برای دخترش روی ساعت مچی او از طریق تار های جاذبه ارسال کرد. دقیقا تلگرافی که سیم های آن را نیروی جاذبه تشکیل داده اند! و دختر باهوش کوپر هم پیام را دریافت می کند و با استفاده از دانش ارسال شده توسط پدرش توانست کنترل جاذبه در حد ۳ بعد را در دست بگیرد و وسایلی ساخته شد که در انتهای فیلم دیدیم…
در نهایت هم کوپر دوباره از طرف دیگر کرمچاله خارج شد. اما این بار اینقدر سرعتش زیاد شد که چیزی نزدیک به ۷۰ یا ۸۰ سال زمینی گذشت و به دوران پیری دخترش رسید…
در مورد ابر مکعب
اول فکر کردن که این کرم چاله و کمک ها از طرف موجوداتی فراتر هست
موجوداتی که ابعاد در بالاتر هستن
اما آخر کوپر متوجه میشه اونهایی وجود نداره
انسان ها هیچ وقت نمی تونن به ابعاد بالاتر دسترسی داشته باشن
چون خودشون موجوداتی در بعد سوم هستن. و هیچ وقت به ابعاد بالاتر از خودشون دسترسی نمی تونن پیدا کنن
مثل این که یه نقاشی رو کاغذ بکشی و بخوای اون رو ۳ بعدی کنی
اون نقاشی ۲ بعدی همیشه ۲ بعدی می مونه
مگه این که یه مدل ۳ بعدی از اون بازسازی کنی
هیچ وقت خود اون ۲ بعدی رو نمی تونی دقیقا ۳ بعدی کنی
انسان ها هم همین طور هستن. تنها کاری که کردن این بود که کنترل جاذبه رو بدست گرفتن و چون جاذبه محدود به ابعاد نیست کار های این چنینی رو جاذبه براشون انجام بده
ابرمکعب تصور نولان از مرکز تکینگی هست. توسط انسان قابل ساخت نیست
چیزیه که هست. مثل خود تکینگی. مثل کرم چاله و مثل سیاهچاله
و این که چرا باید دقیقا اتاق مورف رو نشون بده رو هم که گفتم هر کس چیزی رو می بینه که از درون خودش نشات می گیره
اما این بخش پارادوکس داره! پارادوکسی که باعث میشه یه سری از سوالات بی جواب بمونه
همون طور که قبلا گفتم مرکز تکینگی از حالت ابعاد عادی خارجه. ابر مکعب یه فضای ۴ بعدی هست و درون این مرکز جاذبه ی بی نهایت داریم
اما درون فیلم این فضا به شکل ۳ بعدی در اومده. اگه ابعاد واقعی یه جرم کمتر بشه ظاهرش رو میشه درک کرد اما اون دیگه عملکرد خودش رو از دست میده
برای مثال اجاق گاز یا یخچال اجسام ۳ بعدی هستن
اگه بیایم اونا رو روی کاغذ بکشیم، هر چقدر هم دقیق و بدون کوچکترین تفاوتی باشه، آیا اون یخچال روی کاغذ می تونه چیزی رو خنک کنه؟ اون اجاق گاز چیزی رو گرم می کنه؟ نه! هر جسم کارکردش تو بعد خودش تعریف شده
و ابرمکعب هم یه چیز ۴ بعدیه و در ۴ بعد تعریف میشه. اگه به حالت ۳ بعدی در بیاد دیگه عمل نمی کنه…
و این ایراد بزرگیه که من به داستان این فیلم میگیرم
حتی از این هم اون طرف تر. انسان، مغز انسان و چشم اون محدود به ۳ بعد هستن. اگه نبودن ما با چشم می تونستیم خیلی از عوامل طبیعی موجود در کیهان رو ببینیم که الان فقط حسشون می کنیم. توانایی دیدن روح رو داشتیم و در نهایت می تونستیم خدا رو ببینیم. اما این غیر ممکنه.ساختار چشم انسان این اجازه رو بهش نمیده. حالا چون ساختار مغز انسان هنوز کامل شناخته نشده نمیشه در موردش نظر قطعی داد. شاید مغز بتونه بدون دیدن همچین چیزی رو تجسم بکنه. اما هر جور نگاه کنیم اینا با هم نمی خونن…
و اما در مورد کرم چاله. تصویر نولان از سیاهچاله و کرم چاله به این شکل هست که اگه یه جا یه سیاهچاله باز بشه اون طرفش می رسه به تعداد زیادی کرم چاله که هر کدوم از یه جا سر در میارن. مثل تونل مترو. یه ایستگاه مرکزی و یه سری خروجی. به همین سادگی…
این برداشت شخصی بنده از پایان داستان بود بر اساس اطلاعاتی که داشتم
اما در مورد خود فیلم. این بار برخلاف فیلم های قبلی نولان تمرکز بیشتری بر روی احساسات بشری داشت. تعدادی از اونها رو مثال زدم بالاتر براتون.
اما در جا های دیگه هم چیز هایی به نمایش در میان که روی دیگه ی سکه ی احساسات انسانی هستن.
تا حالا دیدین وقتی تو یه فیلم یه شخصیت خیلی داستان بهش نمی پردازه اگه بمیره در مخاطب چه حسی ایجاد می کنه؟ هیچی! چون هیچی ازش نمی دونیم و از اون بدتر اگه هیچ کار خاصی هم انجام نداده باشه دیگه رسما نقش چوب خشک رو ایفا می کرده تا قبل از مرگش! مخصوصا اگه ببینیم بقیه شخصیت ها به خاطر مردن اون دارن تو سر و کله ی خودشون می زنن تو دلمون میگیم ”آقا ول کن برو بقیه داستان ببینیم چی شد. حالا انگار یارو کی بود…”
نظرتون در مورد شخصیت ”دویل” که تو سیاره ی آبی کشته شد چیه؟
رامیلی چی؟ این ۲ تا هم تقریبا وضعیت این شکلی داشتن. نه به خوبی پرداخته شدن نه کار خاصی انجام دادن که بخوان مخاطب رو تحت تاثیر بزارن. احتمالا این دو تا شخصیت هم همون وضعیت مشابه رو داشته باشن
اما نه! صبر کنید! یه چیزی فرق داره!
چرا بقیه هم همین وضعیت رو دارن؟ چرا وقتی ”دویل” کشته شد کوپر خم به ابرو نیاورد؟ چرا وقتی دید رامیلی بدبخت ۲۳ سال تنها مونده بوده به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که بره ببینه بچه هاش چه می کنن؟
این روی دیگه و واقعیتی هست که در مورد آدما وجود داره. اگه ما ببینیم یه غریبه رو دارن اذیت می کنن خیلی کم پیش میاد برای کمک بهش بریم جلو. خیلی وقت ها برای خیلی ها مهم نیست و بعد از مدت کوتاهی هم از ذهن پاک میشن
به نظرتون این عمل نولان تو فیلم چی رو نشون میده؟ شخصیت اصلی داستان دقیقا همون شکلی فکر و عمل می کنه که ما می خوایم. وقتی یه آدم غریبه که هیچی ازش نمی دونیم از بین میره ما بیشتر فکرمون رو مسائل دیگه مثل وقت از دست رفته و زندگی خود کوپر بود. خود کوپر هم همین طور!
شبیه چیزی که آخر ”آخرین ما” دیدیم. جوئل براش مهم نبود دنیا چی میشه. فقط مهم بود عشقش رو نجات بده. اینجا هم قبل از هر چیزی کوپر همین طور فکر می کنه. اون فکر بچه های خودشه. عشقی که با خودخواهی همراه هست…
احتمالا دلیل این که نولان طوری عمل کرد که نسبت به اون شخصیت ها حس مشابه حس کوپر داشته باشیم همین بوده. همذات پنداری با شخصیت اصلی.
اما کسی که کار رو خراب می کنه امیلیا هست. اون قرار نیست با ایجاد نکردن حس در ما حالتی مشابه با دو محقق دیگه به وجود بیاره. قراره طوری باشه که آخر فیلم وقتی اون تو سیاره تک و تنها جا می مونه ما نگران اون باشیم. اما این طور نمیشه. متاسفانه شخصیت پردازی آمیلیا برند به اندازه ی کافی نیست. مطمئنم خیلی از شما دوستان هم مثل من بعد از نجات یافتن کوپر حواستون به برند نبوده اصلا!
و این یکی از ضعف های این فیلم بود.

Dr mann

مت دایمون در نقش دکتر مان

از طرف دیگه ما تو فیلم پروفسور ”مان” رو داریم که نقش اون رو مت دیمون بازی کرده.
تمام طول فیلم ما می شنویم که میگن ”مان” بهترین بین ما بود. اگه اون نبود اینجا نبودیم و …
در حقیقت مان قبل از این که ما اون رو ببینیم شخصیت پردازی میشه. تصویر ذهنی از اون در ذهن مخاطب ایجاد میشه.
اما در نهایت چی شد؟ ترس از مرگ مان رو تمام و کمال عوض کرد. از بهترین ما به بدترین ما تبدیل شد و تلاش می کرد با تئوری های علمی و بهونه خودش رو آروم کنه.
در اینجا هم شاهد این هستیم که چه طور شرایط می تونه انسان ها رو به طور کامل عوض بکنه
پس می بینیم که در کنار ابعاد مثبت احساسات و عواطف انسان ابعاد منفی اون هم به نمایش در میاد…


iRev.ir-Line

بررسی هزار و یک بوم

در قرن ۲۱، آثار سینمایی کریستوفر نولان، از سه گانه شوالیه تاریکی تا Inception، همیشه همانند نوری در تاریکی درخشیده و متفاوت از دیگران جلوه کرده‌اند؛ داستان بی‌نظیر، ریتم عالی و گاهی نامتعارف و همکاری با بازیگرانی توانا همگی بر موفقیت این کارگردان بریتانیایی تاثیر بسزایی داشته‌اند. هرچند همواره نقد‌های منفی مختلفی نیز درباره کار‌های نولان به انتشار رسیده و ایرادات مختلفی به آن‌ها وارد بوده است.

interstellar4کارگردان: Christopher Nolan
نویسندگان: Jonathan Nolan, Christopher Nolan
بازیگران: Matthew McConaughey, Anne Hathaway, Jessica Chastain

همانند استنلی کوبریک، او نیز برای فضای سرد فیلم‌های خود معروف است. اولین فیلم موفق او، Memento، به رابطه میان حافظه و حقیقت می‌پردازند، در حالیکه داستان سه گانه بتمن پیرامون نظم و هرج و مرج و تلاش جامعه برای دستیابی به آنها شکل گرفته است.

می‌توان گفت امروزه، هیچ فیلمسازی به جز نولان فیلم‌های بلاک باستر را اینگونه در جهت بیان حقایقی بزرگ درباره دنیا و جامعه به خدمت نمی‌گیرد. او برای اینکار حتی حاضر است کاراکتر‌ها را با سرعت نور و از طریق کرمچاله‌ها به گوشه و کنار کهکشان بفرستد.

اگر بگوییم «میان ستاره‌ای» بهترین و جاه طلبانه‌ترین فیلم کریس نولان تا به امروز است، دروغ نگفته‌ایم. در ادیسه فضایی ویژه نولان، تیمی از فضانوردان به رهبری Coop، با هنرنمایی بی‌سابقه Matthew McConaughey، جهت پیدا کردن خانه‌ای برای ساکنین زمین گرد هم می‌آیند.

interstellar4-xlargeلذت تماشای سکانس‌های نفس گیر Interstellar با فیلمبرداری منحصر به فرد و موسیقی متفاوت Hans Zimmer، دو چندان شده است. هرچند شاید یکی از ایراد‌های وارده به این اثر این باشد که بسیاری از سکانس‌های آن بدون چنین موسیقی‌ای، هیجان لازم را به بیننده القا نمی‌کنند. لازم به ذکر است این اثر، بیش از فضا، با زمان و مشتقات آن درگیر است.

نولان و برادرش، جاناتان، سوالات مخاطب را به سبک خاص خود پاسخ می‌دهند که ممکن است از نظر بسیاری خسته کننده و پیچیده به نظر برسد. شاید جالب باشد بدانید یکی از فیزیکدانان نظری شناخته شده معاصر به نام Kip Thorne به عنوان مشاور فیلمنامه‌نویس و تهیه‌کننده اجرایی در تیم حضور داشته است.

اما هدف نولان از ساخت این فیلم به هیچ وجه تشبیه عشق به ذره‌ای فیزیکی نبوده؛ بلکه هدف وی قرار دادن فیزیک کوانتوم و عشق در وضعیتی یکسان و در قالب دو نیروی پیچیده و سرنوشت ساز بوده که کاراکتر‌ها یاد می‌گیرند تسلیم آن شوند.

اتفاقات این فیلم بی‌نظیر در آینده نزدیک رخ می‌دهد؛ زمانی مشکلات مختلف محیطی باعث شده گرد و خاک همه جا را فرا گرفته و محصولات کشاورزی از بین بروند. فضا و سکانس مرتبط به این موضوع، شباهت بسیاری به فیلم Stalker آندره تارکوفسکی دارند. کوپ، یک خلبان سابق NASA است که همراه دو فرزند خود با این شرایط سخت مبارزه می‌کند؛ هرچند برای او نقشه ماندن در چنین سرزمینی، عاری از جاه طلبی است.

از دیالوگ‌های محبوب وی در فیلم «میان ستاره‌ای» می‌توان به این مورد اشاره کرد: «روزی به آسمان خیره می‌شدیم و درباره جایگاه خود در میان ستارگان فکر می‌کردیم. اما اکنون به زمین نگاه کرده و نگران جایگاه‌مان در میان گرد و خاک هستیم.» این کلمات، به خوبی احساس کریستوفر نولان افسانه‌ای درباره صنعت سینمای امروز را منتقل می‌کند. واقعا رویاپردازان گذشته به کجا رفتند؟

کوپ باور دارد که دخترش، مورف، با بازی Mackenzie Foy و Jessica Chastain استعدادی ویژه دارد. شب‌ها نیرویی عجیب -به باور او یک روح- باعث افتادن کتاب‌های کتابخانه و آزار او می‌شود.

interstellar1-xlargeاما اول از همه، سرنوشت کوپ را می‌خواند. این نیروی عجیب او را به مقری سری و رئیس سابق خود، دکتر برند با بازی Michael Caine هدایت می‌کند. سپس دکتر برند برای او از پروژه مخفی لازاروس می‌گوید؛ عملیاتی جهت پیدا کردن خانه‌ای جدید برای ساکنین زمین.

او می‌گوید: «ما نمی‌توانیم زمین را نجات دهیم، بلکه باید آن را ترک کنیم.» با وجود کشف کرمچاله‌ای در نزدیکی یکی از قمر‌های زحل، که سیاره‌های مناسبی نیز اطراف آن کشف شده، این نقشه کاملا منطقی به نظر می‌رسد.

تیمی متشکل از پنج نفر، از جمله دختر دکتر برند، Amelia با بازی Anne Hathaway، چند مهندس و دو ربات هوشمند با نام‌های TARS و CASE آماده رفتن می‌شوند. جالب است بدانید پیش از این یک صندلی خالی در سفینه وجود داشته، به طوریکه گویا افراد از آمدن کوپ آگاه بودند. کوپ نیز حضور در این ماموریت را می‌پذیرد.

6a00d8341bf7f753ef01b7c7c86e1a970bبزرگ‌ترین چالش این است که در طرف دیگر کرمچاله و سیاره‌هایی در کنار سیاهچاله‌ای بزرگ، زمان خیلی سریع‌تر پیش می‌رود؛ به طوریکه، سال‌ها و دهه‌های زمین تنها در یک یا دو ساعت سپری می‌شوند. پس از نزدیک شدن، کوپ از یکی از اعضای تیم می‌خواهد تا درباره کرمچاله‌ها و قوانینی مانند تکینگی (سینگولاریتی) برای او توضیح دهد که واقعا عجیب است؛ آیا ممکن است یک خلبان و فضانورد حرفه‌ای در ماموریتی بسیار مهم، با چنین مواردی آشنایی نداشته باشد؟ وجود چنین ایرادی در فیلمی بر پایه نظریات علمی واقعا غیر قابل قبول است.

سکانسی هوشمندانه و در عین حال دلهره آور در این فیلم گنجانده شده: کوپ پس از ماموریتی کوتاه به سفینه باز می‌گردد و مشاهده می‌کند در حدود ۲۰ سال پیام ویدیویی از فرزندان خود دریافت کرده است.

در بیرون از سفینه، شگفتی‌های بسیاری منتظر آنها‌ست: ابر‌های یخ زده معلق در هوا، موج‌هایی به بزرگی کوه و از همه مهم‌تر، رشته‌هایی از زمین. این فیلم سرشار از ایده‌های ناب است که اجرای آنها بدون سینماتوگرافر معروف آثار نولان، Hoyte van Hoytema و جلوه‌های ویژه حرفه‌ای امکان پذیر نیست.

matthew_aبه هر حال، زمان سریع می‌گذرد و تلفاتی گریبان گیر کوپ می‌شود. یکی از اعضای تیم در قسمتی به مبحث نسبیت زمان اشاره‌ای کرده و به ما یادآوردی می‌کند که زمان، چه به صورت خطی و چه در حالت خمیده، غیر قابل اجتناب است.

می‌توان گفت استفاده از چنین موضوعاتی برای بیان مفاهیم مختلف، بزرگ‌ترین چیزی است فیلم‌های ژانر علمی-تخیلی می‌توانند به آن دست یابند. دلیل اصلی بی‌نظیر بودن «یک ادیسه فضایی» کوبریک، «هوش مصنوعی» اسپیلبرگ و Blade Runner ریدلی اسکات نیز دقیقا همین است.

ممکن است Interstellar در فضای بی‌کران هستی سرگردان باشد، اما هدف و مقصود آن کاملا روشن است.


iRev.ir-Line

بررسی vgpostmortem

سرک کشیدن به اعماق ژرف دریاها، در کنار سفر به کهکشان‌ها و کشف اسرار ناشناخته آن، همواره دو دل‌مشغولی مهم بشر در طول سال‌های متمادی بوده است!
با دستیابی بشر به فناوری فضایی، عده زیادی از دانشمندان امیدوار شدند که بتوانند پاسخی قانع‌کننده برای سؤال‌هایی نظیر اینکه آیا ما یگانه موجودات این کهکشان پهناور هستیم یا موجودات دیگری هم در همسایگی ما وجود دارند؟ خالق این جهان پهناور چه کسی است و چطور می‌توان با او ارتباط برقرار کرد؟ سرنوشت انسان پس از مرگ (که گویا باید در خارج از زمین و در میان کهکشان‌ها رقم بخورد) چگونه خواهد بود؟ و صدها سؤال دیگر از این دست بیابند. اما برخلاف انتظار، هر چه بشر بیشتر در ژرفای پیچیده منظومه شمسی گام برداشت، به بهت و حیرت وی افزوده شد و دامنه سؤال‌های بی‌پاسخ او گسترش بیشتری یافت.
در طول این سال‌ها، بشر سردرگم، سعی کرده تا بنا به بضاعت خود (با توجه به فهم و درک خود از اوضاع) شرایط پیچیده حیات، موضوع خالق و مسائل پیرامون آن را به‌گونه‌ای توجیه کرده و با اتکا به دستاوردهای نسبی خود (علم) پاسخی به ظاهر منطقی و قابل درک برای آن‌ها دست و پا نماید. پاسخ‌هایی که گاه بشر را به بی‌راهه‌های سردرگمی هدایت کرده و گاه به سرخوردگی و نابودی او انجامیده است!
ارائه نظریه‌های متنوع، نگارش کتاب‌های مختلف و به تازگی ساخت فیلم‌های سینمایی مرتبط، تنها بخشی از تحرکات بشر در ارائه پاسخ به بی‌نهایت مجهولاتی هستند که قرن‌ها ذهن او را به خود مشغول داشته‌اند.

Nolan

در همین راستا، کارگردان‌های صاحب نامی همچون استنلی کوبریک (Stanley Kubrick) با فیلم A Space Odyssey: 2001، رابرت زمکیس (Robert Zemeckis) با فیلم Contact، ریدلی اسکات (Ridley Scott) با فیلم Prometheus و آلفانسو کواران (Alfonso Cuarón) با فیلم Gravity و… سعی کردند تا پاسخی هر چند ناقص و کوتاه برای حل این مجهولات ارائه کنند و آخرین فرد از این گروه هم، کریستوفر نولان (Christopher Nolan) بود که با ساخت فیلم Interstellar، تلاش کرد تا جوابی قانع کننده برای برخی از این مجهولات بیابد! غافل از اینکه ژانر انتخابی وی ماهیتاً با عنصری سست و غیرقابل استناد به نام تخیل گره‌خورده (ژانر علمی-تخیلی) و به همین دلیل هیچ‌گاه نمی‌تواند به‌طور ثابت و قاطع بیانگر دیدگاهی صحیح باشد و بخش عمده‌ای از آن به امور حدسی و خیالی مرتبط می‌شود که در هیچ‌یک از محافل رسمی چندان مورد استناد نیست.
فیلم جدید نولان همانند دیگر آثار وی، فیلمی پیچیده با داستانی چندلایه است که می‌توان آن را از چندین زاویه مختلف مورد تحلیل و بررسی قرارداد. او در این فیلم سعی کرده تا با قرار دادن موضوعات علمی و تلفیق آن با داستانی مذهبی و همراهی آن با یک درام خانوادگی! برای همه نوع مخاطب و سلیقه حرفی برای گفتن داشته باشد. از همین رو، برای درک کامل فیلم لازم است تا حداقل آن را از دو بعد علمی و مذهبی مورد نقد و بررسی قرار دهیم.
Interstellar روایتگر درگیری مرگبار انسان تکنولوژی زده با طبیعت وحشی و سرکشی است که قصد دارد تمامی زحمات هزاران ساله بشریت (تمدن) و خود او را یکجا در زیر خروارها خاک مدفون نماید!
در سکانس ابتدایی فیلم، دوربین به شکلی زیرکانه تصویری از ماکت خاک گرفته فضاپیمای آتلانتیس را درون کتابخانه‌ای به تصویر می‌کشد. درواقع این سکانس اشاره‌ای هوشمندانه به نابودی تکنولوژی (به‌طور خاص تکنولوژی فضایی) در زمان وقوع فیلم دارد و از همان ابتدا، مخاطب را برای آنچه قرار است در ادامه با آن مواجه شود، آماده می‌کند.

Apolo

با توجه به این نکته که فضاپیمای آتلانتیس در سال ۲۰۱۱ آخرین مأموریت خود را به پایان رساند و پس از آن بازنشسته شد، می‌توان حدس زد که داستان فیلم فاصله زمانی چندانی با عصری که ما در آن زندگی می‌کنیم، ندارد و به همین دلیل است که خاطره آن (ماکت فضاپیما) هنوز پابرجاست.
از دیگر مشخصات شاخص این دوران، می‌توان به نابودی اکثر محصولات کشاورزی در اثر تکثیر آفتی ناشناخته به‌عنوان “زنگار گیاهی” اشاره کرد که به سبب گسترش آن، به‌جز گندم، بامیه و ذرت، دیگر هیچ محصولی روی خاک زمین قابل‌کشت نیستند!
البته این در حالی است که ابتدا گندم و سپس بامیه در یک بازه زمانی 7 ساله از بین رفته‌اند و تنها غذای موجود برای تغذیه، ذرت است! که آن‌هم در معرض آلودگی به آفت قرارگرفته و خطر کمبود غذا و بروز فاجعه انسانی هرلحظه جامعه بشری را تهدید می‌کند. از طرف دیگر، فرسایش خاک و عدم وجود پوشش گیاهی هم باعث شکل‌گیری طوفان‌های شن شدید شده و زندگی مردم را در معرض تهدید قرار داده و آن را به دوران بدوی (نبود تکنولوژی) بازگردانده است. اتفاقی شبیه به طوفان شنی که در سال 1930 در آمریکا رخ داد و کشاورزی این کشور را با چالشی جدی مواجه ساخت.
در چنین شرایطی، نولان به‌عنوان نمونه‌ای از اعضای جامعه بشری بحران‌زده، به سراغ کشاورزی ساکن اوکلاهاما می‌رود و زندگی او و خانواده‌اش را زیر ذره‌بین قرار می‌دهد.

5

کوپر (Cooper) شخصیت اصلی فیلم که او را در کسوت یک مزرعه‌دار موفق می‌بینیم، درواقع نماینده نسلی سوخته است که علی رقم استعداد و توانمندی بالا، به‌اجبار تن به این کار داده و در اعماق وجودش رضایت چندانی به انجام آن ندارد.
او که در پرونده کاری سابق خود، خلبانی سفینه‌های آزمایشی ناسا را دارد، حالا مجبور شده برای تأمین زندگی دختر، پسر و پدر همسر سابقش، رو به مزرعه‌داری آورده و رویای سفر به فضا و خروج از جو زمین را برای همیشه فراموش کند و این موضوع دقیقاً همان چالشی است که نولان سعی دارد در طول فیلم به آن دامن بزند.
فیلم در همان سکانس‌های ابتدایی، اطلاعات پراکنده‌ای در مورد شرایط حاکم بر فضای موجود را به بیننده ارائه می‌دهد که با جمع‌بندی آن‌ها در کنار یکدیگر، می‌توان به درک بهتر و دقیق‌تری از اوضاع رسید و حقایقی را مورد تحلیل و بررسی قرار داد. طبق اطلاعات موجود، در این دوران تکنولوژی به‌طور کامل از بین رفته و تنها آثار محدود بجا مانده از آن نیز در خدمت امور بدوی مانند مزرعه‌داری و کشاورزی قرارگرفته است.
به دلایل نامعلومی، ارتش‌ها در سراسر دنیا منحل شده‌اند و دیگر از طرف دولت‌ها بودجه‌ای برای آن‌ها در نظر گرفته نمی‌شود (ظاهراً بحران غذایی فکر جنگ را در بین ملت‌ها از بین برده است!). با توجه به کدهایی که در فیلم ارائه می‌شوند، می‌توان حدس زد که این بحران، جهانی و همه‌گیر است. اشاره به نابودی سیب‌زمینی در ایرلند و یا تعطیلی نیروی هوایی هند، تأییدی بر همین مسئله است.

11

طبق تجهیزاتی که در فیلم نمایش داده‌شده‌اند، زمان روایت داستان فاصله چندانی با عصر حاضر ندارد. این موضوع با بررسی پهپاد تجسسی هند و شباهت آن با پهپادهای امروزی به‌سادگی قابل مشاهده است. این در حالی است که طبق داستان فیلم، تنها 10 سال از انحلال ارتش هند و ناسا می‌گذرد و در این صورت می‌توان زمان احتمالی فیلم را در سال‌های 2020 تا 2025 تخمین زد.
عناوین کتاب‌های موجود در کتابخانه مورف (Murph) دختر 10 ساله کوپر هم می‌توانند تأییدی بر این موضوع باشند. اکثر این کتاب‌ها، آثاری نسبتاً جدید هستند و از تاریخ انتشار برخی از آن‌ها زمان زیادی نگذشته است. به نظر می‌رسد که نولان قصد داشته تا با قرار دادن این کدها در فیلم، به بیننده این‌طور القاء کند که این سرنوشت ممکن است در آینده‌ای نه‌چندان دور گریبان گیر بشر امروزی هم بشود.
نولان برای روایت داستان خود، آن را در دو بخش کلی روایت می‌کند که هرکدام از آن‌ها حاوی نکات کلیدی بسیار مهمی هستند. بخش اول، شامل زندگی کوپر روی زمین و بخش دوم آن روایتگر سفر او به فضا است.
زندگی روی زمین
علاوه بر مشکلات تغذیه‌ای و بحران طوفان‌های شن مدفون کننده، تغییرات فرهنگی بنیادینی هم در اصول تربیتی انسان‌های نسل جدید دیده می‌شوند که دست‌کمی از طوفان شن ندارند. در این زمان، در مدرسه ابتدایی محل تحصیل مورف، به دانش آموزان گفته می‌شود که پروژه سفر به ماه آمریکا که در سال 1969 به وقوع پیوست و تا سال‌ها به‌عنوان یکی از افتخارات ملی این کشور به شمار می‌رفت، تنها پروپاگاندایی تبلیغاتی برای درگیر کردن شوروی در یک بحران مالی بوده و اصل این موضوع به هیچ‌وجه صحت تاریخی ندارد!
درواقع وجود چنین سکانسی در این فیلم، واکنشی اعتراضی از طرف نولان به خدشه‌دار کردن باورهای افتخارآمیز دوران کودکی وی از طرف برخی سیاستمداران آمریکایی است. مسلماً برای نولان که تنها یک سال پس از پروژه سفر به ماه آمریکا، چشم به جهان گشوده، بسیار تلخ و باورناپذیر است که بخواهد ماهیت این پروژه را دروغ و صرفاً نوعی جنگ تبلیغاتی علیه روسیه بداند.

17

نکته بعدی، اتفاق عجیبی است که دست بر قضا در خانه کوپر و اتاق مورف رخ می‌دهد. یک گرانش عجیب و مرموز که نهایتاً در اثر یک اتفاق ساده توسط کوپر کشف شده و در ادامه او را به مخفی‌ترین محل دنیا! راهنمایی می‌کند.
پیش از ادامه این بحث، لازم است تا در مورد جایگاه اتفاق در این فیلم، کمی بیشتر صحبت کنیم. یکی از بحث‌های کلیدی مطرح‌شده در فیلم، تأکید شدید نولان به مبحث اتفاق و نقش آن در به وجود آمدن پدیده‌های مهم در زندگی بشر است! نولان برای این منظور از قانونی به نام مورفی سخن می‌گوید که اتفاقاً این قانون منشأ نام‌گذاری دختر نابغه وی نیز هست و نقشی اساسی در روند پیشرفت فیلم دارد.
حال ببینیم که قانون مورفی چیست:
قانون مورفی یک اصطلاح عامیانه رایج در فرهنگ غربی است که می‌گوید: “اگر قرار باشد چیزی خراب شود، می‌شود.”
این جمله از ادوارد مورفی (Edward A. Murphy)، مهندس نیروی هوایی و محقق “تئوری هرج‌ومرج” آمریکایی است.
طبق این قانون، همیشه همه چیزها در بدترین و نامناسب‌ترین زمان به خطا می‌روند و کارها را لنگ می‌گذارند. معمولاً هنگامی که شخصی همواره بدشانسی می‌آورد، او را مشمول قانون مورفی می‌دانند.

Morphy

دیدگاه‌های مختلفی درباره منشأ دقیق قانون مورفی و جزئیات تشکیل اولیه آن وجود دارند که باعث نزاع‌های طولانی نیز شده‌اند.
کامل‌ترین بحثی که تمام نظرات را موردبررسی قرارداد، کتاب تاریخچه‌ای از قانون مورفی (A History of Murphy’s Law) از نیک اسپارک (Nick T. Spark) است که مقاله چهار قسمتی‌اش را در مورد “تاریخچه تحقیق بدون احتمال” مستند و کامل می‌کند. از سال ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹ پروژه‌ای به نام MX۹۸۱ در منطقه مورک (که بعداً به پایگاه نیروی هوایی ادوارد نام‌گذاری شد.) برای آزمایش تحمل نیروی گرانش انسان هنگام کاهش سریع سرعت انجام شد. این آزمایش روی یک واگن که موشکی برای سرعت گرفتن و چندین ترمز هیدرولیک برای ایستادن روی آن سوار شده بود، انجام می‌شد.
در ابتدا برای انجام آزمایش، آدمک‌هایی که در بررسی تصادفات استفاده می‌شوند را به صندلی واگن می‌بستند، اما در آزمایش‌های بعدی توسط دکتر جان پاول (John Powell) که در آن زمان سروان نیروی هوایی بود، انجام شد. در حین این آزمایش‌ها، درباره میزان دقت ابزار استفاده شده برای اندازه‌گیری نیروی وارد شده به سروان پاول، سؤالاتی مطرح شد.
در این زمان، مورفی استفاده از کشش‌ سنج الکترونیکی را که به جایگاه سروان پاول بسته می‌شد، پیشنهاد کرد. مورفی به این نوع تحقیق علاقه‌مند بود و قبلاً تحقیق مشابهی برای اندازه‌گیری نیروهای دستگاه‌های سانترفیوژ پرسرعت انجام داده بود.
دستیار مورفی، اتصالات جایگاه را متصل کرد و آزمایش با یک شامپانزه انجام شد. اما حسگرهای بسته شده همه صفر را نشان می‌دادند و معلوم شد که دستیار مورفی، حسگرها را اشتباه وصل کرده بوده. در این زمان بود که مورفی این جمله را استفاده کرد و با اینکه پیشنهاد شد که آزمایش دوباره با اتصالات صحیح انجام شود، او از گروه خارج شد.

13

در مصاحبه نیک اسپارک با جرج نیکُلس (مهندس دیگری که در آن گروه حضور داشت) نیکلس توضیح داد که مورفی دستیارش را مقصر این شکست شناخته و گفته: “اگر این مرد راهی برای اشتباه کردن داشته باشد، بی‌شک اشتباه می‌کند.”
نظر نیکلس این است که این قانون در محاوره‌های افراد گروه به این صورت خلاصه شد که: “اگر بتواند بشود، می‌شود.”
و برای تمسخر مورفی که از نظر نیکلس با خودخواهی گروه را ترک کرد، این‌گونه نام‌گذاری شد. دیدگاه دیگری این قانون را به دکتر پاول، نسبت می‌دهند. وی این قانون را در یک گفتگوی مطبوعاتی کمی پس از شکست آزمایش استفاده کرده ‌است. دیگران، از جمله تنها فرزند بازمانده مورفی، دیدگاه نیکلس را رد می‌کنند و ادعا دارند که استفاده این عبارت از ادوارد مورفی آغاز شده‌ است.
برخی از این قوانین به شرح زیر هستند:
قانون مورفی: لبخند بزن… فردا روز بدتری است…
قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن: اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچ‌گاه اشغال نخواهد بود.
قانون بینی: بعد از اینکه دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون دروغ‌گویی: اگر بهانه دروغی‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.
قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی‌که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید، افزایش می‌یابد.
قانون اثبات: وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.
قانون ترافیک: وقتی در ترافیک گیرکرده‌ای، لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می‌افتد.
قانون وسایل نقلیه: وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و… همیشه دیرتر از موعد حرکت می‌کنند، مگر آنکه شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته‌اند.
قانون اتوبوس: مدت زیادی منتظر اتوبوس می‌مانی و خبری نیست، پس سیگاری روشن می‌کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می‌رسد.
قانون کار: اگر به نظر می‌رسد که همه چیزها خوب پیش می‌روند، حتماً چیزی را از قلم انداخته‌ای.
قانون نتیجه: احتمال بد پیش رفتن کارها، نسبت مستقیم با اهمیت آن‌ها دارد.
قانون یادگیری: شما چیزی را یاد نمی‌گیرید، مگر بعد از اینکه امتحان آن را دادید.
قانون جستجو: هر وقت دنبال چیزی می‌گردید، همیشه در آخرین مکانی که جستجو می‌کنید، آن را می‌یابید.

1

قانون خرید: اهمیتی ندارد که چقدر دنبال جنسی بگردید، به محض اینکه آن را خریدید آن را در مغازه دیگری ارزان‌تر خواهید یافت.
قانون چیزهای خوب: هر چیز خوب در زندگی، یا غیرقانونی است یا غیراخلاقی یا چاق‌کننده.
قانون ضایع شدن: احتمال آنکه کاری را که انجام می‌دهید دیگران ببینند، نسبت مستقیم دارد با میزان احمقانه بودن آن کار.
قانون پمپ‌بنزین: هنگام ورود به پمپ‌بنزین، جایگاهی را که انتخاب می‌کنید کندتر و طولانی‌تر از جایگاه‌های دیگر خواهد بود.
قانون لکه: زمانی که می‌خواهید لکه روی شیشه پنجره را پاک کنید، لکه در سمت دیگر شیشه خواهد بود.
قانون دسترسی: هرگاه چیزی را دور بیندازید، به محض آنکه دیگر به آن دسترسی نداشته باشید، به آن نیاز پیدا خواهید کرد.
قانون صبحانه: همیشه نان از طرفی که به آن کره مالیده‌اید، روی زمین می‌افتد.
قانون تعمیر: زمانی که دستگاه معیوب خود را نزد تعمیرکار می‌برید، کاملاً درست و بی‌عیب کار خواهد کرد.
قانون اجتناب: اگر به هر دلیل در جایی قانون مورفی عمل نکند، قرار است اتفاق خیلی بدتر و بزرگ‌تری بیفتد.

اما دیدگاه نولان نسبت به قانون مورفی در این فیلم، به‌گونه‌ای دیگر است. او معتقد است که بروز قانون مورفی زمینه‌ای برای پیدایش یک رویداد خوب و مفید است. مثلاً پنچر شدن لاستیک ماشین کوپر، باعث می‌شود تا او موفق به شکار پهپاد تجسسی هند شود! یا بازماندن بی‌موقع پنجره اتاق مورف در زمان طوفان، باعث می‌شود که کوپر مکان سری ناسا را کشف کند! بدین شکل که در یکی از روزها که طوفان شدیدی رخ‌داده بود، پنجره اتاق مورف باز می‌ماند و ورود گردوغبار به درون اتاق باعث می‌شود تا کوپر متوجه وجود نیروی نامرئی درون اتاق شود. نیرویی که مورف آن را روح درون اتاق می‌نامد و معتقد است که این روح قصد برقراری ارتباط با وی را دارد. اما با بررسی بیشتر، کوپر درمی‌یابد که روح اتاق، درواقع نوعی گرانش است که طی فرایندی عجیب، مختصات جغرافیایی پایگاه مخفی ناسا را به‌وسیله کدهای باینری (هر عدد به‌وسیله دو رقم ۰ و ۱ نشان داده می‌شود. این حالت نمایش اعداد را نمایش اعداد در مبنای دو نیز می‌نامند.) مشخص می‌کند.
این اتفاق، چنان کوپر را هیجان‌زده می‌کند که تصمیم می‌گیرد تا محل دقیق مختصات را یافته و از راز آن باخبر شود. بدین ترتیب، کوپر برای یافتن آن مکان راهی سفری می‌شود که ازقضا مورف کنجکاو هم او را همراهی می‌کند.

3

در ادامه، این مختصات کوپر را هدفمندانه به سمت پایگاه مخفی ناسا هدایت می‌کند و وی در آنجا درمی‌یابد که علی رقم خبرهای منتشر شده مبنی بر تعطیلی ناسا، این سازمان مخفیانه مشغول فعالیت است و قصد دارد تا برای نجات بشریت از وضعیت موجود اقدامی اساسی نماید! آن‌ها برای نجات بشریت دو راهکار کلی را در نظر دارند:
1- غلبه بر نیروی گرانش زمین و انتقال همه انسان‌ها به‌وسیله سفینه‌ای ویژه به سیاره‌ای قابل سکونت که به نقشه A معروف است.
2- انتقال 5000 تخم بارور فریز شده انسان به سیاره‌ای قابل زیست و احیای دوباره نسل بشر از این طریق که به نقشه B معروف است.
اما برای انجام هر یک از این دو نقشه، آن‌ها به خلبانی زبده نیاز دارند تا بتواند هدایت سفینه حامل را به عهده بگیرد و این خلبان کسی نیست جز کوپر عاشق پرواز، که دست بر قضا قانون مورفی او را به این نقطه هدایت کرده است!! (توجه داشته باشید که در این فیلم قانون مورفی معکوس عمل می‌کند).
داستان از این نقطه به بعد، مخاطب خود را آماج حملات اطلاعاتی در مورد فضا و قوانین فیزیک قرار می‌دهد تا او را برای پذیرش بخش دوم داستان، یعنی سفر کوپر به فضا آماده کند.
طبق اطلاعات ارائه شده در فیلم، از حدود 50 سال پیش ناهنجاری‌های گرانشی عجیبی توسط ماهواره‌های زمینی شناسایی شدند که در بین آن‌ها یکی که به سیاره زحل نزدیک‌تر بود، اهمیت بیشتری پیدا کرد.

16

علت این اهمیت، وجود کرم‌چاله‌ای (کرم‌چاله‌ها ساختارهای فضازمانی پل مانندی هستند که دو گستره جدا از یک فضا-زمان یا دو فضا-زمان جدا از هم را به یکدیگر پیوند می‌دهند. کرم‌چاله‌ها مسافت و زمان بایسته برای رسیدن از یک نقطه‌به‌نقطه دیگر را کوتاه و آسان می‌کنند.) مطرح می‌شود که از 48 سال پیش در فضا نمایان شده بود و این قابلیت را داشت تا بشر را به کهکشان دیگری منتقل کند!
دانشمندان معتقد بودند که این کرم‌چاله توسط موجوداتی که اصطلاحاً “آن‌ها” یا “مراقبان بشر” خطاب می‌شوند، برای هدفی خاص در فضا قرار داده‌شده‌اند. به‌وسیله این کرم‌چاله، دانشمندان می‌توانستند 12 سیاره‌ای که ظاهراً نسبت به بقیه شرایط بهتری برای سکونت بشر داشتند را موردبررسی قرار دهند. به همین منظور، آن‌ها حدود 10 سال پیش 12 کاوشگر (فضانورد) را در قالب مأموریتی با اسم رمز ایلعازر (نام فردی است که ماجرای زنده کردن او توسط مسیح در انجیل آمده است. در این داستان، ایلعازر چهار روز پس از مرگش توسط عیسی (ع) به زندگی بازمی‌گردد.) به این سیاره‌ها فرستادند تا آن‌ها پس از بررسی شرایط، اطلاعات را به زمین مخابره کنند.
اما این اطلاعات هرگز به زمین مخابره نشدند و حالا ناسا قصد دارد تا با اعزام تیم جدیدی (که قرار است کوپر هدایت سفینه آن‌ها را عهده‌دار باشد) به این کهکشان، ضمن کسب اطلاع از سرنوشت 12 فرستاده خود، اطلاعات جمع آوری شده توسط آن‌ها را نیز برای ناسا ارسال نماید. البته در این بین، ناسا به‌منظور جلوگیری از هرگونه اتفاق پیش‌بینی‌نشده، تخم‌های بارور فریز شده را نیز با آن‌ها همراه می‌کند تا در صورت طولانی شدن مأموریت، یا بحرانی شدن ناگهانی اوضاع زمین، تیم اعزامی با ایجاد کلونی جدید در یکی از این سیاره‌ها، نسل بشر را از انقراض حتمی نجات دهند (نقشه B).
علی‌رغم مخالفت‌های مورف با سفر کوپر و تذکر وی به این نکته که پیام روح درون اتاق صراحتاً او را از رفتن به این سفر منع کرده (این پیام از طریق کشف رمز کدهای مورس و بر اساس ترتیب کتاب‌هایی که از قفسه کتابخانه به بیرون پرتاب می‌شدند، به دست آمد) کوپر تصمیم می‌گیرد تا برای نجات بشریت و به‌طور ویژه خانواده خود، عازم سفر بین ستاره‌ای شود.
ازاینجا به بعد، فیلم وارد بخش دوم داستان خود می‌شود…
سرانجام گروه چهارنفری کاوشگران، با ناوبری کوپر زمین را ترک می‌کنند و پس از یک خواب مصنوعی دوساله، سرانجام به پایگاه فضایی مستقر در نزدیکی زحل می‌رسند و ازآنجا به سمت کرم‌چاله حرکت می‌کنند.
آن‌ها پس از بررسی و محاسبات دقیق، وارد کرم‌چاله شده و از طریق آن پا به کهکشان جدید که 12 سیاره موردنظر در آنجا قرار دارند، می‌شوند. اما ورود به سیاره‌های موردنظر، چندان ساده به نظر نمی‌رسد. وجود یک سیاه‌چاله عظیم به نام گارگانتو، بزرگ‌ترین چالشی است که گروه با آن روبرو هستند، زیرا گرانش فوق‌العاده زیاد آن باعث کند شدن زمان نسبت به زمین می‌شود، به شکلی که هر ساعت روی سیاره نزدیک به گارگانتو معادل 7 سال روی زمین سپری می‌شود!

0

پیش از ادامه بحث، بهتر است کمی در مورد صحت این موضوع که آیا واقعاً چنین اختلاف‌زمانی بین سفر در فضا و زمین وجود دارد، تحقیق و بررسی کنیم:
معماي دوقلوهاي آلبرت اينشتين
دو برادر دوقلو كه يكي فضانورد است و ديگري يك شغل عادي دارد را در نظر بگيريد. پس از گذشت ساليان متمادي، زماني كه هر دو به خانه برمی‌گردند، در كمال تعجب، برادر فضانورد جوان‌تر از ديگري به نظر می‌رسد. هرچند ممكن است این موضوع کمی عجيب به نظر برسد، اما طبق نظريه نسبيت اينشتين، این فرایند كاملاً درست و امکان‌پذیر است. تئوري نسبيت به ما می‌گوید كه با سریع‌تر شدن سرعت حركت در فضا، سرعت پيشروي زمان كندتر می‌شود. بنابراين به نظر می‌رسد که سفر به فضا، باعث جوان ماندن افراد می‌شود.
اما در این بین، نظرات مخالفی هم با این تئوری وجود دارند. به‌تازگی برخي از محققان به نتايجي مغاير با نظريه فوق دست يافتند و معتقدند که سفر به فضا، تأثيري كاملاً برعكس دارد و حتي ممكن است انسان را به پيري زودرس دچار كند.
فرانك كوچينوتا از دانشمندان برجسته ناسا، در زمینه تشعشعات در مركز فضايي جانسون، دراین‌باره می‌گوید:
“مشكل نظريه اينشتين اين است كه ما نمی‌توانیم تشعشعات فضايي و روند طبيعي گذر عمر را در علم بيولوژي بگنجانيم. حركت در فضا، امكان نفوذ اشعه به داخل کروموزوم‌های شخص را ايجاد می‌کند. اين عمل ممكن است به تلومرها (سرپوش مولكولي كوچكي در انتهاي DNA) آسيب برساند. با بازگشت به زمين، فقدان تلومرها ارتباط مستقيم با سالخوردگي پيدا می‌کند.”
تاکنون تأثير ایستگاه‌های فضايي و شاتل‌ها بر فضانوردان، البته در صورت وجود، بسيار اندك بوده است. اين فضانوردان دائماً درون ميدان مغناطيسي محافظ زمين (كه باعث انحراف اشعه‌ها می‌شود) در گردش‌اند.

در ادامه، گروه وارد اولین سیاره از 12 سیاره محتمل برای زندگی که به نام “میلر” مشهور شده، می‌شوند و در سطح آن فرود می‌آیند. سیاره‌ای مملو از آب که در آن موج‌هایی چند صد متری تشکیل‌شده و به‌هیچ‌وجه برای زندگی بشر مناسب نیست.

4

در طی اکتشاف در سیاره میلر، ناگهان افراد گروه دچار حادثه شده و مجبور می‌شوند تا برای مدتی نزدیک به 3 ساعت و اندی در آنجا باقی بمانند و این موضوع یعنی گذر 23 سال در روی زمین!
در این زمان، مورف از دختربچه‌ای کنجکاو و لجوج به دانشمندی بالغ تبدیل‌شده و در کنار پروفسور برند (Brand)، در حال تحقیق روی پروژه A (امکان انتقال انسان‌ها به فضا) است. آن‌ها در طول این سال‌ها، مدام پیام‌هایی را برای سفینه کاوشگر ایلعازر می‌فرستادند و آن‌ها را در جریان اوضاع خود و مردم زمین قرار می‌دادند. درحالی‌که در طول این 23 سال هیچ پیغامی از سفینه دریافت نکرده بودند.
مرور پیام‌های 23 ساله خانواده کوپر و عکس‌العمل او در مواجهه ناگهانی با هجمه‌ای از رویدادهای تلخ و شیرین این سال‌ها، به‌صورت دنباله‌دار و پشت سر هم، یکی از زیباترین صحنه‌های فیلم به شمار می‌رود و می‌توان آن را نقطه عطفی در تلفیق این ژانر با ژانر فیلم‌های درام دانست.

12

افراد گروه، تحقیق درباره دومین سیاره محتمل برای زندگی موسوم به سیاره “مان” را آغاز می‌کنند. آن‌ها در این سیاره موفق می‌شوند تا دکتر مان را از خواب مصنوعی 10 ساله خود بیدار کرده (پروژه ایلعازر) و از او در مورد موقعیت سیاره‌اش سؤال کنند.
مان سیاره خودش را مکانی مناسب و قابل سکونت معرفی می‌کند و به اعضای گروه، این نوید را می‌دهد که همه شرایط برای انتقال انسان‌ها به این سیاره مهیا است. درحالی‌که در ادامه مشخص می‌شود که او همانند پروفسور برند، دروغ‌گویی بزرگ است (او هم مانند برند از همان ابتدا خبر داشت که پروژه A دروغ و کاملاً شکست‌خورده است) و تمام هدف او در طول این سال‌ها نجات جان خود و ایجاد کلونی انسانی درون یک سیاره جدید است (نقشه B). اما در انتها پس از یک کشمکش طولانی نقشه او شکست‌خورده و کشته می‌شود.

7

پس از این جریان، افراد گروه به علت کمی سوخت موجود، مجبور به اتخاذ تصمیم بسیار سختی می‌شوند. آن‌ها درنهایت تصمیم می‌گیرند تا برای نجات جان بشریت از خودگذشتگی کرده و بجای بازگشت به زمین، به سومین سیاره محتمل برای زندگی که به نام “ادموندز” معروف شده، بروند. درحالی‌که به نظر می‌رسید گروه در انجام این مأموریت، انسجام قبلی خود را همچنان حفظ خواهد کرد، در میانه راه کوپر با از خود گذشتگی مثال زدنی، خود را به درون سیاه‌چاله پرتاب می‌کند تا با این کار از هدر رفت بیشتر سوخت جلوگیری کند و بدین‌وسیله امکان فرود آملیا (Amelia) روی سیاره ادموندز و کلونی سازی را فراهم آورد.
کوپر ناامیدانه وارد سیاه‌چاله می‌شود، اما برخلاف تصور، درمی‌یابد که سیاه‌چاله هم درواقع یک سازه پنج بعدی غول‌آسا و فوق پیشرفته است که عده‌ای (مراقبان بشریت!) آن را به منظوری خاص در فضا ایجاد کرده‌اند!

10

او خود را در فضایی بسیار عجیب و پیچیده متوجه می‌شود که در آن تمامی سال‌های زندگی دخترش در کنار هم مانند جورچینی قرار داده‌شده است. کوپر درمی‌یابد که درواقع او به این مکان فراخوان شده تا بتواند از این طریق با دخترش ارتباط برقرار کرده و با کمک اطلاعاتی که موجودات بعد پنجم در اختیارش قرار می‌دهند! بشریت را نجات دهد. همچنین کوپر درمی‌یابد که روح کتابخانه دخترش و عامل پدید آمدن گرانش درون اتاق درواقع خود او بوده که سعی داشته که خودش را به این مأموریت فراخوان کند! و در ادامه مانع سفر خود شود!!
پس از این ابر آگاهی! کوپر از طریق کدگذاری (کد مورس) روی ساعت مچی درون اتاق، مورف را از چگونگی غلبه بر جاذبه آگاه می‌کند و بدین ترتیب زمینه نجات بشریت را فراهم می‌آورد.
در این بخش، کوپر صحبت‌هایی در مورد موجوداتی که عامل شکل‌گیری این وقایع شده‌اند، می‌کند که جالب و قابل تأمل هستند:
تارس: کوپر. کوپر. جواب بده، کوپر.
کوپر: تارس؟
تارس: به گوشم.
کوپر: تو سالم موندي؟
تارس: يه جايي تو بعد پنجم اونا… اونا نجاتمون دادن.
کوپر: “اونا” کدوم خري هستن؟ و چرا مي خوان کمکمون کنن؟
تارس: نميدونم. اما اونا اين فضاي سه بعدي رو داخل فضاي پنج بعدي‌شون ساختن تا به تو اجازه بدن درکش کني.
کوپر: خب، فايده‌اي نداره.
تارس: چرا، داره. در اينجا تو زمان رو به عنوان يه بعد فيزيکي ديدي. تو متوجه شدي که مي‌توني
يه نيرو رو در طول فضازمان به کار بگيري.
کوپر: گرانش، که پيغامي بفرستيم؟
تارس: درسته… گرانش. مي تونه از بعدها عبور کنه، از جمله زمان.
کوپر: اطلاعات کوانتوم رو به دست آوردي؟
تارس: بله. دارم اونو در همه‌ طول‌موج‌ها ارسال می‌کنم. اما هيچي ازاینجا بيرون نميره، کوپر.
کوپر: من مي تونم اين کار رو بکنم. مي تونم.
تارس: اما دادن چنين اطلاعات پيچيده‌اي به يه بچه…
کوپر: نه هر بچه‌اي.
تارس: حتي اگه اينجا مخابره‌اش کني، اون تا سال‌ها به مفهومش پي نمي‌بره.
کوپر: مي‌دونم، تارس. ولي بايد يه راه ‌حلي پيدا کنيم وگر نه مردم زمين مي‌ميرن. فکر کن.
تارس: اونا ما رو به اينجا نياوردن که گذشته رو عوض کنيم.
کوپر: نه، اونا اصلاً ما رو به اينجا نياوردن، خودمون اين کارو کرديم! هنوز نفهميدي، تارس؟ من خودم رو به اينجا آوردم! ما اينجاييم تا با يه دنياي سه‌بعدی ارتباط برقرار کنيم. ما پل ارتباطي هستيم! فکر کردم اونا من رو انتخاب کردن، اما اونا منو انتخاب نکردن، دخترم رو انتخاب کردن.
تارس: براي چه‌کاری، کوپر؟
کوپر: تا دنيا رو نجات بده.

9

پس از کدگذاری ساعت مورف، ناگهان مکعب ایجادشده (فضای سه‌بعدی اتاق مورف) توسط دیگران (مراقبان بشریت!) از بین رفته و کوپر در فضا رها می‌شود. در سکانس بعدی، کوپر درون بیمارستان یک پایگاه فضایی نمایش داده می‌شود.
پزشک به کوپر 120 ساله! توضیح می‌دهد که بسیار خوش‌شانس بوده که سفینه‌های جستجوگر، موفق به یافتن او شده‌اند. او همچنین اعلام می‌کند که مورف در حال آمدن به آنجاست، اما به علت کهولت سن مجبور شده‌اند تا او را در حالت خواب انجمادی به پایگاه منتقل کنند.
کوپر سرانجام پس از سال‌ها با دخترش که حالا در سن کهن‌سالی به سر می‌برد، ملاقات می‌کند و مورف به او می‌گوید که متوجه شده که روح اتاق مطالعه او درواقع همان کوپر بوده و او بوده که همه این کارها را انجام داده است.
مورف از کوپر می‌خواهد که آنجا را ترک کرده و به سیاره‌ای که آملیا برند روی آن فرود آمده برود و در ساخت پایگاه و کلون سازی نسل جدید بشر به وی کمک نماید! ظاهراً در انتها هر دو نقشه A و B تحقق پیداکرده‌اند…
حال که با داستان فیلم و نکات علمی آن تا حدودی آشنا شدید، لازم است تا کمی هم در مورد مفاهیم موجود در لایه زیرین آن صحبت کنیم.
به‌طورکلی، جدا از مفاهیم علمی موجود در فیلم، می‌توان به داستان آن از زاویه متفاوتی هم نگاه کرد. بیایید یک‌بار دیگر بخش‌هایی از داستان را باهم مرور کنیم:
1 – طبق روایت فیلم، کوپر در یکی از پروازهای خود دچار حادثه شده و با هواپیما (سفینه) سقوط می‌کند.
2 – پروفسور برند به کوپر توضیح می‌دهد که نام مأموریت آن‌ها ایلعازر است که کنایه‌ای به معجزه حضرت مسیح در زنده کردن فردی به همین نام دارد.
3 – دانشمندان موفق شده‌اند 12 سیاره که احتمال ادامه حیات بشر روی آن‌ها بیشتر است، پیدا کنند و برای یافتن حقیقت، 12 فضانورد پیشرو را به آنجا اعزام کرده‌اند.
4 – برند برای کوپر از دو نقشه A و B صحبت می‌کند که طبق نقشه B قرار است با بردن نطفه‌های منجمد شده در سیاره‌ای جدید و قابل سکونت کلونی تشکیل شود.

15

5 – پس از شروع سفر کوپر و همراهانش، ارتباط تصویری آن‌ها به‌صورت یک‌طرفه درآمده ( به‌جز یک مورد که در آن کوپر برای فرزندانش پیغام فرستاد) و فقط افراد روی زمین قادر به فرستادن پیام برای افراد سفینه هستند و به‌طور خاص اعضای خانواده کوپر و پروفسور برند این کار را انجام می‌دهند!
6 – اعضای گروه کاوش، اندکی پس از آغاز سفر به خواب مصنوعی (انجمادی) رفته و پس‌ازآن وارد سفینه استقامت می‌شوند.

14

7 – مدت‌زمان سپری‌شده برای افراد روی زمین، به‌سرعت در حال تغییر است. حال‌آنکه برای ساکنان سفینه، این زمان ثابت و یکنواخت است (به‌غیراز یک مورد که دکتر رامیلی کهولت سن پیدا می‌کند و علت آن سهل‌انگاری خود او در رعایت کردن اصول اولیه معرفی می‌شود.)

8 – در انتهای مسیر، کوپر متوجه می‌شود که می‌تواند تمام خاطراتش را یکجا و در قالب یک فضای چندبعدی مشاهده کند.
9 – کوپر پس از نجات از فضا، به سفینه‌ای که محل سکونت جدید انسان‌ها محسوب می‌شود، منتقل‌شده و در آنجا در مکانی که بر اساس محل زندگی‌اش روی زمین شبیه‌سازی‌شده، ساکن می‌شود.

حال بیایید این اطلاعات را به گونه دیگری تفسیر کرده و با کنار هم قرار دادن آن‌ها پرده از راز اصلی فیلم برداریم:
1 – کوپر پس از سقوط هواپیما، در ابتدای فیلم یا کشته‌شده یا در کما (مرگ مغزی) قرار دارد. با این حساب، کل صحنه‌هایی که کوپر در ابتدای فیلم در آن‌ها حضور دارد، درواقع مروری بر خاطرات وی در حال کما یا مرگ هستند.
2 – شروع سفر فضایی کوپر همراه با نمایش صحنه خواب انجمادی، می‌تواند تعبیری از زمان اعلام مرگ مغزی به خانواده وی یا مراسم تدفین و یا خاک‌سپاری او باشد.
3 – علت ثابت ماندن سن کوپر و تغییر سن افراد روی زمین هم به همین دلیل است. کوپر در سنی که مرده (مرگ مغزی شده) باقی‌مانده، اما افراد زنده دچار تغییر سن می‌شوند.
4 – پروفسور برند درصدد است تا با استفاده از علم، در قالب پروژه‌ای به نام ایلعازر، مردگان (یا افراد مرگ مغزی شده) را به زندگی بازگرداند. او قول این اتفاق را به مورف داده تا پدرش را به زندگی بازگرداند. شعری از دیلن تامس ولزی که مدام پروفسور برند آن زمزمه می‌کند هم به نپذیرفتن مرگ و مواردی از این دست اشاره دارد.

2

“آن شب خوش (مرگ) را به سادگی نپذیر
پیری را نابود و در انتهای روز (زندگی) طغیان کن
طغیان کن علیه مرگ روشنایی
اگر چه خردمندان در نهایت تاریکی (مرگ) را حقیقت می دانند
زیرا که کلامشان به نبود روشنایی (زندگی) انجامیده
اما آن‌ها آن شب خوش (مرگ) را به سادگی نپذیرفتند”
شاید دختر برند و دیگر همراهان کوپر هم شرایطی مانند وی داشته باشند و همگی در بیمارستانی در کما باشند یا همراه با سقوط کوپر با او کشته شده باشند.
5 – ارواح می‌توانند صحبت‌های افراد زنده با آن‌ها را بشنود، اما امکان برقراری ارتباط را ندارند. به همین علت است که همه ارتباط‌ها در فیلم یک‌طرفه است (گویی زنده‌ها بالای سر بیمار مرگ مغزی یا سر قبر او نشسته‌اند!). نمایش این موضوع هم می‌تواند دلیلی بر مرگ یا به کما رفتن کوپر باشد (شاید همراهان وی نیز در چنین شرایطی قرار داشته باشند و از همین رو با وی هم‌سفر شده‌اند!)

8

6 – جایی که کوپر و مورف پیر با یکدیگر ملاقات می‌کنند، درواقع می‌تواند تعبیری از برزخ باشد (مکانی خارج از جو زمین!) که ازقضا شباهت زیادی به خانه وی نیز دارد (این موضوع با برخی تعابیر در مورد برزخ هم سازگاری دارد) وجود تابلویی که نام 16 نفر از پیشتازان فضا (12 فرستاده اصلی و 4 کاوشگر جدید) روی آن نوشته‌شده بود هم دلیلی بر این حرف است. در این زمان، مورف هم مرده و به همین دلیل هم می‌تواند با کوپر دیدار کند. گفتن این جمله که مورف برای رسیدن به این نقطه باید به خواب انجمادی برود، دلیل دیگری بر این ادعاست. از همین رو ممکن است که همه افراد حاضر در اتاق ملاقات هم همین وضعیت را داشته باشند.
7 – برند در سیاره‌ای قابل سکونت به همراه تخم‌های بارور انجماد یافته ساکن شده و قصد دارد تا کلونی جدیدی از انسان‌ها را به وجود آورد. این صحنه درواقع نمادی از آدم و هوا و فرزندان آینده آن‌ها را به تصویر می‌کشد. تصویری از شروعی دوباره برای بشریت.
8 – در مورد 12 فرستاده هم می‌توان تعابیر متفاوتی را برداشت نمود. ازجمله، اشاره به 12 سبت قوم یهود یا… (تعبیر این بخش را به عهده شما خواننده عزیز واگذار می‌کنم)

 در یک جمع‌بندی کلی، شاید بتوان Interstellar نولان را فیلمی کنایه‌آمیز به مرگ و ماجراهای پس ‌از آن دانست که به شکلی کاملاً ماهرانه، روایت اصلی خود را در قالب داستانی علمی-تخیلی پنهان نموده است. اما این فیلم هم مانند همه فیلم‌هایی که سعی دارند پدیده مرگ را با استدلال‌های علمی-تخیلی تعبیر و تفسیر کنند، در ارائه مفهومی صحیح، منطقی و مستند ناکام مانده و در حد کنایه‌ای کودکانه از مفهومی عمیق باقی‌مانده است.


iRev.ir-Line

بررسی مکتب

بدون شک پیش از این دوستداران فیلم های علمی تخیلی، فیلم “جاذبه” (Gravity) به کارگردانی آلفونسو کوارون را دیده اند. فیلمی که علی رغم توجه منتقدین و داوران به آن و با وجود جلوه های ویژه منحصر به فردش، با توجه به اینکه نمی تواند قوانین فیزیک را به خوبی پیاده کند، نمی توان روی آن حساب زیادی باز کرد. شاید بهتر باشد که با صرف نظر از جزییات، از تصاویر خیره کننده و روند داستانی آن لذت برد.

اما وقتی کارگردانی به نام کریستوفر نولان اقدام به ساخت فیلمی در این حوزه می کند بدون شک آن هایی که او را می شناسند می دانند که بعید است با یک اثر این چنینی روبرو شوند. کارگردانی که برای نوشتن فیلنامه فیلم تلقین (Inception) که کاملا تخیلی است بیش از یک دهه وقت می گذارد و دنیایی را با قواعدی پیچیده خلق می کند بعید است که هنگام نوشتن فیلنامه ای با ساختار علمی به این سادگی ها اشتباهی را مرتکب شود.

او از ریسک تغییرهای متعدد سمت و سوی داستان نمی‌هراسد (Prestige) و با معنای پایان دوگانه به خوبی آشناست و آن را خوب به کار می‌بندد (Inception و Memento). در طراحی و بیان شخصیت‌ها درخشان عمل می‌کند و به انتزاعی‌ترین شخصیت‌ها مفهومی قابل درک و انسانی می‌بخشد و بهترین نمایش ممکن را از آن‌ها عرضه می‌دارد (سه‌گانه‌ای که از بتمن ساخته)، نمادها را به زیبایی به کار می‌گیرد تا مفهومی عمیق را غیر شعاری عرضه نماید (“زندان” و تقابل “ترس و امید” در “خیزش شوالیه تاریکی”).

مشاور علمی برادران نولان در این فیلم پروفسور کیپ تورن است، او دکترای خود را از دانشگاه پرینستون دریافت کرد و در حال حاضر استاد فیزیک دانشگاه Caltech آمریکاست. تخصص او در زمینه کیهان شناسی، گرانش و نسبیت است و از دوستان نزدیک استیون هاوکینگ به شمار می رود. پایه های علمی فیلم به طور عمده بر روی نظریات وی بنا شده است.


پروفسور کیپ تورن، استاد فیزیک دانشگاه Caltech آمریکا

“در میان ستارگان” به جايی می رود که “جاذبه” حتی تلاش هم نکرده بود. فیلم آلفونسو کوارون با وجود همه شايستگی هایش در اين قسمت بسیار بد عمل کرده بود. علاوه بر تصادفی بودن مکانيک مدار زمین، ایراد علمی بچه گانه و فضاحت بار اصلی ترین صحنه درام فیلم (جدایی کلونی و بولاک) هم که طبیعتا برای همه روشن است. اما در مورد “در میان ستارگان” معادلات کیپ تورن حتی در مورد جلوه های ويژه فيلم هم پياده شدند تا مطمئن شوند در فيلم همه چيز همان‌طور است که بايد باشد.

“در میان ستارگان” بدون شک دقیق ترین فیلم سینمایی ساخته شده در تاریخ سینما در حوزه فیزیک و اخترفیزیک است و مسائلی را در این حوزه مطرح می کند که در دنیای واقعی، پیچیدگی های شرح آن ها بسیاری از افراد بی حوصله را فراری می دهد. اما در اینجا، پیچیده ترین مباحث فضایی من جمله مفهوم زمان، کرمچاله ها و سیاهچاله ها به راحتی و با زبانی ساده و هنرمندانه به تصویر کشیده شده است که می تواند یک هدیه استثنائی برای علاقه مندان به علم نجوم باشد. کیفیت جلوه های ویژه بکار رفته در فیلم حیرت انگیزند و با استفاده از این ابزار توانسته اند مباحث علمی را که تا پیش از این فقط بر روی کاغذ قابل شرح بودند، به خوبی به مخاطب عام سینما تفهیم کنند.
اما این ها تمام داشته های “در میان ستارگان” نیست، شخصیت پردازی ها، روابط میان شخصیت ها، درام حاکم بر داستان و … همه و همه به بهترین شکل ممکن ارائه شده اند. نولان مانند تمامی آثار گذشته اش این بار نیز تماشاگر سینما را با انواع و اقسام لحظه ها و دیالوگ های ناب سینمایی که احتمالا فقط خودش و برادرش قادر به نگارش آن هستند به وجد آورده و اجازه نمی دهد که لحظه ای از فیلم را از دست دهد.

بدون شک برادران نولان در هنگام نوشتن فیلمنامه تحت تاثیر فیلم “۲۰۰۱ – ادیسه فضایی” استنلی کوبریک بوده اند. به عقیده بسیاری “در میان ستارگان” نه تنها ادیسه فضایی به روایت نولان است بلکه می توان آن را پاسخ نولان به سوالات متعددی دانست که کوبریک در فیلم خود مطرح می کند.

فیلم به صورتی معنی دار با مدل خاک آلود شاتل اَتلَنتیس آغاز می شود. صحنه های فیلم در آینده نزدیک رخ می دهند و در آن ها بشریت گرسنه و خالی از امید است. کوپِر (مَتیو مَک کاناهِی) که سابقاً یک خلبان تست پرواز بوده، به همراه دو فرزندش، دختری ده ساله به نام مُرف (مَکِنزی فوی) و برادر بزرگترش تام (تیمِتی چالِمَت)، به سختی از طریق کشاورزی در هنگامی که خاک در دوران پس از هزاره سوم دچار فرسایش شده است، امرار معاش می کنند و بقای آن ها به کشاورزی بستگی دارد. اما کوپِر را مردی جدید می یابیم که او را از همان قواره قدیمی بریده اند: قهرمانی صد در صد آمریکایی. او که به سبک تگزاسی ها کلمات را کشیده ادا می کند، با تکبر راه می رود و در عین حال احساساتش به طرزی شگفت انگیز عمیق هستند، سنتی ترین نقش اول کریستوفر نولان تا به امروز است و جوانیِ توام با شگفت زدگی کارگردان را مجسم می کند: مردی که از نظرش ما همه “کاوش گر و پیش تاز هستیم، نه متولی و نگهبان”

داستان هرچه جلوتر می رود روند آن پیچیده تر می شود. کوپر به طوری معجزه آسا، به یک ایستگاه مخفی ناسا هدایت می شود که در آن فضاپیمایی قرار گرفته است. مدیر این مجموعه دکتر برند (مایکل کین) قصد دارد برای نجات بشریت سفینه ای را به فضا ارسال کند، سفینه ای که باید از درون کرمچاله ای در نزدیکی زحل که به دلایلی نامعلوم به وجود آمده است عبور کند. دکتر برند از کوپر می خواهد که به همراه یک تیم، هدایت این فضاپیما را برعهده بگیرند و کوپر علی رغم مشکلات شخصی و وابستگی بی حد و مرز به خانواده اش تصمیم می گیرد برای نجاب بشر از این فرصت بهره ببرد …

نکته قابل توجهی که در داستان وجود دارد احساسات و عشق بی انتهایی است که سراسر فیلم را در بر می گیرد. نولان در مقدمه فیلم رابطه عاطفی عمیق میان خانواده کوپر را به تصویر می کشد، رابطه ای که قلب تپنده آن کوپر (پدر) و دخترش (مورف) است. پس از اینکه کوپر عازم فضا می شود و شرایط زمانی و مکانی به شدت پیچیده می شود، نولان با بازخوانی رابطه عاطفی شدید کوپر با دخترش و با در نظر گرفتن تئوری فیزیکی انقباض زمان تماشاگر را تحت تاثیر قرار داده و به شدت بهت زده می کند.
اوج نبوغ نولان در دقایق پایانی فیلم به نمایش گذاشته می شود. لحظاتی که نفس را در سینه هایتان حبس می کند. و اینگونه می شود که تا روزها فکر شما درگیر مسائل فیلم خواهد بود.

“در میان ستارگان” مرزی است میان علم و احساسات عمیق انسانی که در چارچوب یک داستان آخرالزمانی به تصویر کشیده شده است. این فیلم بدون شک ما را مجبور به تشویق و تفکر می کند. احتمالاً سالها طول خواهد کشید که اثری با کیفیتِ «در میان ستارگان» بتواند اینچنین داستان پیچیده ای را در قالب مفاهیم انسانی با ساده ترین زبان ممکن روایت کند.

post-interstellar7

نکات و پیغام های پنهان فیلم “در میان ستارگان” (اگر فیلم را ندیده اید این قسمت را نخوانید (Spoilers))

هر فیلمی که ساخته می شود روایتگر اندیشه های نویسنده و کارگردان آن است پس نباید انتظار داشت همه آن ها به مذاق ما خوش بیاید. خوشبختانه این روزها با توجه به رشد و آگاهی عموم جامعه میزان تاثیر پذیری از اندیشه های باطل موجود در فیلم ها به حداقل رسیده است و دلیلی برای اینهمه نگرانی و ترس وجود ندارد. بیننده فیلم به راحتی ردپای مکاتب و اندیشه های باطل را در فیلم می یابد و حتی از آن ها بر علیه خود فیلم استفاده می کند. اما در این میان بسیاری به نوعی وسواس دچار شده اند، وسواسی که آن ها را وادار می کند به هر طریقی بکوشند تا اندیشه هایی باطل از مکاتبی باطل را به فیلم بخورانند تا با اثبات بطلان فیلم مجلسی را گرم کنند، همانند آن دسته از منتقدانی که با تخریب همه فیلم ها خود را بالا می کشند و روزی طلب می کنند.
تحلیل و بررسی فیلم باید در فضایی منطقی، به دور از احساسات و با ادله دقیق و روشن صورت گیرد تا بتواند حاصلی داشته باشد.
در فیلم “در میان ستارگان ” نیز نکاتی نهفته است که مرور آن ها خالی از لطف نیست:

  • موسیقی متن بی نظیری که هانس زیمر آلمانی برای این فیلم تصنیف کرده است، موسیقی است که بدون شک نوای کلیسا و موسیقی های مذهبی مسیحیان را یادآور می شود. موسیقی که حتی در لحظه‌های پرتنش و پرتحرک هم اندوه مستتر در آن فروکش نمی‌کند.
  • نام ماموریت ناسا برای نجات بشریت، ایلعازر است، ایلعازر در انجیل یوحنا نام شخصی است که چهار روز پس از مرگش به دست عیسی مسیح دوباره زنده شد. در این ماموریت ۱۲ فضانورد که شجاع ترین انسان های تاریخ معرفی می شوند به ۱۲ سیاره که احتمال حیات در آن ها وجود دارد فرستاده می شوند. بدیهی است که این ۱۲ فضانورد، ۱۲ حواریون عیسی مسیح را در ذهن تداعی می کنند. رهبر این ۱۲ فضانورد دکتر “مان” است، کسی که به عنوان شایسته ترین آن ها معرفی می شود. اما در انتهای داستان نه تنها روشن می شود که دکتر “مان” فردی ترسو است که با خیانت می کوشد کوپر را بکشد. و شاید اشاره ای باشد به یهودای اسخریوطی که به عیسی مسیح خیانت کرد.
  • کوپر در تمام فیلم نماد انسانی کامل و سرشار از خوبی هاست. او عاشق خانواده اش است با اینحال برای نجات بشریت از آن ها می گذرد و در نهایت هم اوست که زمینه نجات را فراهم می کند. از طرف دیگر اوست که رهبر ماموریت ایلعازر یعنی دکتر “مان” را از خواب بیدار می کند، اینکار را نه رامیلی انجام می دهد و نه آمیلیا، کوپر است که دکتر “مان” را از خوابی که منتهی به مرگ است بیدار می کند. چه کسی ایلعازر را دوباره زنده کرد؟ عیسی مسیح … پس ممکن است کوپر نمادی از عیسی مسیح باشد که برای نجات بشر از همه چیزش می گذرد.
  • از طرفی کوپر همان روح دخترش مورف است، روحی که در ابتدا کتاب ها را در اتاق مورف به زمین می اندازد و به دنبال راهی برای ارتباط است. این روح، مورف و کوپر را به محل مخفی ناسا هدایت می کند و در نهایت با ارسال داده های کوانتومی سیاهچاله زمینه ساز نجات بشر می شود. روحی که از زمان و مکانی دیگر پیغام ها را ارسال می کند و به کمک آن ها می آید. مسیحیان معتقد به روح القدس هستند، روحی که زمینه ساز ارتباط عیسی مسیح و خداست. پس به نوعی کوپر، روح القدس هم معرفی می شود.
  • در تمام مدت فیلم پدیده هایی که دلیل علمی ای برای وقوع آن ها وجود ندارد به “آن ها” نسبت داده می شود. حضور معجزه آسای کوپر در پایگاه مخفی ناسا، به وجود آمدن کرمچاله در نزدیکی زحل، … و در نهایت ابرمکعب که ساخته دست “آن ها” معرفی می شود.
    در انتهای فیلم تارس (ربات دارای هوش مصنوعی) می گوید که آن موجودات مجهول در حال بستن ابر مکعب هستند.
    کوپر به او می گوید: “هنوز متوجه نشدی تارس؟ “آن ها” موجودات خاصی نیستند، آن ها خود ما هستیم، کاری رو که من برای مورف کردم، آن ها هم دارند برای من می کنند، برای همه ما.”
    تارس می گوید: “کوپر، مردم (people) نمی توانند چنین چیزی بسازند”
    کوپر می گوید: “نه، نه، الآن نمی تونن، اما یه روز(می سازن)، من و تو نه، اما مردم می سازند، تمدنی که به فراتر از ۴ بعدی که میشناسیم دست پیدا کردن”
    در ادامه کارگردان صحنه ای را مرور می کند که در هنگام عبور از کرمچاله آمیلیا متوجه حضور “آن ها” می شود و با انگشتانش سعی می کند با آن ها ارتباط برقرار کند، و در اینجا روشن می شود که “آن ها” در حقیقت خود کوپر بوده، این صحنه به نوعی تابلو نقاشی “آفرینش انسان” میکل آنژ را یادآوری می کند.
    به عقیده بسیاری فیلم می کوشد تا به بیننده القا کند خدا یک ذات ماوراطبیعی نیست، بلکه یک ورژن پیشرفته از خود ماست و اینجاست که تثلیث مسیحیان همه و همه در کوپر یعنی نماد عیسی مسیح خلاصه می شود. که البته نگارنده چنین برداشتی از این فیلم نمی کند.
  • این روزها بسیاری از فیلم هایی که ساخته می شوند به نوعی با هوش مصنوعی مرتبط هستند.
    یکی از قوی ترین ورژن های آن سریال “سوژه (Person of Interest)” است که خالق آن جاناتان نولان (برادر کریستوفر نولان) است و به کلی به این موضوع اختصاص دارد. هوش مصنوعی اخلاق مدار و نیک سرشتی که تا به امروز مشابه آن ساخته نشده است و بر زندگی همه مسلط است، آنچنان که از سوی بسیاری خدا خوانده می شود. در ادامه داستان، هوش مصنوعی دیگری ساخته می شود که برای رسیدن به اهدافش از هیچ اصولی پیروی نمی کند و در نهایت جنگی ترسناک و پیچیده میان این دو خدای الکترونیکی در می گیرد.
    و یا فیلم “برتری (Transcendence)” که چندی پیش اکران شد و تماما به این موضوع می پردازد. و فیلم ها و سریال های بسیار دیگری که موضوع آن ها مرتبط به این حوزه است.
    نکته ای که در تمام این فیلم ها وجود دارد این است که به نوعی رستگاری بشریت را در هوش مصنوعی و رابطه انسان و او می بینند، هرچند که همه آن ها اشاره می کنند که تبعاتی را به دنبال خواهد داشت، اما در نهایت این هوش مصنوعی است که می تواند بشر را جاودانه سازد.
    در فیلم “در میان ستارگان” هم به کرات به این موضوع اشاره می شود:
    آن جایی که مورف در رابطه با “پهپاد نظارتی متعلق به هند” با ناراحتی به پدرش می گوید: نمیشه همینطوری ولش کنیم؟ به کسی آزاری نمی رسوند …
    و صحنه های متعددی که وفاداری تارس (ربات دارای هوش مصنوعی) را به تصویر می کشد و همچنین موضوع مربوط به ربات دکتر مان “کیپ”، که با توجه به اینکه نمیخواسته دروغ دکتر مان در رابطه با وجود حیات در آن سیاره را مخابره کند از کار افتاده بود.
    نکته ی اساسی که در گفتگوی تارس و کوپر در درون سیاهچاله وجود دارد به این حوزه مرتبط است.
    آن جایی که صحبت بر سر این است که مردم نمی توانند چنین ابرمکعبی بسازند، و کوپر می گوید: “نه، نه، الآن نمی تونن، اما یه روز (می سازن)، من و تو نه، اما مردم می سازند”. به عبارت “من و تو نه” توجه بفرمایید. صحبت اینجا بر سر مردم است و طبیعتا مردم به معنای انسان هاست ولی در این صحنه کوپر، تارس را که یک هوش مصنوعی است جزیی از مردم به حساب می آورد. آنچنان که می دانیم در مرکز سیاهچاله زمان و مکان یکی می شوند و می ایستند و سینگلاریتی (Singularity) پدید می آید. سینگلاریتی به معنای یکتایی است و شاید منظور کارگردان یگانه شدن انسان و هوش مصنوعی باشد، آنچنان که در تمامی صحنه های مربوط به ابرمکعب تصویری از تارس نمی بینیم و فقط صدای او را می شنویم. شاید می خواهد به ما القا کند که آن مردمی که به فراتر از ۴ بعد دست یافته اند، انسان هایی پیوند خورده با هوش مصنوعی هستند. (AI men)
    هرچند که این برداشت ها تماما فرضیه است.
  • نکته دیگری که در فیلم جاری است پاسخ به فیلم ادیسه فضایی کوبریک است. حتما همه متوجه شباهت تک سنگ (monolith) کوبریک و ربات های نولان شده اند. پاسخی که نولان به کوبریک می دهد این است:

آن هایی وجود ندارد. این خود ماییم …
It’s not Them. It’s US

بشر نجات پیدا می کند، پیشرفت می کند، فتح می کند … و برای اینکار نیازی به یک قطعه سنگ بزرگ راهنما از جانب موجودات فضایی دیگر ندارد. راه نجات را هم از زبان کوپر اینگونه نقل می کند:

“قدیم ها عادت داشتیم به آسمان نگاه کنیم و به جایگاهمون در میان ستارگان بیاندیشیم، حالا فقط به پایین نگاه می کنیم و نگران جایگاهمون بین گرد و خاک هستیم. ما کاوش گر و پیش تاز هستیم، نه متولی و نگهبان”

نتیجه گیری

  • مایه تاسف است که در فیلم “در میان ستارگان” به طور مستقیم هیچ اشاره ای به خدا نمی شود.
    در عین حال به هیچ وجه وجود خدا را به چالش نمی کشد. اصولا این فیلم هیچ توضیحی در باب خلقت جهان و اینکه این عظمتی که گوشه ای از آن در فیلم به تصویر کشیده شده است حاصل تدبیر کیست نمی دهد. روند داستان متمرکز بر روی انسان و کاوشگری های اوست که در راستای نجات بشریت است. تمامی برداشت های متنوعی که از فیلم می شود و در بالا به بعضی از آن ها اشاره شد، حاصل پیچیدگی های روند داستان است و هیچکدام این برداشت ها دلیلی معتبر برای اقامه خود ندارند.

در پایان شمارو دعوت می کنم به تفکر در آیات ۷۵ و ۷۶ سوره واقعه :

فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ ﴿٧٥﴾ وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ ﴿٧٦﴾
قسم به جایگاه ستارگان، و اگر بدانید بی تردید این سوگندی بس بزرگ است.
I swear by the locations of stars, it is a great swear if you knew

توجه بفرمایید که در این آیه خداوند به ستارگان قسم نمی خورد، به جایگاه ستارگان قسم می خورد، و در ادامه می گوید اگر علم داشتید بدون شک درک می کردید که این قسم بسیار بزرگ است.

براستی چه رازی در جایگاه ستارگان نهفته است که خداوند آن را قسمی بزرگ عنوان می کند؟!!!!

برداشت ها و نظراتتون در مورد فیلم و آیات قرآن کریم رو حتما زیر همین پست با ما درمیان بگذارید.

وَالسَّلَامُ عَلَىٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَىٰ


iRev.ir-Line

بررسی فیلمر

نقد و بررسی فیلم Interstellarفیلم Interstellar (در میان ستارگان) آینده ای نه چندان دور را روایت می کند؛ زمین توسط فاجعه ای زیست محیطی با نام Blight (پژمردگی) ویران شده و بشریت را مجبور کرده تا تکنولوژی و رویاهای اکتشاف را رها کرده و فقط روی زنده ماندن تمرکز کند. خلبان سابق ناسا Cooper (متو مک کناوی) نیز که همسر خود را از دست داده و صاحب دو فرزند می باشد، اکنون شغل مزرعه داری را تجربه می کند و یکی از آخرین محصولات زراعی سازگار با محیط زیست یعنی ذرت را رشد می دهد. زمانی که از بشریت خواسته شد تمایلات شخصی را به هدف کار های نیک و خوب کنار بگذارد، Cooper (کوپر) تلاش کرد تا با زندگی در مزرعه صلح را برای دو پسر نوجوان اش، Tom (تیموتی چالامت) و Murph (ماکنزی فوی) و همچنین پدر زن پا به سن گذاشته اش (جان لیثگو) به ارمغان بیاورد. با وجود اینکه شرایط در زمین به طور فزاینده ای وخیم می شود، عطش “کوپر” برای اکتشافات علمی هنوز پابرجاست.

زمانی که “کوپر” به یک همکار قدیمی یعنی پروفسور Brand (مایکل کین) بر می خورد، برای تحقق آرزو های قدیمی به او پیشنهادی داده می شود. او مطلع می شود که وضعیت در زمین بسیار جدی تر از آن چیزی است که قبلا می دانست؛ از “کوپر” خواسته می شود تا خانواده اش را (در این دنیای خطرناک) تنها بگذارد و به سفری نامشخص به فضا برای پیدا کردن سیاره ای جدید برای بشر بپیوندد.

Interstellar-Matthew-McConaughey-Cooperکارگردان Christopher Nolan (کریستوفر نولان) داستان سرایی مغزی خود را با فیلم Following در سال 1998 آغاز کرد. بعد از آن زمان، این کارگردان فیلم های درام تحریک کننده ی ذهن را یکی پس از دیگری منتشر کرد (Insomnia، Memento، The Prestige و Inception). همچنین فیلم برگرفته شده از کتاب های کمیک Batman (بتمن) که به صورت یک سه گانه اکران شد نیز از فیلم های “نولان” می باشد. به عنوان یک نتیجه، تعجبی نیست که فیلم جدید “کریستوفر نولان” یعنی Interstellar یک تجربه ی دیگر جالب ذهنی و بصری را ارائه می دهد، با اینکه نتوانست تجربه ای مانند فیلم های The Dark Knight و Incepyion را برای بیننده به ارمغان بیاورد.

 Interstellar دارای قوه ی تصور زیاد می باشد، اما ترکیب این تخیلات و فیزیک علمی جای زیادی برای داستان سرایی ظریف (و اکشن ویژه به یاد ماندنی) باقی نمی گذارد. برای فیلمی که در عشقی بین پدر و دختر ریشه دارد، Interstellar به طور شگفت آوری یک درام سرد (و بعضی اوقات سفت) را ارائه می دهد. با وجود اینکه این درام توسط سناریو های علمی تخیلی و جلوه های بصری جالب پوشانده شده است. “نولان” به شدت متکی بر بخش سطحی است، جایی که کاراکتر ها درباره ی فیزیک های پیچیده بحث و تبادل نظر می کنند و ایده های فلسفی خود را بیان می کنند، تا مخاطبان را آموزش دهند و هم در مواجهه با مرگ و خرابی درباره ی بشریت و تاریخ بشریت اندیشه کنند.

Anne-Hathaway-Amelia-Brand-Interstellarبینندگانی که تفکرات McConaughey را در سریال True Detective دیدند، می فهمند که بازیگر در Interstellar در نقش Cooper نیز عملکرد مشابهی را ارائه داده است. McConaughey اطمینان می دهد که شخصیت اصلی او دوست داشتنی و هم قابل ارتباط برقرار کردن با بیننده است، و موفق شده تا صحنه های نمایش سنگین را جذاب نگه دارد. با این حال، با وجود زمان اجرای 169 دقیقه ای، Interstellar هرگز واقعا نتوانست قهرمانان اصلی خود را توسعه دهد، و “کوپر” نیز از این قضیه مستثنی نیست.

درباره ی سایر شخصیت های فیلم نیز می توان همین را گفت. همه در نقش خود عملکرد باکیفیتی را به اجرا گذاشتند اما توسط چیز های ساده ای دست و پای خود را بسته دیدند، نمایش محدود ماشین هایی که به فیلم افزوده می شوند تا داستان را پیش ببرند، ماشین هایی که نتوانستند آنچان که “نولان” در سر داشت در فیلم موثر باشند. در گروهی با بازی Anne Hathaway، Jessica Chastain، Casey Affleck، و Matt Damon دو نفر از به یاد ماندنی ترین کاراکتر ها در واقع در فیلم انسان نیستند بلکه در نقش ربات های مربعی شکلی با نام TARS و CASE که گروه را در ماجرایشان کمک کردند بازی می کنند.

Interstellar-Movie-TARS-RobotInterstellar همچنین در سینما های IMAX نیز در حال پخش است. بیش تر فیلم توسط دوربین های IMAX فیلمبرداری شده و فیلمساز استفاده ی ارزنده ای از صفحه ی نمایش بزرگتر و صدای همه جانبه می کند، مخصوصا در زمانی که گروه وارد دنیا های بیگانه می شود. دیدن فیلم در IMAX برای همه ی بینندگان الزامی نیست اما کسانی که می خواهند از جلوه های بصری بالا که یکی از ویژگی های اصلی فیلم می باشد لذت ببرند باید به فکر خریدن یک بلیط گران تر باشند.

Interstellar-Movie-Jessica-Chastain-Casey-Affleckطرفداران فیلم که با پروژه های قبلی “کریستوفر نولان” شگفت زده شدند ممکن است Interstellar را به اندازه ی فیلم های بزرگ این فیلمساز نبینند و احساس کنند که زمان زیادی از فیلم برای باز کردن نظریه های متراکم علمی گذاشته شده است. با وجود اینکه Interstellar ممکن است اکشن و طنز را به اندازه ی سایر فیلم های فضایی هالیوود ارائه ندهد، کارگردان “کریستوفر نولان” در ساخت یک فیلم تحریک کننده ی ذهن دیگر اما این بار در قابل علمی تخیلی موفق ظاهر شد. برای بییندگانی که از فیلم هایی که به تفسیر نیازمندند لذت می برند، Interstellar به عنوان قسمت بعدی فیلم های “کریستوفر نولان” فیلمی بسیار رضایت بخش باشد.

برای بینندگانی که دنبال فیلمی می گردند تا با آن در ماجراهای هیجانی و شخصیت های به یاد ماندنی گم شوند (Inception و The Dark Knight)، فیلم Interstellar ممکن است با نظریه های علمی خود به اندازه ی کافی نتواند این سرگرمی را فراهم سازد. در بسیاری از سطوح، این فیلم بسیار خوبی است، اما Interstellar برخی از علاقه مندان به سینما را راضی نگه دارد و تجربه ای عالی برای آنان باشد و برخی را نیز به اندازه ی کافی سرگرم نکند.


iRev.ir-Line

بررسی زومجی

«بین‌ستاره‌ای»، جدیدترین فیلم کریستوفر نولان، از وقتی اکران شد تا الان که با کیفیت خوب در دسترس ما قرار گرفته، حسابی با ماجرای فضایی/احساسی پرالتهاب‌اش، ذهن‌مان را درگیر خودش کرده. اگر شما هم چنین وضعیتی دارید، با پرونده‌ی زومجی همراه شوید.
 کریستوفر نولان بدون‌تردید یکی از موردبحث‌ترین کارگردان‌های قرن بیست و یکم است. چرا؟ چون او با نبوغ و مهارت‌اش موفق شده آثاری تازه، تحسین‌برانگیز، پیچیده، شخصی و عمیقی را خلق کند که با تمام این صفات سنگین می‌توانند به راحتی در جریان‌اصلی هالیوود شنا کرده و برای استودیوها پول‌سازی کنند و هم می‌توانند برای خوره‌های سینما مملو از راز و رمزهایی سربسته باشند که برخلاف خصوصیات اغلب فیلم‌های هالیوودی می‌توان برای کشف‌‌شان به تماشای چندباره‌ی فیلم بازگشت. جدیدترین ساخته‌ی نولان، «بین‌ستاره‌ای» بی‌تردید اوج کار این کارگردان است که حرف و حدیث‌های زیادی را به وجود آورده و از وقتی که اکران شده، هم طرفداران سفت و سختی پیدا کرده و هم کسانی را با رضایتی نه چندان کامل به خانه فرستاده است.  با در دسترس قرارگرفتن نسخه‌ی باکیفیتِ «بین‌ستاره‌ای» در ایران، حالا موج نظرها و دیدگاه‌های فیلم باز شدت گرفته است.  بنابراین، در این شماره‌ی «گیشه» سعی کردیم برای این فیلم بیشتر مایه بگذاریم و کمی عمیق‌تر آن را موردبررسی قرار دهیم. فقط فراموش نکنید، این مطلب بخش‌هایی از داستان فیلم را لو می‌دهد، پس اول فیلم را تماشا کنید. ما منتظرتان هستیم! interstellar-titleنظر منتقدان خارجی

ریل‌ویوز

کریستوفر نولان هرگز از چالش پا پس نکشیده و چالشی که با «بین‌ستاره‌ای» وارد آن شده می‌تواند حیرت‌آورترین‌شان باشد که خیلی بزرگ‌تر از شرح وقایعِ عقب-به-جلوی «ممنتو»، تاثیرگذارتر و شوکه‌کننده‌تر از پیچ‌و‌تاب‌های «اینسپشن» و دلهره‌آورتر از بازخوانی بتمن به عنوان منحصربه‌فردترین فرانچایز ابرقهرمانی قرن بیست و یکم است. «بین‌ستاره‌ای» همزمان تلاش علمی‌-تخیلی پُرخرج و قصه‌ای بسیار ساده‌ای درباره‌ی عشق و فداکاری است. فیلم در بخش‌های مختلف پُرحرارت، نفسگیر، امیدوار و سوزناک است. «بین‌ستاره‌ای» دستاورد شگفت‌انگیزی است که حتما باید روی بزرگ‌ترین نمایشگرها و با بهترین سیستم‌های صوتی ممکن، دیده شود. این فیلم برخلاف علمی‌-تخیلی‌های عامه‌پسندِ شل‌ و ولی که هالیوود معمولا ارائه می‌کند، یک علمی‌-تخیلی واقعی برای تشنگان این ژانر است.

لس‌آنجلس‌تایمز

اگر علم بتواند روحانی شود، این یکی از خصوصیاتِ فیلمی از نولان خواهد بود که تا آنجا که امکان داشته، توسط دوربین فیلمبرداری شده و به صورت فیزیکی ساخته شده، نه با کامپیوتر. در حقیقت دوتا از فضاپیماهای فیلم وزنی بالق بر ۱۰۰۰ پوند داشته‌ و در یخچالی در ایسلند سرهم‌بندی شده‌اند. جایی که نقش یکی از سیاره‌های دورافتاده‌ی داستان را هم برعهده دارد. اما بزرگترین دستاورد «بین‌ستاره‌ای» این است که تمام منطق‌های نمادین‌اش جلوی بُعد شخصی‌اش را نمی‌گیرند. جلوی داستانی که می‌فهمد خصوصیاتی که ما را به عنوان انسان معرفی می‌کنند، از ویژه‌ترین جلوه‌ها هستند.

هالیوود ریپورتر

با تمام جنبه‌های ماجراجویانه و آینده‌بینی‌هایش، «بین‌ستاره‌ای» خیلی زیاد در احساساتِ زمینی و واقعیت‌های علمی ریشه دوانده است و کمتر برای قدم گذاشتن در مخاطراتِ ناشناخته‌ها و آن اتفاقات واقعا خطرناک دست به کار می‌شود. فیلم در بخش‌هایی شگفت‌انگیز است اما مهم نیست چقدر گفتگو‌ها از حضور یک «روح» خبر می‌دهند یا چندبار شعر «به درون این شبِ آرام پا مگذار» از دیلین توماس و آن بخش معروف‌اش «برآشوب، برآشوب دربرابر جان دادنِ نور» تکرار می‌شود، فیلم هرگز نمی‌تواند وحشت ناشی از پوچی و بی‌نهایت را منتقل کند. «بین‌ستاره‌ای» به طرز خوشبینانه و انسان‌گرایانه‌ای می‌گوید که اگر نور به آرامی درحال جان دادن در جایی باشد، شاید بتوان رونوشتی مناسب از آن را به عنوان جایگزین پیدا کرد. ولی در اینجا خبری از برآشوبیدن نیست. فقط همان باور سالم به شهامتِ یانکی‌وار به سبک قرن بیستم یافت می‌شود. اینکه آیا این الگو در این روزها به تنهایی کافی است، سوال دیگری است. int_wps_1920_farmیادداشت زومجی

«بین‌ستاره‌ای» که درباره‌ی سفر فضانوردان به آن‌سوی کهکشان برای یافتنِ خانه‌ای جدید و جایگزینی‌اش با دنیای درحال نابودی‌شان است، کاری کرد تا نتوانم در آن واحد تصمیم‌ام را در موردش بگیریم. از همین سو، چند روزی را معلق در بین نکات شوکه‌کننده و سطحی‌اش سپری کردم. از ثانیه‌ای که فیلم تمام شد تا حالا که درحال نوشتن این متن هستم، با خودم در کلنجارم که باید از چه زاویه‌ای به آن نگاه کنم و بالاخره باید چه نتیجه‌ای از آن بگیرم. چون جدیدترین ساخته‌ی کریستوفر نولان نه مثل «۲۰۰۱: یک ادیسه‌ی فضایی» بیننده را بی‌واسطه در مقابلِ موج فلسفه‌ی متافیزیکال‌اش قرار می‌دهد و نه مثل ساخته‌ی آلفونسو کوآرون، «جاذبه»، فقط قصد ارائه‌ی ساعاتی سرگرم‌کننده را دارد. در واقع، «بین‌‌ستاره‌ای» جایی میان این دو قرار می‌گیرد. یعنی هم می‌توان به جدیدترین اثر جاه‌طلبانه‌ی نولان افتخار کرد و در هنگام تماشایش شاهد تجربه‌ای اسرارآمیز و نادری بود و هم می‌توان از برخی اشتباهات‌اش—که در مسیر عامه‌‌پسندتر کردن فیلم صورت گرفته– ناامید شد و به این فکر کرد که داستانی مهندسی‌ترشده و رک‌وپوست‌کنده‌تر، چگونه می‌توانست «بین‌ستاره‌ای» را به چیزی صیقل‌خورده‌تر، عمیق‌تر، پیشرو‌تر و تسخیرکننده‌تر بدل کند. چون حداقل در این دوران، «بین‌ستاره‌ای» هرچقدر هم یکی‌یکدانه و منحصربه‌فرد به‌ نظر برسد، اما حداقل آنطور که لحظه‌شماری می‌کردم موفق نشد با احساس رضایت کامل و با چالش کشیدن دیوانه‌وار ذهن‌ام بدرقه‌ام کند. «بین‌ستاره‌ای» برخی اوقات به‌طرز اذیت‌کننده‌ای شلوغ و به‌طرز کرکننده‌ای پُرسر و صدا می‌شود. فیلم مثل پرنده‌ای مجنون مدام از این شاخه‌ به آن شاخه می‌پرد و در جاهایی از موسیقی مسحورکننده‌ی هانس زیمر استفاده می‌کند تا مقدار هیجان صحنه‌هایی را بالا ببرد که در اصل قدرت کوبندگی زیادی ندارند. فیلم کاراکترهایی دارد که برای سه ساعت قوانین فیزیک و کیهان را توی صورت همدیگر (و بیننده) فریاد می‌زنند. درحالی که به جز اندکی، بیشترشان اصلا شخصیت نیستند؛ یک‌جورهایی فقط آنجا هستند تا حرف‌های صدمن یک غازی مثل اصطلاحاتِ تخصصی، جملات قصار فلسفی و شگفتی‌های فضا را در حد «فلان-چیز-را-تعریف-کنید»‌های مدرسه، در حساس‌ترین موقعیت‌های داستان برای بیننده شرح دهند که خدای نکرده، مخاطب بی‌اطلاع از اتفاقاتی که می‌افتد، نماند. درست در اینجا است که به مشکل دیگر فیلم برمی‌خوریم. اینکه نولان سعی کرده با «میان‌ستاره‌ای» چند هندوانه را باهم بلند کند. اما از ‌جایی به بعد تمامی هندوانه‌ها سقوط کرده و پخش زمین شده‌اند. «بین‌ستاره‌ای» در آن واحد در چند جبهه می‌جنگد. هم می‌خواهد همچون فیلم موردعلاقه‌ی خودِ نولان، «یک ادیسه‌ی فضایی»، بیننده را در میان دریایی از سوال‌هایی سنگین درباره‌ی هستی و حقیقتِ انسانیت، رها کند. هم می‌خواهد کلاس درسی برای انتقال مفاهیم سخت فیزیک باشد و هم می‌خواهد به اثری همه‌‌پسند تبدیل شود و از افتادن در دامِ غیرقابل‌دسترس‌بودنِ شاهکار کوبریک فرار کند و در میان تمام این‌ها، خواسته یک داستان عشق و فداکاری هم روایت کند. نتیجه اثری شده که وقتی به نیمه‌هایش می‌رسید، حتم دارید قرار است در پوششِ تمام‌و‌کمال همه‌ی این موضوعات شکست بخورد و به چیزی یک‌دست تبدیل نشود. interstellar.jpgll دوربین هم به ندرت برای روایت داستان دست به کار می‌شود و بیشتر فقط فیلمنامه را به تصویر می‌کشد. به همین دلیل بارها در طول فیلم مات و مبهوت می‌مانید که این‌ها چرا اینقدر حرف می‌زنند، چرا نولان از دوربین‌اش به عنوان ابزاری دوست‌داشتنی‌تر برای توصیفِ این فضای لایتهانی استفاده نمی‌کند. «بین‌ستاره‌ای» در زمینه‌ی داستان‌گویی اثر تقریبا نامرتبی است که مثل بچه‌های شکموی حریص برای برداشتن تمام کیک‌ها دست دراز کرده است. اما این پسر بچه‌ی شیطون زمانی به خودش آمده و می‌بیند علاوه‌بر اینکه نمی‌تواند همه‌ی آن کیک‌ها را بخورد، بلکه لباس‌اش را هم کثیف کرده و مامان‌اش هم بعد از مهمانی حساب‌اش را می‌رسد. اما خودتان می‌دانید، چقدر غارتِ یواشکیِ محموله‌ی پذیرایی میزبان در مهمانی‌ها، لذت‌بخش است.

خب، شاید در پایان فیلم از کرده‌تان پشیمان شوید، اما حداقل این وسط خیلی به‌تان خوش خواهد گذشت. و باز با تمام این حرف‌ها و منفی‌بافی‌ها، «بین‌ستاره‌ای» هنوز توانایی این را دارد تا تحت‌تاثیرتان قرار دهد. اگر ضعف‌هایی که در بالا به‌شان اشاره کردم برای‌تان اذیت‌کننده نباشند و قابل‌تحمل باشند، فیلم این قدرتِ شگفت‌انگیز را دارد تا بدون تکه‌ایی شیشه‌خورده، شما را به داخل کهکشان‌هایش بمکد. اصلا یک‌چیزی درباره‌ی این فیلم ناب و درگیرکننده است. اینقدر جذاب و دوست‌داشتنی که من را بارها از زنجیره‌ی افکارم رها می‌ساخت و در تصاویر و پیچیدگی‌های ناگهانی و نولان‌وارش گم‌و‌گور می‌کرد. اینجا با علمی‌خیالی سفت و سختی طرف هستیم که احساسات نقش کلیدی و مهمی را در داستان‌‌اش بازی می‌کند. فیلمِ دیگری در این سبک و سیاق به یاد نمی‌آورم که کاراکترهای اصلی‌اش اینقدر در نماهای بسته گریه کنند، صداهایشان بشکند و به هق‌هق بیافتند.

کوپر (متیو مک‌کانهی) و آملیا برند (آنا هاتاوی) در طول فیلم با دلیل و منطق همیشه اشک‌شان دم مشک‌شان است. چون مثل تمام کسانی که مسافر فضاپیمای ایندیورنس هستند، آنها برای سفر به درون کرم‌چاله‌ای در نزدیکی زحل، باید تمام عزیزان‌شان را جا بگذارند. خانواده‌ها، خاطره‌های شخصی، فرهنگ‌شان و البته سیاره‌شان را. ریه‌های زمین سرطانی شده و درحال کشیدن نفس‌های آخرش است. باید اسباب‌کشی کرد. «بین‌ستاره‌ای» درباره‌ی این است که چگونه می‌توان بی‌خیال دنیای خودت با تمام وابستگی‌هایش شد و به جایی در آن‌سوی تاریکِ کیهان سفر کرد که همه‌جوره می‌تواند زندگی‌تان را دچار تغییر و تحولی سحرآمیز و غیرقابل‌باور کند. آیا عشق تک‌تک قوانین پیچیده‌ی فیزیک  و اتم را درهم می‌شکند؟ آیا عشق همان بی‌نهایت‌ها و نیروی آشنا اما هنوز کشف‌نشده‌ و بیگانه‌ای است که در گذر از کرم‌چاله‌ها، در برابر گرانشِ عظیمِ سیاه‌چاله‌ها و پس و پیش شدنِ سال‌ها در خلال ثانیه‌ها، قدرت‌اش را از دست نمی‌دهد؟ آیا قدم گذاشتن در قلمروی تاریکِ ناشناخته‌ها در حقیقت برای یافتن عشقی است که خیلی از ما سرسری نادیده‌اش می‌گیریم؟ «میان‌ستاره‌ای» بیشتر از تمام نکاتِ علمی و تخیلی‌اش، درباره‌ی همان ماجرای ازلی و ابدی عشق و عاطفه است. سفر به میان ستاره‌ها برای رو در رو شدن با غولِ زیبا و باابهتِ عشق. در حقیقت، نولان و بردارش جاناتان، تمام فرمول‌ها و تئوری‌های دیوانه‌وار کیهان‌شناسی را به پشت صحنه منتقل کرده و آن را تبدیل به پیش‌زمینه‌ای ماورایی برای روایت این داستانِ خودمانی عشق پدر و دختر در وسعتِ منطومه‌ی خورشیدی و فراتر از آن کرده‌اند. interstellar.jpgh «بین‌ستاره‌ای» در بطن داستانِ عظیم‌اش از اهمیتِ خانه، خانواده، فرهنگ، پایداری، ایثار و میراثی که به جا می‌گذاریم و مرحله‌ی بالاتری از غریزه‌ی بقا می‌گوید که فقط به تلاش برای زنده‌ماندن خودمان محدود نشده و درواقع این نیروی پیشراننده‌ در وجود انسان، می‌تواند جرقه‌زننده‌ی خیلی کارهای بزرگ‌تری باشد. و همچنین وحشت‌های غیرقابل‌وصفی که فضانوردانِ داستان با آنها مواجه می‌شوند. در فیلم جدایی از عزیزان و پرواز به سوی بی‌کران‌های آسمان در واقع کنایه‌ای حیرت‌انگیز به آدم‌های دور و اطراف‌مان است که توسط مرگ، بیماری یا فاصله‌هایی غیرقابل‌اتصال ازمان گرفته می‌شوند. داستان از ابتدا تا پایان‌اش آنقدر روی این مفاهیم قلط می‌زند که به جرات می‌توان گفت شاید با سوزناک‌ترین و مضطرب‌کننده‌ی اثر نولان از لحاظ روحی و روانی طرف هستیم. داستان کوپر و دخترش، مورف، برای دوست‌داران بازی‌های ویدیویی می‌تواند یادآورِ رابطه‌ی پدر و فرزندی جوئل و اِلی در «آخرین‌ما» باشد. همانطور که جوئل برای یافتن دوباره‌ی دخترِ مُرده‌اش به جهنم سفر کرد و بازگشت.

در «بین‌ستاره‌ای» هم کوپر با آن نگاه‌های پُرغم و غصه‌اش، غوطه‌ور در اقیانوسی از ستاره‌ها به دنبال ستاره‌ی خودش می‌گردد. زیباترین سکانس‌های فیلم هم آنهایی نیستند که داستان را پیشرفت می‌دهند، بلکه آنهایی هستند که قصد بیرون ریختن حال و هوای پُر اغتشاشِ کاراکترها را برعهده دارند و می‌خواهند معنای حرکت و تصمیمات‌شان را برای‌مان معلوم کنند. بهترین سکانس فیلم در این زمینه، همان لحظاتِ پُرالتهابِ پرتابِ موشک به فضاست که در آن صدای شمارش معکوس را روی چهره‌ی گریانِ کوپر که درحال ترکِ خانواده‌اش است، می‌شنویم و در صحنه‌ی بعد او را در عمق فضا می‌بینیم. نولان بیشتر از همیشه دست‌اش برای بازی با تخیلات و رویاپردازی‌ براساس علم و تئوری‌های اثبات‌شده و نشده باز بوده است و از همین سو، از فضای سیاهِ بیرون زمین همچون بومی برای نقاشی‌های جادویی و جنون‌آمیزش بهره گرفته است.

از آن سکانس آغاز چرخش ایندیورنس برای تولید جاذبه‌ی مجازی که با چرخش سرگیجه‌آورِ کره‌ی زمین در دوردست و همچنین موسیقی متناسبِ هانس زیمر که آدم را یاد آهنگ چرخ‌و‌فلک‌های دوران کودکی می‌اندازد گرفته تا وقتی قدم در سیاره‌های وحشی و بیگانه‌ی خارج از منظومه‌ی خورشیدی می‌گذاریم و از دیدن جدالِ فضاپیمایی به آن کوچکی در برابر گرانشِ خردکننده‌‌ی سیاه‌چاله‌ی گاراگنچوآ مغزمان به مرز انفجار می‌رسد. این وسط، یک متیو مک‌کانهی داریم که در حد یکی از همین قلمروهای دست‌نخورده، میخکوب‌کننده است. در یکی از سکانس‌های کلیدی فیلم او به تماشای پیام‌هایی که برای ۲۳ سال از خانواده‌اش روی هم تلنبار شده است، می‌نشیند. درحالی که تمام این سال‌ها فقط ساعت‌هایی بیش برای او نبوده‌اند. حالا شاهد پدری هستیم که هم‌سنِ دخترِ دل‌بندش شده و مطمئن است که فاصله‌ی سنی‌ معکوس‌شان بیشتر هم خواهد شد. او جوری از درد سوزناکِ این جدایی اشک می‌ریزد و طوری برقِ چشمان‌اش ناباورانه خبر از شوکِ این اتفاقِ افسانه‌ای می‌دهند که لرزه بر تن آدمی می‌افتد. «بین‌ستاره‌ای» سرشار از همین بازی‌های بیرون‌ریزنده و واقع‌گرایانه است. interstellar.jpgf نحوه‌ی نتیجه‌گیری از «بین‌ستاره‌ای» به این بستگی دارد که از کدام در، قدم به این هزارتوی فضایی می‌گذارید. اگر انتظار یک ادیسه‌ی سنگین و تکان‌دهنده‌ی کمال‌گرایانه‌ی فلسفی در مایه‌های «۲۰۰۱» را می‌کشید، بدون‌شک با ملایمت به بن‌بست‌ خواهید خورد. «بین‌ستاره‌ای» در بهترین حالت‌اش از لحاظ تکنیکی و اجرا که هیچ، اما از لحاظ مضمون ادای دینی به فیلم موردعلاقه‌ی نولان است و شاید در جاهایی مثل  طرز نگاه‌اش به علم و روبات‌ها، حرف‌های قابل‌تاملی برای گفتن داشته باشد. اما کریستوفر نولان بارها ثابت کرده که بلد است چگونه‌ ایده‌های بزرگ و هنری‌اش را با مخاطبِ عام در میان بگذارد و فیلمی با پیچش‌های عجیب و غریب را به عنوان یک بلاک‌باسترِ همه‌کس‌پسند عرضه کند. «بین‌ستاره‌ای» هم قلابی دارد که هر دوی سینماروهای حرفه‌ای و عادی را به چنگ می‌آورد و این قلاب همان تلاطمِ احساساتِ یک خانواده‌ی کشاوز در قله‌ی امواج خروشانِ درامی بین‌کهکشانی است.

خب، اگر هدف «بین‌ستاره‌ای» را چنین چیزی در نظر بگیریم، باید گفت نولان در آن موفق بوده. اما نمی‌توان از این گذشت که سردرگمی فیلم در میان ایده‌هایش، باعث شده همین داستان اصلی هم چندان بی‌نقص و مستقیم روایت نشود. اگر نولان تمام بخش‌های علمی، فلسفی و انسانی فیلم‌اش را با مهارت بهتری برنامه‌ریزی می‌کرد یا بیشتر روی یک موضوع تمرکز می‌کرد و سعی نداشت راه‌ و‌ بی‌راه با توضیح اتفاقاتِ داستان سعی در شیرفهم کردن مخاطب داشته باشد، مطمئنا با اثر منسجم‌تری روبه‌رو می‌شدیم. «بین‌ستاره‌ای» علمی‌خیالیِ سرگرم‌کننده‌ای است که بدون‌شک در مقایسه با فیلم‌های هم‌سبکِ اخیرش، حساب‌شده‌تر، عمیق‌تر یا در یک کلام معرکه‌تر است و از لحاظ دیداری رویایی، اما اندک ضعف‌هایی که به‌شان اشاره شد جلوی آن را از تبدیل شدن به فیلمی «کامل» گرفته‌اند.

با این حال، وقتی واکنشِ احساسی‌تان در نظاره‌ی بقای با چنگ و دندانِ کوپر در میان بیابانِ برهوتِ کهکشان فعال می‌شود، نمی‌توان جاه‌طلبی و هوش نولان و اجرای ستایش‌برانگیزش را نادیده گرفت. این فیلم شاید از لحاظ روایی بی‌نقص نباشد، اما خوشبختانه یکی از آن آثار منحصربه‌فردی است که در کنار روایت قصه‌ی اصلی، یک دنیا راز و رمزهای زیرمتنی و موازی نیز برای کشف‌کردن دارد. از آنهایی که تا مدت‌ها توسط تحلیل‌گران مورد تشریح و بازبینی قرار می‌گیرد. interstellar.jpgaa اما در پایان بگذارید یک چیزی را بی‌پرده به شما در میان بگذارم. اگر تمام حفره‌های داستانی و ایده‌های زیاد و گره‌خورده‌‌ی «بین‌ستاره‌ای» را بتوانم نادیده بگیرم و خودم را در تماشای زیبایی‌هایش به جاده‌ی علی‌چپ بزنم، هرگز نمی‌توانم چشم‌اش را روی یکی از ناامیدی‌های شدیدا اذیت‌کننده‌ی «بین‌ستاره‌ای» ببندم. اینکه فیلم به عنوان یک علمی‌-تخیلی واقعی آنطور که انتظار داشتم موفق نشد، غده‌ی تصورات و تخیلات‌ام را به بازی بگیرد و آن را زیر داستان‌اش له و لورده کند. آره، فیلم بیشتر یک داستان عاطفه‌ای در بستری فضایی است، اما به هرحال به عنوان طرفدار پرپا قرص این ژانر وقتی پای فیلمی که نام آن را یدک می‌کشد، می‌نشینم، انتظار دارم که توسط رویدادهای افسارگسیخته‌ی خیالی غافلگیر شوم و به زنجیر ذهن وسیع کارگردان کشیده شوم.

خب، «بین‌ستاره‌ای» این کار را آنطوری که انتظار داشتم، نمی‌کند. شاید بتوان جایگاه «بین‌ستاره‌ای» را در مقایسه‌ی سکانسی از این فیلم با «۲۰۰۱» بهتر درک کرد. در «۲۰۰۱» کوبریک با جلوه‌های ویژه‌ی بیش از ۵۰ سال پیش، طوری سفر به ماه را زمینه‌چینی می‌کند که وقتی آن را می‌بینیم اصلا فکر نمی‌کنیم درحال دیدن همان ماهی هستیم که هرشب در آسمان مشخص است، بلکه حس کشف چیزی حماسی به‌مان دست می‌دهد. اما نولان در «بین‌ستاره‌ای» یک سیاه‌چاله‌ی خفن و غول‌پیکر با هزارجور جلوه‌های نورانی و مجذوب‌کننده دارد، اما هرگز موفق نمی‌شود، یک‌درصد از استرس و ترس فرود بر ماه در «۲۰۰۱» را در آدمی ایجاد نمی‌کند. «بین‌ستاره‌ای» نسبت به زمانی که در آن زندگی می‌کنیم، یگانه است، اما هنوز خیلی عقب‌ماندگی دارد تا بتواند به یگانه‌ترین یگانه‌ها نزدیک شده و آن را پیشرفت دهد.

۵ نکته‌ی فیزیک برای درک بهتر «بین‌ستاره‌ای»

interstellar_voyage-wide2 جاذبه‌ی مجازی (Artificial Gravity) مشکل بزرگی که ما به عنوان انسان در سفرهای فضایی با آن روبه‌رو می‌شویم، تاثیراتِ جاذبه‌ی صفر بر بدن‌مان است. ما روی زمین به دنیا آمده‌ایم و از همین سو، بدن‌هایمان طوری وفق پیدا کرده‌ تا تحت شرایط جاذبه‌ای خاصی کار کند. اما وقتی برای دوره‌‌های طولانی در فضا باشیم، ماهیچه‌هایمان توانایی‌شان را از دست می‌دهند. این مشکلی است که در «بین‌ستاره‌ای» هم فضانوردان درگیرش هستند. برای مبارزه با این اتفاق، دانشمندان تکنولوژی‌هایی طراحی کرده‌اند که توانایی شبیه‌سازی جاذبه‌ی مجازی در فضاپیماها را داشته باشد. یکی از این ایده‌ها، دَوران مداوم فضاپیما است که در فیلم هم شاهدش هستیم. دَوران، نیرویی تولید می‌کند که به آن نیروی «گریز از مرکز» می‌گویند. نیرویی که اشیا را به سوی بیرون و به دیواره‌های فضاپیما هُل می‌دهد. این حرکت هُل دادن شبیه همان کاری است که جاذبه انجام می‌دهد، اما دقیقا در عکس آن قرار می‌گیرد. شما می‌توانید نوعی از جاذبه‌‌ی مجازی را جایی تجربه کنید که با ماشین درحال دور زدنِ پیچی تند هستید و در این بین احساس می‌کنید درحال پرتاب شدن به بیرون از ماشین هستید. خب، پس برای یک فضاپیمای درحال چرخش، دیواره‌ها تبدیل به زمینی می‌شوند که می‌توان روی‌شان راه رفت. interstellar_voyage-wide1 سیاه‌چاله‌ (Black hole) سیاه‌چاله‌های معمولی به وسیله‌ی ستاره‌های مُرده تولید می‌شوند. ستاره‌ای با جرمی بزرگتر از حدود ۲۰ برابرِ خورشید، می‌‌تواند در پایان زندگی‌اش تبدیل به سیاه‌چاله شود. زندگی نرمالِ یک ستاره از جنگی بین کشش جاذبه به داخل و فشار به بیرون تشکیل شده است. واکنشاتِ هسته‌ای مرکز ستاره آنقدر انرژی تولید می‌کنند تا آن با کشش جاذبه متعادل شود و ستاره پایدار بماند. هرچند وقتی سوخت هسته‌ای به پایان می‌رسد، جاذبه پیش‌دستی می‌کند و مواد داخل هسته را فشرده‌تر و فشرده‌تر می‌کند. انفجار ستاره‌های بزرگ به سوپرنووا معروف هستند. سیاه‌چاله‌ ناحیه‌ای از فضا-زمان است که چنان قدرت گرانشی عظیمی دارد که هیچ ذره یا تابش‌های الکترومغناطیسی نمی‌توانند از آن فرار کند. نظریه‌ی نسبیتِ عام انیشتین پیش‌بینی می‌کند جرمی به اندازه‌ی کافی فشرده می‌تواند سبب تغییر شکل و خمیدگی در فضا-زمان و ایجاد سیا‌ه‌چاله شود. فضانوردان به صورت غیرمستقیم سیاه‌چاله‌ها را مشاهده کرده‌اند، اما کسی نمی‌داند چه چیزی در عمق این سیاه‌چاله‌ها وجود دارد. ولی دانشمندان حداقل برای آن نامی دارند: یگانگی. interstellar_voyage-wide3 کرم‌چاله (Wormhole) کرم‌چاله‌ها—مثل همانی که فضانوردانِ «بین‌ستاره‌ای» برای سفرِ به کهکشانی دیگر از آن استفاده می‌کنند—تنها پدیده‌ی فیزیکی داخل فیلم است که در دنیای واقعی هیچ مدرکی درباره‌ی وجود آنها در دست نیست. کرم‌چاله‌ها از بیخ پدیده‌ای تئوری و تخیلی هستند. اما با این حال، به‌طرز غیرقابل‌باوری در میان نویسندگانِ داستان‌های علمی‌خیالی طرفدار دارند. مخصوصا آن داستان‌هایی که به دنبال انتقالِ قهرمانان‌شان به مکان‌های دست‌نیافتنی کیهان هستند. برای چه؟ چون کرم‌چاله‌ها را می‌توان در یک کلام میان‌بُرهای فضایی نامید. یعنی فضا می‌تواند کشیده شود، دچار انحراف شود یا انحنا پیدا کند. خب، کرم‌چاله انحنایی در صفحه‌ی فضا-زمان است که مثل تونلی دو مکان در فضا را به هم متصل می‌کند. اصطلاحِ رسمی کرم‌چاله، پُلِ انیشتین-رِوزن است. چون برای اولین‌بار در سال ۱۹۳۵ بود که آلبرت انیشتین و همکارش نیتن رِزون نظریه‌ی آن را ارائه کردند. interstellar_voyage-wide44 اتساع زمان گرانشی (Gravitational Time Dilation) اتساع زمان گرانشی پدیده‌ای واقعی است که حتی روی زمین هم دیده شده است. این اتفاق به دلیل نسبی‌ بودن زمان می‌افتد. یعنی زمان در چارچوب‌های مختلف با سرعت‌های مختلفی حرکت می‌کند. وقتی شما در محیطی با جاذبه‌ی قدرتمند هستید، زمان برای شما نسبت به کسانی که در محیطی با جاذبه‌ی ضعیف‌تر هستند، آرام‌تر حرکت می‌کند. برای مثال اگر شما نزدیک یک سیاه‌چاله (مثل همانی که در فیلم هست)‌باشید، از آنجایی که چارچوبِ مرجع گرانش‌تان متفاوت است، در نتیجه درک‌تان از زمان در مقایسه با کسی که روی زمین ایستاده، تفاوت خواهد داشت. یک دقیقه برای شما در نزدیکی سیاه‌چاله همان ۶۰ ثانیه خواهد بود، اما اگر بتوانید به ساعتی روی زمین نگاه کنید، خواهید دید یک دقیقه کمتر از ۶۰ دقیقه زمان می‌برد. این یعنی شما کندتر از زمینی‌ها، پیر می‌شوید. و همچنین هرچه میدانِ گرانشی قوی‌تر باشد، اتساع زمان هم شدیدتر می‌شود. interstellar_voyage-widehh واقعیتِ پنج بُعدی (Five-dimensional Reality) آلبرت انیشتین ۳۰ سال پایانی زندگی‌اش را وقفِ اثباتِ تئوری «وحدت» کرد. او سعی داشت به گونه‌ای تمام نیروهای طبیعت را یکی کند. او شدیدا احساس می‌کرد می‌توان تمام طبیعت را با یک تئوری تنها توضیح داد. نظریه‌ای که مفهوم ریاضی جاذبه را با سه نیروی پایه‌ای طبیعت (نیروی قوی، نیروی ضعیف، نیروی الکترومغناطیسم) ترکیب می‌کرد. او در این ماموریت شکست خورد و البته فیزیکدان‌های بی‌شماری از زمان انیشتین تاکنون به در بسته خورده‌اند. مشکل این است که جاذبه همکاری نمی‌کند. از همین سو، برخی فیزیکدان‌ها فکر می‌کنند برای حل این رازِ عظیم به جای استفاده از کیهانِ چهار بُعدیِ که انیشتین در تئوری نسبیت‌اش مطرح کرد (که شامل سه‌ بعد فضا و یک بعد زمان یا به اختصار فضا-زمان می‌شود) باید به کیهان به عنوان چیزی که در ۵ بعد عمل می‌کند، نگاه کنیم. interstellar.jpgmmتوضیح پایان فیلم

اگر یک‌بار «بین‌ستاره‌ای» را دیده باشید (که اگر هم تاکنون ندیده باشید، برای مطالعه‌ی ادامه‌ی مقاله بی‌برو برگرد این کار را باید کنید!) حتما با بالا رفتن تیتراژ نهایی، از پیچیدگی ناگهانی پرده‌ی آخر فیلم مخ‌تان انواع سوت‌ها را شبیه‌سازی کرده است! در این بخش از پرونده، می‌خواهیم اتفاقات فیلم را پشت سر هم بگذاریم و ببنیم بالاخره کوپر چرا در پایان فیلم نمی‌توانست کتاب موردنظرش را پیدا کند و به خاطر این مسئله اینقدر مثل بچه‌ها گریه می‌کرد! interstellar.jpgaماجرای نقشه‌ی A و‌ B  چیست؟

همان اوایل فیلم می‌فهمیم دولت امریکا به صورت مخفی درحال حمایت مالی از پروژه‌ای در ناسا بوده است که هدف‌اش یافتن خانه‌ی جدیدی برای سکوت نژاد انسان است. کوپر می‌پرسد، چگونه ناسا می‌تواند سیاره‌ای قابل‌سکونت پیدا کند، درحالی که انسان‌ها همین الانش هم وقت زیادی ندارند و نقل مکان به نزدیک‌ترین کهکشان به تنهایی دهه‌‌ها زمان می‌برد. پروفسور برند (مایکل کین) فاش می‌کند که تمدنی ناشناخته که فقط به نام «آنها» شناخته می‌شوند، کرم‌چاله‌ای در نزدیکی زحل قرار داده‌اند—کرم‌چاله‌ای که می‌تواند به عنوان میان‌بُری برای دسترسی به بخش‌های دوردست فضا مورداستفاده قرار بگیرد. وقتی کوپر با پروفسور برند دیدار می‌کند، ناسا قبلا ۱۲ نفر را از طریقِ آن کرم‌چاله به کهکشانی دیگر فرستاده تا ببیند آیا در آن‌سوی کرم‌چاله سیاره‌ای قابل‌زندگی وجود دارد یا نه. با رسیدنِ به سیاره‌هایشان، هر فضانورد وظیفه دارد تا سیستمِ ارسال امواج رادیویی‌اش را برپا کند.

امواج رادیویی نشان می‌دهند که آیا سیاره‌ی هر فضانورد، نامزد برنامه‌ی کلون‌سازی انسان‌ها می‌شود یا نه. ناسا نمی‌تواند به طور مستقیم با فضانوردان‌اش ارتباط برقرار کند و ظاهرا بیش از یک دهه است که رد تماس‌هایشان را از دست داده—تماس‌هایی که فقط سه‌تایشان فعال باقی مانده‌اند. حالا نوبت کوپر و دیگر اعضای ایندیورنس است که از سرنوشت این سه فضانورد پرده برداشته و اطلاعاتِ تهیه شده برای اتخاذ تصمیمی درباره‌ی اینکه کدام سیاره شرایط بهتری را فراهم می‌کند، به دست بیاورند. اگر ایندیورنس بتواند سیاره‌ای قابل‌زندگی پیدا کند، برند ادعا می‌کند که ناسا برای بقای انسان‌ها دو نقشه دارد: نقشه‌ی A) درحالی که تیم ایندیورنس در سفر هستند، برند به کارش روی معادله‌ای پیشرفته ادامه می‌دهد.

اگر این معادله حل شود، انسان‌ها می‌توانند به ویژگی‌های فیزیکِ بُعد پنجم-به ویژه جاذبه- دست پیدا کنند. اینطوری ناسا قادر خواهد بود با برهم زدن درکِ سنتی‌مان از قوانین فیزیک، ایستگاه فضایی غول‌پیکری را که حامل جمعیتِ باقی‌مانده‌ی زمین است به فضا بفرستد. نقشه‌ی B) اگر برند در محاسبات‌اش شکست بخورد یا ایندیورنس زمان زیادی را برای بررسی سیاره‌های احتمالی سپری کند، ناسا بانکی از جنین‌های انسانی بارورشده را آماده کرده تا از بقای نژاد انسان مطمئن شود. در این سناریو، ایندیورنس روی قابل‌ سکونت‌ترین سیاره‌ فرود می‌آید و نسل جنین‌ها را بزرگ می‌کند و آن نسل هم در بزرگ‌کردن نسل جدیدی از جنین‌ها همکاری می‌کنند و درآن واحد به صورت طبیعی هم تولید مثل می‌کنند. interstellar در اواخر فیلم متوجه می‌شویم، هیچ نقشه‌ی Aای وجود ندارد و برند هرگز باور نداشته انجام این برنامه امکان‌پذیر بوده است. او اعلام می‌کند که سال‌ها پیش آن معادله را حل کرده بوده اما این معادله انسان‌ها را نجات نخواهد داد. او فقط از این ایده برای مجبور ساختن رهبران دنیا برای همکاری با یکدیگر جهت ساخت سازه‌های لازم استفاده کرده تا از این طریق از موفقیت نقشه‌ی B‌ مطمئن شود. برند باور دارد که انسان‌ها فقط برای نجات نژادشان دست به همکاری نمی‌زدند—درواقع آنها باید باور می‌کردند که همکاری در کنار یکدیگر به نجات شخصی خودشان ختم می‌شده است.

وقتی کوپر و آملیا متوجه می‌شوند که نقشه‌ی A دروغی بیش نبوده، به همان نقشه‌ی B متوسل می‌شوند و مقصد بعدی‌شان را سومین و آخرین گزینه‌ای که برای انتقال جنین‌ها در اختیار دارند، در نظر می‌گیرند؛ سیاره‌ای که معشوقه‌ی آملیا، وولف ادمونز، هنوز درحال ارسال پیام‌های رادیویی مثبت از آن است. در این بین کوپر که هنوز متقاعد نشده که نقشه‌ی A غیرقابل‌انجام است، در حالی که گروه از سیاه‌چاله‌ی گاراگنچوآ برای هدایتِ ایندیورنس به سوی سیاره‌ی ادمونز استفاده می‌کنند، او روبات همراه‌شان، تارس، را به مرکز سیاه‌چاله می‌فرستد—به این امید که تارس بتواند اطلاعاتِ لازم برای تکمیل و بهبود محاسباتِ پروفسور برند را بدست بیاورد. کوپر همچنین جان خودش را هم برای کم کردنِ وزنِ ایندیورنس فدا می‌کند تا از موفقیتِ آملیا در رسیدن به سیاره‌ی ادمونز و انجام نقشه‌ی B درصورتی که تارس شکست خورد، مطمئن شود. با این حال، کوپر به جای مُردن در فضا، به داخل «تسراکت» (Tesseract) کشیده می‌شود. تسراکت نقطه‌ی مرکزی سیاه‌چاله‌ی گاراگنچوآ است که توسط «آنها» ساخته شده. اما این موجودات (آنها) چه کسانی هستند که به سوی انسان‌ها دست کمک دراز کرده‌اند؟

«آنها» چه کسانی هستند؟

کوپر و دیگر دانشمندان ناسا تصور می‌کنند، «آنها»، نژادی فرازمینی یا ماوراطبیعه‌ای هستند که به راز و رمزهای دستکاری در بُعدی‌های هستی احاطه دارند و به دلایلِ نامعلومی تصمیم گرفته‌اند به انسان‌ها برای فرار از سیاره‌ی درحال‌ نابودی‌شان کمک کنند. ناسا فکر می‌کند این موجودات قادر نیستند یا علاقه‌ای به ارتباط مستقیم با انسان‌ها ندارند—مخصوصا به خاطر اینکه «آنها» به بُعد پنجم دسترسی دارند، پس از راه و روش‌های سه بُعدی فهم ما از هستی، فراتر رفته‌اند. برند فکر می‌کند «آنها» از طریق یک سری پیام‌های دودویی (Binary) و تکنولوژی پیشرفته (کرم‌چاله) خرده‌نان‌هایی را برای انسان‌ها به سوی نجات‌شان از انقراض پخش کرده‌اند. اما بعدا معلوم می‌شود موجوداتی که ناسا به عنوان یک نژاد بیگانه تصور می‌کرده، درحقیقت دو نهاد جدا اما یکسان بوده‌اند. اول) انسان‌های آینده که به قوانین کیهان به درجه‌ی استادی رسیده‌اند و از همین سو، قادر به دست‌کاری زمان و فضا هستند. دوم) تلاش کوپر برای ارتباط با دخترش از درون تسراکت-که آن هم توسط انسان‌های آینده برای او ساخته شده است. interstellarffff در نتیجه، تمام پدیده‌های غیرقابل‌توضیحی که ناسا آنها را به موجودات بیگانه در ارتباط می‌دانسته، در واقع کارهایی بوده که کوپر در آینده انجام داده است. وقتی کوپر خودش را برای اطمینان از موفقیت نقشه‌ی B فدا می‌کند، به جای اینکه بمیرد، از طریق کشش گرانشی سیاه‌چاله از فضاپیمایش بیرون کشیده شده و داخل تسراکت فرود می‌آید. جایی که قوانین فضا و زمان بی‌نهایت می‌شوند. از آنجایی که انسان‌های آینده از گذشته‌شان و رویدادهایی که به نجات‌شان منجر می‌شود، خبر داشته‌اند، تسراکت را در زمانی خیلی دور در آینده ساخته و با استفاده از دانش پیشرفته‌شان از فیزیک بُعد پنجم، با دستکاری فضا-زمان، آن را در گذشته جایگذاری کرده‌اند تا ناسا آن را پیدا کند.

از آنجایی که از کوپر و مورف به عنوان نجات‌دهندگان انسان‌ها یاد می‌شوند—انسان‌های بعد پنجم که می‌توانند گذشته، حال و آینده را ببینند—تسراکت شخصی‌سازی‌شده‌ای برای کوپر ساخته‌اند تا او بتواند با تکیه بر اطلاعاتی که تارس از یگانگی (نطقه‌ی مرکزی سیاه‌چاله‌ها) به دست می‌آورد، با دخترش ارتباط برقرار کند. از همین سو، تسراکت در واقع فیلتری است که دنیای پنج بُعدی را به دنیای سه بعدی که برای انسان‌ها قابل‌دیدن باشد، تبدیل می‌کند. حقیقت این است که ما انسان‌ها روی زمین برخلاف بعد‌های طول‌، عرض و ارتفاع، از حضور بعد زمان اطلاع داریم، اما قادر به حرکت در آن نیستیم. اما در نطقه‌ی مرکزی سیاه‌چاله تمام قوانین فیزیکی که می‌شناسیم، از بین می‌روند و کوپر از این طریق می‌تواند سیر زندگی دخترش را ببیند و توانایی حرکت در آن را هم داشته باشد. درست همانطور که ما الان می‌‌توانیم در بالا رفتن از پله‌های یک ساختمان، در بُعدِ «ارتفاع» حرکت کنیم. او می‌تواند در بعد «زمان» جا‌به‌جا کند. interstellarffتوضیح قوانین نسبیت فضا-زمان

«بین‌ستاره‌ای» براساس ایده‌های کیپ تورن، فیزیکدان نظریه‌پردازِ معروفی است که در تولید فیلم هم نقش داشته است. به ویژه این دانسته که درحالی که تمام چیزی که ما از کیهان می‌بینیم در سه بُعد است، اما درحقیقت امکان دارد هستی حداقل پنج بعد داشته باشد. همچنین در برخی تئوری‌ها، گفته شده که برخی نیروها (در اینجا جاذبه) قادر به حرکت از میان بعدها هستند-یعنی براساس قوانین نیوتون، چیزی که در ابتدا به عنوان نیرویی محدود شناخته می‌شود، درواقع می‌تواند تاثیراتی بی‌نهایت داشته باشد. این مفهوم همان ابتدا در اولین سیاره‌ای که تیم ایندیورنس روی آن فرود می‌آید، ساده‌سازی می‌شود. به طور کلی، زمان در این سوی کرم‌چاله سریع‌تر از آن سوی شناخته‌نشده‌اش حرکت می‌کند. این به خاطر قدرت نیروی جاذبه‌ی سیاه‌چاله‌ی گاراگنچوآ است که در زمان باتوجه به فاصله‌ی شی به مرکز سیاه‌چاله، دست می‌برد.

یعنی هر چه شی‌ای به مرکز نزدیک‌تر باشد، زمان برای آن شی آرام‌تر حرکت می‌کند. در نتیجه، زمان بر روی سیاره‌ی میلر به طرز شدیدی آرام‌تر جلو می‌رود. یعنی برای هر ساعتی که تیم روی سطح آبی سیاره سپری می‌کند، بر روی زمین ۷ سال می‌گذرد. این بزرگ‌ترین دلیلی که کوپر را به جنب‌و‌جوش انداخته تا هرچه سریع‌تر از سیاره‌ی میلر بیرون بزند. چون کوپر می‌داند سه ساعت حضور روی این سیاره، دهه‌ها همراهی با خانواده‌اش را می‌سوزاند. همین‌طور آملیا هم اشاره می‌کند که در حقیقت تاثیر جاذبه‌ی سیاه‌چاله روی زمان دلیل اصلی حضور تیم‌شان روی میلر بوده است- چراکه با اینکه در ابتدا تصور می‌کردند، این سیاره سال‌ها است که درحال ارسال پیام‌های مثبت رادیویی بوده، اما در واقع میلر تنها دقایقی قبل از آنها روی سیاره فرود آمده بوده و توسط موج‌‌های آب کشته شده بوده است. این مفهوم وقتی دوباره نمایش داده می‌شود که کوپر و آملیا بعد از بازگشت از میلر به ایندیورنس (که خیلی دورتر از گاراگنچوآ قرار دارد) متوجه می‌شوند، رامیلی که منتظرشان نشسته بوده، پیر شده است.

چون در سه ساعتی که آنها رفته بودند، او ۲۳ سالِ کامل را به تنهایی زندگی کرده بوده است. در همین راستا، در پیام‌های ویدیویی که گروه از خانه دریافت می‌کنند، شاهد بچه‌های کوپر هستیم که حالا کاملا بالغ شده‌اند. هرچه گروه از سیاه‌چاله دورتر می‌شود، از مقدار تغییر در فضا-زمان هم کاسته می‌شود. یعنی وقتی آنها به سیاره‌ی «مَن» (Mann) می‌رسند، به طرز قابل‌ملاحظه‌ای دیگر خبری از آن اضطرار در ماموریت‌شان نیست. این وسط، تاثیر قابل‌لمسی از جاذبه روی فضا-زمان ابزاری است که به کوپر اجازه می‌دهد با دخترش، مورف، از درون تسراکت ارتباط برقرار کند. در داخل این ماشین، جاذبه از میان دیگر بعد‌ها در فضا و زمان عبور می‌کند و به کوپر اجازه می‌دهد تا پیام «بمان» (STAY) را از طریق انداختن کتاب‌ها منتقل کند. یا از طریق گرد و خاکِ روی زمین با نسخه‌ی خودش در گذشته ارتباط برقرار کند. مهم‌تر از همه، ارتباطِ پنج بعدی از طریق جاذبه، کوپر را قادر می‌سازد تا در ساعت‌مچی مورف دست ببرد و اطلاعاتی که تارس بدست آورده را به زمین منتقل کند. به همین صورت، ترجمه‌ی آن داده‌ها از زبان دودویی، اطلاعاتی که مورف برای پیشرفت دیوانه‌وار و عظیم انسان‌ها جهت فهمیدن فضا و زمان و همچنین تکمیلِ نقشه‌ی A دارند، را در اختیارش قرار می‌دهد. image002 اما چگونه کوپر از تسراکت زنده بیرون آمد و با نسل پیشرفته‌ای از انسان‌ها ملاقات کرد؟ خب، نولان بارها در طول فیلم جواب این سوال‌ را داده است. با توجه به اینکه هرچه به سیاه‌چاله نزدیک می‌شویم، زمان آرام‌تر حرکت می‌کند. پس، با اینکه بیرون افتادن کوپر از تسراکت فقط ثانیه‌هایی بر او گذشته، اما این ثانیه‌ها روی زمین بیش از نیم‌قرن طول کشیده است. یادتان باشد، اگر تغییر زمانی بر روی سیاره‌ی میلر، یک ساعت برای هر هفت سال بود، پس تصور کنید در نقطه‌ی مرکزی سیاه‌چاله، این فاصله‌ی زمانی چقدر دچار تغییر می‌شود. در نتیجه، با اینکه در نگاه انسان‌های روی زمین، تارس و کوپر نزدیک به ۹۰ سال در فضا سرگردان هستند، اما این مدت برای آنها در حد ثانیه‌هایی کوتاه سپری شده. همین باعث می‌شود تا کوپر زنده بماند و به دیدار مورف برود. کسی که حالا بیش از ۱۰۰ سال سن دارد. از آنجایی که کوپر بعد از مرگ فرزندان‌اش، دلبستگی دیگری ندارد.

مورف به یادش می‌آورد که آملیا درحال پیاده‌سازی نقشه‌ی B روی سیاره‌ی ادمونز است. با اینکه این سیاره قابل‌زندگی است، اما ظاهرا خودِ ادمونز از فرودش جان سالم به در نبرده و در نتیجه، آملیا فعلا در پایگاه کلون‌سازی آنجا تنها است. کوپر با استفاده از فضاپیمایی درحالی راهی ادمونز می‌شود که می‌داند شاید سال‌ها از حضورشان در آن‌سوی کرم‌چاله گذشته، اما از آنجایی که زمان در آن‌سوی کرم‌چاله خیلی خیلی آرام‌تر جلو می‌رود، او این شانس را دارد تا با آملیا روی سیاره‌‌ی ادمونز دیدار کند. ما دقیقا شاهد این دیدار نیستیم، اما می‌توان به‌شکل خوش‌بینانه‌ای حدس زد که کوپر به آملیا می‌رسد و به او در برپایی کلونی تازه‌ی نژاد انسان‌ها کمک می‌کند. اما در پایان یک سوال خیلی بزرگ مطرح می‌شود.

اینکه انسان‌های آینده مگر مرض داشته‌اند تا برای نجات نژاد انسان‌ به خودشان زحمت بدهند. منظورم این است انسان‌های آینده، کوپر را برای نجات زمینیان یاری می‌کنند. پس خود این انسان‌های آینده هم وجودشان را مدیون کوپر هستند. آره، با عقل جور درنمی‌آید. اینکه انسان‌ها دوباره یکی را بفرستند تا نجات‌شان دهد. اما توضیحی برای این سوال است که نولان نه در داستان اصلی، بلکه در روایت زیرمتنی فیلم به آن اشاره می‌کند. ما تا این لحظه فکر می‌کنیم، «آنها» انسان‌های آینده هستند، اما سوال فوق روی انسان‌های آینده به عنوان منبع کمک‌رسان کوپر خط می‌کشد. به نظرتان چه کسی انگیزه‌ی نجات انسان‌ها را دارد؟ در طول فیلم به جز خودِ انسان‌ها چه چیزهایی مدام به فضانوردان در طول ماموریت‌شان یاری می‌رسانند، بله خودشه: روبات‌ها. image007 برخلاف «۲۰۰۱: یک ادیسه‌ی فضایی» که در آن استنلی کوبریک، هوش مصنوعی فضاپیمای دیسکاوری، هال ۹۰۰۰، را تبدیل به یکی از شیطانی‌ترین موجودات «زنده»‌ی تاریخ سینما می‌کند، در «بین‌ستاره‌ای» نولان نسبت به روبات‌ها چشم‌اندازی شدیدا مثبت دارد. به طوری که حتی علم را در کنار احساس قرار می‌دهد. روبات‌ها در طول فیلم باحال و جذاب هستند و مدام به انسان‌ها کمک می‌کنند. چه وقتی تارس، آملیا را در سیاره‌ی میلر نجات می‌دهد، چه وقتی که نولان وظیفه‌ی دریافت‌کننده‌ی کُدهای نجات‌دهنده‌ی بشریت را به عهده‌ی تارس می‌سپارد و چه وقتی که مورف در اوایل فیلم درباره‌ی آن پهبادِ سقوط کرده به پدرش می‌گوید:«اونکه کسی رو اذیت نمی‌کنه، نمیشه ولش کنیم.» مورف طوری حرف می‌زند انگار روبات‌ها جان دارند و البته چندین و چند نکته‌ دیگر که همه به روحیه‌ی انسان‌گرایانه‌ی روبات‌ها اشاره می‌کنند.

با توجه به همین موضوع، من فکر می‌کنم «آنها» در واقع روبات‌هایی هستند که در آینده زندگی می‌کنند و می‌خواهد هر طور شده نسل منقرض‌شده‌ی انسان‌ها را دوباره احیا کنند. درست برخلاف تمام فیلم‌هایی که روبات‌ها به جنگ علیه انسان برمی‌خیزند، اینجا علم و هوش‌مصنوعی، راه‌حل نجات بشریت است. بی‌تردید، بدون در نظر گرفتن اشاره‌های نولان در طول فیلم، باز نجات نژاد انسان به دست روبات‌های آینده خیلی قابل‌درک‌تر و منطقی‌تر به نظر می‌رسد، تا انسان‌های آینده که از سر بیکاری می‌خواهند خودشان را دوباره از نو نجات دهند.

[بروزرسانی]: بررسی خط‌های زمانی احتمالی فیلم

به تازگی به سناریوی جدیدی برای توضیح داستان فیلم برخوردم که خیلی به خط داستان اصلی فیلم نزدیک است و در آن خبری از روبات نیست و در واقع دنبال‌کننده‌ی همان گفته‌ی عمومی “«آنها» انسان‌های آینده هستند” است. این سناریو از دو خط زمانی تشکیل شده است:

خط زمانی اول:

زمین همانطور که در طول فیلم می‌بینیم به سوی پایانی آخرالزمانی پیش می‌رود. فقط با این تفاوت که ایندفعه انسان‌ها بدون کمک کرم‌چاله‌ای سوار بر فضاپیمایی شده و در فضا به جستجو می‌پردازند. در این خط زمانی خبری از نقشه‌ی A نیست و فقط و فقط آنها نقشه‌ی B را برای اجرا در دست دارد. آنها با استفاده از روبات‌ها و خواب‌های مصنوعی و فضاپیماهایی نزدیک به سرعت نور، می‌توانند سیاره‌ی جدیدی پیدا کنند. اما در این بین، زمین از بین می‌رود. انسان‌های آن فضاپیما در سیاره‌ای دیگر کلونی تشکیل می‌دهند، برای صدها یا هزاران سال تکامل پیدا می‌کنند و در نهایت به قابلیت‌های بعد پنجم دست پیدا می‌کنند و سپس، تصمیم می‌گیرند، انسان‌های زمین را از طریق قرار دادن کرم‌چاله‌ای در گذشته و در نزدیکی زحل نجات دهند. انسان‌های آن کلونی در اوج پیشرفتگی به سر می‌برند و دلیلی برای نجات گذشتگان ندارند، اما شاید یک‌جور عذاب‌ وجدان آنها را به جلو هل می‌دهد. چون، بالاخره آنها برای نجات انسان‌های روی زمین راهی فضا شده بودند و در موعد مقرر موفق به این کار نشده بودند و حالا می‌توانند حداقل با دست‌کاری گذشته  از وقوع آن جلوگیری کنند.

خط زمانی دوم:

زندگی بر روی زمین همین‌طور که می‌بینیم، جلو می‌رود. یعنی یک کرم‌چاله ظاهر می‌شود، ناسا پروژه‌ی مخفی لازاروس را راه‌اندازی می‌کند و ده سال بعد آملیا به همراه کوپر، رامیلی، دویل و همچنین تارس یک‌راست از طریق کرم‌چاله روی سیاره‌ی ادمونز (همانی که بهترین مکان برای زندگی است) فرود می‌آیند. فقط گروه آملیا را داریم که کلونی انسان‌ها را روی این سیاره‌ی جدید برپا می‌کنند. اما همانطور که می‌دانید، ساخت کلونی، نقشه‌ی B است. برای همین آنها از دوردست‌ها می‌بینند که نقشه‌ی A با شکست روبه‌رو می‌شود و زمین با نژاد انسان‌هایش از هم می‌پاشد. درحالی که مورف تنها راه ارتباطی آنها با زمین و ناسا است. اما انسان‌ها روی کلونی آملیا رشد و تکامل پیدا کرده و به درنهایت به دانش بُعد پنجم دسترسی پیدا می‌کنند.

آنها با مطالعه و بررسی سیاه‌چاله‌ی گاراگنچوآ معادله‌ی بعد پنجم را حل می‌کنند. سپس، «تسراکت» را ساخته،  آن را درون سیاه‌چاله جایگذاری کرده و آن را به اتاق خواب مورف متصل کرده و از این طریق پای کوپر و دخترش را به ماجرا باز می‌کنند. در این خط زمانی می‌توان تصور کرد که کوپر حین همراهی با گروه کشته می‌شود و هیچ‌وقت پایش به سیاره‌ی ادمونز باز نمی‌شود. حالا آملیا می‌خواهد با ساخت «تسراکت» هم کوپر و هم تمام انسان‌هایی که روی زمین منقرض شده‌اند را نجات دهد. خب، حالا نوبت شماست. نظرتان درباره‌ی ساختار فیلم چیست؟ چه چیزی را دوست داشتید و از چه چیزهایی خوش‌تان نیامد؟ و  درباره‌ی پایان‌بندی فیلم و ماهیت واقعی «آنها» چه فکر می‌کنید؟ راستی، در مطرح کردن سوال هم خجالت نکشید، شاید از لابه‌لای همین سوال و جواب‌ها به درک بهتری از داستان پیچیده‌ی «بین‌ستاره‌ای» برسیم.


iRev.ir-Line

بررسی آریا فیلم

یکی از دلایلی که سینمای دهه های اخیر رو فارغ از سبک های ساختاری دوست دارم ،  ایده ها و خلاقیت های داستانیه که مخاطبین رو به سمت دریچه های فکری تازه ای سوق می دن ؛ در واقع کلیت برخی از این ایده ها مثل سفر به فضا و سیارات ناشناخته به هیچ وجه تازه نیست و کاملا مشخصه با روند بهبود جلوه های کامپیوتری ، پرداخت بصری ایده ها ، غیر قابل مقایسه با گذشته است اما نکته مهم و قابل بحث ، تغییر کردن نوع نگاه و سطح تفکراته . حالا اینتراستلر یا در میان ستارگان که می شه ویژگی هایی چون جاه طلبانه ترین و مهم ترین اثر نولان رو براش در نظر گرفت ، یکی از همین فیلمها و البته در راستای آثار فضایی معناگراست . شاید برای تسلط بهتر بر اینتراستلر بهتر باشه تا اون در کنار آثار مشابه قرار داد و به بررسیش پرداخت چرا که به نوعی رگه هایی از ویژگی های شخصی هر کدوم از این گونه فیلمها رو در خودش داره و سعی بر تبدیل به نگرشی ویژه تر داشته و از همین رو به قول منتقد تاد مک کارتی “تعجبی ندارد که تعدادی از مسائل مطرح شده بگیرند و عده ای نچسب جلوه کنند .”

IS013505اینتراستلر هم در شرایطی آخرالزمانی شروع می شه ، موقعیتی که گرچه در منطقه ای کوچک به نمایش گذاشته می شه اما در حال از بین بردن حیات کره زمین و بالطبع نابودی تمام انسانهاست . اگه زمان فیلم رو به چهار بخش تقسیم کنیم ، بخش اول کاملا در زمین و تقریبا تمام بخش دوم در فضا می گذره اما در ادامه هر دو بخش با هم جلو می ره و ارتباط داستانی و تصویری بین زمین و فضا تقریبا تا پایان حفظ می شه و حتی در بخشی از مهم ترین سکانس های فیلم که به راز پایانی مربوطه ، این ارتباط به سطح بالاتری می رسه و به نوعی در هم ادغام می شه ؛ با این حال محل اصلی مهم ترین اتفاقها و سکانسها و البته هدف فیلم همچنان در کهکشان هاست.

IS215متیو مک کانهی که پیش از این ، نقشی رو عهده دار بود در اثر قابل توجه رابرت زمه کیس با نام تماس که محوریت فضایی اون کرم چاله بود ؛ حالا اینبار در مقام نقش اصلی و تغییر دهنده سرنوشت انسانها قرار گرفته و ایفاگر سکانس احساسیِ بی نظیر و غافلگیرکننده در سینمای نولان شده ؛ سکانسی که حتی کم و بیش یادآور سیر گذر زمان در اثر اخیر و نسبتا خوب لینکلیتر هم هست ؛ با این وجود گرچه کاراکترهای اینتراستلر در لحظه قابل قبول و اثرگذارند ولی کوچکتر از ایده و داستان هستند و کمتر می شه مورد تحلیل قرارشون داد اما نولان تمهیدات هوشمندانه ای هم در فیلمنامه قرار داده ؛ رابطه پدر و دختری که با کمی افت وخیز تا انتها کشش لازم رو داره و نه تنها شاکله احساسی فیلمه بلکه رابطه تنگاتنگی با داستان فضایی داره و تلاش کوپر ( مک کانهی ) و برند ( هاتاوی ) یکی برای نجات انسانهای باقی مونده و دیگری برای ساخت نسل آینده ، موجب شده زنده موندن این دو فرد در خلاف جهت عموم این فیلمها و فرای زندگی شخصیِ خود کاراکتر ، با زندگی بشریت گره بخوره  .

interstellar-  نولان که خودش هم به الهام پذیری از آثار مختلف اشاره کرده بود ، جدا از سفر شخصی کاراکتر اصلی و راز منقلب کننده اواخر فیلم به مانند ۲۰۰۱ : یک ادیسه فضایی ، در وجه بصری و نگاه شخصی به فضا از ایده ی ویژه ای برخودار نبوده اما با تمرکز بیشتر بر سیاره ها و دو عنصر کرم چاله و سیاه چاله ، وارد حیطه های متفاوت و ناشناخته می شه و تلاش می کنه بزرگتر و قابل بحث تر از فیلمهای مشابه قدم برداره اگرچه عظمت و ترسناکی محیط فضاییِ اینتراستلر صرفا در درون کرم چاله و سیاه چاله نمایانه ، چیزی که در جاذبه ساخته آلفونسو کوآرون کاملا حس می شد ؛ با تمام اینها ، با محق شدن جمله کوپر در اوایل فیلم ” انسان روی زمین به دنیا اومده اما قرار نیست اینجا بمیره ” پایان بندی امیدوارکننده و برون گرایی رقم خورده .

interstellarnolanزمانی که فیلمساز مطرحی مثل نولان مهم ترین مضامینش رو در این اثر بیان می کنه قطعا نمی شه از محتوا چیزی نگفت ؛ مخصوصا که در مورد اینسپشن و اینتراستلر صحبت در مورد میزان علمی یا تخیلی بودن و منطق داستانی عموما باعث دورشدن از مباحث اصلی شده. از طرفی همیشه این دغدغه رو داشتم که نولان هنوز به جمع بندی مشخصی از تفکراتش نرسیده و حالا نتیجه حداقل در مورد تفکرات اصلی اون کم و بیش مشخصه . با اینکه گاها به نظر میاد حقیقت طلبی حاکم بر اینتراستلر و اشاره مکرر به واژه ” آنها ” چیزی شبیه به نگرش اثر جذاب اما پرت و پلای ریدلی اسکات پرومتئوس باشه ولی در نهایت قدرت برتر و اثرگذار ، خود انسان معرفی می شه و انسان محوری ، اینبار نه بر کره زمین بلکه بر سرتاسر هستی فرمانروایی می کنه بدون اینکه نیروی برتر از انسان رو حتی بشه احساس کرد . درست همینجاست که اینتراستلر برای من به اثری با مفاهیم زیبا و ارزشمند تبدیل نمی شه و تصور اینکه دلیل خاصی پشت این تفکر نبوده و هدف نولان چیز دیگه ای بوده ، بعید به نظر می رسه ؛ همین طرز تفکر نولان باعث می شه حداقل دریچه فکری افرادی مانند کوبریک و کوآرون به فضا و انسان رو غنیمت بشمرم .


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar23.jpgکریستوفر نولان کارگردانی است که نامش به معنای دقیق کلمه با واقع گرایی مترادف شده است.نولانیزاسیون سینما که خیابان های تاریک و گرفته شهر گاتهام را به پلی بین دنیای فانتزی و دنیای روزمره تبدیل کرد،اکنون فانتزی های بی شماری را در گل و لای واقعیت کنونی بنا می کند.کریستوفر نولان در فیلم “Interstellar/در میان ستارگان” که شاید نخستین پروژه علمی-تخیلی “واقعی” وی باشد،یک بار دیگر بر خلاف انتظارها عمل می کند و فیلمی می سازد که در روزمرگی تکلیف ریاضی مدرسه ریشه دارد،اما با دنیای فانتزی در هم آمیخته است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar24.jpgکریستوفر نولان که یک سال پیش از فرود آپولو در ماه به دنیا آمد،در دوران پیامدهای مسابقه فضایی بزرگ شد،هنگامی که نگاه ها هنوز با شگفتی به آسمان دوخته می شد.دهه ها بعد،با از رده خارج شدن شاتل فضایی و در حالی که کودکان با نگاه نم ناک و خسته به نمایش گر درخشان تلفن های هوشمندشان خیره می شوند،ناامیدی کریستوفر نولان از پیمان شکنی ناسا وی را بر آن داشته است تا “Interstellar/در میان ستارگان” را بسازد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar25.jpgفیلم به صورتی معنی دار با مدل خاک آلود شاتل اَتلَنتیس آغاز می شود.صحنه های فیلم در آینده نزدیک رخ می دهند و در آن ها بشریت گرسنه،کثیف و خالی از امید است.کوپِر (شخصیت مَتیو مَک کاناهِی) و دو فرزندش،دختری ده ساله به نام مُرف (مَکِنزی فوی) و برادر بزرگ ترش تام (تیمِتی چالِمَت)،به سختی از طریق کشاورزی در هنگامی که خاک در دوران پس از هزاره سوم دچار فرسایش شده است،امرار معاش می کنند و بقای آن ها به کشاورزی بستگی دارد.(البته مایه قوت قلب است که هنوز کتاب فراوان می خوانند.) اما کوپِر را مردی جدید می یابیم که او را از همان قواره قدیمی بریده اند:قهرمانی صد در صد آمریکایی که انگار عیناً از فیلم “The Right Stuff/چیزهای درست” فیلیپ کافمِن بیرون کشیده شده است.او که به سبک تگزاسی ها کلمات را کشیده ادا می کند،با تکبر راه می رود و در عین حال احساساتش به طرزی شگفت انگیز عمیق هستند،سنتی ترین نقش اول کریستوفر نولان تا به امروز است و جوانیِ توام با شگفت زدگی کارگردان را مجسم می کند:مردی که از نظرش ما همه “کاوش گر و پیش تاز هستیم،نه متولی و نگهبان”،کارگردانی که بخت خود را “Interstellar/در میان ستارگان” به عنوان آخرین و بیش ترین امید نژاد بشر می آزماید.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar26.jpgپس از ترک سیاره آبی رنگ بیمار،”Interstellar/در میان ستارگان” به نرمی به دنده دو تغییر سرعت می دهد.مغاک سیاه در پیش روی گسترده است،مانند اقیانوس آرام در برابر ماژِلِن،مرزی ناشناخته و بر خلاف مرز رادانبِری (خالق مجموعه علمی-تخیلی “Star Trek/پیش تازان فضا”)،قطعی و نهایی.به گفته کِپ ثورن،تهیه کننده اجرایی مشترک فیلم و دانشمند فوق العاده،کرم چاله کُروی (که به روشنی سه بعدی است) و افق روی داد در حال چرخش سیاه چاله فیلم (که گارگَنتوآ نامیده می شود.) به صورت ریاضی مدل شده اند و واقعی هستند.اما وقتی در برابر صفحه نمایش صد فوتی (حدود سی و سه متر) نشسته اید،برایتان معادلات معنایی ندارد،چون فرار ستاره ای کریستوفر نولان مسحور کننده ترین جلوه تصویری سال است.گارگانتوا هم گیرا و هم وحشتناک است:گردابی موج دار از تاریکی و نور.فضای کریستوفر نولان به تصاویری شباهت دارد که با تلسکوپ هابِل در حالت مستی گرفته شود و با چنان شدت گیج کننده ای تصور شده است که اعصاب ژُرژ میلیِس را در هم می ریزد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar27.jpgسیاره ها نیز به همان میزان تماشایی هستند.هویت وَن هویتْما که جانشین پای ثابت فیلم برداری کریستوفر نولان یعنی والی فیستِر شده است،به خوبی سرزمین گسترده و غم انگیز جنوب ایسلند را در آن واحد به شکل جهنمی پر آب با موج هایی به ارتفاع هزار فوت (حدود سیصد و سی متر) و گستره ای یخی جلوه می دهد که در آن حتی ابرها یخ زده اند و به جامد تبدیل شده اند.با توجه به این که بیش از یک ساعت از فیلم به طریقه آیمکس هفتاد میلی متری فیلم برداری شده است،باید به دنبال بزرگ ترین صفحه نمایش ممکن باشید تا در مقابل آن بنشینید و به طور کامل از تماشای فیلم لذت ببرید.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar28.jpgدر تضاد با فضای با شکوه نشان داده شده در فیلم،خود کشتی فضایی (که اِندِرِنس نام دارد.) از مخلوطی از قطعات اِسکِرَپ ساخته شده است.اِندِرِنس که چند کاره (مادیلِر) است و فضای داخلی زیادی ندارد،به کارگاه فنی و حرفه  ای در سطح پیشرفته دبیرستانی (A-Level CDT Workshop) در انگلستان شباهت دارد.کریستوفر نولان که هم واره فیلم سازی عمل گرا بوده است،برای این فیلم یک کشتی فضایی کاربردی و سودمند ساخته است.ربات های خدمه این کشتی به نام های TARS و CASE به شکل صفحاتی تخت از جنس کروم هستند.(به سبک سال های 1960) هوش مصنوعی درون آجرهای لِگو باعث می شود آن ها به وسیله در هم پیچیدن و تغییر آرایش،کارهای پیچیده را با حداکثر کارایی و حداقل منابع انجام دهند.(اپراتوری ربات ها بدون هیچ گونه تصویر پردازی کامپیوتری توسط بیل اِروین انجام می شود.)

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar29.jpgاما درک صحنه هایی که در زیر پوشش بی نقص “Interstellar/در میان ستارگان” ارائه می شوند،دشوارتر است.اصول علمی دشوار هستند و به سرعت نیز ارائه می شوند،هر چند که کریستوفر و جاناتان نولان مکانیک کوآنتوم را با استفاده از تکنیک های نمایشی بی دریغ توضیح می دهند.اما اختر فیزیک وسیله است،نه هدف و مرکز گرانش “Interstellar/در میان ستارگان” بسیار خاکی تر است.در فیلم شعر دیلِن تامِس “به شب نیک آرام وارد نشو/از مردن نور خشمگین باش،خشمگین باش.” که چندین بار نیز تکرار می شود،تجسم رجز خوانی جسورانه روح بشری است،همان روحیه ای که برای نخستین بار انسان را به ستارگان برد.اما “Interstellar/در میان ستارگان” بسیار بیش از غزل سه تایی تامِس در ارتفاعات و اعماق روح بشری کنکاش می کند:افراد خود خواه را در برابر افراد از خود گذشته و اصول عالی تر اخلاقی را در برابر غریزه بقا قرار می دهد.با نزدیک شدن کوپِر،بِرَند (دانشمندی که اَن هَتْاِوِی نقش آن را بازی می کند.) و خدمه کشتی فضایی به مقصد،شرایط پیچیده ای رخ می دهد که به تصمیم گیری های دشوار نیاز دارد:نبردی بین حرمت ماموریت و امید به باز گشت در می گیرد.کسی از این مسئله که ماموریت واقعی با آن چه در تبلیغات نمایانده شده بود تفاوت دارد،شگفت زده نمی شود اما بی رحمی نهفته در این فریب کاری مانند ضربه ای فیزیکی بر بدن افراد عمل می کند.بِرَند (که نقش وی را اَن هَتْاِوِی با ظرافت،دقت و پر احساس بازی می کند.) با خود فکر می کند:”طبیعت بی رحم نیست،تنها پلیدی موجود در فضا آن چیزی است که ما با خود می آوریم.”

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar30.jpgدر سال 2006 وقتی “Interstellar/در میان ستارگان” موجودیت یافت،قرار بود اِستیوِن اِسپیِلبِرگ به جای کریستوفر نولان فیلم را کارگردانی کند و حضور اِستیوِن اِسپیِلبِرگ هنوز هم در رابطه بین کوپِر و مُرف قابل تشخیص است.خیانتی که در مورد کودکی به حال خود رها شده اعمال می شود،از آغاز حضوری نیرومند دارد اما احساس گناه ناشی از آن در نخستین توقف اِندِرِنس در حوزه تاثیر گذاری سیاه چاله ده برابر می شود؛زیرا می بینیم که تنها چند ساعت سر گردانی در کنار سیاره،به گذشت دو دهه در کره زمین منجر شده است.چهره رنج کشیده کوپِر در هنگام تماشای پیام های ویدیویی بدون پاسخ مانده افراد خانواده اش در طول این بیست سال،رنجی جان کاه و بی پیرایه را نمایان می سازد.پیش از هر چیز دیگر،این داستان مربوط به یک پدر و دخترش است،دختری ده ساله که در یک پلک بر هم زدن چشمان اشک بار،جای خود را به فردی بالغ (جِسیکا چَستِین) می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar31.jpgارائه اصول فیزیکی بی انتهای “Interstellar/در میان ستارگان” که با اصول فلسفه اخلاقی دنبال می شوند،گاه فیلم را همانند دوره سه ساله کارشناسی نشان می دهد که به طور فشرده در قالب فیلمی سه ساعته ارائه شده است.یا به عبارت دیگر،به تماشاگر این احساس را می دهد که پروفِسور بِرایِن کاکس وی را برای صرف شام و تماشای فیلم دعوت کرده است.این مسئله در صحنه آخر فیلم که در آن کشتی فضایی به داخل باتلاقی از اَبَر مکعب های چهار بعدی (تِسِرَکت)،فضای پنج بعدی و ارتباط تلفنی گرانشی سقوط می کند،بیش تر نمایان می شود.در این صحنه جهشی گیج کننده از مسائل زمینی به تمرین های فکری سنگین صورت می گیرد که باعث گیجی و در عین حال الهام پذیری بسیاری از تماشاگران می شود.صرف نظر از ربات یک پارچه و سخنان استهزا آمیزی که با تکان دادن سرش به شیوه هال (HAL 9000) می گوید (“از اتاقک بینا بینی به فضا فوتت خواهم کرد!”)،نقطه اوج استعلایی و توهم آفرین فیلم بیش از هر چیز مرهون “2001:A Space Odyssey/دو هزار و یک:ادیسه فضایی” است.این امر بدون شک برخی منتقدان را بر آن خواهد داشت که کریستوفر نولان را متهم به ناپدید شدن در سیاه چاله ای کنند که خودش پدید آورده است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar32.jpgفیلم “Inception/الهام” پرسش هایی را بدون آن که پاسخی روشن به آن ها بدهد،مطرح کرد.بر عکس،”Interstellar/در میان ستارگان” کلیه پاسخ ها را فراهم کرده است و تنها ممکن است نتوانید پرسش ها را درک کنید.کریستوفر نولان در این فیلم بالاترین سطح از عمل کرد خود را ارائه می دهد،اما در عین حال از نظر قابل دسترسی بودن در پایین ترین سطح خود قرار می گیرد.این فیلم در جهت کاوش گری از کشمکش می پرهیزد و در جهت تفکر و تامل از اقدام می گریزد.این فیلم را نمی توان فضای خارجی مکمل فضای داخلی در “Inception/الهام” به شمار آورد (رویا در رویای کارگردان در این فیلم در مقایسه با “Interstellar/در میان ستارگان” بسیار سبک و بی محتوا به نظر می رسد)،اما باید گفت که نکات هوشمندانه در آن با همان درجه از افتخار مطرح شده اند.با این حال،کریستوفر نولان در فیلم “Interstellar/در میان ستارگان” برای نخستین بار علاوه بر ذهن خود،قلبش را نیز بر روی تماشاگر می گشاید.کریستوفر نولان که هرگز فیلم سازی عاطفی نبوده است،در این فیلم کاری می کند که در فیلم های دیگرش بی سابقه است،یعنی عمق احساسات خود را نشان می دهد.انتخاب اسم رمز “Flora’s Letter/نامه فِلورا” (فِلورا نام دختر کریستوفر نولان است.) برای فیلم برداری تصادفی نیست.”Interstellar/در میان ستارگان” پیامی است از پدری به دخترش،آرزوی زنده کردن شگفتی آسمان ها برای نسلی که فضای سایبری تنها فضایی است که می شناسد.داستان فیلم که در اعماق عشق بی پایان پدری ریشه دارد،با احساسات نیز به اندازه تفکر ارتباط دارد و اگر چه گاه هسته عاطفی فیلم با ناشی گری ابراز می شود (جمله “عشق فراتر از فضا و مکان است” که در مونولوگ بِرَند می شنویم،از همه بدتر است)،اما این موارد از قدرت فیلم نمی کاهند.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar33.jpg“Interstellar/در میان ستارگان” به عنوان کاوشی در بر گیرنده سرعت نور برای نجات نسل بشر،نه تنها وسیع ترین،بلکه صمیمی ترین فیلم کریستوفر نولان به شمار می آید و در پس زمینه ای از سیاه چاله های نهاده شده توسط موجودات بیگانه،کرم چاله ها و جهان های جدید و شگفت،”Interstellar/در میان ستارگان” به عنوان انسانی ترین فیلم کریستوفر نولان خود نمایی می کند.


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar1.jpgحماسه فضایی جذاب و فرا زمانی “Interstellar/در میان ستارگان” ساخته ی کریستوفر نولان فراتر از فیلم “Gravity/جاذبه” رفته است.در حالی که “Gravity/جاذبه” کوتاه و محدود بود و مرزهای فرا جهانی را به تصورات بینندگان واگذار کرد،”Interstellar/در میان ستارگان” بلند،با شکوه،عجیب و دشوار است.(به خصوص به خاطر این که در هنگام تماشای تصاویری که با دیدنشان مغزتان سوت می کشد،متوجه گذر زمان نمی شوید.) این فیلم داستان ماجراجویی کیهانی جسورانه و زیبایی است که کمی چاشنی سورئال و رویایی را به همراه دارد و در عین حال همیشه این باور وجود دارد که در اصالت خطیر خود قرار گرفته است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar2.jpgصحبت کردن در مورد این داستان بدون خرابی لحظات آرام رخ دادن شگفتی ها،دشوار است.پس بگذارید مبهم باشد.کوپِر (مَتیو مَک کاناهِی) به همراه خانواده اش (دو کودک و پدر زن (جان لیتگو) خود) زندگی می کند.در آینده ای نه چندان دور که در آن مزارع بزرگ ذرت تنها کسب و کار موجود برای امرار و معاش است.طوفان گرد و غبار به راه می افتد و یک موجود آخرالزمانی ظاهر می شود،مثل این که رکود دهه 1930 (منظور رکود اقتصادی است که در سال 1929 آغاز و تا 1940 ادامه داشت.) به زمین رو به مرگ پیوند داده شده باشد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar3.jpgکوپِر دخترش مُرف (مَکِنزی فوی) را خیلی دوست دارد.اما زمانی که به کوپِر،خلبان سابق،فرصتی برای رهبری ماموریتی در فضا داده می شود،بلافاصله آن را می پذیرد.خیلی صحنه منجی گرایانه ای است.این سر نوشت آماده ی هر آدمی زادی است که به پروژه سِرّی به رهبری پروفِسور سال خورده،بِرَند (مایکِل کِین) برای نجات زمین بپیوندد.به این ترتیب او به همراه دختر بِرَند (اَن هَتْاِوِی) و دو دانشمند دیگر (وِس بِنتلْی،دِیوید گیاسی) به فضا می روند.آن ها برای گردش گری به ماه نمی رود،بلکه هدف آن ها رفتن از کرم چاله ای در نزدیکی زحل و جست و جوی سیارات دیگری است که می توان در آن جا بقای بشریت را ممکن ساخت.بگذارید فقط بگوییم که بلیط برگشتشان انعطاف پذیر است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar4.jpgممکن است از علوم (که تحت تاثیر دخالت فیزیک دان کِپ ثورن است) چیزی بدانید،اما احتمالاً نمی دانید.با این حال هنوز هم “Interstellar/در میان ستارگان” الهام بخش اعتماد است و تمام فرمول ها و بحث های مربوط به کرم چاله ها به عنوان موسیقی حالت انتخاب شده است.هم چنین با وجود تصویر کیهانی،”Interstellar/در میان ستارگان” هنوز هم یکی از فیلم های بسیار زمینی است که کریستوفر نولان تا به امروز ساخته است که هم نوایی زیادی با احساسات او دارد.حتی در فیلم “Memento/یادگاری” قبل از ساخت فیلم های “The Dark Knight Trilogy/سه گانه شوالیه تاریکی” و “Inception/الهام”،می دانستیم که در دنیا فیلم های نسبتاً سرد سِیر می کنیم.کریستوفر نولان در این زمینه از بازیگرانی استفاده می کند که باورشان دارید.ستاره واقعی این فیلم مَتیو مَک کاناهِی است:زمینی بودن و حساسیت خانواده دوستی او به خوبی نشان داده شده است:در هنگام به حقیقت پیوستن سفر به فضا که چند دهه آرزوی آن وجود دارد،اشک های او را باور داریم.در همین حال ارتباط پدر و دختری بین مایکِل کِین و اَن هَتْاِوِی خانه را با بی رحمی شدیدی به تصویر می کشد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar5.jpgالبته بی رحمی فقط یک کلمه است و این تجربه ای جدی و رنجش آور است.چند صحنه ی تصویری شگفت انگیز وجود دارد:اقیانوسی برای ایجاد بزرگ ترین موج قابل تصور به پا می خیزد؛یک کشتی فضایی شناور از پس حلقه های زحل عبور می کند.صحنه آخر که درک ما از فضا و زمان را در سر آن ها می چرخاند.اما در کنار این صحنه های پر هیجان خطرات جدی وجود دارد و کریستوفر نولان کاری می کند که خطر را احساس کنیم و ناراحتی های قابل حس و خطرات روزمره دیگر را نشان می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar6.jpgتشابهات با فیلم “2001:A Space Odyssey/دو هزار و یک:ادیسه فضایی” خیلی زیاد است.این شباهت ها اساسی هستند:از ما دعوت می شود تا به تشبیه شگفت انگیز نگاه کنیم و به سکوت دل سرد کننده و هم چنین موسیقی متن پر از اُرگ هانس زیمِر گوش کنیم.کریستوفر نولان حتی تفسیرش در مورد هال 9000 را با ارائه ربات راه رونده و درخشان نشان می دهد که قطعاً جذاب ترین قسمتی است که بر روی صفحه نمایش نشان داده می شود.اما جایی که “Interstellar/در میان ستارگان” بیش تر اِستیوِن اِسپیِلبِرگی است تا اِستَنلی کوبریکی،در روابط خانوادگی تیره و تار در قلب آن است.با این حال لحن نهایی تماماً مال خود کریستوفر نولان است:رشته های عاطفی مخرب این فیلم حاضر به تسلیم در برابر احساسات تهی نیستند و در معنایی شکسته از کابوسی آشکار شده در برابر دیدگان پیچانده می شود.بهتر است برای تماشای فیلم به جای یک دستمال،همراه خود دایره المعارفی داشته باشید.اگر چه در صحنه ای به اوج رسیده از تخیلی جدی (که وصف آن غیر ممکن است) علم و اندوه به خوبی متحد شده اند.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar7.jpgاغلب هنگامی که در مورد سینما به عنوان وسیله ای صحبت می کنیم به نبود مفهوم و ایده و فرصتی برای خاموش کردن اشاره می کنیم.اما در مورد این فیلم نه.فیلم “Interstellar/در میان ستارگان” در اندازه بزرگ یک منظره است.اما شما را به تفکر عمیق و توجه دقیق هم وادار می کند و باعث می شود مجدداً برگردید.چرا وقتی که می توان ماه ها (اقمار)،سیاره های دور دست،ابعاد اضافی،سخن رانی در مورد علم فیزیک و صحنه های وحشت انگیز را داشت،فقط ستاره ها را بخواهیم؟ “Interstellar/در میان ستارگان” همه آن ها را دارد.


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar34.jpgشخصیت کوپِر با بازی مَتیو مَک کاناهِی می گوید:”فراموش کرده ایم که کی هستیم”.”کاوش گر،پیش گام-مسلماً مسئول دیگران نیستم.” این می توانست نظر کریستوفر نولان درباره فیلم ها در این عصر محجوب باشد که در آن ژانرهای قدیمی مدام احیا و زمخت تر می شوند.کریستوفر نولان،فیلم سازی نادر و جاه طلبی است که روی زمین صفر تفکراتی را مطرح می کند که البته بصیرت و جرأت کافی برای محقق ساختن آن ها را نیز دارد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar35.jpgکریستوفر نولان هم چنین جادوگری چیره دست است.”Memento/یادگاری”،فیلمش راجع به فراموشی،از ته به سر شروع می شود،یعنی بیننده ابتدا آخر فیلم را می بیند و به تدریج به آغاز نزدیک می شود.در “The Prestige/حیثیت” شعبده بازها از ترفندهای کشنده ای علیه یک دیگر و بیننده ها استفاده می کنند.”Inception/الهام” درباره بازی های ذهن در داخل سر یک فرد خوابیده است و سه گانه “The Dark Knight/شوالیه تاریکی” فانتزی کامیک بوکی را تا سطح مِنسا (یک انجمن بین المللی تیز هوشان با گروه های متعدد ملی و منطقه ای در سراسر جهان است که اقدام به گرد آوری افراد دارای بهره هوشی بالا کرده و با برنامه های سازماندهی شده،سعی در استفاده هر چه بهتر از هوش اعضا دارد.) بالا می برد.اما همه این ها تنها سیاه مشق هایی برای بزرگ ترین و جسورانه ترین پروژه کریستوفر نولان بودند.”Interstellar/در میان ستارگان” به چیزی کم تر از مکان سیاره ما و سر نوشتش در کیهان عظیم فکر نمی کند.فیلم در تلاشش برای آشتی دادن دو مفهوم بی نهایت و صمیمی از طریق داستان عاشقانه بین یک پدر و دختر به مباحث فیزیک نظری-ماجرای تمام نشدنی دنیا که آیا یک واقعیت علمی بوده یا داستانی تخیلی-می پردازد.به عنوان فیلمی کاملاً علمی و جدی،”Interstellar/در میان ستارگان” داستانی جذاب با چند گاف روایی است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar36.jpgدر آینده ای نه چندان دور،یک آفت گیاهی به نام “زنگار گیاهی” زمین را وادار می کند که از قرن بیست و یکم به دوران مزرعه داری دهه 1930 برگردد:دنیا بیابانی با شن های روان است و همه ما ساکنان ایالت اوکلاهاما هستیم.در این فرهنگ عقب گردانه،مدارس به کودکان یاد می دهند که ورود سفینه آپولو به ماه نیرنگی بیش نبوده،انگار آمریکا مجبور است که این دست آوردهای قدیمی را از ذهن مردم پاک کند تا مردم از تصور دست آوردهای جدیدتر دست بر دارند.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar37.jpgکشاورزی به نام کوپ،که زمانی فضانورد بوده،به همراه دخترش مُرفی (با بازی مَکِنزی فوی) احساس می کنند که باید خود را از این خفقان نجات دهند و کاری کنند.بعد از مدتی مُرفی سیگنال هایی از قفسه های کتاب خانه اش دریافت می کند.نیرویی عجیب که آن ها را به سمت یکی از مخفی گاه های ناسا در آن حوالی هدایت می کند.رئیس این مخفی گاه،دکتر بِرَند (با بازی مایکِل کِین) از کوپ می خواهد تا هدایت مأموریتی به اعماق فضا را بر عهده بگیرد.کوپ به همراه دختر بِرَند،آمیلیا (با بازی اَن هَتْاِوِی) و دو تن دیگر راهی فضا می شوند تا گودالی در نزدیکی سیاره کیوان را که تصور می شود مسیر فراری برای نوع بشر است،پیدا کنند.بِرَند در صحنه ای از فیلم می گوید:”قرار نیست زمین را نجات دهیم.قرار است آن را ترک کنیم.”

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar38.jpgکوپ که همسرش را از دست داده است نمی خواهد که فرزندانش را تنها بگذارد. پسرش تام (با بازی تیمِتی چالِمَت) می تواند از پس خود بر بیاید اما مُرفی که بزرگ تر از سن و سالش به نظر می رسد،احساس می کند که یک جای کار سفر پدرش به فضا برای نجات میلیاردها انسان می لنگد.کوپ که فکر می کند وظیفه اصلی یک پدر این است که “ارواح آینده کودکانمان باشیم”،در این زمینه با مُرف هم درد است.او به دخترش نیاز دارد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar39.jpgدر فضا چه خبر است؟دنیاهای جدید از هراس و زیبایی.کوپ و اعضای گروه با چرخ فلک آسمانی شاتل خود عازم فضا می شوند و گودال را می یابند:یک گوی برفی آبی رنگ درخشان.سیاره ای که به آن ها نزدیک می شود دارای دیواری عظیم از آب است که سفینه فضایی آن ها را به سوی یک تخته موج سواری خطرناک سوق می دهد.سیاره دیگری که در آن خیانت دیده می شود،یخ زده است و با گلوله های برفی،هم چون زمین پوشیده شده از گرد و غبار،پوشیده شده است.شاید “Interstellar/در میان ستارگان” هرگز قابل مقایسه با شاهکار علمی-تخیلی و تجلی سینمایی فیلم “2001:A Space Odyssey/دو هزار و یک:ادیسه فضایی” نباشد،اما مناظر غیر زمینی آن خیالی و تماشایی هستند.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar40.jpgیکی از موجودات سیاره منجمد می گوید:”دنیای ما سرد و خشن اما بی برو برگرد زیبا است.” این فیلم واقعاً زیبا که بین تخته سیاه مدرسه و اجاق گاز خانواده در رفت و آمد است،به نوبت سرما،گرما،خشکی و احساسات را به رویمان می دمد.با صرفه نظر از فاکتور جلوه های بصری فوق العاده،دو چیز دیگر شگفتی شما را به دنبال خواهند داشت:شگفتی یک کودک در نتیحه اثرات و گیجی که باعث می شود بپرسد،”دوست دارم بدونم چرا چنین اتفاقی می افتد.”

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar41.jpgبیان قوانین فیزیک پیشرفته هر پانزده دقیقه یک بار که ورای بینش و تحمل اکثر فیلم روها است،یک مسئله است.برخی صحنه ها روی مرز خنده گام بر می دارند-یک مسابقه کُشتی در لباس های فضانوردی-و برخی شخصیت ها مانند آمیلیا به فیلم نمی آیند،نقطه ضعف دیگری است.در چهار چوب داستان،ارتباط آمیلیا با کوپ قوی تر از دو فضانورد فیلم “Gravity/جاذبه” است.اما سَندرا بولِک و جُرج کُلونی به نقششان-در فیلمی که باور پذیرتر و هیجان انگیزتر از “Interstellar/در میان ستارگان” بود-بار عاطفی داده بودند.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar42.jpgاگر قلب “Interstellar/در میان ستارگان” را پیوند کوپ و مُرف بدانیم،در این صورت روح آن بازی مَتیو مَک کاناهِی در نقش قهرمانی قوی و لطیف است؛در ساده ترین و قوی ترین صحنه فیلم،کوپ از روی عشق و ناامیدی اشک می ریزد و در عین حال پیام های ویدئویی راه دور کودکانش را تماشا می کند.او مداری در احساساتی است که کریستوفر نولان از بیننده اش می خواهد در آن دوش بگیرد:هم دلی با فضا و زمان مسافری که پیش از هر چیز یک پدر است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Interstellar43.jpgکریستوفر نولان با “Interstellar/در میان ستارگان” هر از گاهی جلوتر از ما می افتد.این اشکالی ندارد:این روزها،فیلم سازان معدودی وجود دارند که به خود جرات وسیع تر کردن ذهن و احساس ما را می دهند.کریستوفر نولان در این فیلم گاهی اوقات چشم اندازی از سفینه فضایی در آسمان ها را در پیش زمینه ای از موسیقی سکوت نشان می دهد.در این لحظات،بیننده ها می توانند صدای تاپ تاپ قلب خود را به عنوان نجوای شگفتی بشنوند.

6دیدگاه

  1. خیلی فیلم قشنگیه
    ولی اگه کسی از نظریات پشت این فیلم آگاه نباشه قطعا گیج میشه

  2. ن.ب.
    2017-10-13
    پاسخ

    مطالب بسیار متنوع، علمی، تاریخی و زیبایی نوشته شده بود. متشکرم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *