باشگاه مشت‌زنی – Fight Club

باشگاه مشت زنیباشگاه مشت زنی

8.5

باشگاه مشت‌زنی – Fight Club در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

باشگاه مشت‌زنی (Fight Club) محصول سال 1999 فیلمی آمریکایی، اقتباس شده از داستانی با همین نام به قلم چاک پالنیک است. این فیلم توسط دیوید فینچر کارگردانی شده و بازیگرانی همچون ادوارد نورتون، برد پیت و هلنا بونهام کارتر در آن نقش آفرینی کرده‌اند. نورتون در نقش یک انسان معمولی که از شغل دفتری معمولی خود ناراضی است ظاهر می‌شود. او به همراه تایلر داردن صابون سازی که نقشش را برد پیت ایفا می‌کند یک «باشگاه مبارزه» را تشکیل می‌دهد و درگیر رابطه با او و زنی به نام مارلا سینگر که بونم کارتر نفشش را ایفا می‌کند می‌شود.

لارا زیسکین یکی از تهیه‌کنندگان فاکس قرن بیستم به رمان پائولانیک علاقه‌مند شد. او جیمز اولز را برای نوشتن اقتباس سینمایی از رمان استخدام کرد. کارگردان و عوامل تولید این فیلم را با فیلم‌های شورش بی‌دلیل (۱۹۵۵) و فارغ‌التحصیل (۱۹۶۷) مقایسه می‌کنند. فینچر در نظر داشت خشونت باشگاه مبارزه را به عنوان کنایه‌ای به درگیری بین نسل جوان و نظام ارزش‌گذاری تبلیغی به کار برد. کارگردان لایه‌های همجنسگرایانه رمان را به فیلم اضافه کرد تا با معذب کردن تماشاگران مانع پیش‌بینی کردن انتهای فیلم بشود.

مدیران استودیو از فیلم راضی نبودند آنها سعی کردند با عوض کردن روش تبلیغی فینچر مخاطبان بیشتری جذب کنند. باشگاه مشت زنی انتظارات استودیو در گیشه را بر آورده نکرد و نقدهای دوگانه‌ای از منتقدان دریافت کرد. فیلم به عنوان یکی از پربحث‌ترین فیلم‌های سال ۱۹۹۹ ذکر شده است. با فروش دی‌وی‌دی‌ها فیلم به موفقیت تجاری دست پیدا کرد و بعد از آن نقدهای مثبت تری را از منتقدان دریافت کرد.

در سال ۲۰۰۸ فیلم توسط مجله «امپیار» در مقاله ۵۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما به عنوان دهمین فیلم برتر معرفی شد.

بعد از منتشر شدن فیلم، چندین باشگاه مبارزه در ایالات متحده شروع شد، تعدادی از این باشگاه‌های مبارزه ویدئوهای خود را به صورت آنلاین منتشر کردند که باعث دخالت مقامات و جلوگیری از این حرکات شد. در سال ۲۰۰۳ “باشگاه مبارزه به عنوان یکی از ۵۰ فیلم مردانه تاریخ توسط “مجله مردان” شناخته شد و در سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۶ فیلم توسط امپایر به عنوان نه و هشتمین فیلم برتر تاریخ شناخته شد.

باشگاه مشت زنی

باشگاه مشت زنی

باشگاه مشت زنی

بازیگران فیلم باشگاه مشت زنی

نقد و بررسی فیلم باشگاه مشت‌زنی - Fight Club

نقد و بررسی فیلم باشگاه مشت‌زنی – Fight Club

ویدیوهایی از باشگاه مشت‌زنی – Fight Club


irev.ir

بررسی نقد فارسی

گونه اکشن، درونگرایانه و داستان گیرا و پیام اجتماعی قوی، باشگاه مشت زنی را به نسخه دیگری از فیلم موفق پرتقال کوکی کوبریک در دهه 90 مبدل کرده است. در دهه ای که کمتر فیلمی تاثیری قابل توجه بر منتقدان گذاشته است، باشگاه مشت زنی را نمیتوان نادیده گرفت. بر خلاف 95 درصد فیلمهای حادثه ای امروزی، نکات قابل تامل بسیاری در مورد این فیلمها وجود دارد که میتواند الهام بخش نقدها، مقالات و بحثهای بعد از نمایش متعددی در سطوح مختلف حرفه ای و اجتماعی باشد.

اطلاعات فیلم بخصوص برای کسانی که داستان آن را خوانده بودند باعث شد که بحثهای بسیاری قبل از اکران در میان علاقه مندان سینما شکل گیرد. فیلمنامه Jim Uhls بر اساس رمانی تاثیرگذار به همین نام از  Chuck Palahniuk نوشته شده است. بازیگر نقش اول، Brad Pitt محبوب است که بهترین بازی خود را (تا زمان اکران در سال 1999) در این فیلم انجام داده و توانسته خود را به عنوان یک بازیگر جدی جدایی از چهره زیبایش مطرح سازد. کسانی که با اشاره به فیلمهای هفت سال در تبت و ملاقات جو بلک، در توانایی او برای درآوردن نقش در باشگاه مشت زنی ابراز تردید میکردند، بعد از دیدن فیلم نظرشان تغییر کرد. نقش مقابل Pitt، ادوارد نورتن همواره به عنوان بازیگری باهوش و قابل انعطاف در دوره خودش شناخته میشود. کسی که توانایی زیادی در بازی در نقش هایی کاملا متفاوت از یکدیگر را دارد. دیوید فینچر نیز قبل از این در مقام گارکردان با ساخت سه فیلم بیگانه ی 3، هفت (با هنرمندی پیت) و باز ی توانسته تاثیر قابل توجه ای بر روی علاقه مندان به سینما بگذارید. اما قرار گرفتن نام Fox به عنوان کمپانی ساخت فیلم باعث میشود که باشگاه مشت زنی برخلاف جمله ای که در تبلیغات آن آمده، به  “بهترین فیلم سال 1999 که کسی آن را ندیده اید” تبدیل نشود.

داستان فیلم با صدای Jack با بازی هوشمندانه Norton برای تماشاگر روایت میشود. بازیگر انعطاف پذیری که بنظر میرسد به خوبی از پس نقشهای متفاوت خود (بجز موکل در Prime Fear و فردی نژاد پرست در American history X )  بر میآید،  در اینجا شخصیت کارمند بدبین ولی در ظاهر عادی و مبادی الابی را در یک کارخانه اتومبیل سازی بازی میکند که مدتی است از بیخوابی رنج میبرد. هنگامیکه برای معالجه به پزشک مراجعه میکند، وی با بی تفاوتی به او توصیه میکند که بجای نق زدن ، در یکی از جلسات مشاوره ای گروهی که در آن افرادی که از سرطان  رهایی پیدا کرده اند، حضور دارند رفته تا متوجه شود مشکل اش در برابر مشکل آنها چیزی به حساب نمی آید. Jack نیز دقیقا همین کار را کرده و در میابد که ملاقات با این قربانیان کمک میکند تا احساسات خود را خالی کرده و شبها راحت بخوابد. بزودی وی به این گونه جلسات معتاد شده و هرشب در آنها شرکت میکند. تا اینکه در یکی از این جلسات با Marla Singer (با بازی Helena Bonham Carter که ظاهرش مانند تصویر روی پوستر بازیگران قدیمی تئاترهای انگلیس است)  آشنا میشود که همانند Jack مشکل سرطان نداشته ولی برخلاف او تنها به دنبال لذات جنسی بیمارگونه (Voyeuristic)خود است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/9-Fight-Club.jpgسپس Jack در روزی که تنها به عنوان بدترین روز زندگی یک نفر قابل توضیح است (چمدانش را در فرودگاه گم میشود و  آپارتمانش منفجر میشود تا تمام داراییش از بین برود)، با فردی با لباسهای عجیب و غریب بنام Tyler Durden  (با بازی Brad Pitt) آشنا  میشود که شغلش بازاریابی صابون است و عقایدی نو و جالبی دارد. از آنجایی Jack دنبال محلی برای زندگی است، Tyler  او را به خانه خودش که “مکانی درب و داغوق در محله ای که زباله های سمی شهر آنجا انبار میکنند” میبرد. Tyler  که Jack را شیفته خود کرده با او در مورد آزادی و راه های کسب قدرت صحبت میکند و هر دو برای اینکه از غده های درونی خالی شوند و به اصطلاح تولدی دوباره داشته باشند، آگاهانه شروع به کتک کاری میکنند. مدتی بعد دیگران هم که از این روش درمانی منحصر بفرد با خبر میشوند  به این دو میپیوندند و در نهایت سازمانی زیرزمینی بنام باشگاه مشت زنی شکل میگیرد (که قوانین اول و دوم آن “صبحت نکردن در مورد باشگاه مشت زنی در جامعه است”) که مردان را تشویق به کتک زدن یکدیگر میکند. ولی این تازه اولین قدم در تحقق نقشه اصلی Tyler  است.

علاوه بر بازیگران اصلی یعنی Pitt، Norton و Bonham Carter که نقشهای خود به خوبی بازی میکنند، سایر بازیگران نیز نسبتاً شناخته شده اند. Meat Loaf (خواننده پاپ) که در نقش فردی ضعیف بنام Bob ظاهر میشود توانسته ظرافت های پیچیده این شخصیت را استادانه به تصویر بکشد. Jared Leto (بازیگر فیلم خط باریک قرمز) نیز نقش Angel Face را باموهایی روشن بازی میکند.

باشگاه مشت زنی نه تنها بخاطر صحنه های جذابش فیلمی پرمخاطب است بلکه سبک جسورانه فینچر آن را تبدیل به شاهکاری تصویری کرده است. فیلم در کل همانند پرتقال کوکی مخاطب را به فضای سورئال میبرد. داستانی که گویی در شهری ترسناک و خیالی اتفاق می افتد که تمامی مناسبات اجتماعی رایج در آن به شکلی متفاوت وجود دارد. فینچر همچنین  وقایع فیلم را به نوعی از کار درآورده است که با وجود مبالغه آمیز و غیرواقعی بودنشان، به هیچ عنوان سطح کار را پایین نمی آورد. به طور مثال در صحنه ای، نحوه چیدن وسایل آپارتمان یکی از شخصیتها مانند کاتالوک های مجله های دکوراسین نوشته هایی دارد که مشخصات هر وسیله را توضیح داده است. نمای نزدیک ابتدای فیلم به روشی نوآورانه و تاثیرگذار گرفته شده است. همچینی فریمهای از فیلم به شلکی در جریان فیلم وقفه ایجاد میکنند که ممکن است مخاطب متوجه آنها نشود. داستان غیر خطی، صدای روایتگری که چندان هم گفته هایش قابل اعتماد نیست، شکستن دیوار چهارم (عکس العملی از بازیگر که انگار متوجه حضور تماشاگر شده است) و فریم ایستا (freeze-frame) نیز از ویژگی فیلمنامه است. همانند دیگر فیلمهای فینچر فضای اثر تاریک و ریتم فیلم سریع است.  بطوریکه فرصت تفکر را از مخاطب میگیرد که شاید در نگاه اول مانند روش تصویر برداری MTV بنظر آید ولی هدف این تکتیک تنها جلوگیری از خسته کننده شدن فیلم نیست.

یکی از بحث برانگیز ترین ویژگی های باشگاه مشت زنی نحوه به تصویر کشیدن خشونت در آن است، بطوریکه قبل از اکران آن یکی از ایرادات این بود که خشونت به شلکی مثبت به بیننده القا میشود و این درست همان ایرادی است که در مورد پرتقال کوکی نیز گرفته میشود که که در کمتر از سه دهه تبدیل به اثری کلاسیک شده است. نمیتوان این را کتمان کرد که باشگاه مشت زنی فیلمی خشن است. حتی در برخی از صحنه های مخاطب ممکن است روی خود را از پرده سینما برگرداند (مانند صحنه ای که یکی از شخصیت ها دست در دهانش میکند و دندان لق خود را بیرون میکشد). اما هدف از نشان داده این صحنه ها تاکید بر خوی حیوانی انسان و تاثیر کار سخت و بیگاری کشیدن هر روزه از وی است که باعث میشود در مواقعی دست به رفتارهای بیمارگونه زند. افرادی از به عضویت باشگاه در میآیند قربانیان همین خشونت و رفتار های غیر انسانی  جامعه مدرن هستند که برای بدست آوردن دوباره شخصیت خود، سعی دارند خشونت غریزی نهفته در وجودشان دوباره زنده کنند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/5-Fight-Club.jpgدر پرتقال کوکی، کوبریک خشونت شخصیت اول فیلم را به تصویر میکشد ولی آن را تایید نمیکند. در باشگاه مشت زنی نیز فینچر همین کار را انجام میدهد. او با جلو رفتن داستان به شکلی برنامه ریزی شده پرده از واقعیات برمیدارد و به مفهوم اثر عمق میدهد. مفهومی که همان تاریکی و دیوانگی است. طنز تلخ نیز یکی از عناصر فیلم را تشکیل میدهد. شوخی های آزاردهنده در همه جای فیلم دیده میشود. از کسب و کار Jack و Tyler  گرفته تا رفتار Jack در برابر رئیس اش. وقتی شوخی، خشونت و روایتی غیر قابل پیش بینی را باهم مخلوط کنیم، حاصل کار چیزی جز جامعه مدرنی که در آن زندگی میکنیم نمیشود. پیامی که ما را به یاد خشونت های بی اندازه ای می اندازد که هر روز در روزنامه با آنها برخورد میکنیم. سیاست مداران با محکوم کردن فیلمهای نظیر باشگاه مشت زنی سعی در زیبا جلوه دادن جامعه دارند. در حالیکه فینچر تصویری واضح و روشن ارائه میکند که آزاد دهنده است زیرا برخلاف پاسخی است که سیاستمداران در مورد رویدادهای ناخوشایند جامعه به ما میدهند.

تریلر فیلم چیزی را در مورد داستان اصلی برای مخاطب بازگو نمیکند. شاید بعد از دیده آن پیش خود فکر کنید که آیا 139 دقیقه مشاهده کتک کاری تعدادی مرد جالب است یا نه؟ باشگاه مشت زنی نیازی به پاسخ به این سوال ندارد زیرا هدف آن بیش از این است. در واقع نوعی غافلگیری در فیلم وجود که هر بیننده تنها باید خودش آن را کشف کند. همچنین همانند دیگر آثار تحسین شده، دانستن کل داستان فیلم تاثیر چندانی بر جذابیت آن ندارد.

باشگاه مشت زنی از لحاظ ساختار شباهتهایی نیز با فیلم حس ششم دارد. با این تفاوت که در باشگاه مشت زنی، غفلگیری عنصر اصلی کار نبوده و در راستای مفهوم اصلی داستان قرار دارد. اما در حس ششم اگرقبل از اینکه کارگردان شما را سورپرایز کند خودتان متوجه آن شوید، از فیلم چیزی جز داستانی کش دار و رویدادهایی که به وضوح دستکاری شده نمی ماند. اما باشگاه مشت زنی اثرش بر روی بیننده چنان عمیق و گسترده است که حتی اگر وی از غافلگیری نیز مطلع باشد، تاثیری بر جذابیت اثر ندارد.

در پایان میتوان گفت که هرچند فیلمنامه، کارگردانی و بازی های قوی باعث شده است که فیلم نامزد اسکار در چند رشته متفاوت شود ولی بخاطر داشته باشیم کیفیت اثر هیچگاه دلیل اصلی برای بردن این جایزه نبوده است. جدایی از این، باشگاه مشت زنی فیلمی خاطره انگیز است. فیلمی که به هیچ عنوان مفهوم را قربانی گیشه نکرده و ترکیبی موفق از هیجان ظاهری و اثری روشن فکرانه است. چیزی که باعث میشود در اکثر فهرستهای منتشر شده از 10 فیلم برتر سال 1999 قرار گیرد


irev.ir

بررسی ارتش سایه ها

باشگاه مشتزنی در میان آثار دیوید فینچر، اهمیت خاصی دارد. این فیلم بعد از موفقیت هفت و بازی ساخته شد و به نوعی شخصی ترین و عمیقترین اثر این کارگردان هم هست. اگرترس از دنیای مدرن و فضیلت ها و رذیلت های اخلاقی وپیچیدگیهای روان بشری درون مایه ی دو فیلم هفت و بازی بودند، در دنیای باشگاه مشتزنی مفاهیمی چون کسب هویت و استقلال شخصیت نقش اصلی را بازی می کنند. راوی بی نام فیلم ( با بازی ادوارد نورتون ) از روند یکنواخت وکسالت بار زندگی اش ناراضی است. او با شرکت در محافل سرطانیها وبیماریهای خاص تنها می خواهد آغوشی گرم بیابد. چرا که به گفته ی خودش به خاطر حضور قریب الوقع مرگ در این جمعها حرفها بیشتر شنیده می شوند. تا قبل از حضور مارلا همه چیز خوب پیش می رود اما با حضور اوست که روان آشفته ی راوی پریشانتر می شود. عدم ارتباط راوی با جنس مخالف با حضور مارلا، از بین می رود. مارلا هم مثل او با وجود بیمار نبودن در این محافل حضور پیدا می کند. بعدتر معلوم می شود که به خاطر قهوه وغذای مجانی این کار را می کند. این تناسب مضحکش با راوی ( بیمار نبودن در جهان بیمار ) با وجود نفرت اولیه، در پایان فیلم به همراهی منجر می شود. اما قضیه وقتی پیچیده تر می شود که پای تایلر داردن به قضیه کشیده می شود. همزادی خیالی برای راوی تا باشگاه مشتزنی تاسیس شود.

برطبق آموزه های یونگ، مارلا در حکم آنیما (طبیعت زنانه ی ناخود آگاه مرد ) و تایلر داردن هم در حکم نفس ( self ) راوی هستند. نفس آمیزه ای از خودآگاه و ناخود آگاه است. حال آنکه من ( ego ) فقط به روان خودآگاه اطلاق می شود. در فیلم راوی نقش خود آگاه را دارد که درگیر روان زنانه و ناخود آگاه و کشمکشهای بین آنها است. به خاطر دوری کردن و ترس ازمارلاست که راوی تایلر را از اعماق ذهنش به صورت عینی تصور می کند. حاصل این کشمکش باعث ایجاد باشگاه مشتزنی می شود. باشگاهی که در آن آدمها همدیگر را می زنند تا تخلیه شوند وبه پالایش روحی برسند. در فیلم به یک شغل تایلر اشاره می شود که آپاراتچی است. این شغل نمودی از خاصیت انعکاس و بازتاب واقعیتهای سینما است.

تایلر هم فرصتی را در اختیار راوی قرار می دهد که خودش را بهتر ببیند و به ناخود آگاهش تجسمی عینی ببخشد. کار دیگر داردن هم صابون سازی است که ماده ی اولیه اش از چربی های طبیعی انسانی تهیه می شود! این موضوع هم خود قرینه ای از همان کشمکشها وجنگهای تن به تن باشگاه مشتزنی است که به پاکیزگی وپالایش روحی ختم می شود. نقطه ی قوت فیلم حفظ تناسب بین لحن واقع گرا و دنیای تمثیلی یاد شده است. فیلم با نشانه های بسیاری این جهان تمثیلی را که مبتنی بر پیچیدگی روانی راوی است، تبیین می کند. نزدیک شدن تایلر و مارلا یکی از این نشانه ها است که کم کم باعث ایجاد حس حسادت و سرخوردگی جنسی او می شود. نشانه ی مهمتر هم نشان ندادن این دو در یک قاب است. انگار که نباید هیچ گاه سه ضلع مثلث را با هم ببینیم. این تثلیث آزار دهنده میدان اصلی سوالها و عقده های بیان نشده ی بشر مدرن امروزی است.

در ادامه ی دنیای باشگاه مشتزنی کم کم جهان ذهنی راوی را بزرگ و بزرگ تر میابیم. تایلر ودار ودسته اش خانه – اولین پایگاه اجتماعی – را از بین برده اند تا او را به جنگ علیه قراردادها و ارزشهای قراردادی اجتماعی دعوتش کنند. انتقادهای تند وتیزی که فیلم بر علیه مصرف گرایی و زندگی آمریکایی و یکنواختی و کسالت مدرن می کند، در راستای همین موضوع است. اوج تعارضهای دو دنیای مورد بحث فیلم در محیط اداری وکارهای عجیب وغریب راوی نمود پیدا می کند که با آن خود ویرانگری انتهایی در مقابل رئیس تکمیل می شود.

کم کم فعالیتهای لشکر بی نام و انبوه و مخفی باشگاه مشتزنی به آنارشی میل پیدا می کند. کار به جایی می رسد که عضوهای جدید قوانین این دنیای عجیب را به رئیس گوشزد می کنند. و یا حتی می بینیم که نهاد پلیس هم عضو این جهان پیچیده شده است و ومی خواهد بر طبق قوانین باشگاه رئیس را تنبیه کند.بعد از تصادف اتومبیل راوی لحظه به لحظه سرخورده تر می شود. چرا که احساس می کند که هنوز به آرامش نرسیده است. در واقع ترس نهادینه شده ای که دربشر امروزی از هنجارها ومظاهر مدنی ریشه دوانده است، بلای جان ضد قهرمان خیالی این فیلم هم می شود. در پایان با خودکشی نافرجام و ویرانی جامعه ی پیرامونی تایلر از نظر پنهان می شود تا آن قاب زیبای دستان در آستانه ی ویرانی شکل بگیرد.

باشگاه مشتزنی به خاطر وجود این مفاهیم وسبک خاص کارگردانی فینچر به فیلمی مهم در دو دهه ی اخیر تبدیل شده است. حرکتهای ترکیبی دوربین و بسیاری از میزانسنهای پیچیده ی فیلم حاصل تلاش کارگردانی است که اتفاقا از دنیای کلیپ سازی به وادی سینما کشیده شده است. حرکتهای خود نمایانه ی دوربین او هم در این فیلم و هم در آثار دیگرش به خاطر وجود همین سابقه است. دنیای سیاه باشگاه مشتزنی بازتاب جهانی است که بی آرمانی را ترویج می دهد. دنیایی که می خواهد استقلال و تشخص فردی را از بین ببرد و قراردادها و هنجارهای مطلوب خودساخته اش را بر ذهن بشر امروز تحمیل کند.

تایلر رو به افراد باشگاه می کند و می گوید: « وقتی همه چیز رو از دست می دیم، اون وقت آزادیم که هر کاری بکنیم» آیا این جمله چکیده ی جهان باشگاه مشتزنی نیست؟


irev.ir

بررسی بوبک

فیلم باشگاه مبارزه یا باشگاه مشت‌زنی (به انگلیسی: Fight Club) فیلمی آمریکایی است، اقتباس شده از داستانی با همین نام به قلم چاک پائولانیک می باشد. این فیلم توسط دیوید فینچر و بازیگرانی همچون ادوارد نورتون، براد پیت و هلنا بونهام کارتر در آن نقش آفرینی کرده‌اند.

یک کارمند اداره و یک فروشنده لوازم بهداشتی شیک (بیشتر صابون‌های معطر)، برای خالی کردن فشارهای زندگی و تخلیه عصبانیت از پوچی‌ها، به مشتزنی با دست خالی در گاراژهای تاریک روی می‌آورند. کم‌کم به عده آنها افزوده می‌شود و این برنامه تبدیل به یک «باشگاه» زیرزمینی مبارزه می‌شود.

ادوارد نورتن در این فیلم نقش یک بیمار روانی را بازی می‌کند که در تمام طول فیلم بیننده فکر می‌کند که او تنها به دلیل افسردگی دست به یک سری کارهای پر هیجان می‌زند ولی تقریباً در اواخر فیلم متوجه می‌شویم که او دچار یک بیماری روانی شدید است که شخصیت دیگری را برای خود ایجاد می‌کند و همراه با اتفاقاتی که برای خود او می‌افتد زندگی شخصیت خیالی خود را نیز پیش می‌برد یا به بیان دیگر در ذهن این بیمار زندگی می‌کند و به شدت او را باور دارد به طوری که در انتهای فیلم برای نجات از دست شخصیت دوم به سر خود شلیک می‌کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/5-Fight-Club.jpgدو گانگی شخصیت های سرخورده مهاجم نخستین بازتابی است که از ساخته استادانه دوید فینچر بر ذهن ما مینشیند. تقابل روحیه خشونت طلب یک کارمند خاکستری نا موفق و درمانده، در برابر نرم ها و آداب جامعه و کار، از او یک انسان قانون ستیز و بیرحم میسازد. او که در تنهایی کامل بسر میبرد و نقل کننده داستان است، با نماد خیالی عصیانگر خویش همرای شده و از سلول تابو ها و واهمه های اخلاقی و اجتماعی به بیرون می گریزد. این دو که یکی گم شده و دیگری راهنما است در جدالند. جدال بر سرراه دست یابی به پیروزی یک که انها را به پیروزی نهایی میرساند. پیروزی یک همان غلبه بر دو همخانه ی دیرینه درماندگی است : درد و رنج. درد جسمی و رنج روحی. از این دو نباید هراسید و از این دو نباید فرمان برد. درد جسمی را باید در میان مشت های گره خورده جمع کرد و بر حریف کوبید. از هر ضربه ای که به تن می نشیند باید طغیانی را در درون پروراند – همچون نطفه حرامی در کنار مرگ جنین ناتوان انسان. رنج اما از انسوی پوست نیست. همه از درون است. انرا باید در نطفه سوزاند چه با درد چه بیدرد. باید در آینه خیره شد و گفت : من تاب رنج ندارم، پس حتی با درد انرا از خود دور میکنم.

بازی گیرا و پر انرژی برد پیت و ادوارد نورتون خود این مسیر گذر از درد و رنج را برای بیننده فیلم سراسر تنش میسازد. تنشی که همچون رخوت پس از کار زیاد بیننده را بر سر جای خود می نشاند. چالش و کل کل کردن بیننده با درون خویش در کنار تصاویر خشن فیلم کاری زیاد از بیننده مطالبه میکند. باید که در درون خشو نت زیسته باشی تا با تحسین از پس دیدن و لمس کردن داستان فیلم بر آیی: سیر پیچیده روان ادمی از لابلای کلاف درماندگی، ترس و نا امیدی.

گفتیم که شخصیت اصلی داستان در شروع از دو گانگی خود بیخبر است و انرا رد میکند. هم اوست که با او داستان آغاز میشود و نمودی از سرخوردگی و انتقام و بی هدفی است. وانمود جان یافته شخصیت او همانا راهبری است که جز درد و رنج سدی دیگر در این وادی نمی شناسد و راه پیروزی بر انها را نیز یافته است : زد و خورد و تمرین های کشنده جسمانی تا انجا که هیچ نیرویی نتواند یارای ایستادن در برابر او را داشته باشد. اما داستان به همین زیگزاگ سایه روشن های روان اکتفا نمی کند، بلکه به یک زیرزمین مخوف و دهشتناک راه میابد. زیر زمینی که من متولد دهه شصت خورشیدی تا بیاد دارم در گوشه و کنار جهان انرا خاک باروری میدانستند که باغ سعادت و خوشبختی را در دل خود داشت. و هنوز هستند بسیاری که از این زیر زمین بیرون نمی آیند.

این دو، یکی استوار و دیگری مردد، کلوبی را برای آموزش زد و خورد دایر میکنند. راهبر که خود کار کشته می نماید چه در جایگاه مهاجم و چه در جایگاه مدافع حریفان را به عجز و ناتوانی معترف میسازد. به آنان می آموزد قدرت در دستهای روحیه سر سخت و نترس است، نه در مشت های اهنین و سنگین تردید و سرانجام اندیشی. تردید در بردن و یا باختن همه چیز رمز پیروزی در هر نبرد ترسناک است. كلوب جوانانی را پرورش و تربیت میدهد. آنان را اماده برای رویارویی با سخت ترین درد ها و تهدید ها میسازد. و همزمان به آنان می آموزد راه دست یابی به پیروزی نهایی تنها مبارزه تا مرز مرگ نیست بلکه فرمانبرداری بی چون و چرا از راهبر است. روش آموزش نیز همان شستشوی مغزی است. نا باوری ها ی اعضای کلوب به یقینی تبدیل میگردد که جرات نگاه به بیرون را از روزنه ی دالان زیر زمین هم ندارد. ‌همه نگهبان همه هستند.

راهبر کلوب، که اکنون فاصله ی زیادی با ان وانمود استوار سر خوردگی دارد، بر آن میشود که مرکب قدرت را هم تجربه کند. اکنون کلوب زد و خورد پتانسیل های یک گروه زیر زمینی کامل و تمام را دارد. آنچه که برای تجربه ترس و خشونت جذاب می نمود اکنون به قطاری خروشان از آرزوها و امیال تبدیل می شود. رویای قدرت در کنار نظم کوری که تمکین اجباری را می ستاید کلوب را آماده تمرین گروگانگیری، باج ستانی و ایجاد ترور میکند. در پروسه بلند مدت اما، بروز نا همخوانی ها و دگر اندیشی ها در انتظار کلوب است. تا انجایی که دو موسس اولیه کلوب در مقابل هم قرار میگیرند. سرخوردگی عصیان مدار که دیگر حتی جنس خودش را هم نمی شناسد در برابر همتای قدرت مدار شجاع خود می ایستد. جدال خونین این دو را دوربین های مخفی یک پارکینگ نظاره میکنند. یک مرد جوان را دوربین ها نشان میدهند که با خود زد و خوردی دیوانه وار دارد. او همان کارمند نا توان اول فیلم است.

برنده جدالهای خونین انتهای فیلم روی سرسخت و انعطاف ناپذیر شخصیت داستان است. او تظاهر به قدرت و تحقیر سرخورده را تا آن جایی ادامه میدهد که تنها یک چاره برای حریف باقی میگذارد، خود کشی. شخصیت سست و متزلزل آغاز فیلم اینک در حضور وانمود سرسخت خود، لوله اسلحه را به دهان برده و ماشه را میکشد. آنکه جان می بازد و میمیرد یکی از آن دو است: وانمود سر سخت که گمان میکند گلوله مغز او را هم متلاشی کرده است. لحظه ای که روی آرامش طلب شخصیت، که بیزار از خشونت و ترور شده است، در مقابل روی خشونت طلب شخصیت می ایستد، هم اوست که پیروز نهایی است و این داستان را پایان می بخشد.

در حوصله این متن نیست که دیگر چاشنی های تم فیلم را هم بشکافیم. از جمله ساختن صابون از اجساد انسانها و نقش زن و جایگاه زن در کنار این شخصیت های داستان.


irev.ir

بررسی آوای آشنایی

“برای تمام کسانی که قانون را نمیدانند، قانون اول: از باشگاه مشت زنی به کسی چیزی نگید، قانون دوم از باشگاه مشت زنی به کسی چیزی نگید.”

این یکی از دیالوگ های اساسی فیلم است که کل فیلم به نظرم از این دیالوگ شروع میشود. به نوعی این دیالوگ به منتقد هم هشدار میدهد که از این فیلم چیزی نگید و حرفی نزنیم چرا که وجود باشگاه مشت زنی یعنی آغاز یک اغتشاش بزرگ و دگرگونی در مقابل دنیای امروز، از این جهت فکر کنم همه بزرگان و سردم داران سیستم دنیای امروز از این فیلم ترس دارند. از این جهت من هم قانون را رعایت میکنم و فقط در این یادداشت احساس شخصی خودم از این فیلم را میگویم. همین.

در این فیلم ادوارد نورتون با بازی عمیق و حالت راوی جریان فیلم را جلو میبرد. داستان زندگی او از زمانی آغاز میشود که با شخصیت رادیکالی تیلر (برد پیت ) آشنا میشود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/1-Fight-Club.jpgشخصیت تیلر در آغاز جلو کننده ی پیر را دارد، سخنان این فرد رادیکالی عمیقأ فلسفی و تاثیر گذار است، به یاد بیاوریم آنجا که میگوید:”آنگاه که تو در نقطه صفر هستی دارنده آزادی مطلقی، آغازگر راه میشود”. و یا آنجا که میگوید:” همه چیز ها که تو داری روزی خود تو میشوند” تمام فیلم تداعی کننده این است که تیلر مثل پیر طریقت یا شمس است برای مولانای فیلم(ادوارد نورتون)

تیلر برای مرید خودش که از بی خوابی رنج میبرد حقایق زندگی را روشن میکند، اول از همه رنج و درد و در نهایت. این دقیقأ همان تعالیم بوداست که گفت حقایق زندگی این هاست: درد و رنج، مرگ ، و راهی برای رهایی مرگ.

شخصیت بردپیت و ادوارد نورتون به گونه عجیبی ذره ذره شبیه به هم میشوند و آن هم با شکل گرفتن کبودی ها و زخم های بدن آنهاست.

اما جریان یکی بودن شخصیت برد پیت و ادوارد نورتون را میتوان از نگاه های مختلف تعبیر کرد، که آیا برد پیت از همان اول شخصیت مجازی بوده و شاید بعد با وجود ادوارد یگانه میشود، آنچنان که به تعبیر عارفان، آنها به یک وحدت وجود میرسند و منیت از وجودشان میرود، همانگونه که حلاج گفت انا الحق ( من خدا هستم ) یگانگی این دو شخصیت هم میتواند بیانگر یک وحدت وجودی باشد.

اما از جهت دیگر که اکثرأ به آن اشاره کرده اند فیلم جریان جدال خوبی و بدی است، اینکه در روح هر کس ۲ بعد خوب و بد هست، و باشگاه نماد یک تمرین روحیست بیشتر برای مهار این نیرو های درون.

در جریان فیلم کلی حس متفاوت به من وارد شد که اینجا ذکر میکنم :

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/10-Fight-Club.jpgدقیقه ۱: احساس این را داشتم فیلم با یک موضوع مافیایی یا یک شرط بندی شروع میشود و همین.

دقیقه ۳۰: کم کم از این فکر بیرون آمدم و نگاهم به فیلم کمی روانشناسانه و جدی شد.

دقیقه ۶۰ : مجذوب برد پیت شدم و شخصیت رادیکالیش به من یک حس آزادی میداد، حسی که چه راحت می شود همه چیز دنیا را بی ارزش و تهی دید. شخصیت او برام مهم ترین شده بود و اینکه حرکتش و حرفاش انگار هیپنوتیزم کرده بود.

دقیقه ۹۰: دستم به حالت مشت در آمده بود، و تمام اتفاقات فیلم کامل به صورت شک به جسمم وارد میشود.

دقیقه ۱۳۹: فیلم تمام شد و من مات و مبهوت بودم و چیزی برای گفتن نداشتم.

دقیقه ۱۴۲: فیلم تمام شده اما انگار هنوز ادامه دارد، در حالی که جلو آینه ایستادم میپرسم: ذهن من کیست؟ ذهن من چیست؟ ذهن من کجاست؟


irev.ir

بررسی سه نقطه سر خط

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/3-Fight-Club.jpg باشگاه رزمی فیلمی است که به معنای واقعی کلمه در سبک مدرنیته ساخته شده است. هم فیلم نامه و هم بازی بازیگران این ژانر خاص از سینما تماماً درقالب یک کلمه به خوبی تعریف میشوند. افکار مدرن انسانها، اندیشه مبهم آنها در هزاره سوم و ابعاد وجودی و شخصیتی آنها همراه با پیچیدگیهای روحی روانی موجود در یک جامعه مدرنیزه شده میتواند سوژه بسیار جالبی باشد برای به تصویر کشیدن یک بحران و یا به تعبیر بهتر یک فاجعه انسانی. فیلم با به همراه داشتن فاکتوری مثبت که همانا فیلم برداری منحصر بفردش هست از همان ابتدا به راحتی جای خودش را در ذهن مخاطب باز میکند. یک سوال بسیار جالب و باریک در ابتدا پیش می آید. نقش اول این فیلم را چه کسی بازی میکند؟ سوال از این جهت جذاب و بدیع است که در جواب با دو نقش بسیار پیچیده و در عین حال در هم تنیده مواجه می شویم. آیا انسان بر تفکر و اندیشه خود برتری دارد و یا اندیشه و تفکر در میدان مقایسه بر او فائق میشود؟ در ابتدای فیلم با یک انسان معمولی روبرو میشویم که تفکری خاص تر نسبت به خود و پیرامون خود دارد.

این صفت خاص در اصل بازیچه دست کارگردان و نویسنده هوشمند این سناریو شده است. تفکر خاص به این معنا که معمولی ها را کنار گذاشت و بجای اینکه در طول روز به این فکر کرد که چگونه سر جلسه امتحان از استرس خود کاست> چگونه میتوان به شغلی ایده آل دست یافت> نتیجه یک مسابقه فوتبال در نهایت چه میشود؟> شام چه باید درست کرد> کدام لباس را باید پوشید و… هزاران هزار تفکر معمول دیگر پرده ساتر نقش خود در زندگی حقیقی را کنار زد و از ورای تمام این روتینها تنها یک پرسش را در ذهن و روان خود تداعی نمود “چه باید کرد؟!” آری. به قول شاندل هر انسان یک چه باید کرد است! وقتی در سیستم فکری خود که فرآیندی بسیار پیچیده برای حل مسائل دارد این سوال را به عنوان ماده اولیه به خورد سیستم دهیم، این فرآیند شروع به کار میکند.

چرخ دنده ها میچرخند، پمپ ها بالا و پایین میروند، کلیدها متصل میگردند و فرآیند سیستماتیک تفکر در ذهن بشری آغاز میشود. به محض آغاز فرآیند سیستم با یکسری مشکلات مواجه میشود. زیرا تاکنون برای حل مشکلات دیگری از قبیل امشب شام چه درست کنم یا چه لباسی را بپوشم یا چگونه به محل کار خود بروم نیاز به یک مسیر مشخص برای رسیدن به مقصود که همانا جواب میباشد داشته است اما اینک که مواد اولیه سیستم تغییر نموده این مسیر هم قاعدتا بایستی تغییر نماید. برای پیدا نمودن مسیر جدید، سیستم از شما یکسری اطلاعات جدیدتری میطلبد. شما برای فراهم نمودن اسباب عملکرد صحیح سیستم فکری خود تلاش خواهید کرد و این تلاش با دگرگونی های بارزی در زندگی شما همراه خواهد شد.

سیستم در مورد مشکلات کوچک و معمول شما در عرض چند لحظه فعالیت خود را کامل کرده پاسخ صحیح را اعلام میکند اما در این مورد موانع سیر یک مسیر غیرمعمول باعث میشود مدت زمان بیشتری صرف تکمیل پروژه عظیم ذهنی شما بشود. اما در همین لحظه شما میبایستی در جامعه خود زندگی کنید. سر کار خود بروید، در خانه با خانواده خود سرو کله بزنید، در خیابان با مردم برخورد داشته باشید و خلاصه زندگی کنید. فیلم با اشاره به نحوه تغییر و تحول زندگی بشر در حین پردازش سیستم فکری خود در رابطه با یک مشکل غیر معمول این سوال را در نهایت پاسخگوست!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/20-Fight-Club.jpgاجازه بدهید هر دو شکل جواب اول را بررسی نماییم. ابتدا فرض کنیم نقش اول این داستان را همان تفکرو اندیشه بشری بازی میکند. انسانی که در سیطره فعالیت سیستماتیک فکری خود با بحران حضور همزمان در جامعه روبرو شده است اکنون میبایستی راه خود را هم در جهان واقع و هم در جهان دیگری با نام اندیشه و تصور خویش پیدا نماید. تفکر این شخص با فرض کارگردان فیلم بعد وجودی یافته، همراه با خود شخص در جامعه پیرامون او حضور بهم میرساند. اگر از این منظر به واقعه بنگریم که شخصیت هر انسان را تفکر و تصور او به وجود می آورد پس به راستی نقش اول داستان را تفکر بازیگرست.

اما تلاش این شخص برای برآورده کردن نیازهای سیستمی که هم اکنون در حال تکمیل پروژه گسترده ایست آغاز میشود. شما به سیستم فکری خود ماده اولیه ای با نام چه باید کرد داده اید و از او توقع دارید به این سوال شما پاسخ دهد. در این مرحله غریزه اصلی شما و یا به عبارت بهتر ذات شما وارد معرکه شده نیازمندیهای سیر مسیر پیچیده سیستم تفکر شما را برآورده میکند. فرض کنید شما در اصل یک انسان پرخاشجو هستید (فرضی که فیلم هم از آن پیروی میکند) در این صورت “چه باید کرد”ی که شما در ذهن خود مطرح کرده اید جوابی حول و حوش همین زمینه را خواهد داشت. حس غریزی انسان در این فیلم باعث میشود این شخصیت پرخاشجویانه سر از عالم تصور در آورده وارد زندگی حقیقی فرد شده و در یک کلام، او را در جامعه به تصویر همگان بکشد.

فرآیند در حال شکل گیریست. انسان تبدیل به یک فرد پرخاشجو میگردد. و تمام اینها را سیستم با اطلاعاتی که دریافت نموده است در قالب یک هدیه برازنده به انسان تقدیم میکند. شخصیت باطنی انسان چیزی که اغلب در شرایط حساس و بحرانی عاقبت سر از خاک به در آورده و نمایان میشود، رشد میکند بالغ میشود و جالب اینجاست که انسان هم از این بابت راضی و خشنود به نظر میرسد. بدین معنی که همچنان شخصیت باطنی فرد فراهم کننده ملزومات سیستم فکری ذهن اوست.

و اما یک سوال دیگر:

در نهایت ذات اصل بشری چه میشود؟

سوال جالبیست.

برای پاسخگویی به این سوال میتوان فرض اول را تغییر داد. اگر انسان حاکم بر فکر و اندیشه خود است پس چرا شخصیت ظاهری او را فکر و ذهن و اندیشه او میسازد؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/23-Fight-Club.jpgدر نیم ساعت پایانی فیلم تضاد مطرح شده در بالا پاسخ داده میشود. بعد از یکسری اعمال خلاف و پرخاشجویانه توسط همان انسان اولیه با تفکر “خاص” او به ناگاه متوجه نقش تاثیر گذار فکر خود در زندگی حقیقی خود میگردد و درصدد مقابله با آن بر میآید. اما جالب اینجاست که او چنان این تفکر را پرورش داده که ذهن و اندیشه او بر او فائق آمده است. او قادر به از بین بردنش نیست. او نمیتواند از او فرار کند. او در اصل همان اندیشه اوست. نیم ساعت پایانی فیلم نکته دیگری را نیز در بر دارد. غوطه ور شدن در لذتهای غریزی و دور شدن از اصول حاکم بر انسانیت چیزیست که ما نیز در مکتب اصیل و ریشه دار خود بارها با آن روبرو شده ایم. مبارزه با نفس که در احادیث بالاترین جهاد معرفی شده است نمونه بارزی بر این مدعاست.

در اصل در این مبارزه انسان باید این توانایی را داشته باشد که خود را بکشد. اگر زمانی نفس را حاکم بر خود دید باید بتواند با تسلط پیدا یافتن بر خود بر او فائق آید همان چیزی که در سکانس آخر فیلم به چشم می آید. لحظه ای که پس از تلاش بسیار زیادی هنگامی که میبیند نمیتواند تفکر خود را که به شکل قابل ملموس در مقابل خود میبیند از بین ببرد اسلحه را به سمت خود نشانه رفته و با شهامت و شجاعت خاصی که دقیقا از اصل ذات او بر میآید در حقیقت قاتل تفکر پلید خود است. سینمای هالیوود با نمایش این فیلم نشانه هایی هر چند کمرنگ را از ارزشهای رفیع انسانی به نمایش گذاشت.

در آخر میتوان پرسید چه کسی میتواند صاحب این تفکر خاص گردد؟ “چه باید کرد؟”


irev.ir

بررسی یانون دیزاین

فیلم باشگاه مشت زنی روایتی از درونیات انسان پوچ گراست. باشگاه مشت زنی ماجرای مردی را روایت می کند که دچار روان‌پریشی است و خود را در دو شخصیت تصور می کند. شخصیت دوم او به نام تیلر، اهریمنی پلید است که از درونیات نادرست او متولد شده، این اهریمن با در اختیار گرفتن توانایی‌های جسمی و ذهنی او دست به انجام اعمال شیطانی می‌زند. گویا شیطان در او حلول کرده و به وسیله او بر جهان حکم می راند. تیلر پس از اینکه توسط “جان” خلق شد به تدریج تبدیل به رهبر یک گروه زیرزمینی تبدیل می‌شود که وظیفه‌ای جز خرابکاری در شهر ندارند. آن‌ها در آغاز در زیرزمین یک کافه دور هم جمع می‌شوند و با هم مبارزه‌های خونین می‌کنند و بعد این ارتباط جدی‌تر می‌شود و به قول تیلر از زیر‌زمین بیرون می‌آید تا زندگی آسوده دیگرانی را که به آن‌ها و نحوه زندگی‌شان بی‌توجه‌اند آشفته سازد.
بخش نخست فیلم به زندگی کمابیش عادی “جان” می‌پردازد. او که به بی‌خوابی دچار شده به جلسات شبانه بیماران در انتظار مرگ می رود تا تنهایی خود را کم کند و در مراسم در آغوش گرفتن آن‌ها بتواند مانند دیگران گریه کرده و آرام گردد. این روش راهی است تا مدتی جان را به آرامش بازگرداند. بی‌خوابی نمادی از ناآرامی درونی جان است. جان نه همسری دارد و نه فرزندی و نه حتی با پدر و مادر خود ارتباط دارد، او تنهاست و زندگی پوچ و نگاه تلخ او به هویت انسان زمینه هایی‌ست برای خلق شخصیتی که او به دنبال‌ش می‌گردد. شخصیتی که دوست او باشد و او بتواند اعمال پلیدش را با او شریک شود، و حتی آن کارهایی که خود جرات انجام آن را ندارد و یا شرم مانع از انجام آن‌ها می‌شود به گردن او بیاندازد تا خود را از سرزنش وجدان خلاص کند. و این‌گونه است که از پس آشفتگی ذهن دردمند جان، تیلر پدید می‌آید.

در واقع جان نیازمند وجود دوستی ست که او را در معنا بخشی زندگی یاری کند. و ذهن آزرده‌ی او خود این دوست را خلق می کند. روابط او با دیگران نیز حاکی از دوگانگی‌ست که او در خود سراغ دارد. تنهایی جان او را در فشاری مداوم قرار می دهد، او دوستانی یک نفره را به عنوان تنها هم‌راه خود می‌شناسد، دوستانی که در سفرهای کاری که می رود، در پرواز پیدا می کند. کسانی که مانند چای و وعده‌های هواپیما بسته بندی و یک نفره شده اند تا تنها برای مدتی که مسافر در هواپیماست از آنها استفاده کند. تیلر از همین جا به دنیا می‌آید، شاید یکی از سفرهایی که جان در کنار صندلی خالی نشسته و در انتظار یافتن دوستی یک نفره است.

جان بلایی که سر او آمده را حاصل آشنایی‌ش با دختری به نام مارلا می‌داند که در ابتدای فیلم در همنشینی‌های بیماران لاعلاج می‌بیند. کسی که مانند او در همه‌ی جلسات شرکت کرده و روشن است که دچار هیچ مشکلی هم نیست.  ورود او به جلسات، جان را از احساس آرامشی که در کنار افراد در حال مرگ به او دست می داد باز می‌دارد و همین دوباره بی‌خوابی را به او بازمی‌گرداند. تیلر و مارلا روزهای هفته را با هم تقسیم می کنند تا هم‌دیگر را در جلسات نبینند ولی همین آشنایی ساده خواسته‌های او را از زندگی افزایش می‌دهد و جان برای رسیدن به خواسته الینه شده دست به خلق تیلر و گروه زیرزمینیش می‌زند و به تدریج دیگران را مطیع شیطان درونی خود می کند. او که در سفرهایش شیطان درونیش را هم با خود می‌برد، گروه خراب‌کاری‌ش را در شهرهای مختلف گسترش می‌دهد و یک سازمان بزرگ برای خراب‌کاری ایجاد می‌کند.

فیلم در نگاه کلی مانند خیلی از فیلم‌هایی که در دوره پست مدرن درباره بیماران روانی ساخته می شود، ابتدا با روایت خودروانی از مسائل آغاز می‌گردد و سپس به تدریج حقیقت را به مخاطب نشان می دهد؛ این سبک که ژانری نو در روایت گری سینماست به تازگی علاقمندانی برای خود فراهم کرده و جذابیتی که بیشتر حاصل کشف حقیقت توسط مخاطب در میانه یا پایان فیلم است، این گونه روایت را نسبت به روایت معمول برتری بخشیده است. فیلم‌هایی چون مرد حصیری (نیکلاس کیج)، دیگران(نیکل کیدمن)، و… را می‌توان از مشهور‌ترین نمونه‌های این گونه جدید روایت دانست.

اینکه فیلم چه هدفی دارد یا چه جهانی را نشان می دهد چندان پیچیده نیست. صدای فریاد اعتراضی که جان به زندگی در وضعیت پست-مدرن و دچارشدگی به روزمرگی و مصرف‌گرایی احمقانه‌ی آمریکایی دارد در سراسر فیلم بلند است. او روزی همه دنیایی که از این جنس دارد را نابود می‌کند و پس از آن با تیلر همراه می شود. نوعی آنارشیسم و اعتراض بی‌هدف آرمان گروه خراب‌کاری تیلر است و روش ضد بشری و شیطانی او در تعلیمات گروه به وضوح با روش‌های گروه‌های شیطان‌پرستی دوران نو هماهنگی دارد. دیگر‌آزاری و خود‌آزاری ارزش‌های گروه خرابکاری او هستند. در یکی از صحنه ها قلب مکتب او از زبان تیلر در زمانی که جان در به دست او شکنجه می‌شود (در واقع جان دست به خودآزاری می زند) بیان می‌شود.

تیلر می‌گوید « پدران ما مدلی بودند از خدا… تو باید این رو در نظر بگیری که ممکنه خدا دوست‌ت نداشته باشه … هرگز نخواست‌ت … احتمالا ازت متنفره… این بدترین چیزیه که ممکنه رخ بده … ما به خدا نیازی نداریم … گور پدر رستگاری … ما بچه‌های ناخواسته خدا هستیم … وقتی همه چیزو از دست می‌دیم اون وقته که آزادیم…» این گفته با بیان شیطان درباره زندگی و نگاه مکاتب شیطان پرستی هماهنگی عجبیی دارد. گویا بزرگترین گناه شیطان که همان ناامیدی از رحمت خداست در این سکانس از زبان تیلر بیان می شود. این خود آزاری و دیگر آزاری ارزش مکتب تیلر می شود و خود جان به جهت دو شخصیته بودن بزرگ و پیشوای این جماعت است. نویسنده و کارگران به جز اینکه به مدد روش‌های پیشرفته فیلم سازی فیلمی خوش ساخت و جذاب را ایجاد کرده اند به دنبال هشداری به انسان هستند، هشداری که شاید به از خود بیگانگی جامعه در وضعیت پست مدرن مربوط می شود و شاید هشداری ست بر علیه انسان و بی معناشدن ارزش ها را فریاد می زند.

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

دیدگاه بگذارید

آدرس ایمیل شما محفوظ می ماند


*