بخت پریشان ما

بخت پریشان ما – The fault in our stars

8.5

بخت پریشان ما – The fault in our stars در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

فیلم بخت پریشان ما (The fault in our stars 2014) فیلمی درام رمانتیک، برگرفته از رمانی به همین نام به قلم جان گرین با کارگردانی جاش بون است. این فیلم با نقش آفرینی شایلن وودلی، انسل الگورت و نات وولف در ژوئن ۲۰۱۴ روی پرده سینما اکران شد.

ماجرای فیلم بخت پریشان ما  از این قرار است که دختری به نام هیزل لنکستر هیچ‌گاه از زندگی سهمی جز بیماری لاعلاج نبرده است. در واقع فصل آخر زندگی او با تشخیص بیماری سرطانش نوشته شد، گرچه دارویی جدید با تأثیر معجزه‌آسایی چند سال دیگر را به او هدیه کرده است. اما با ورود ناگهانی آگوستوس واترز به گروه حمایت از کودکان سرطانی پیچش داستانی بزرگی رخ می‌دهد و داستان زندگی هیزل گریس دوباره از نو نوشته می‌شود.

فیلم بخت پریشان ما، واقعا ارزش دیدن و تامل را دارد به طوری که بینندگانی را که حتی از فیلم های رمانتیک خسته می‌شوند را به پای خود میخکوب می‌کند و ضربان قلبشان را افزایش می‌دهد. جاری شدن اشک در سکانسهایی زیبا تنها راه همدردی با نقش های اصلی فیلم بخت پریشان ما است.

بخت پریشان ما

بخت پریشان ما

The fault in our stars

The fault in our stars

بخت پریشان ما

بخت پریشان ما

عکس و تصویر The Fault in Our Stars 2014 - بخت پریشان ما

سکانسهایی از فیلم بخت پریشان ما – The fault in our stars


irev.ir

بررسی ای من

عوامل فیلم

کارگردان : Josh Boone
نویسنده : Scott Neustadter, Michael H. Weber
بازیگران : Shailene Woodley, Ansel Elgort, Nat Wolff
محصول 2014 سینمای هالیوود

نقد فیلم بخت پریشان ما

فکر می کنم در یکی از آخرین مصاحبه های تلویزیونی آقای رسول ملاقلی پور بود که اکبر نبوی درباره ی فیلم میم مثل مادر و میزان دستیابی آن به موفقیت مورد انتظار کارگردان از ایشان سوال کرد . آقای ملا قلی پور به جای حاشیه رفتن و اشاره به فروش فیلم و از این دست مسائل خیلی ساده گفت : ” وقتی می دیدم که تماشاچیان  بعد از فیلم یه تماس با مادرشون می گیرن و دلشون براش تنگ می شه مطمئن می شم که به اون چیزی که خواستم رسیدم.”

نواقص ستاره های بخت ما (بخت پریشان ما) عاشقانه ای ست تراژیک درباره ی دو جوان مبتلا به بیماری سرطان . هیزل دختر 18 ساله ای ست که به دلیل ابتلا به سرطان ریه مجبور است مابقی عمر خود را با یک  کپسول اکسیژن و یک تیوب در بینی سپری کند. طرف دیگر این عشق آگوستوس قرار دارد که سرطان مغز استخوان پای راستش را از او گرفته است.هیزل و آگوستوس در انجمن قلب مسیح که برای کمک روحی به  بیماران سرطانی شکل گرفته است با هم آشنا می شوند . آن ها از وضعیت یکدیگر اطلاع کامل دارند و به همین دلیل از شروع یک رابطه ی جدی اجتناب می کنند.موسسه ای در امریکا که وظیفه ی برآورده کردن آخرین آرزوی نوجوانان مبتلا به بیماری های صعب العلاج را به عهده دارد ،آگوستوس را شایسته استفاده از این حق می داند.آگوستوس از این امتیاز استفاده می کند که به آرزوی خود و هیزل جامه ی عمل بپوشاند.اما تقدیر سر ناسازگاری می گذارد و موسیقی وصل در زندگی آن ها را با ساز نا کوک غم به ناقوس مرگ تبدیل می کند.

 با مقدمه ای که به صورت کاملا عامیانه درباره ی داستان ذکر شد خوانندگان محترم احتمالا توقع یک فیلم سیاه ، روان پریش ، افسرده و خموده را دارند.اگر این پیش داوری درباره ی فیلم صحت داشت قطعا امتیاز آن در IMDB  8.5 نبود.-هرچند که امتیازهای این سایت صرفا ملاکی برای خوبی یا بدی یک اثر محسوب نمی شود.

بخت پریشان ما این داستان جانکاه و تا حدودی تراژیک را آن قدر لطیف ، انسانی و زیبا روایت می کند که با وجود اوج گرفتن غصه در پایان داستان ، شخصا آرزو می کردم فیلم باز هم کش پیدا کند و برایم دشوار بود به همین زودی از این غم شیرین جدا شوم. دیالوگی کلیدی در فیلم وجود دارد که بی ربط به این اصطلاح غم شیرین نیست.دیالوگی که مربوط به کتاب مورد علاقه ی هیزل است :” درد باید احساس شود .” اثر  می گوید باید با دردها در زندگی ساخت و دردها را زندگی کرد.شاید این جمله در بیان بسیار شعار زده باشد ولی هیچ نشانی از این شعار زدگی در فیلم دیده نمی شود.فیلم به خوبی بر لبه ی تیغ امیدواریِ احساس زده و واقع نگری سیاه نما حرکت می کند.

https://i.ytimg.com/vi/xZ67xQobmMc/maxresdefault.jpg

فیلم اشاره های کمی در مورد دردهای جسمانی مبتلایان به سرطان دارد و بیشتر توجه خود را به آسیب های روحی شخصیت های داستانش معطوف می کند. تنهایی همیشه سخت است ولی برای عده ای که می دانند فرصت زیادی در این دنیا ندارند با بغضی همیشگی همراه است.چرا که اگر رفیق راهی بیابند و  دلبسته به دیگری شوند عاقبت کار روشن نخواهد بود.به ویژه اگر شرایطی مانند هیزل و آگوستوس داشته باشند و هر دو در حال مبارزه با این بیماری باشند. فیلم یک بار از کنار شکست های عاطفیِ سطحی که در حاشیه ی داستان قراردارد – در داستان نابینا شدن آیزاک و جدا شدن نامزدش از او – با یک شوخی ساده  که پرت کردن تخم مرغ با چشم های بسته به خودروی لوکس اوست عبور می کند .که همین اتفاق به ظاهر ساده هم بیننده را برای هر پایان بندی غیر قابل تصوری آماده می کند.و  بار دیگر  با مرگ آگوستوس و سخنرانی هیزل و مونولوگ های پایانی اش آن قدر بر احساسات بیننده تاثیر می کند که انسان پس از پایان فیلم -مانند مثالی که در مقدمه  فیلم میم مثل مادرآورده شد -دوست دارد به همه ی آن هایی که خاطره ی سبزی در زمین ذهن او کاشته اند ، یادآوری کند با وجود تمام فاصله های ایجاد شده ، دوستشان دارد.

هیزل و اگوستوس دو نیمه ی متفاوت از یک زوج آرمانی اند.هیزل دختری درون گرا ، آرام و تا حدودی گوشه گیر است که گاهی با عصبانیت هایش همه را غافل گیر می کند. مادر هیزل زمانی که او در بستر مرگ بود زیر لب به او می گوید” دیگه بهت اجازه می دم بری عزیزم”.این جمله آن قدر برای هیزل گران تمام می شود که در پس اندیشه هایش ،می داند که باید در ادامه ی عمر منتظر مرگ باشد .این تاثیر در رفتارهای هیزل مشخص است.او ترجیح می دهد بدون مبارزه بازی را به مرگ واگذارد.به نظر او ، خانواده اش راحت با مرگ او کنار خواهند آمد همان طور که خودش با آن کنار آمده.اما این وضع زمانی که بیماری آگوستوس باز می گردد تغییر می کند.هیزل در می یابد که دردهای سخت تری هم از مرگ وجود دارد که آن صبر بر فراغ عزیزی است که به او دلبسته باشد.همین جاست که هیزل متوجه می شود مادرش در چه تنگنای روحی قرار داشته زمانی  که آن جمله ی خداحافظی  را به هیزل می گفته است.هیزل از کنار آگوستوس بودن فهمیده است که باید به حداقل های این دنیا نیز دلخوش بود .به یک کتاب ، به معشوقی که دوستش بدارد و به ستاره های ناقص بختش.

در مقابل آگوستوس روحیه ی خود را در قبال بیماری از دست نداده است.سرخوش و شاد می نماید.بازی های رایانه ای پر تحرک ،  اهل هیجان و کارهای قدری نامتعارف است.در اولین دیدارش با هیزل در جلسه ی قلب مسیح -انجمن بیماران سرطانی – از فراموشی به عنوان بزرگترین ترس خود یاد می کند. آگوستوس نگران است که زندگی اش به پایان برسد و کار بزرگی انجام نداده باشد که بتواند در افکارمردم جاودانه شود . در همان جلسه هیزل در جواب به او می گوید روزی همه خواهند مرد همان طور که دایناسورها مردند و خاطره ای از آن ها در ذهن ها نیست.آگوستوس دوست دارد دوستان زیادی داشته باشد و بیشتر تمایل به شهرت دارد تا این که یکی را تا همیشه برای قلب خود نگه دارد.این تفاوت های هیزل و آگوستوس کم کم از بین می رود  و دو نیمه ی ناقص به یک جزء کامل تبدیل می شود که غم های زندگی را برای هم شیرین و قابل تحمل می کنند.شاید بزرگترین معجزه ی عشق را هم بتوان در این معنی خلاصه کرد.عشق زندگی را قابل تحمل می کند.

ستاره های ناقص بخت ما اولین اثری نیست که درباره ی بیماری های لا علاج ساخته شده است اما زاویه ی نگاه جدید آن به موضوع باعث شده همه ی ما بخشی از وجود خود را در دل داستان بیابیم .اگر کارگردان قصد برخورد سیاه نمایانه به موضوع را داشت اثرش مانند بسیاری از آثار از این دست اکران می شد و پس از مدتی فقط نامی از آن باقی می ماند اما این نگاه جدید ، فیلم را ماندگار خواهد کرد.نگاهی که غم و شادی را مکمل و در کنار هم نشان می دهد . حتی زمانی که بیننده هم مانند هیزل از آگوستوس قطع امید کرده است کارگردان باز هم یک دلخوشی کوچک برای لحظات پایانی فیلم در نظر می گیرد.آیزاک ، آگوستوس و هیزل سراغ ماشین لوکس نامزد قبلی آیزاک می روند و کذا و کذا که در بالا ذکر شد.بزرگترین رمز موفقیت فیلم هضم کردن غم فیلم در دل اتفاقات دیگر است. به همان اندازه که شادی ها و لبخند ها در فیلم نمود دارند غصه ها و اشک ها هم رخ نمایی می کنند.و این همان چیزی است که در دنیای واقعی در حال وقوع است.همه چیز در کنار هم.خوشی و نا خوشی ، سلامتی و بیماری و مثال هایی تمام نشدنی از این دست. در تمام طول فیلم بیت زیر در ذهنم  جولان می داد که بازگو کردن آن خالی از لطف نیست :

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد                           ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

جایی که حرف ، حرف ِدل است بی انصافی است که سخن از محسوسات بگوییم به قول حافظ عزیز :

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو                      که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

با همین استناد ترجیح می دهم توضیح زیادی درباره ی –  قولی دیگر این بار از حاتمی کیا که فرم را پیچ و مهره می داند، بلا تشبیه با قول حافظ البته  – فرم اثر ارائه نکنم تا سخن طولانی نشود و فرصت نتیجه گیری از موضوع را سلب ننماید.فقط به صورت مختصر باید گفت فیلم هایی کم هزینه و تاثیر گذار از این دست  بسیار  به مذاق منتقدین و مخاطبین حرفه ای تر سینما خوش می آید هر چند معمولا در جشنواره ها به ویژه اسکار به توفیقی دست نمی یابند.تصویر تیتراژ فیلم از شوخی و شنگی خاصی برخوردار است که ما را با فضای تین ایجری قهرمان دختر فیلم نزدیک می کند . موسیقی  تماتیک همراه آن یک جور غصه ی دلچسب دارد که تداعی کننده ی رمنس های کلاسیک است.البته موسیقی در تمام طول فیلم به درست ترین شکل ممکن عمل می کند.

بازی ها کاملا یک دست و با وقار است .بازیگران تقریبا در یک سطح بازی خود را ارائه کرده اند که هیزل به دلیل معصومیت چهره و لوندی بازی اش قدری بیشتر در دل می نشیند.افکت های تصویری در هنگام مسیج زدن ها و ایمیل زدن های هیزل و آگوستوس حد اقل برای هم نسلی های من دوست داشتنی و نوستاژیک است و بیننده را در دل فیلم غرق می کند.به ویژه افکت های صوتی آن ها و نحوه ی محو شدنش متناسب با فضای غم یا شادی.در کنار تمام این مزایا نباید از کارگردانی عالی اثر غافل باشیم که مهمترین مزیتش دیده نشدنش است.خرده روایت های دلنشین مانند داستان آیزاک و نویسنده ی کتاب در کنار نصیحت کرن های با نمک دراماتیک مانند توصیف آگوستوس از سیگار ِروی لب به جای کشیدن سیگار فضای فیلم را اغناء پذیر کرده است.
همه ی این نقاط مثبت به دست نیامده است مگر حول یک داستان ساده ، عامه پسند و در عین حال با یک جهان بینی خاص .آرزو دارم ، آرزو دارم ،آرزو دارم روزی جهان بینی نویسندگان وطنی ما هم به سمت زیبا اندیشی و زیبا منشی سوق یابد.هرچند که اکنون هم هستند خوبانی که از این مدل پیروی می کنند.

اکنون که در حال پایان بردن این نقد هستم سه روزی از تماشای فیلم گذشته است اما رسوب حس و حال فیلم بر نوشته های نگارنده و سوق دادن آن سمت یک نوشته ی احساسی غیر قابل انکار است. در پایان امیدوارم خوانندگان عزیز هم به اندازه ی من از تماشای فیلم لذت برده و تاثیر پذیرفته باشند .نواقص ستاره های بخت ما – که نامش هم در ته دل غصه ای می اندازد – از رهگذر داستان هیزل و آگوستوس به ما یاد آوری می کند زندگی کوتاه تر از آن است که انسان فرصت تنها بودن داشته باشد.به تعبیر خود فیلم بعضی بی نهایت ها از بعضی بی نهایت ها بزرگ ترند.برای عاشقی که می داند قرار نیست وعده ی دیداری دوباره با معشوقش داشته باشد این غمِ بی نهایت بیش از بی نهایت غمی است که تمامی آدم ها در تمام طول زندگی خود تجربه می کنند.

 


irev.irبررسی توستان

فیلمهای زیادی درباره بیماران سرطانی ساخته شده که به بررسی احوالات روحی و حسی آنها می پردازد.در عین حال رومانسهای زیادی درباره نوجوانان با پایان تلخ ساخته شده است اما چه چیز اشکال ستاره های … را مهم و پر مخاطب کرد.

شاید مهمترین تفاوت این فیلم با فیلمهای مشابه آنست که همه داستان و عشق فیلم زیر سایه سنگین مرگ قریب الوقوع رخ می دهد.مرگی محتوم که فرار از آن چه زود و چه دیر ممکن نیست.هزل دختری با سرطانی سنگین به صورت غیرعادی مقاومت می کند.درد و بیماری به او روحیه ای غمگین و سنگین داده است.البته او منطقی هم هست.او از نمایش درد در نمایشهای بی هویت گردهمآیی بیماران متنفر است.از اینکه بیماریش خانواده اش را آزار می دهد ناراحت است و نمی تواند بپذیرد بسیاری از توجهات دیگران واقعی است.هزل با همه وجود در جستجوی هدفی برای زندگی است و این مهمترین ویژگی اوست.

با ظهور آگوستوس این هدف براورده می شود.آگوستوس هم بیماری سرطانی بوده که به ظاهر درمان شده است.روحیه ای بخشایش گر دارد و بسیار شاد و سرزنده است.تصمیم به زندگی دارد و ادامه راه و این وجه غالب اوست.هزل آرام آرام به طبع آگوستوس به زندگی بار دیگر وصل می شود و شادی به خانه اش می آید.

مرگ ناگهانی آگوستوس در حقیقت ابزاری برای آزمایش هزل است تا میزان تغییر در او را نمایش دهد.این تغییر که با همه مشکلات زندگی مهمترین موهبت انسان است و باید آن را حفظ کرد.

نام فیلم از نمایش‌نامه «جولیوس سزار» ویلیام شکسپیر الهام گرفته شده که در آن کاسیوس به بروتوس می‌گوید: «ای بروتوس عزیز، تقصیر از ستاره بخت ما نیست بلکه از خود ماست که زیردست شده‌ایم».

فیلم فیلمنامه محکمی دارد که از رمانی پرفروش نوشته جان گرین بر داشت شده است.اما همین فیلمنامه اشکالاتی هم دارد.بنظر من باید بخش آمستردام و ملاقات با نویسنده یا حذف یا بسیار کوتاه می شد چون تأثیر مهمی روی روند داستان نداشت.لازم نیست برای اهمیت زندگی یک فاجعه انسانی را پر رنگ کرد.چه مرگ کودک نویسنده و چه مرگ فجیع آن فرانک در جنگ دوم جهانی نمی تواند اهمیت زیادی در زندگی یک انسان در قرن و قاره ای دیگر داشته باشد.هر روز هزاران کودک و نوجوان در جهان به دلایل بسیار چون جنگ،سوء تغذیه و نابسامانی اجتماعی می میرند اما این مسائل محلی هر کسی است که بیشترین تأثیر را روی انسان دارد و آشنایی هزل و آگوستوس برای متقائد کردن مخاطب کافی است.

بازی انسل الگورت در نقش آگوستوس بسیار خوب است اما شیلن وودلی در نقش هزل کمی غیر متعادل بازی می کند.شیلن در قسمت پس از عشق آن نور و زیبایی عشق را بازتاب نمی دهد شاید دلیل آن صورت سرد و بی روح بازیگر باشد که شاید برای فیلمی پسا آخرالزمانی مثل ناهمتا خوب باشد اما برای رومانسی تین ایجر چندان خوب نیست.

فیلم به نوعی یاد آور فیلم کلاسیک داستان عشق 1970 هم هست.فقط جای مرد و زن فیلم عوض شده وگرنه تم اصلی تقریباً مشابه است.هر دو فیلم شعاری مشخص را ارائه می دهند: «عشق یعنی نگویی متأسفم» و «درد نیازمند حس شدن است».

http://www.reelrecon.com/wp-content/uploads/2014/06/Fault-in-Our-Stars-3.png

موسیقی فیلم بسیار در تداوم حس و القای این رمانس به مخاطب موفق است.فیلم ترانه های زیبا و ماندگاری دارد.

در پایان فیلم یک صحنه بسیار خوب مثل داستان عشق وجود دارد.دوستان آگوستوس برایش از او در زندگیشان در یک کلیسا سخن می گویند و هر کدام اهمیت او را برای خود شرح می دهند کاری که نامه آگوستوس در پایان فیلم اهمیت هزل را برای آگوستوس بیان می کند.این هدف فیلم است «قدردانی بینهایتی کوچک به نام زندگی».


irev.irبررسی مووی مگ

کسی در فیلم حضور دارد که من بشناسم؟
شیلی وودلی که در سالهای اخیر در فیلمهای مطرحی همچون « فرزندان » و اخیرا هم « ناهمتا » ایفای نقش کرده، بازیگر اصلی زن فیلم محسوب می شود. در کنار او انسل الگورت حضور دارد که اتفاقاً در فیلم « ناهمتا » با یکدیگر همبازی بوده اند؛ البته در آنجا خواهر و برادر بودند و در اینجا عاشق یکدیگر! ویلیام دافو را هم می توانید در فیلم پیدا کنید.

داستان فیلم درباره چیست ؟
هزل ( شیلی وودلی ) مبتلا به سرطان است و به اصرار پدر و مادرش به گروه حمایت از بیماران مبتلا به سلطان و مبارزه علیه این بیماری می پیوندد و در آنجا با یک نوجوان دیگر به نام گاس ( انسل الگورت ) آشنا می شود و بزودی این دو عاشق یکدیگر می شوند اما…

کارگردان کیست ؟
جاش بوون که بسیار جوان است و پیش از « تقصیر ستاره بخت ماست » ، یک کمدی جمع و جور به نام « درگیر عشق » را کارگردانی کرده بود که اثر قابل قبولی محسوب می شد. بوون هنوز خیلی جوان هست تا بتوان در موردش اظهار نظر کرد اما بهرحال با دو فیلمی که ساخته نشان داده که فضای درام – کمدی را خوب می شناسد.

خانواده ها در هنگام تماشای فیلم باید به چه نکاتی توجه کنند؟
« تقصیر ستاره بخت ماست » برای نوجوانان ساخته شده و خانواده ها نباید نگرانی خاصی در مورد این فیلم داشته باشند. شاید این فیلم حتی بتواند روحیه فرزندان خانواده ها را افزایش دهد!

نکات مثبت فیلم ؟
فیلم براساس رمان پرفروشی به قلم جان گرین ساخته شده و رمان مذکور هم اینقدر محترم بوده که فیلم بر روی پرده سینما مشکل بزرگی نداشته باشه. در واقع قلم جذاب جان گرین ضامن موفق بودن فیلم بر روی پرده سینما شده که بیهوده با احساسات تماشاگر بازی نمی کند و به اصطلاح نیرنگ نمی زند.

« تقصیر ستاره بخت ماست » دیالوگ های زیبا و پر مغزی دارد که خیلی مدت بود در یک اثر هالیوودی شاهدش نبودیم. این فیلم احتمالا از آن دسته آثاری است که بزودی کلی دیالوگ قصار به نقل از آن در صفحات اجتماعی منتشر خواهد شد!
رابطه میان دو شخصیت نوجوان فیلم کامل و قابل لمس است. مدتها بود که روابط عاشقانه درست و حسابی در سینما به نماش درنیامده بود و حالا با فیلم « تقصیر ستاره بخت ماست » می توانیم یک رابطه عاشقانه سالم را از دو نوجوان مشاهده کنیم که دنیای نوجوانی شان به خوبی در صحبت هایشان نموده پیدا می کند و ما هم از این دنیا لذت می بریم!
فیلم بازی های خوبی دارد. شیلی وودلی که احتمالاً حالا دیگر باید او را ستاره جدید هالیوود معرفی کنیم، در نقش هزل باورپذیر است و در آن سو انسل الگورت ( یکی از آن اسمهایی که تلفظش عجیب هست! ) نیز مکمل خوبی برای وودلی بوده است.

نکات منفی فیلم ؟
فیلم داستان خاصی برای تعریف کردن ندارد و تنها تاکیدش بر صحبت های دو نفره بوده است. البته رمان مذکور هم حال و هوایی مشابه داشت اما بهرحال لزوم وجود یک مسیر داستانی خوب و در واقع، قصه گویی یکی از مزیت های مهم اینگونه آثار محسوب می شود که در این فیلم جای خالی اش به خوبی حس می شود. البته دیالوگ ها عالی است.

« تقصیر ستاره بخت ماست » هوشمندانه از کلیشه شدن فرار کرده و جاش بوون هم نخواسته که بی جهت تماشاگر را غرق در احساسات کند اما بهرحال در بعضی دقایق فیلم کنترل از دستش خارج شده و « تقصیر ستاره بخت ماست » را تبدیل به مرثیه کرده که خوشبختانه وضعیت حادی ندارد!

حرف آخر ؟
« تقصیر ستاره بخت ماست » اثری تاثیرگذار است. این فیلم از آن دسته آثاری است که احتمالاً روی هر مخاطبی اثرش را خواهد گذاشت و خوشبختانه در سطحی هم هست که بتواند تاثیرگذاری مثبتی داشته باشد. سکانس های آمستردام و ناهار دو نفره و کلی قسمت های رمانتیک دیگه، از « تقصیر ستاره بخت ماست » فیلمی ساخته که مخاطبینش را پیدا خواهد کرد و بخش اعظمی از این مخاطبین احتمالاً خانمها خواهند بود.


irev.irبررسی دنیای ساده من


خیلی وقت بود میخواستم فیلمی زیبا را ببینم ولی در بین فیلم ها عاشقانه ای که داشتم سردرگم بودم و از آنجایی که فیلم های خوبی در سال های اخیر نیامده بود که بتوانم به عنوان عاشقانه ی زبیا روی آنها حساب باز کنم در دو شک بودم که این فیلم را ببینم یا نه ، ولی از اونجایی که تعریفات زیادی از این فیلم شنیده بودم دل را به دریا زدم و به تماشای این فیلم نشستم ، خیلی طول کشید ، روزهای اول و دوم تنها میتونستم تا ده دقیقه اولیه این فیلم را تماشا کنم ولی با گذشت یک هفته از اول فیلم را تماشا کردم .

فیلم the fault of our stars – بخت پریشان ما، فیلمی درام و عاشقانه که در سال 2014 بر روی پرده ی سینما رفت به کارگردانی جاش بون و بر اساس کتاب زیبایی به همین نام به نویسندگی جان گرین هست و از نظر منتقدین یکی از فیلم های زیبا امسال بوده است و موفقیت های بسیار را کسب کرده است ، خبری درمورد اینکه جایزه ای برده باشد ندارم ولی از نظر بینندگان یکی از بهترین فیلم های امسال بوده است در ژانر عاشقانه .
داستان فیلم روایت زندگی دختری هست که سرطان ریه دارد و همیشه و همه جا با خود باید کپسولی را حمل کند و در این بین در خلال کلاس های اجتماعی که میرود تا با این معضل کنار بیاید با پسری آشنا میشود که سرطان باعث قطع شدن یکی از پاهای او شده است .
شاید باید در همین ابتدای کار بگویم یکی از بهترین داستان هایی بود که در فیلم های عاشقانه دیده بودم خیلی ساده باهم آشنا میشوند خیلی ساده باهم رابطه برقرار میکند ولی در میان این روابط و اتفاقات حوادثی رخ میدهد که بسیار زیبا ادا شده است و در کمترین فیلمی این چنین خوب میتواند این حوادث و اتفاق ها را به پرده بکشد ، اتفاق هایی که بسیار زیبا و احساسی است صحنه های هنری که کارگردان با زبر دستی بوجود می آورد و در تمامی قسمت های احساسی واقعا همه چیز زیبا ادا میشوند و احساس میکنم چیزی نیست که اضافه باشد .
خیلی خوب بود فیلم در شرایطی که خودم در همین حواشی بودم این فیلم را تماشا کردم و به خوبی میتوانستم با فیلم ارتباط برقرار کنم ، فهمیدن حس طرفین و کارهایی که میکردند و احساس که پشت همه ی حرف ها پنهان شده است خیلی زیبا بود و احساس خیلی جالبی به من میداد ، انگار اینطوری بود که این فیلم را قبلا دیده ام بصورت واقعی ولی از نوعی دیگر ، نوعی که کمی قابل لمس تر برایم بود به همین دلیل هیچ چیزی در این فیلم را اضافه نمیدیدم همه چیز خوب بود ، اوکی گفتن ها ، دلتنگ شدن ها ، نیمه شب زنگ زدن ها و تمامی این ها همه زیبا بودند .
وقتی که گاستس با هیزل گریس آشنا میشوند همه چیز معمولی هست شاید در این مقطع مثل تمامی فیلم ها بهم خوردند و حسی گذرا رد بدل شد ولی اینجا از فیلم زده نشدم مثل تمامی فیلم ها هیزل گریس نسبت به دختر های دارای معصومیتی خاص بود و گاستس هم همین را صفت را داشت هر دو در کلاس اجتماعی واقعا نظر های خوبی دادند شاید برای شروع یک رابطه ی خوب همین کافی بود ، عادت گاستس واقعا جالب بود برایم هر روز که از رابطه میگذشت حس های طرفین نسبت به هم با اینکه زیاد با هم نیستن ولی خیلی خوب بهم وابسته شده بودند و همدیگر را دوست میداشتند شاید خیلی از بینندگان بگویند همیشه هفته ها و ماه ها اولیه یک رابطه زیبا هست ولی باید بگم که نه همیشه زیبا نیست مگر دو طرف برای داشتن هم تلاش کنند ، وقتی زیبا میشود که پسر و دوختر به این نتیجه برسند که میتوانند دو طرف را بصورت متقابل درک کنند و در این شرایط میتوان هفته های و ماه های اولیه را خوب سپری کرد ، شاید یکی از دلایلی که هیزل گریس و گاستس خوب میتوانستند همدیگر را درک کنند و طرز فکرشان به سمت همدیگر سوق داده میشد همین بیماری مشترک و دست و پنجه نرم کردن با یک چیز بود این باعث شده باود که بتوانند حس های همدیگر را بخوبی درک کنند ، بخوبی بتوانند با فکر هایی که همدیگر داشتند و کارهایی که میکردند کنار بیایند .
صحنه ای که هیزل گریس بیماری اش اوت میکند واقعا دردناک است درد وحشتناک و توصیف ناپذیری در شش ها بوجود میاد و شاید گفت قوی ترین مردم جهان همین مردم هستند ، در حالی که میدانند روزی میمیرند ولی هر بار که بیماری آنها اوت میکند باید خودشان را محکم بگیرند و هیچ وقت به این فکر نکنند که میمیرند و شاید یکی از درد ناک ترین قسمت این بیماری همین هست ، فرار از واقعیت …
حرف های دکتر و ناامیدی که در هیزل بوجود می آورند و صحنه ی بعد نشستن هیزل جلوی تاب واقعا زیبا هست ، باید اعتراف کنم صحنه های انتخابی این فیلم بسیار متناسب بودند و عاشقانه مطابق با داستان و پس زمینه ی فیلم و این واقعا چشم نواز بود و یکی از نقطه های قوت فیلم محسوب میشود.
وقتی که داشتند درمورد آرزو ها حرف میزدند و هدر رفتن آرزوها هیچ کدامشان آرزوی سلامتی خود نکرده بودند، آرزوی نشدنی نکرده بودند بلکه همه ی آرزو هایشان شدنی بود ولی کمی دور از انتظار بود وقتی که قرار شد به امستردام بروند ، سکانس هایی همچو رستوران ، خیابان ، هتل ، موزه واقعا زیبا بود بازی زیبا این دو جوان در آن قسمت ها به اوج خود میرسد حس هایی که زیبا میتوانند به بیننده منتقل کنند و این واقعا زیبا بود و در آخر سفر کنار رود نشسته اند و دیالوگی وحشتناک زیبا را گاستس میگوید:

“دنیا کارخانه ی براورده کننده ی آرزوها نیست.”
و در اینجا بود که اشک های من سرازیر شد بله واقعا همینطور هست هیچ وقت نبوده و نیست و از آن به بعد باید دو جوان در انتظار مرگ یکی از آنها مینشستند و این نهایت ظالم بودن دنیا را میرساند ، دو شخص که واقعا عاشق هم بودند و همدیگر را درک کرده بودند و راضی بودند با همین بیماری تا آخر عمر زندگی کنند ولی نمیرند و باهم باشند و این رابطه ی زیبا در اوج خود سقوط میکند !
شاید اگر بخوام درمورد صحنه های دیگه صحبت کنم داستان فیلم خیلی برای کسانی که ندیده اند لو برود و برای همین دلیل در آخر به آمبولانس اشاره میکنم قسمتی که حس جدایی به سراغ آنها میاید ، وقتی که نمیخواهند خدا حافظی کنند ، نمیخواهند ازهم جدا شوند و شاید آن دو هرجایی باهم میروند حتی آن سوی دنیا بروند ، وقتی میخواهند در آغوش هم ساعت ها کنار هم باشند ، بر روی سبزه ها زیر نور خورشید و درمورد آرزوها کودکی خود با هم حرف بزنند وقتی که میخواهند در کوچه پس کوچه ها قدم بزنند و دست در دست هم پا به پای هم در کنار هم قدم بگذارند ، وقتی که میخواهند سکوت کنند و فقط بهم خیره شوند و با نگاه سکوت فریاد بزنند دوستت دارم ولی هیچ یک از اینها ادامه ندارد و تمام میشود ، تمام….

irev.irبررسی نقد فارسی

images/stories/rooz/naghd/TheFaultInOurStars/NF-TheFaultInOurStars-1.jpgاین که بخت پریشان ما، The Fault in Our Stars را یک “عاشقانه جوانی درباره سرطان” بنامیم احتمالا درک درست ما از ارزشهای ستودنی فیلم را نشان دهد، اما علاوه بر آن چکیده‌ای معقول از داستان فیلم در قالب همین چند کلمه است. «بخت پریشان ما» که از روی رمان پرفروشی با همین نام اثر جان گرین اقتباس شده است، نه تنها به خاطر داستانش بلکه از جهت شیوه احساسی و تاثیرگذاری که داستانش را ارائه می‌کند درخور تقدیر است. بازیها عالی است، شخصیت‌ها سه بعدی هستند و دیالوگها هوشمندانه و لطیف اند. کارگردانی جاش بون خارق العاده نیست، اما خوب می‌داند چطور از سر راه کنار رود و به بازیگران اجازه دهد کارشان را انجام دهند. در زمانه‌ی کارگردانان مؤلف، گاهی جالب است که ببینیم یک فیلمساز به ارزش کمرنگ کردن نقش خود پی برد.

images/stories/rooz/naghd/TheFaultInOurStars/NF-TheFaultInOurStars-4.jpgاگر “تجربه” تماشای فیلمی که در آن هر دو نقش اصلی آن مبتلا به سرطان هستند و رقص کنان با دروگر مرگ به استقبال مرگ می‌روند را “یک حس خوب” بنامیم، شاید در نگاه اول چندان متناسب نباشد، اما در این مورد فرق می‌کند. هِیزل گریس لَنکِستر (با بازی شِیلین وودلی) و اگوستوس واترز (با بازی انسل الگورت) در مقایسه با بسیاری از افراد از بسیاری جهات سرزنده‌تر هستند، چراکه به شکنندگی وجود خود همیشه واقف هستند. یک نوجوان معمولی چندان درکی از فناپذیری خود ندارد؛ هیزل و آگوستوس انتخابی جز این ندارند که با سرنوشتشان همراه شوند. آنها در زمان حال زندگی می‌کنند، چون آینده‌ای ندارند. فیلم این حس صمیمیت را بدون زحمت و مجبور ساختن مخاطب به پذیرش آن نشان می‌دهد. تنها در اواخر فیلم، که اتفاقات فیلم به سرمنزل می‌رسند، بون کمی در اجرایش غلو می‌کند. تنها مشکلی که در این قسمت وجود دارد، این است که مانند یک چراغ نئونی چشمک زن از شما می‌خواهد که: “گریه کن دیگه لعنتی!” واضح است که «بخت پریشان ما» نمی‌خواهد هیچ چشمی بی اشک از سالن سینما بیرون رود.

images/stories/rooz/naghd/TheFaultInOurStars/NF-TheFaultInOurStars-2.jpgاین فیلم از نقطه نظر هیزل روایت می‌شود و هرچند صدای روایت کردنش تضمینی بر این نیست که او از گزند اتفاقات بعدی در امان خواهد بود، اما به گونه‌ای احساس اعتماد را به مخاطب القا می‌کند. با هیزل در حوالی اولین ملاقاتش با آگوستوس در گروه حمایت از سرطانی‌ها آشنا می‌شویم. هر دوی آنها دوره تخفیف[۱] بیماری خود را پشت سر می‌گذارند، اما هیزل با خود یک مخزن اکسیژن حمل می‌کند، چون ریه‌هایش در معرض تجمع مایع قرار دارند و بدون آن مخزن قادر به نفس کشیدن نیست. آگوستوس کاملا سالم به نظر می‌رسد و ظاهرا پس از از دست دادن یکی از پاهایش بر بیماری‌اش فائق آمده است. بین این دو پیوندی برقرار می‌شود، ابراز علاقه می‌کنند، پیامک‌های لطیفه رد و بدل می‌کنند و به سمت رابطه‌ای عاشقانه پیش می‌روند، تا اینکه هیزل تصمیم می‌گیرد که این دو باید به دوستی اکتفا کنند. بحث هیزل این است که از آنجایی که او دیر یا زود خواهد مرد، درگیر شدن آگوستوس در یک رابطه عاشقانه با او تنها باعث زجر کشیدنش می‌شود. آگوستوس مخالفت می‌ورزد و سعی می‌کند او را متقاعد نماید.

images/stories/rooz/naghd/TheFaultInOurStars/NF-TheFaultInOurStars-6.jpgimages/stories/rooz/naghd/TheFaultInOurStars/NF-TheFaultInOurStars-5.jpgشوخ طبعی موجود در فیلمنامه بیش از حد معمول در فیلمهای در رابطه با سرطان است، گرچه از این نظر در مقابل «۵۰/۵۰» در سطح پایین‌تری قرار می‌گیرد، که بر خلاف آنچه در اواخر «بخت پریشان ما» پیش آمد، بسیار مراقب بود دچار غلو در اجرا نشود. شخصیت‌ها در اینجا به زیبایی قابل فهم هستند. هرچند طرح داستان ممکن است کلیشه زده به نظر برسد، اما به همان اندازه هیزل و آگوستوس دو انسان صاف و ساده و باورپذیر هستند و صداقتی که این دو را به روی پرده آورده است مخاطب را در نگرانی‌هایی درگیر می‌کند، که باعث می‌شود ایرادات ریز و درشتش آنچنان به چشم نیاید. شایلین وودلی که با چند فیلمی که در سال اخیر بازی کرد و به خصوص با فیلمهای «اکنون تماشایی/The Spectacular Now» و «ناهمگون / Divergent» شکوفا شده بود، در این فیلم در بالاترین سطح خود قرار دارد (گرچه کمی برای ایفای نقش یک نوجوان بیش از حد بزرگ است). لورا دِرن در نقش مادر هیزل بازی می‌کند، که به نسبت سایر فیلمهای نوجوان پسند پرمغزتر است. ویلم دافو نقش نویسنده مورد علاقه هیزل یعنی پیتر ون هوتن را ایفا می‌کند، که آشنایی با او مهر تاییدی است بر این که گاهی قهرمانان و افراد مشهور را بهتر است از فاصله دور تماشا کرد.

اقتباس این فیلم از رمان گرین به منبع وفادار است، کما اینکه خود گرین نیز در بخش عمده‌ای از تولید فیلم همکاری داشته است. طرفداران این رمان بعید است در شیوه انتقال این داستان از روی کاغذ به پرده ایرادی پیدا کنند. قسمت عمده‌ی بینندگان به احتمال فراوان از این فیلم استقبال خواهند کرد، اما حتی آنهایی که یک صفحه از آن کتاب را هم نخوانده باشند و با دید طبیعی نچندان مثبتی به سمت این پروژه بیایند، در این عاشقانه غمناک و البته روحیه بخش یکی دو نکته مثبت برای ستودن پیدا خواهند کرد. خود داستان به تنهایی شاید چندان برجسته نباشد، اما شخصیت‌ها و احساساتش واقعی هستند و گاهی برای یک فیلم همین مقدار کافی است تا رضایت افرادی که به آن شک دارند را جلب کند.

————

[۱] دوره تخفیف یا بهبودی (remission): ناپدید شدن کامل یا جزئی از یک بیماری؛ دوره‌ای که در طی آن یک بیماری تحت کنترل است.


irev.irبررسی پرده سینما

پوستر فیلم تقصیر ستاره بخت ماست«من نمی خوام داستان عاشقانه مون رو برات تعریف کنم. چون مث بقیه داستان های عاشقانه واقعی ما آخرش می میریم. این طبیعت ستاره ها است که عبور می کنند. (از کتاب تقصیر ستاره بخت ماست)

پس از سری فیلم های گرگ و میش تب فیلم های رمانتیک برای نوجوانان هالیوودی بالا گرفت. هالیوود فیلم های نواجوانانه (تین ایجری) را مثل فست فودی یکی پس از دیگری روانه پرده سینما کرد. فیلم هایی که یکی پس از دیگری با شکست تجاری مواجه می شدند. حالا از گوشه و کنار هالیوود فیلمی با بودجه اندک از راه رسیده است که تمام تماشاگران اش را به اتفاق تحت تأثیر  قرار می دهد. تقصیر ستاره بخت ماست یک درام خوب و سرشار از مفاهیم انسانی درباره مرگ و زندگی و عشق است.

جاش بوون در دومین گام کارگردانی حس انسانی تازه ای به موضوع به ظاهر تکراری فیلم اش بخشیده است. تقصیر ستاره بخت ماست شاید در نگاه نخست شبیه فیلم هایی مثل گرگ و میش  به نظر بیاید ولی اما رویکرد ترو تاره فیلمساز به سوژه ای تکراری این گونه فیلم ها، سبب خلق اثری زیبا و متعالی شده است.

تقصیر ستاره بخت ماست  فیلمی است که سعی می کند درعین سرگرم کننده بودن صادق و صمیمی باشد. فیلم در نگاه اول یک فیلم مبتنی بر فرمول های قدیمی است اما اگر حوصله کنید و اجازه دهید به جلو حرکت کند، به تدریج به یک فیلم پس از کلیشه ای تبدیل می شود.

فیلم تقصیر ستاره بخت ماست از روی رمان پرفروشی به همین نام اثر جان گرین نوشته است. دکتر جان گرین روانشناس، مشاور خانواده، مدرس، نویسنده، متخصص در امور درمان، سردبیر ژورنال «خانواده»، عضو هیأت مشاوران انجمن بین المللی خانواده و ازدواج و فارغ التحصیل رشته روان شناسی از دانشگاه کلمبیا پاسیفیک امریکا است. او که متخصص در رشته روان شناسی روابط خانوادگی است، یکی از ۱۶ متخصص در رشته های مربوط به توریسم بهداشت و سلامت است کتاب او با عنوان زنان ونوسی و مردان مریخی از پرفروش ترین کتاب ها در دهه گذشته بوده که در زمره تأثیرگذارترین کتاب ها در ۲۵ سال گذشته معرفی شده است. این کتاب به قدری قوی است که فیلمساز حتی اگر می خواست هم  نمی توانست فیلم بدی از آن اقتباس کند. فیلم سرشار از جملات قصار است که به زودی تب آن فیس بوک و توئیتر و سایر شبکه های اجتماعی را فرا خواهد گرفت! این کتاب در ایران تحت عنوان «بخت پریشان» منتشر شده است. «بخت پریشان» در همین روزهای اندکی که از انتشارش می‌گذرد جزو پرفروش‌های بازار کتاب ایران هم شده و نوجوانان ایرانی هم استقبال خوبی از آن کرده‌اند. به گفته گرین عنوان اصلی کتاب (the fault in our stars)  برگرفته از نمایشنامه جولیوس سزار شکسپیر است، که مترجم ایرانی عنوان فارسی را با تکیه بر یکی از اشعار حافظ انتخاب کرده است: «گناه بخت پریشان و دست کوته ماست».

قهرمان های داستان به بیماری سختی مبتلا هستند، اما  به ما می‌آموزند که زندگی همچنان زیباست و تا زنده اند باید از آن لذت ببرند. دو عاشق فیلم هردو مبتلا به سرطان هستند و حس زندگی کردن در حال به خاطر نداشتن آینده در این فیلم موضوع خارق العاده ای است که فیلمساز موفق شده کاملاً ان را به مخاطب القا کند.

داستان فیلم  تقصیر ستاره بخت ماست درباره‌ی دختر نوجوانی‌ به نام هازل گریس لنکستر (شیلی وودلی) است. او شانزده سال دارد و سه سال است که از سرطان رنج می‌برد، اما توانسته با استفاده از دارویی جدید به ثبات برسد. هازل به توصیه والدینش به جمع گروهی می‌پیوندد که در آن کودکان سرطانی شرکت دارند. در آنجا با آگوستوس واترز (انسل الگورت) آشنا می‌شود.این دو اوقات زیادی را با هم می‌گذرانند و روابط‌شان به مرور نزدیک‌تر می‌شود. اما هازل سعی می‌کند آگوستوس را تا آنجا که می‌تواند از واقعه مرگ زودهنگام خود مصون نگه دارد – او خودش را همچون نارنجک می‌بیند که بالاخره منفجر خواهد شد و هرکسی که در نزدیکی اوست را زخمی خواهد کرد– از این رو تصمیم می‌گیرد دیگر با آگوستوس ارتباطی نداشته باشد.

آرزوی قلبی هازل ملاقات با نویسنده کتاب محبوب اش، پیتر وان هوتن، است که در حال حاضر در آمستردام  زندگی می‌کند. او با کمک آگوستوس و پس از مجادله بسیار با والدین و پزشکان اش بالاخره موفق می‌شود راهی این سفر شود. ملاقات با نویسنده اما آن‌طور که خودش تصور می‌کرد پیش نمی‌رود. در طول کتاب اتفاق‌های غیرمنتظره‌ای می‌افتد که سرنوشت آگوستوس و هازل را برای همیشه عوض می‌کند..

شیلی وودلی و انسل الگورت در این فیلم موفق به خلق دو کاراکتر کاملاً انسانی و ملموس شده اند. کاراکتر هایی خود ویرانگر، ناکامل و عاشق در عین حال جذاب و دوست داشتنی. رابطه بین این دو کاراکتر نیز اگر چه در عالم واقعیت بی نهایت ما به ازای بیرونی دارد اما در هالیوود ندرتاً موفق به خلق و انعکاس این نوع رابطه های نوجوانانه روی پرده سینما می شود.

فیلم تا اواخر داستان خوب پیش می رود ولی در انتها بدجوری می خواهد اشک مخاطبان را دربیاورد. فیلمساز آگاهانه تا اواخر فیلم نمی گذارد فیلم اش به ورطه ملودرام های اشک آلود بیافتد، ولی در انتهای فیلم سنگ تمام می گذارد و حسابی اشک تماشاگران را در  می آورد. به قول جیمز برایندلی فیلم تقصیر ستاره بخت ماست نمی خواهد هیچ چشمی بی اشک سالن سینما را ترک کند.

نکته دیگر فیلم این است که داستانی در کار آن نیست و فیلم صرفاً متکی بر دیالوگ های دو نفره  بین بازیگران است. البته سبک کتاب هم همین است ولی فیلمنامه نویس نتوانسته قصه گویی خوبی باشد. این سبک شاید در ادبیات جواب دهد ولی در این فیلم جواب نمی دهد و تلاش فیلمساز هم در این راستا باعث به وجود آمدن حفره هایی در فیلمنامه شده است. تقصیر ستاره بخت ماست برای موفقیت کامل به یک داستان بهتر نیاز داشت.  ولی در این عاشقانه غمناک ولی روحیه بخش درباره چند شخصیت معمولی که در زندگیشان با بحران های واقعی برخورد کرده است هرکسی چندتا نکته مثبت برای ادامه زندگی اش استخراج می کند و از سالن سینما  خارج می شود، اما اینکه این فیلم تبدیل به شاهکار سینمایی نشده است تقصیر ستاره بخت سازندگانش نیست بلکه تقصیر فیلمنامه نویس آن است!


irev.irبررسی سلام سینما

“بخت پریشان ما” عاشقانه ای است دارای تمی شبیه به “مرگ آگاهی”، صریح و صادق در لحن و بیان، دینامیک و پرانرژی و جسور در متن، هوشمندانه و خلاقانه در میزانسن و در عین حال، خالص و بی تکلف در روایتی از دنیای سرطانی ها که به آدم هایش، به مدد راوی اول شخص (هیزل) از درون گود می نگرد و لحن همدلانه و همذات پندارانه و غمخوارانه اش نسبت به یکی از تلخ ترین انواع زندگی را با سمپاتی دنیای پرجاذبه ی خلق شده منبعث از کاراکترهای درون اش، به ویژه دو کاراکتر اصلی اش (هیزل و گاس) و البته پیرنگ عاشقانه ی میان این دو درهم می آمیزد و مجموعه ای تماشایی و دلنشین از خوشی، شیرینی، امیدواری، پیروزی و زندگی رویاگونه را در عین درد، تلخی، ناکامی، شکست و مرگ حقیقت گونه عرضه می کند؛ درست همانطور که مخاطبانش می خواهند.

“بخت پریشان ما” روایتی غیرخطی منبعث از فلاش بکی طولانی از داستان دردناک عاشقانه ای میان هیزل و گاس است؛ با چهار محور درهم تنیده شده ی آشنایی، زندگی، عشق و مرگ. هیزل به عنوان راوی اول شخص داستان، از همان ابتدا به مخاطب اخطار می کند که داستان مذکور، با نهایت صراحت و به دور از ملاحظات مرسومی که در کتاب ها و فیلم ها جهت تلطیف فضای تراژیک داستان لحاظ می شوند، روایت می شود و دقیقا همینگونه نیز هست؛ مگر نه اینکه در تمام طول داستان، از یاس ابتدایی هیزل و ترک آیزاک توسط مونیکا و کور شدن آیزاک گرفته تا وخامت حال هیزل در آستانه ی سفر به آمستردام و پیشرفت ناگهانی سرطان در گاس و وخامت شدید حال او و مرگ او، با سیر نامتناهی ناکامی شخصیت ها مواجهیم؟ حتی پیتر ون هاوتن که برای مخاطب و هیزل و گاس، نویسنده ای خلاق و جذاب در لانگ شات به نظر می آمد، در کلوزآپ به دائم الخمری نیست گرا مبدل می شود و البته از یاد نبرید حضور بختک گونه ی وی در مراسم خاکسپاری گاس را که فضای آرمانی مطلوب هیزل را کاملا دگرگون می سازد.

با این حال اما “بخت پریشان ما” به رغم صراحت تام و تمامی که در روایت بخت ناکام شخصیت هایش دارد، به استثنای یک سوم پایانی اش که در فصل مرگ، تمام جنبه های تراژیک مرگ و عشق ناکام منبعث از آن را با نهایت غلظت احساسی-عاطفی به تصویر می کشد، شباهت چندانی به یک ملودرام جانگداز ندارد. علت این مهم را بسیاری ممکن است ناشی از نگاه و نگرش و منش شخصیت ها بدانند که نوعی شیرینی در عین تلخی، امیدواری در عین یاس، رویا در عین حقیقت، پیروزی در عین شکست و حتی زندگی در عین مرگ را تداعی می کند و خالق دنیایی است که به رغم تلخی ذاتی و زائدالوصف آن، همچنان برای مخاطب، نه فقط قابل تحمل، بلکه دلنشین و سمپاتیک و جذاب و تماشایی است. به زعم نگارنده اما هیزل و گاس و آیزاک را می توان دقیق تر وصف کرد؛ البته با بهره گیری از این جمله ی شکسپیر : ((آنچه را که دوست داری بدست آور، وگرنه مجبوری آنچه بدست آوردی را دوست داشته باشی)).

حال، حکایت کاراکترهای مذکور را می توان مشابه همین جمله ی شکسپیر دانست. شخصیت های “بخت پریشان ما” مسلما آنچه دوست داشتند را بدست نیاورده اند اما هر آنچه را که بدست آورده اند، عاشقانه دوست می دارند و از این رو است که با وجود اینکه تماما در حال (و نه در آینده) زندگی می کنند و محروم از آرزومندی های متعارف اند اما از بی نهایت های کوچکشان بسیار بیشتر از کسانی که بی نهایت های به مراتب بزرگتری را دارا هستند، لذت می برند؛ به گونه ای که گاس می تواند سیگار در داخل دهانش بگذارد، از آن لذت ببرد و احساس قدرت کند، بدون اینکه قدرت کشتن به آن بدهد و با وجود اینکه قادر به تماشای مراسم خاکسپاری اش نیست، به همراه فقط و فقط هیزل و آیزاک، مراسمی اگرچه تمرینی اما به غایت آرمانی برای خاکسپاری اش برگزار کند. آیزاک با وجود نابینایی اش و تنها با دارا بودن دوجین تخم مرغ، آنچنان انتقامی از مونیکا می گیرد که حتی والدین مونیکا نیز قادر به جلوگیری از آن نباشند. هیزل با وجود سرطان ریه اش، تنها با الهام گرفتن ذهنی از جملات آنا فرانک (که جملگی ارتباطی تماتیک با وضعیت حالیه ی او دارند) امید خود را بازمی یابد، طبقات طاقت فرسای یاس را می پیماید و تصویر ذهنی-آرمانی مطلوب خود را مقتدرانه عینیت می بخشد. این همه از سه انسانی برمی آید که مجموعا پنج پا و چهار چشم و دو نیم ریه ی سالم دارند اما محرک نیروی درونی شان، چیزی به مراتب فراتر از امید است؛ نوعی خودباوری و حتی ایمان؛ ایمان به وجود، ایمان به اراده، ایمان به آرمان و ایمان به انسان.

از قضا همین نگاه انسانی و مومنانه است که حدیث نفس اثر را رقم می زند، هیزل و گاس و آیزاک را سمپاتیک و البته متفاوت از نظایرشان می کند، به جهان اثر جلا می بخشد و از همه مهم تر، داستان شخصیت های “بخت پریشان ما” را با وجود شباهت تماتیک محورهای اصلی اش با محورهای اصلی داستان “مصیبت باشکوه” نوشته ی پیتر ون هاوتن، دارای پایانی به مراتب انسانی تر و امیدوارانه تر از پایان نیست انگارانه ی “مصیبت باشکوه” می گرداند و به برگ برنده ی اصلی اثر و بارزترین وجه تمایز آن نسبت به نظایرش بدل می شود.

“بخت پریشان ما” البته که فیلم کاملی نیست؛ فیلمنامه ی اقتباسی سه پرده ای اش اصرار دارد از طریق پلات مرکزی نحیفی شخصیت پردازی کند که در صورت عدم انتخاب راوی اول شخص و همچنین عدم کوشش مجدانه ی فیلمساز در قالب میزانسن های دو نفره ی با نماهای بسته اش از هیزل و گاس جهت نزدیک کردن هرچه بیشتر مخاطب به درون آنان، قطعا قادر به ارائه ی تصویر داستانی کلوزآپ گونه از دو کاراکتر اصلی اش نبود؛ کما اینکه تصویر داستانی ارائه شده از آیزاک، به سبب عدم بهره مندی از قاب های درنظر گرفته شده برای هیزل و گاس، برای مخاطب مدیوم شات گونه و حتی تا حدی لانگ شات گونه است. کمبود پلات ها و موقعیت های فرعی نیز از دیگر نقصان های فیلمنامه است که موجب شده تا پلات مرکزی، نزار و خلوت باشد و بخشی از بار داستانی فیلمنامه، به ویژه در میانه های فیلم و در غیاب مقطعی راوی اول شخص و تبدیل آن به سوم شخص، بر دوش دیالوگ های غالبا دو نفره ی میان هیزل و گاس بیفتد. معدود خرده تنش های ایجاد شده میان هیزل و خانواده اش نیز تقریبا بی پرداخت اند و به لحاظ داستانی، جامپ کاتی و تا حد زیادی بیرون از درام اصلی.

مسلما کمبودهای مذکور موجب می شود فیلم تا حدی از چهار ستاره شدن دور شود اما در ارزشیابی و ارزشگذاری کلی اثر، قابل اغماض هستند؛ چرا که تعادل کلی بایسته و مورد نیاز درام، به ویژه در ساحت های روایت سلیس داستان، شخصیت پردازی سمپاتیک دو کاراکتر اصلی، خلق بی آلایش جهان جذاب اثر و ارائه ی صحیح نگاه انسانی مطلوب فیلمساز، حفظ می شود تا “بخت پریشان ما” به عنوان دومین اثر بلند سینمایی فیلمسازی همچون جاش بون، از برترین های امسال سینمای آمریکا باشد و به احتمال بسیار زیاد از برترین های کارنامه ی فیلمسازی جاش بون.


irev.irبررسی 7 فاز

نوشته منتقد مجله تایم بر بخت پریشان ما / The Fault in Our Stars

ريچارد كورليس: هيزلِ بي‌اعتماد و ديرباور، با برخورد اتفاقي‌اش با آگوستوس جاني تازه مي‌گيرد. دلربايي آگوستوس براي هيزل، هم خوشايند است و هم ضروري؛ او مثل يك آهنگ پاپ است كه ظرف سه دقيقه يا روح را به پرواز درمي‌آورد و يا احساسات آدم را جريحه‌دار مي‌كند. و خب البته آگوستوس براي هيزل هر دو كار را مي‌كند.

ريچارد کورليس/ تايم: شيلين وودلي و انسل الگورت در نقش نوجوان‌هاي سرطاني ـ يکي افسرده و فروريخته، و ديگري قوي و محکم ـ در بهترين فيلمي که تاکنون براساس يک داستان نوجوانانه پرفروش به قلم جان گرين ساخته شده، خوش مي‌درخشند.
هيزل گريس لنکستر (شيلين وودلي) و آگوستوس واترز (انسل الگورت) مطلقا هيچ نقطه اشتراکي ندارند. به عنوان مثال کتاب مورد علاقه هيزل يک مصيبت شاهانه اثر نويسنده اسرارآميز، پيتر ون هوتن است. در حالي که کتاب مورد علاقه گاس، رماني است که از روي بازي ويديويي محبوبش يعني شورشي 2 نوشته شده. هيزل متفکر و افسرده، و گاس خوشحال و خوش مشرب است.
اما تنها نقطه اشتراک‌شان اين است که هر دو، نوجوان‌هاي سرطاني‌اند. آگوستوس که سابقا اعجوبه بسکتبال بوده، يک پايش را به خاطر تومور از دست داده است. بيماري هيزل با سرطان تيروئيد شروع شد؛ و پس از آن‌که به صورت هندسي در تمام بدنش گسترش پيدا کرد، او مجبور است دستگاهي به بزرگي يک کپسول آتش‌نشاني را همه جا به دنبال خود بکشاند تا بلکه بتواند هوا را به داخل ريه‌هاي درب و داغانش پمپ کند. و با اين‌که انتخاب‌شان در زمينه ادبيات متفاوت است، به عنوان قهرمان‌هاي بخت پريشان ما اثر جان گرين، رمان نوجوانانه پرفروشي که به فيلم خوبي تبديل شده در کنار يکديگر هستند.
کتاب گرين با وام گرفتن شخصيت نوجوان فيلم احساساتي و قديمي قصه عشق (راجع به دختري که در بيست و پنج سالگي مُرده، چه حرفي داريد بزنيد؟) از يک طرف تلخ و کنايه‌آميز و از طرف ديگر مفرح و نشاط‌بخش است. هيزل، به عنوان دختري که نيمي از عمر 16 ساله‌اش را با سرطان به سر برده، يک سيستم خودکار ايمني احساسات را در خود پرورش داده است: طنازي. او با کساني که در موضع بالاتر و قدرتمندتر از خودش هستند ـ والدينش، دکترها، پسري که در يک کليساي محلي جلسات گروه درماني برگزار مي‌کند ـ با ابرويي که به نشانه قضاوت بدبينانه بالا مي‌برد برخورد مي‌کند. او کاملا از منِشي که خصيصه نوجواني است برخوردار است: درگير يک ماجراجويي سخت و نااميدانه است که بزرگترها به راحتي قادر به درکش نيستند. اين ضرب‌المثل در مورد هيزل صدق مي‌کند: به احتمال زياد پيش از آن‌که به سن قانوني خريد آبجو برسد مي‌ميرد.
توصيه پزشکش اين است که داروهايش را دو برابر کند، اما درواقع پادزهر واقعي، دوُز بالايي از luh-uv است. در اين ميان، آگوستوس جذاب‌ترين کسي است که برايش نقش دکتر خوش احساسيان را دارد! نگرش او به گونه‌اي است که با پاي مصنوعي‌اش خيلي راحت برخورد مي‌کند و با استناد به حرف دکترها که گفته‌اند 85% احتمال از بين رفتن بيماري‌اش وجود دارد، باور سرسختانه هيزل را به چالش مي کشد: افسردگي از اثرات جانبي بيماري نيست، بلکه اثر جانبي مرگ است. و مگر درام ـ واقعا همه درام‌ها ـ چيزي به جز داستان آدم‌هاي دوست داشتني است که اسير مشکلاتي وحشتناک شده‌اند؟
عقربه‌هايي که دارند مرگ را براي هيزل و آگوستوس نزديک و نزديک‌تر مي‌کنند، آن‌ها را وادار مي‌کنند همه ايده‌آل‌هاي زندگي‌شان را ـ تجربه عشق اول، سفر به اروپا، ملاقات با نويسنده محبوب هيزل، و تجربه آخرين عشق ـ يک‌جا جمع و در تابستاني که احتمالا آخرين تابستان‌شان است محقق کنند. هيزلِ بي‌اعتماد و ديرباور، با برخورد اتفاقي‌اش با آگوستوس جاني تازه مي‌گيرد. دلربايي آگوستوس براي هيزل، هم خوشايند است و هم ضروري؛ او مثل يک آهنگ پاپ است که ظرف سه دقيقه يا روح را به پرواز درمي‌آورد و يا احساسات آدم را جريحه‌دار مي‌کند. و خب البته آگوستوس براي هيزل هر دو کار را مي‌کند.
همان گونه که احتمالا اين دو نفر مخاطبان را افسون مي‌کنند، فيلم هم آن‌ها را در پيله‌اي محو شونده از صميميت در آغوش مي‌گيرد. در فيلم‌نامه که به قلم اسکات نوستاتر و مايکل هـ . وبر نوشته شده ـ زوجي که در فيلم‌نامه‌هاي 500 روز سامر و اينک تماشايي هم به شور و شعف، و همچنين بيم و نگراني‌هاي عشق دوران جواني نگاهي ستايش‌آميز داشته‌اند ـ هيزل و آگوستوس هر دو همزمان کاستي‌ها و نيازهاي يکديگر را کامل مي‌کنند. فيلم تنها يک دوست براي هيزل و آگوستوس در نظر گرفته است: ايزاک (نَت وُلف)؛ که در ارتکاب اعمال مجرمانه بهشان کمک مي‌کند. و در عين حال کاملا عاقلانه و منطقي، پدر و مادر هيزل (لورا درن و سم ترمل) را از بهترين تکه‌هاي دنياي هيجان‌انگيز و پرمخاطره او محروم مي‌کند. هرچند آن‌ها در خوش‌بيني توأم با ناراحتي و پيشاپيش عضه خوردن حرفه‌اي شده‌اند، مي‌توانند نقش ملازمين را بازي کنند اما نمي‌توانند محرم اسرار باشند. و مي‌بايست از دسترسي به خانه درختي عشق دخترشان محروم باشند.
فيلم‌هايي که راجع به دوران نوجواني ساخته مي‌شدند و به ديد يک باغ اسرارآميز به آن نگاه مي‌کردند، صرفا سوءتفاهم‌ها و وصله‌هاي ناجوري بودند که در دهه 1960 جوانه زدند. شروع اين فيلم‌ها با ديويد و ليزا بود: کاير دولئا نقش پسري که اجازه نمي‌داد کسي بهش دست بزند، و جنِت مارگولين نقش دختري را بازي مي‌کرد که از اختلال هويت رنج مي‌برد. بگو که دوستم داري جوني مون ساخته اتو پره‌مينجر، باعث شد محوريت از زوج‌ها برداشته شده و معطوف به سه شخصيت اصلي گردد: يک زن جوان که جسما و روحا زخم خورده (ليزا مينه‌لي)، يک پسر مبتلا به صرع (رابرت مور) و يک فلج همجنس‌گرا (کن هوارد). قصه عشق در 1970 اين ناتواني‌هاي جسمي و روحي را يک‌جا در قالب پيرنگي درباره دختري فقير با بازي اَلي مک‌گرا که سرطان خون مي‌گيرد و همسر پولدارش با بازي رايان اونيل که صبورانه برايش غصه مي‌خورد جمع کرد. در طول تمام دهه‌هاي بعدي، بخت پريشان ما فيلمي است که بيشترين و کُشنده‌ترين ميزان سياه‌بختي را در بين تمامي آثار قابل ستايش مشابه ارائه کرده است.
بخت پريشان ما هم وصله‌هاي ناجور و صحنه‌هاي کم‌ رمق دارد اما تعداشان اندک است. ملاقات با نويسنده محبوب هيزل (ويلم دافوئه) در آمستردام، يک پاساژ انحرافي و تقريبا بي‌نتيجه است. سفر به آمستردام اين فرصت را به سازندگان فيلم مي‌دهد که صحنه مهمي را در خانه انه فرانک بگيرند؛ جايي که در آن، تبار يک دختر يهودي که پيشينيانش درگير مسأله هولوکاست بوده‌اند، مستقيما و صراحتا با سرطان يک نوجوان مقايسه شد. اما نه؛ بايد گفت اين‌ها با هم فرق دارند. اگر بخواهيم عقيده هيزل در مورد ابديت را صورت‌بندي کنيم، بايد بگوييم: بعضي از قساوت‌ها، بدتر از قساوت‌هاي ديگرند.
با اين حال هيزل و آگوستوس به خاطر بازيگران جواني که نقش‌شان را بازي کرده‌اند، در فرهنگ سينمايي و خاطره سينمادوستان باقي مي‌مانند. وودلي که ابتدا با نقش‌هاي مکمل (دختر سرکش جرج کلوني در فرزندان) و سپس نقش‌هاي اول در فيلم‌هاي مستقل (دختر خوره کتاب در اينک تماشايي) رشد کرد و توانست جايگاهش را در سينماي نوجوانانه پيدا کند (دايورجنت)، در اين فيلم شانس يک بازي درون‌گرا نصيبش شد: او شما را وادار مي‌کند که تماشا کردنش را تماشا کنيد، و به شما اجازه مي‌دهد ذهنش را مثل يک کتاب بخوانيد. در اين فيلم وودلي را غالبا در کلوزآپ‌هايي مي‌بينيم که جزئيات پوستش را نمايان مي‌کنند. چهره او، خود به تنهايي يک فيلم جذاب است ـ يک سمفوني پائيزي از قهوه‌اي‌هاي تيره و روشن. وودلي از هيزل راوي ايده‌آل و در عين حال مخاطبي پذيرنده براي نمايشگري‌هاي دل‌انگيز آگوستوس مي‌سازد.
الگورت در دايورجنت در نقش برادر هيزل ظاهر شده. پرسوناي او در اين فيلم، به نحوي طبيعي از نو تعريف شد و توانست برقراري يک رابطه احساسي سنگين و موقر را با وودلي به نمايش بگذارد. او تقريبا توانست آن دسته از مخاطبان دختر فيلم که تجربه شکستي عشقي داشته‌اند را به اين فکر بيندازد که سرطان گرفتن عليرغم همه بدي‌هايش، به ملاقات با چنين آدم کامل و دوست داشتني‌اي مي‌ارزد. هرچند مي‌دانيد که بخت پريشان ما همچون قصه عشق از نظر تعداد ورژن‌هاي نمايشي با محدوديت مواجه است، اما همزيستي ستاره‌هاي فيلم به قدري قوي است که آرزو مي‌کنيد اين فيلم، دنباله‌دار مي‌بود.


irev.irبررسی نقد فیلم

خلاصه

Hazel Grace Lancaster، دختری 17 ساله و مبتلا به سرطان تیروئید است که به درخواست پزشک و خانواده اش، برای رهایی از افسردگی به گروهی از افراد سرطانی ملحق می شود. او در آنجا با پسری (Augustus Waters) آشنا می شود که به او توجه نشان می دهد. هزل آرزو داشته از نویسنده ی کتاب مورد علاقه اش (که درباره ی مرگ فردی سرطانی ست) در مورد ادامه ی داستانش سوال کند اما هیچگاه پاسخ نامه هایش را دریافت نمی کرده است.. ورود گاس به ماجرا سبب می شود اولین پاسخ از سوی کسی که خود را دستیار نویسنده کتاب معرفی می کند دریافت شود. در ادامه نویسنده آن ها را به آمستردام دعوت می کند تا حضوراً پاسخ سوالات هزل را بدهد…

بررسی و نقد

“درد نیازمند حس شدن است”

نام کتاب اصلی از نمایش‌نامه «جولیوس سزار» ویلیام شکسپیر الهام گرفته شده که در آن کاسیوس به بروتوس می‌گوید: «ای بروتوس عزیز، تقصیر از ستاره بخت ما نیست بلکه از خود ماست که زیردست شده‌ایم». اقتباس سینمایی کتاب در سه-چهار سال بعد اما، فیلمی را پدید آورده که شاید بهترین اقتباس از یک رمان تا به حال بوده باشد..

“اشکال ستاره های ما” در ابتدا فیلمی در رابطه با سرطان ( به قول درست هزل؛ بیماری ما علیه خودمان) و آشنایی با درد بیمار و اطرافیان اوست (که به قول نویسنده، اگر درجه ی درد بیماری 9 از 10 باشد، درد از دست دادن، حد انتهای درد است). اما آنچه این فیلم را از موارد مشابه  (که البته در تمام آن ها هم برای جذب مخاطب از وجه افزوده ی درام یا رومانس استفاده شده) جدا می کند، وجه فلسفی و همراهی آن با دو جنبه ی کمیک (با معجزه ی کاستن از سیاهی فیلم و در عین حال نکاستن از احساس درد بیمار) و همچنین نمایش واقع گرایانه ی فیلم است. گنجاندن پنج عنصر “تراژدی” (که معمولا در خود عنصر فلسفه را به همراه دارد و اصلا شاید از درون همین غم است که سوال و فلسفه زاده می شود)، “کمدی”، “فانتزی” و “مستند” در کنار هم، از اموری ست که احتمال شکست مجموعه را تا حد زیادی بالا می برد اما فیلم با سربلندی، مجموعه ای زیبا از این عناصر در آمده که تفکیک آن ها از یکدیگر نیز کار آسانی نیست.

Hazel، سرطان تیروئید درجه چهار دارد که به ریه های او متاستاز داده است. او طی روند درمانی آزمایشی، به طرز معجزه آسایی از مرگ نجات یافته و حالا در وضعیت نسبتا پایدار به سر می برد. تنها مشکل او تجمع آب در ریه هایش است که هر از چند گاهی وضعیت وخیمی برای او ایجاد می کند. خانواده ی او برای رهایی اش از افسردگی و گوشه گیری، شرکت در جلسات گروهی افراد سرطانی را پیشنهاد می کنند و او تنها برای خوشحال کردن والدینش در این کار شرکت می کند (و بعدا می فهمیم این کار را به خاطر درگیری ذهنی اش در کتابی که در آن غرق بوده -و در آن با درد انسانی که در حال از دست دادن فرزندش است آشنا شده- انجام می داده.. و همین “برای دیگری انجام دادن یک کار” چقدر به نفعش تمام می شود.. و نگاه کنید که تصادفش با Augustus هم به گذشتش از رفتن با آسانسور به خاطر بیماری دیگر رخ می دهد).

در این گروه –که مکان برگزاریش به قول خودشان بی شباهت به کلیسا هم نیست-، نمایی از مسیح بر کف این مکان خودنمایی می کند. Hazel با Augustus (پسری 18 ساله) آشنا می شود که سرطان استخوان داشته و حالا یکی از پاهایش هم مصنوعی است. گاس برای او از سیگاری می گوید که به صورت نمادی از ماده ای کشنده درآمده که به آن اجازه ی کشتن نمی دهد و او را به دیدن فیلم دعوت می کند و قرار می گذارند هر یک، بهترین کتابی که دیگری خوانده را بخواند. هزل، کتاب “رنج عظیم” (An Imperial Affliction) را پیشنهاد می کند (جمله ی ابتدای نقد از این کتاب نوشته شده). گاس از پایان ناخوش و یک باره ی کتاب راضی نمی شود و به همکار نویسنده ی کتاب E. mail می زند و در کمال تعجب هزل، جواب هم دریافت می کند! طی این مکاتبات، ظاهرا نویسنده (Peter van Houten، با بازی بازیگر همیشه منزجر کننده ی من؛ Willem Dafoe) آن ها را برای دریافت پاسخ به نزد خود خوانده است. آن ها به هر زحمتی که شده به آمستردام می روند اما کسی که با آن روبرو می شوند به هیچ وجه تطابقی با خیالشان ندارد.. (این قسمت شرح بیشتری از خلاصه ی فیلم بود!)

تراژدی، زمینه ی پیچیده شده در لفافه ی کمدی فیلم است.. فیلم در واقع از انتها شروع می شود و با بیان خاطرات هزل وارد فیلم می شویم؛  نمایش یک رابطه ی رومانتیک که با سخنان پایانی هزل در رد بی عیب بودن داستان های عاشقانه تمام می شود: “متاسفم”.. زندگی آنچنان مانند داستان های پری زادگان نیست.. (گرچه، به همین داستان ها هم که نگاه کنیم.. پر از اتفاقات متاثر کننده اند؛ سیندرلا دچار نامادری شیطان صفتی شده بود، زیبای خفته  دشمنی سرسخت داشت، آناستازیا دچار فقر شده بود و …).

اگر کمی حساس باشید، حمل کردن دائم یک ساک چرخدار توسط هزل و لوله اکسیژنی که دائم باید به آن متصل باشد  شما را آزار می دهد (و همین لوله ابزاری ست برای یادآوری دائم بیماری هزل به بیننده) و آن ویلون سلی که با شروع حمله ی ریوی هزل شروع می شود، روحتان را خراش خواهد داد… حتی رفتار مادر هزل که از روی ناچاری لبخندهای همیشگی اش را تحویل این مایه ی غم زندگی اش می دهد، باعث آزارتان خواهد شد.. به راستی آیا سرنوشت هزل مقصر نیست؟… همین رابطه ی میان هزل و گاس که قرار است به قول نامطمئن خودشان تنها یک “دوستی ساده” بماند و برای کاهش تلفات هزل؛ این بمب ساعتی که هر لحظه امکان انفجار و تخریب اطرافیانش را دارد، به عشق تبدیل نشود.. عذاب آور نیست؟ قسمت جالب و دردناک تر ماجرا اینجاست که خصوصیات هزل، توسط نویسنده ی کتاب اصلی از بیماری با همین وضعیت برداشت شده است (Esther Earl که عکس او را در زیر می بینید وضعیت مشابهی در رابطه با بیماریش داشت.. با این حال او در سن 16 سالگی درگذشت..)

فیلم نمایش خوبی از نوشته ی مشهور علی شریعتی درباره ی تفاوت های “دوست داشتن” و “عشق” نیز هست. هرچند بحث بر سر این متن و معنای آن –لااقل در ذهن من!- هنوز وجود دارد اما به طور کلی، تعاریفی که وی از این دو عنصر به ما می دهد را در فیلم مشاهده می کنیم.. به طور مستقیم و غیر مستقیم چقدر از این “همیشه” های همیشه نشده ی مونیکا و ایساک (دوست گاس که قرار است دومین چشم خود را نیز طی عمل بعدی از دست بدهد) شنیده اید؟.. شاید همین به زبان آوردن “همیشه دوستت دارم” نشان از ترس درونی گوینده برای اتمام این احساس ناخودآگاه شکننده ی درونی باشد.. شاید دوستی واقعی آنقدر عمیق است که در توقع، بیان شیوا و روتوش شده از بین می رود.. هزل و گاس اما واژه ی “OK” (همان “تفاهم همراه با رضایت” خودمان) را جایگزین Always ای می کنند که در عمل همیشگی نبوده است.

فیلم هر از چند گاهی لذت ارزش های قدیمی که در سبک زندگی روزمره ی جامعه ی جدید فراموش شده اما همچنان زیبایی خود را از گوشه ی پارچه ی افتاده بر ذهن انسان نشان می دهد را یادآور می شود تا طعم های مصنوعی رفته به خوردمان را اندکی فراموش کنیم.. هر چند، خود فیلم و ارزش های ایثار و دوستی فشرده در آن آنقدر شیرینند که هر از چند گاهی باید اشکهایت را جمع کنی اما واقعا چقدر برای هزل مهم و شیرین است که آگوستس هنوز باکره است.. این حس اولین بودن در عاشقی چقدر برایتان خوب و دلنشین است؟ این روزها انگار دوستی های سطحی مان مقدار زیادی از امکان رخداد این اولین بودن در دنیا را کم کرده است.. به قول گاس در تعریف هزل، او به جای عشقی وسیع (و در نتیجه سطحی)، عشقی عمیق ورزید.. چیزی که عایدیش بسیار بیشتر از عشق های دیگر است… یا بی آرایش بودن چهره ی این دو (که البته در کشورهای غربی امری عادی ست) چقدر دوست داشتنی ترشان کرده؟..

نگاه دیگر فیلم به گذشتن از روابط رایج، کسل کننده و غیرضروری میان انسان هاست. نگاه که بکنید، وقت زیادی از زندگی مان را صرف انجام کارهایی می کنیم که شاید واقعا نیازی به انجام آن ها نداریم (همان تعارفات پیچیده و رسوم نالازم خودمان).. شاید واضح ترین نشانه ی آن در موقعیت سخنرانی هزل در مراسم تدفین گاس اتفاق می افتد که حرف هایی را می زند که برای حاضرین زیباتر است تا برای فرد درگذشته.. (و البته در واقع هزل آن نامه را برای گاس نوشته بود نه حاضرین جمع).

موقعیت های کمدی، رومانس و فانتزی فیلم، با محتوای لحظه ها همراهی دارند و البته همین موقعیت ها هستند که با اثر سینرژیستی خود باعث ماندگاری فیلم برای سالیان متمادی خواهند شد؛ صدای ایساک در حال نعره کشیدن و خواندن از جدایی مونیکا و رفتارش در قبال تخلیه روانی این حادثه خنده دار است. یا ترس گاس از هواپیمای در حال take off که در عین خنده داری نشانی ار معصومیت و سادگی اوست.. و یا حالت فانتزی نمایش SMS های رد و بدل شده میان هزل و آگوستوس به صورت جلوه های تصویری به شکل عجیبی با وجه واقع گونه ی فیلم تداخل ندارد و سخنان گاه حکیمانه ی گاس و هزل نیز هم.. احساس و رفتار میان این دو نوجوان به واقع شباهتی به روابط موجود در دنیای ما ندارد و عشق افلاطونی میان این دو، فراتر از یک فیلم رئال است اما آنچه باعث می شود دلنشینی اثر به سبب غیرواقعی بودن روابطش زیر سوال نرود، ایده آلیسم غیرافراطی و ممکنِ آن است که ذهن همیشه به دنبال رویت آن می گشته است.

موسیقی فیلم همراه خوبی برای صحنه های شیرین فیلم است که با قطعاتی متناسب با موقعیت همراه شده است. انتظار هزل برای تماس گاس یا دنیای نمادهای این پسر در عرضه به هزل برای ابراز تدریجی امکان سفرشان به هلند (از لاله های هلندی تا پوشیدن لباس یک بازیکن هلند و بردنش به پارکی برای دیدن اثر یک هنرمند هلندی و دادن ساندویچ پنیر هلندی..) را ببینید که چقدر دلخواه است.. یا شوخی های گاه و بیگاه گاس با هزل در دست دادن با دست خیس یا اینکه تنگی نفسش را به رویش میاورد.. آن شکلک بامزه ی پایین کاغذ حاوی نوشته ی هزل برای گاس برای خارج شدنش از دایره ی virgin ها.. یا جمله ی “برای ایساک همیشه هوا تاریکه” که با واکنش “من کور هستم اما کر نیستم” او روبرو می شود.. یا سخنرانی ایساک به عنوان پیش مقدمه ای بر مرگ گاس در کلیسا که ترکیبی از احساس و شوخی ست.. همگی اشک هایتان را با خنده پیوند می زنند!

وجه مستند گونه ی فیلم را در بی آلایش بودن گفت و گوها، بی آرایش بودن نسبی بازیگران اصلی، عکس العمل های بی اغراق بازیگران جانبی (که انگار واقعا رهگذرند) و بروز احساسات به موقع و منتظر توسط بیننده جاری می شود.. و زیبایی کار وقتی به اوج می رسد که در لابه لای همین گفت و گوهای به ظاهر ساده و روزمره، کلی نکته ی زیبا و فلسفی نهفته می شود؛ اینکه یک سرطانی رو به مرگ چه چیزی برای از دست دادن دارد؟ و از این قضیه چگونه برای خوشحال کردن دیگری، بدون ترس باختن استفاده می کند..

ترس اصلی Augustus فراموش شدن (oblivion) است و بر اساس کتاب مورد علاقه اش به دنبال ابراز شجاعت و قهرمان شدن.. اما چگونه می تواند جاودانه شود؟ فیلم می گوید که با راهی غیر از خواستن همه چیز برای خود.. (کاری که اغلب در این دنیا انجام می دهیم!). آگوستس یک خوش بین به زندگی است که با “ایثار” برای هزل جاودانه می شود (در حالی که خودش نمی داند این جاودانگی از آن نوع قهرمان و مشهور شدن برای همگان، اگر بیشتر نباشد کمتر نیست).. او مقام های قهرمانی زیادی در بسکتبال دارد اما آن قهرمانی چیزی نیست که به دنبالش بوده باشد (و حتی نشان آن ها را برای تخلیه احساسی دوستش، برای شکستن به او می دهد).. او دارد به این جمله عمل می کند که “رسیدن به خوب های ماندگار تنها با تحمل سختی ها به دست می آید” و احتمالا این از جمله ی “اگر رنگین کمان می خواهی، باید با باران روبرو شوی” که در خانه اش نصب شده بر ذهن او القا شده باشد.. او راننده قهاری نیست، دنیای کاملا پسرانه ای دارد (که کاملا در تضاد ظاهری با دنیای مورد علاقه ی هزل است؛ -با آن کتاب ها و بازی های ویدئویی و فیلم هایی که می بیند-)، او حتی آرزوی برآورده شده هزل و سوزاندن موقعیت موسسه غول چراغ جادو برای رفتن به Disney land را ضایع می بیند! (اما همچنان به او عشق می ورزد و او را کنار خود نگه می دارد..)، قیافه ی شاهکاری ندارد و می لنگد چون یک پایش را قطع کرده اند اما.. تنها یک چیز با ارزش دارد: توجه به اطرافیانش و از خود گذشتگی؛ او کتاب مورد علاقه ی هزل را می خواند و به آرزوهایش توجه نشان می دهد (کاری که اغلب ما دوست داریم در قبالمان انجام دهند).. و اینگونه است که به “بینهایتِ کوچک” هزل می پیوندد.. این رسیدن به آرزوی خیالی هزل (ملاقات با نویسنده ی کتاب مورد علاقه اش) و درک بیمزگی –و حتی تلخی- آن و یا همین تلاش گاس برای قهرمان بودن در بین مردمان و در عوض تبدیل شدن به قهرمانی تنها در قلب هزل، نوعی یادآوری “کیمیاگر” گونه ای (کتاب پائولو کوئیلو) است بر اینکه “خوشبختی جایی دور از دسترس ما نیست”..

The fault in our stars بازگشتی مقتصدانه و هدفمند به اصل فلسفه ی زیبایی تفاوت های زن و مرد و نشاندن این دو موجود ظاهرا متضاد و در واقع کامل کننده ی هم در کنار یکدیگر نیز هست.. درک نویسنده از موقعیت و خصوصیات هر یک از این دو و نیازی که هر یک به نوع “مرد بودن” و “زن خواستن” و “زن بودن” و “مرد خواستن” دارد، آنی ست که در خلقت این دو بوده و خواهد بود.. شاید علت موفقیت فیلم  نیز تا حد زیادی به همین خصوصیت بر می گردد؛ تامین شدن نیاز به “محبوب بودن زن برای مرد” و “قهرمان بودن مرد برای زن”.

 سکانس های مربوط به رستوران Oranjee آمستردام از سکانس های اصلی فیلم هستند که در آن درباره ی اغلب مفاهیم اصلی و استعاری فیلم صحبت می شود.. صحبت از طعم ستارگان و سپس انتخاب غذای سرآشپز (انتخاب تقدیر) و سپس لذت بردن از این سورپرایز کوچک.. در همین جا، فیلم، محلی برای تقابل جزئی و بی دعوای تشکیک و یقین به وجود خدا و جهان پس از مرگ و حتی دعوای اعتقاد به این ها و باقی ماندن در نظریه ی تکامل داروین نیز هست.. جواب هزل به سوال درباره وجود خدا و جهان دیگر “ممکن است” بود اما گاس اعتقاد دارد ممکن نیست بی هدف به وجود آمده باشند.. (و البته او به دلیل انسان بودنش، در انتهای داستان دچار ناامیدی نیز می شود..) در همین حال، صحبت های هزل، گاس و پیتر، مجموعه ای نسبتا کامل از فلسفه های وجودی زندگی انسان را در اختیار ما قرار می دهد و در انتها، نویسنده می خواهد پار را فراتر از این بگذارد و همه را به “زندگی انسانی تر” فرا بخواند.. به اینکه فلسفه های بشری همگی در پس زندگی انسانی قرار می گیرند و فلسفه بافی بدون عمل نیک، به هیچ کار نمی آید.. توجه کنید به خانه ی Anne Frank که نمادی ست مهم در اواسط فیلم در مورد ظلم بشر به خود و خراب کردن این رویای ممکن برای زندگی.. شاید ما درباره ی خدا، جهان دیگر و فرشتگانش تصوری قاطع نداشته باشیم اما می توانیم در عین حال به نوع زندگی صحیح در روابط با یکدیگر درست فکر کنیم.. این چیزی در ماوراء نیست..

نگاه پیتر ون هوتن (نویسنده ی کتاب مورد علاقه هزل) در مورد پایان همه چیز پس از مردن و اعتقاد گاس به جهان دیگر، دنیای پیش روی آن ها تا دم مرگ را نیز ساخته است؛ دنیاهایی با چشم اندازی کاملا متفاوت که برای یکی، پس از شکستی تلخ باعث یاس، به نابودی کشاندن خود و راندن دیگران و برای دیگری، انگیزه ی تلاش برای جاودانه شدن در همان زمان اندک زندگی و وقف شدن در عشق دیگری می شود… جملاتی که در خانه ی “Anne Frank” پخش می شود در واقع زمزمه های امید بخش نویسنده ی فیلمنامه است.. و در همین خانه است که هزل می شنود باید به زیبایی های اطرافش توجه کند و شاد باشد… (و باز به یاد بیاورید که هزل، از خلال همین حرکت نمادین رفتن به مکانی شبه کلیسایی و انجام کارهایی که به ظاهر برایش ناخوشایند است به عشق حقیقی می رسد).

هزل اما در انتها به مانند Peter van Houten شکست خورده از مرگ دخترش (که مرا به یاد داروین و مرگ دخترش می اندازد)، راه عصیان را در پیش نمی گیرد و با وجودی که برداشت ناصحیحی (از نظر علمی) از ایده ی صحیح بیان شده توسط پیتر درباره ی تفاوت بینهایت ها دارد (و باز به طرز جالبی به آخرین جملات او در وصف موضوع فلسفی جدید بی توجهی نشان می دهد)، برتری زندگی در آرامش فلسفی (هرچند نادرست از نظر دیگران) و بدون درگیر شدن در فلسفه های هر چند درست اما بی فایده ی انسانی را اثبات می کند و بدون بیان کلمه ای واضح، به راه گاس می رود..  چنین نوع نگاهی تنها زندگی انسان را زیبا و دردهای زندگی را کم اثر می کند.. و گاس چقدر زیبا در نامه ای به پیتر به این نکته اشاره می کند که بسیاری از عصیان گران نویسنده های خوبی هستند و انسان های نیک اندیش اغلب کسانی هستند که قدرت زیادی برای بیان احساس های زیبای درونشان ندارند! با این حال هزل، در انتها همان نامه ی ویرایش نشده ی گاس رامیخواند و لذت می برد!

 در عین حال گاس و هزل، با دو اعتقاد و علاقه ی متفاوت (که برای هزل بیشتر مایه ی سوال است تا انکار و از خلال همین سوال واقعی ست که انسان به درک حقیقت می رسد)، عاشق یکدیگر می شوند.. در آن رستوران نارنجی.. با نوشیدنی ای که مزه ی ستاره ها را می دهد.. و بعد از ابراز عشق دیگر نیازی به آن نوشیدنی هم ندارند.. (یکی از پوسترهای فیلم که این دو را وارونه در برابر هم اما خوشحال نشان می دهد نماد همین “تفاوت و دوستی” است).

 زندگی همه ی ما، کوتاه یا بلند، همراه همیشگی تلخی و شیرینی است (انّ مَعَ العُسر یُسری) و در طالع همه ی ما لحظات سخت نوشته شده (لَقَد خَلَقنَا الاِنسانَ فِی کَبَد.. و این “در رنج” بودن معنای همیشگی بودن دارد.. محیطی بر انسان محاط شده در آن..). رنجی که می توان آن را به مانند سیگار گاس، میان دندان گرفت اما اجازه ی کشندگی به آن نداد.. همچنان که همه ی ما با دردهای بزرگ و کوچکمان، همچنان زندگی می کنیم…

اما چرا رنج؟!..

حداکثر در حدود هفتاد دور چرخیدن زمین به دور خورشید، زندگی همه ی ما تمام می شود.. (و چه زیباست حدیثی که می گوید: آنچنان زندگی کنید که گویا لحظه ای دیگر می میرید..”).. بر خلاف یاد زندگی که بیشتر ما را به نقاب زدن وامی دارد، “یاد مرگ” در “خود بودن”، در عین زیبا کردن زندگی هایمان نقش زیادی دارد (گاس به هزل می گوید که این “خود بودن تو من رو عاشقت می کنه”).. و غافلیم که راه رهایی از این رنج همیشگی در تلاش برای رهایی دیگران از رنج هایشان نهفته است.. این جمله ی قرآن همیشه برایم تکان دهنده و درس آموز بوده که: “لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ” (به -حقیقت- نیکی نمی رسید مگر از آنچه دوست دارید -به دیگران- ببخشید). اینجاست که داشتن جهان بینی صحیح فایده ی خود را در بهبود زندگی خود و دیگران به نمایش می گذارد.. این درد دیگران است که باید حس شود (هزل در انتها که درد بازماندگان “آنا” ی پیتر را در می یابد، دیگر نیازی به توضیحات او در توصیف این ماجرا نیز ندارد). وقتی عدم درک دیگری در میان باشد، در نگاه عمیق، تصمیمات آشفته ی هیتلر، تفاوت بنیادینی با نوع برخورد پیتر با این دو نوجوان ندارد..

پاسخ فیلم به طالع و بخت و اقبالی که خیلی وقت ها، موافق با نام همین فیلم، آن را پر اشکال می بینیم در خلال جملات خانه ی “Anne Frank” زخم خورده از یکی از بدترین فجایع جنگ های اخیر دنیا پیداست: “همه چیز همان گونه است که باید باشد.. خدا می خواهد انسان ها را شاد ببیند”… و در انتها نگاه کنید به آیه ی 19 سوره ی “یس” که در آن چکیده ی اصلی فیلم را نهفته می بینم: اینکه زندگی هر چه که هست، به دست خودمان طالع در آن ساخته ایم و تلخش کرده ایم… قَالُوا طَائِرُکُم مَعَکُمْ أَئِنْ ذُکِّرْتُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ (بگو طالع بد شما در خود شماست، آیا اگر شما را پندتان دهند -به شگون بد می گیرید؟-، بلکه شما قومی هستید که از حد می گذرید). به قول نویسنده فیلمنامه، “بعضی بی نهایت ها بزرگ تر از بعضی دیگرند”.. و گرچه ممکن است نوع توصیف ما از این موضوع در عالم ریاضی خریداری نداشته باشد، اما مطمئناً در ذهن ما مفهوم دارد!.. فکر نمی کنید که بدون مرگ گاس در انتهای داستان، جاودان شدن فیلم –و در نماد آن زندگی ما- خدشه دار می شد؟ به قول گاس، “دنیا کارخانه ی برآورده کردن آرزوهای ما نیست”.. و باز به قول جملات فیلم، “جایی که امید هست.. زندگی هم هست”.. زندگی معجونی ست عجیب از تلخی و شیرینی که برآورده شدن خواسته هایتان در آن تا حد زیادی به نوع نگاه شما به آن بستگی دارد.. حواستان را از مرگ به ظاهر دلخراش گاس -که بالاخره برای همه مان رخ می دهد- به نام این دو بدوزید (waters و Grace) که شکوه زندگی می بخشد.. به رنگ آسمانی لباس این دو در صحنه ی رستوران.. واقعا آیا همراهی این دو در همین مدت کوتاه (و تمام نشدنی در خاطرات هزل) زیباتر است یا همراهی های طولانی و بی تفاهم و پر عذاب؟.. درک این مساله، مفهوم باطنی “اشکال ستاره های -بخت- ما”ست..

معمولا کم پیش میاید که اقتباس ساخته شده به صورت فیلم، بهتر از خود اثر مکتوب به نظر بیاید.. اتفاقی که به نظر می رسد به شکل فوق العاده ای در مورد این فیلم رخ داده است (هرچند، کتابش را که بخوانید، زیبایی های افزوده ای نیز دارد). فیلم در هیچ نقطه ای کم نگذاشته؛ شروع و معرفی شخصیت ها تدریجی و مناسب است، روند طی داستان و بروز نقاط بحرانیش به جاست، زمان آن با وجود دو ساعته بودنش کافی و ضروری است و پایان بندی آن (و به خصوص سکانس پایانی و پر تاثیر “فرد مجاز به شکستن دل” و لبخند هزل) در ماندگاری فیلم نقش ویژه ای دارد.

-“اشکال ستاره های ما” یک “Love story” مدرن است.. با همه ی خصوصیات ماندگاری آن فیلم.. یک “a walk to remember” جذاب تر.. یک “if only” قوی تر در یادآوری “قدردانی زمان باقی مانده از زندگی” و در مجموع، ملغمه ای از تمام فیلم های دوست داشتنی من!..

عمق غم دنیا بسیار بیشتر از شادی ست. این جمله عقیده ی بسیاری از فلاسفه و هنرمندان دنیاست. حدیثی از امام سجاد (ع) با این مضمون نقل شده که: ” إنَّ اللّهَ یُحِبُّ کُلَّ قَلْب حَزین، وَ یُحِبُّ کُلَّ عَبْد شَکُور” (خداوند هر قلب غمگین و بنده ی شکرگزاری را دوست دارد”. این را که کنار آیه ی دیگری از قرآن با مضمون “فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ” (آل عمران-17) که در وصف بهشتیان گفته شده یا مذمت شادی دنیوی در “لا تَفْرَحْ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ” (شاد نباش که خدا افراد شاد-و مغرور- را دوست ندارد) که خطاب به قارون و شادی همراه با غرور او بوده، از ترکیب غم و شکر در حدیث و آیات مشابه این دو آیه به واژه ی “غم شیرین” رسیده ام.. به نظرم، زیبایی حقیقی در غم های عمیق و شیرین زندگی (و نه شادی های سرمستانه) آن نهفته است.. اصولا زیبایی و ماندگاری نیز در طبیعت انسان در همین لحظات غم شیرین دوری، انتظار همراه با امید، شوق وصل، یادآوری خاطرات خوب گذشته و… نهفته است.. اگر نگاهی به 100 قطعه ی موسیقی برتر از نگاه مردم هم بیندازید، شاید بتوان گفت تمام این قطعات مضمونی همراه غم شیرین (یا تلخ) دارند.. شاید برای دیدن زیبایی های زندگی باید به دنبال غم های شیرین ترش بگردیم…

 و اگر در چنین نگاهی به زندگی تنها زیبایی نیست، آیا پس از دیدن همه ی تلخی های فیلم و اشک هایی که ریخته اید چیزی جز غم شیرین زیر زبانتان مانده است؟…

 

پی نوشت

– Shailene Woodley را از همین الان نامزد –و حتی برنده ی- اسکار امسال بدانید! بازی مستند گونه و احساسی او در فیلم فوق العاده است! در چند صحنه ی پیاپی می توانید احساس ناتوانی های ناشی از بیماری، ناامیدی، غبطه، شادی، غم و شعف را در بازی او حس کنید.. (شاید تنها همان اشک های بی تکلفش موقع شنیدن متاستاز مجدد گاس و سخنرانی اش در کلیسا برای دریافت اسکار کافی باشد).. فیلمنامه فیلم هم قطعا اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را خواهد گرفت (به روش داستانگویی و معرفی افراد فیلم دقت کنید که چقدر حرفه ای و بدون احساس درد ناخوشایند سخنرانی به بیننده تزریق می شود و توجه کنید به بافت فلسفی فیلم که به طور نامحسوسی در میان جملات نوجوانانه ی این دو نفر -و به خصوص در قالب نمادهای مورد استفاده و دلخواه گاس- بروز می کند) و امیدوارم به این جمع، لااقل چند نشان دیگر از جمله بهترین فیلم (که چندان هم دور از دسترسش نیست) اضافه شود.. (این اولین سالی ست که دارم برای برنده شدن فیلمی در اسکار پیش بینی می کنم!).

 – Woodley سابقه ی بازی در کنار Elgort را داشته است؛ در همین سال 2014 این دو در فیلم Divergent بازی کرده اند، هرچند در آن فیلم Elgort تنها یک نقش فرعی را بازی می کند.

-و بالاخره اولین فیلمی که نمره ی کامل را از من گرفته است! واقعا نتوانستم اشکالی در فیلم پیدا کنم! (یا اگر مثل صحنه ی نمایش درجه ی درد توسط هزل نوجوان که در حالی که لبخند میزند عدد 9 را نشان می دهد پیدا کردم، آنقدر جزئی بود که قابل صرف نظر بود).. با این حال اگر به پیدا کردن اشکالات فیلم هم علاقه دارید می توانید به بخش Goofs سایت IMDB مراجعه کنید تا انبوهی از اشکالات ریز فیلم را پیدا کنید (برای مثال، اگر به چیزی که ایساک بعد از پرتاب تعدادی تخم مرغ به سمت اتوموبیل مونیکا به عقب پرتاب می کند دقت کنید، یک توپ است نه تخم مرغ!).

-به نظرم نمره ی تعلق گرفته به فیلم از سمت منتقدان (80%) کم است  و می توانست بسیار بیشتر از این باشد! بعضی منتقدان از بازی Elgort و برخی از محتوای فیلم انتقاد کرده اند!

 – جان گرین (نویسنده ی کتاب خطای ستارگان ما) در بخشی از فیلم بازی کرده است! (پدر دختری که در فرودگاه، از هزل درباره ی لوله اکسیژنش می پرسد).

– برای فیلم مخفف TFIOS هم خلق شده!

– در این لینک می توانید متن سوال و جواب هایی با جان گرین درباره ی کتابش را پیدا کنید:

– مساله Trolley که هزل نمی گذارد پیتر درباره آن توضیح دهد چیست؟ مساله ای در روانشناسی که در آن فرض بر این گذاشته می شود که قطاری روی ریل در حرکت است و پنج نفر در مقابل آن روی ریل، اگر شما با اهرمی بتوانید مسیر قطار را عوض کنید تا به مسیری دیگر برود، و در آن مسیر تنها یک نفر وجود داشته باشد، آیا این کار را می کنید یا خیر؟ این مساله سال هاست با ویرایش های گوناگون باعث ایجاد مباحث جدی روانشناختی شده است!

-از همین حالا این دو کلمه ی ساده ی “OK?.. OK” به یک تکیه کلام معنا دار و جریان در جامعه تبدیل شده و اشیاء و لوازم زیادی از روی این نشانه های “همراهی حقیقی” دو انسان ساخته شده است.


irev.irبررسی سینمای خانگی من

رنج باشکوه

نگاهی به فیلم بخت پریشانِ ما The Fault in Our Stars

خلاصه ی داستان: هزل دختری ست مبتلا به سرطان و ناامید از زندگی. آشنایی او با گاس، پسر جوانی که او هم مبتلا به سرطان است، زندگی هزل را دچار دگرگونی می کند …

یادداشت: هزل در همان نریشن آغازین فیلم، به خاطر داستان غم انگیزی که قرار است تعریف کند، از بیننده عذرخواهی می کند. او به شیرینی زندگی در فیلم ها و کتاب ها اشاره می کند و ادامه می دهد که البته زندگی واقعی آن چیزی نیست که در دنیای خیال می بینیم. زندگی واقعی تلخ است، از دست دادن دارد، مُردن دارد، بیماری و دردسر و سختی دارد، و آنچنان که گاس می ترسد: فراموشی دارد. این ها واقعیت های زندگی هستند. هرچند هزل در همان شروع آشنایی اش با گاس، در آن جمع سرطانی ها، این فراموش شدن را اجتناب ناپذیر می داند و همانجا به گاس و بقیه می گوید که حتی موتزارت هم فراموش می شود بهرحال. هزل خودش هم البته از زندگی لذت چندانی نمی برد؛ سئوال هایی دارد که قبل از مرگ می خواهد به آن ها برسد، دنیا را سیاه تر از آن چیزی که هست، می بیند و آرزوهایی دارد که هنوز برآورده نشده اند. آشنایی او با گاس، دنیای هزل را تغییر می دهد. سفر او به آمستردام برای دیدن نویسنده ی مورد علاقه اش که توسط گاس ردیف شده، هر چند از یک جنبه، یعنی ملاقات با نویسنده،  بی ثمر از آب در می آید ( گرچه در انتها می فهمیم که آنقدرها هم بی ثمر نبوده )، اما از جهاتی دیگر، رویایی ست؛ شامی رویایی، قدم زدن در خیابان های زیبای آمستردام و از همه مهم تر، صعودِ سختِ هزل به موزه ی آن فرانک، دختری که در زمان جنگ، همراه خانواده اش، به مدت دو سال در یک پناهگاه کوچک مخفی شد اما از پا ننشست و نویسنده شد ( یادداشت فیلم «دفتر خاطرات آن فرانک » ). این صعود ( که من را یادِ « بودن و نبودن » استاد عیاری و آن صحنه ی نفس بُرِ بالا رفتنِ عسل بدیعی از پله ها انداخت ) انگار به نوعی پیروزی هزل بر شرایط سختِ جسمانی، نفس تنگی و شُش های خرابش است؛ او این مسیر سخت را لجوجانه می پیماید و پله ها را یکی یکی بالا می رود تا خودش را به اتاقک آن فرانک برساند و در نهایت بوسه ای بر لبان گاس بنشاند به نشانه ی آغاز عشقی واقعی. به این نشانه که حالا او با تکیه بر این عشق، امیدِ زندگی را در دلش روشن نگه می دارد تا جایی که به پدر و مادرش هم هشدار می دهد که بعد از مرگش، غمگین نباشند و به در و دیوار خیره نشوند و زندگی شان را بکنند. حالا وقتی هزل به این تغییر روحی و روانی می رسد، نوبت گاس است که به کمک هزل، حس ناامیدی را از خود دور کند؛ گاسی که از فراموش شدن می ترسد. هزل در اوج بیماری و ناامیدی گاس، وقتی که خودش می داند خواهد مُرد، به این نکته اشاره می کند که او ( گاس ) باید به هزل، به خانواده اش و به همین چیزهایی که در دنیا دارد، راضی باشد. اینکه آدم های دور و برش او را دوست خواهند داشت و فراموش نخواهند کرد. اینها همان نکاتی ست که هزل هم با تکیه بر آن ها، خودش را به همین زندگی ای که دارد، قانع می کند. و مگر چاره ی دیگری هم جز این داریم؟ مرگ، این کلمه ی مرموز، بالاخره می آید و همه چیز را می شوید؛ چه عاشق باشیم، چه نباشیم، چه فراموش بکنیم، چه نکنیم. این « جبر » ( یک کلمه ی مرموز دیگر ) است و آدم های داستان آن را هر چند به سختی، اما بهرحال می پذیرند. نام کتابی که هزل عاشقش است، « رنج باشکوه » نام دارد: زندگی هم در واقع رنجی ست که باید آن را برای خود هموار کنیم، چون گزینه ی دیگری غیر از این نداریم. برای همین است که هزل همان ابتدای فیلم از بیننده بابت تعریف این داستانِ تلخ عذرخواهی می کند. داستان تلخی که دیدنش ما را دچار غلیان احساسات می کند. سخت است که هنگام دیدن فیلم، اشک نریزیم، چرا که همه چیز باورپذیر است؛ از بازی های خوبِ بازیگرانِ جوانِ فیلم که می توانند عشق شان به یکدیگر را به بیننده هم منتقل کنند و فرسنگ ها از یک فیلمِ تین ایجری عشقی ـ آبکی ـ سطحی فاصله بگیرند تا پرداخت داستان و نگاه ساده ی کارگردان به داستان و پیش بردنِ بی سکته ی قصه تا به آخر.


irev.irبررسی سکانس برتر

خوب این فیلم به نظر توجه خیلی ها را جلب کرده است، سایت راجر ایبرت به این فیلم ۲ ستاره داده است ولی امتیاز آن در سایت IMDB امتیاز بالایی ست، نگاه به ترجمه نقد کریستی لمیر در سایت ایبرت می اندازیم.

داستان : گاس و هیزل دو نوجوانی هستند که مبتلا به سرطان هستند و…

این داستان عشق محکوم به تباهی دو نوجوان سرطانی باید دلخراش می بود. باید پرحرارت می بود، با جذبه ، تعلیق آمیز هر چیزی حتی یک ملودرام گستاخانه مناسب بود با در نظر گرفتن موضوع
ولی در عوض برگردان فیلم از رمان پرفروش” اشتباه سرنوشت ما” بی احساس است علیرغم لحظاتی که سعی میکند غمی برانگیزد. شاید زیادی سعی دارد ما را مجبور به فهمیدن کند. در تمام مدت فیلم چیزی می لنگد – ناشیگری در طراحی، قاب بندی و ریتم در برگردان “جاش بون” از ناول گریه آور “جان گرین” ، موضوع جوانان ، و اصرار بر توضیح همه چیزها.
خیلی چیزهایی که روی کاغذ جواب میدهد و نوشته “گرین” را باروح و گیرا میکند موقع ترجمه گم میشود و وقتی اشخاص عملا آنها را بزبان میآورند احساس ناراحت ساختگی بودن دارند. (فیلمنامه نویسان اسکات نویستاتر و میشل .اچ. وبر که دو رومانس “پانصد روز تابستان” و “اینک شگفت انگیز” را هم نوشته اند به کتاب خلی وفادار بوده اند که باعث خوشحالی هواداران خواهد بود.)
“گرین” دارای زبان بخصوصی است: شخصیتهایش روشنفکر درونگرا در سنت” هیترز” و” بی خبر” هستند.آنها خوب میدانند تصویر فرهنگ عامه از سرطان بخصوص سرطان یک نوجوان تصویریست با احساسات رمانتیک مبتذل و آنها این را نمیخواهند. ولی زبان سخره آمیزی که بعنوان سپر دفاعی ار آن استفاده میکنند هر چند طنز تیره ای ایجاد میکند برای این موقعیت تحمیلی بنظر میرسد.
با این حال ناتورئالیسم خلع سلاح کننده و ماندگار “شایلن وودلی” شما را یکسره درگیر نگه میدارد. او منحصرأ خارج نمی زند. بعد از موفقیت درامهای مستقل “نوادگان” و” اینک شگفت انگیز” و فیلم صدرگیشه ای “واگرا” وودلی پرسونای تصویری دوست داشتنی خود رامستحکم میکند.کارش چنان قوی است که آرزو میکنید بازی بهتری داشت تا اکسیر لازم را به این فیلم میبخشید.
در  فیلم The Fault in Our Stars یا اشتباه سرنوشت ما وودلی در نقش “هیزل گریس لنسر” 16 ساله اهل ایندیاناپولیس بازی میکند که در ۱۳ سالگی مبتلا به سرطان تشخیص داده شده. بیماری ریه اش را ضعیف کرده و مجبور است کپسول اکسیژن را همه جا با خود بکشد و سر پاگرد پله ها برای استراحت بایستد.با اینکه چند سال پیش وضعش وخیم بود اما یک برنامه دارویی تازه شانس زندگی او را تا مدت نامعلومی ارتقاء داده. والدینش (“لارا درن” و “سام ترامل” که درچند لحظه صمیمی با او شریک میشوند) سعی دارند مانع تلاش دخترشان برای حفظ ظاهر زندگی معمولی یک نوجوان نشوند و حتی در شوخی های او در لحظاتی که دردناک است شرکت میکنند.
مادر اصرار میکند هیزل در جلسات حمایت از مبتلایان به سرطان شرکت کند( کمدین”مایک بربیگلیا” بطور جالبی مدیر جدی این جلسات است) آنجا او با اگوستوس والتر خوش قیافه و خوش صحبت برخورد می کند( “انسل الگورت” که اتفاقا اوایل همین سال نقش برادر او را در” واگرا” بازی کرد)، بازیگر اسبق بسکتبالی که پای راستش را تا زیر زانو بخاطر بیماری از دست داده و حالا با پای مصنوعی راه میرود.او بلافاصله در هیزل روحی مهربان را می بیند، بذله گوی تیزهوشی که تعارفات مبتذل را برنمی تابد
در حالیکه”وودلی” بخوبی دیالوگهای سخت “گرین” را ادا میکند “الگورت” ناشی و بزحمت افتاده بنظرمیرسد.شخصیتش که قرار بوده اوایل مغرور و رسمی باشد در عوض عصبی ازکار در می آید و حتی گاهی بنظر میرسد جملات را شتابزده یا مبهم ادا می کند.”الگورت” زیبایی پسرانه ای دارد( طوری که حواس شما را واقعأ پرت میکند به طرف رایان اونیل عصر “لاو استوری”) ولی هیچوقت پرتوی کاریزمایی را که برای همپایی با “وودلی” لازم است ندارد. ترکیبشان یک موقعیت از دست رفته بنظر میرسد.
هیزل و اگوستوس برای ملاقات با نویسنده گوشه گیر رمان مورد علاقه هیزل ،” مصیبت خیالی” که اتفاقا درباره زن جوان مبتلا به سرطانی است به آمستردام میروند. “ویلم دافو” جزئی موثر از غرابت به نقش نویسنده الکلی میبخشد ،حسی کمیاب در فیلمی که اغلب ترو تمیز بنظر میآید. سفرشان همچنین موقعیت را برای عجیب ترین صحنه فیلم و کتاب فراهم میکند وقتی هیزل و اگوست اولین بوسه را در اتاق زیرشیروانی خانه “آن فرانک” در میان تشویق توریستهای حاضر مبادله میکنند. پوف!
با اینحال میدانیم این خوشبختی ماندگار نیست.و بدین صورت فیلم The Fault in Our Stars شروع میکند به افتادن در ورطه ابتذال با موزیک تماما حاضر زار زننده آلت-راک که میگوید چطور باید احساس کنیم؟ و چقدر؟ و کی؟( من راحت اعتراف میکنم در صحنه سوم کتاب گریه کردم ولی حیف اینجای فیلم اصلأ بغضم هم نگرفت)
بطور نظری، این شمایل شکنان نمیخواهند یک داستان سرراست خام دستانه داشته باشند .بنا به نقل قول محبوب هیزل از کتاب مورد علاقه اش: “رنج محتاج حس شدن است.”

حواشی فیلم The Fault in Our Stars :

  • بودجه فیلم ۱۲ میلیون دلار، فروش نزدیک به ۲۳۸ میلیون دلار آمریکا.
  • فیلم از روی رمانی به همین نام ساخته شده است که یک رمان بسیار مشهور است.
  • فیلم برداری های فیلم در پنزیلوانیا صورت گرفته است.
  • در فیلم  Divergent دو بازیگر نقش اول این فیلم نقش برادر و خواهر را دارند ولی در اینجا نقش دوست پسر، دوست دختر !

irev.irبررسی واچ فیلم

این که “بخت پریشان” «The Fault in Our Stars» را یک “عاشقانه جوانی درباره سرطان” بنامیم احتمالا درک درست ما از ارزشهای ستودنی فیلم را نشان دهد، اما علاوه بر آن چکیده‌ای معقول از داستان فیلم در قالب همین چند کلمه است. «بخت پریشان» که از روی رمان پرفروشی با همین نام اثر جان گرین اقتباس شده است، نه تنها به خاطر داستانش بلکه از جهت شیوه احساسی و تاثیر گذاری که داستانش را ارائه می‌ کند درخور تقدیر است. بازیها عالی است، شخصیت‌ ها سه بعدی هستند و دیالوگها هوشمندانه و لطیف اند. کارگردانی جاش بون خارق العاده نیست، اما خوب می‌ داند چطور از سر راه کنار رود و به بازیگران اجازه دهد کارشان را انجام دهند. در زمانه‌ ی کارگردانان مؤلف، گاهی جالب است که ببینیم یک فیلمساز به ارزش کمرنگ کردن نقش خود پی برد.

اگر “تجربه” تماشای فیلمی که در آن هر دو نقش اصلی آن مبتلا به سرطان هستند و رقص کنان با دروگر مرگ به استقبال مرگ می‌ روند را “یک حس خوب” بنامیم، شاید در نگاه اول چندان متناسب نباشد، اما در این مورد فرق می‌ کند. هِیزل گریس لَنکِستر (با بازی شِیلین وودلی) و اگوستوس واترز (با بازی انسل الگورت) در مقایسه با بسیاری از افراد از بسیاری جهات سرزنده‌ تر هستند، چرا که به شکنندگی وجود خود همیشه واقف هستند. یک نوجوان معمولی چندان درکی از فناپذیری خود ندارد؛ هیزل و آگوستوس انتخابی جز این ندارند که با سرنوشتشان همراه شوند. آنها در زمان حال زندگی می‌ کنند، چون آینده‌ ای ندارند. فیلم این حس صمیمیت را بدون زحمت و مجبور ساختن مخاطب به پذیرش آن نشان می‌ دهد. تنها در اواخر فیلم، که اتفاقات فیلم به سرمنزل می‌ رسند، بون کمی در اجرایش غلو می‌ کند. تنها مشکلی که در این قسمت وجود دارد، این است که مانند یک چراغ نئونی چشمک زن از شما می‌ خواهد که: “گریه کن دیگه لعنتی!” واضح است که «بخت پریشان» نمی‌ خواهد هیچ چشمی بی اشک از سالن سینما بیرون رود.

http://watchfilm.ir/wp-content/uploads/2016/03/The-Fault-in-Our-Stars-2014-3.jpg

این فیلم از نقطه نظر هیزل روایت می‌ شود و هر چند صدای روایت کردنش تضمینی بر این نیست که او از گزند اتفاقات بعدی در امان خواهد بود، اما به گونه‌ ای احساس اعتماد را به مخاطب القا می‌ کند. با هیزل در حوالی اولین ملاقاتش با آگوستوس در گروه حمایت از سرطانی‌ ها آشنا می‌ شویم. هر دوی آنها دوره تخفیف (ناپدید شدن کامل یا جزئی از یک بیماری؛ دوره‌ ای که در طی آن یک بیماری تحت کنترل است.) بیماری خود را پشت سر می‌ گذارند، اما هیزل با خود یک مخزن اکسیژن حمل می‌ کند، چون ریه‌ هایش در معرض تجمع مایع قرار دارند و بدون آن مخزن قادر به نفس کشیدن نیست. آگوستوس کاملا سالم به نظر می‌ رسد و ظاهرا پس از از دست دادن یکی از پاهایش بر بیماری‌ اش فائق آمده است. بین این دو پیوندی برقرار می‌ شود، ابراز علاقه می‌ کنند، پیامک‌ های لطیفه رد و بدل می‌ کنند و به سمت رابطه‌ ای عاشقانه پیش می‌ روند، تا اینکه هیزل تصمیم می‌ گیرد که این دو باید به دوستی اکتفا کنند. بحث هیزل این است که از آنجایی که او دیر یا زود خواهد مرد، درگیر شدن آگوستوس در یک رابطه عاشقانه با او تنها باعث زجر کشیدنش می‌ شود. آگوستوس مخالفت می‌ ورزد و سعی می‌ کند او را متقاعد نماید.

http://watchfilm.ir/wp-content/uploads/2016/03/The-Fault-in-Our-Stars-2014-4.jpg

شوخ طبعی موجود در فیلمنامه بیش از حد معمول در فیلمهای در رابطه با سرطان است، اگر چه از این نظر در مقابل «۵۰/۵۰» در سطح پایین‌ تری قرار می‌ گیرد، که بر خلاف آنچه در اواخر «بخت پریشان» پیش آمد، بسیار مراقب بود دچار غلو در اجرا نشود. شخصیت‌ ها در اینجا به زیبایی قابل فهم هستند. هر چند طرح داستان ممکن است کلیشه زده به نظر برسد، اما به همان اندازه هیزل و آگوستوس دو انسان صاف و ساده و باورپذیر هستند و صداقتی که این دو را به روی پرده آورده است مخاطب را در نگرانی‌ هایی درگیر می‌ کند، که باعث می‌ شود ایرادات ریز و درشتش آنچنان به چشم نیاید. شایلین وودلی که با چند فیلمی که در سال اخیر بازی کرد و به خصوص با فیلمهای “اکنون تماشایی” «The Spectacular Now» و “ناهمتا” «Divergent» شکوفا شده بود، در این فیلم در بالاترین سطح خود قرار دارد (اگر چه کمی برای ایفای نقش یک نوجوان بیش از حد بزرگ است). لورا دِرن در نقش مادر هیزل بازی می‌ کند، که به نسبت سایر فیلمهای نوجوان پسند پرمغزتر است. ویلم دافو نقش نویسنده مورد علاقه هیزل یعنی پیتر ون هوتن را ایفا می‌ کند، که آشنایی با او مهر تاییدی است بر این که گاهی قهرمانان و افراد مشهور را بهتر است از فاصله دور تماشا کرد.

http://watchfilm.ir/wp-content/uploads/2016/03/The-Fault-in-Our-Stars-2014-2.jpg

اقتباس این فیلم از رمان گرین به منبع وفادار است، کما اینکه خود گرین نیز در بخش عمده‌ ای از تولید فیلم همکاری داشته است. طرفداران این رمان بعید است در شیوه انتقال این داستان از روی کاغذ به پرده ایرادی پیدا کنند. قسمت عمده‌ ی بینندگان به احتمال فراوان از این فیلم استقبال خواهند کرد، اما حتی آنهایی که یک صفحه از آن کتاب را هم نخوانده باشند و با دید طبیعی نچندان مثبتی به سمت این پروژه بیایند، در این عاشقانه غمناک و البته روحیه بخش یکی دو نکته مثبت برای ستودن پیدا خواهند کرد. خود داستان به تنهایی شاید چندان برجسته نباشد، اما شخصیت‌ ها و احساساتش واقعی هستند و گاهی برای یک فیلم همین مقدار کافی است تا رضایت افرادی که به آن شک دارند را جلب کند.

Aboutadmin

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *