مراجعه به محتوا

او – Her

8

او – Her در مجله تخصصی نقد و بررسی iRev.ir

او (Her) محصول سال 2013 فیلمی در گونه کمدی-درام رمانتیک علمی-تخیلی است که اسپایک جونز نویسندگی و کارگردانی آن را برعهده داشته است. در این فیلم ستارگانی چون خواکین فینیکس، امی آدامز، رونی مارا، اولیویا وایلد و اسکارلت جوهانسون(که صداپیشه سامانتاست) حضور دارند. محوریت داستان درمورد مردی است که با یک سیستم‌عامل هوشمند رایانه‌ای که دارای صدا و شخصیت یک زن است رابطه عاطفی برقرار می‌کند.  او نخست در سال ۲۰۱۳ در فستیوال فیلم نیویورک به نمایش در آمد و پس از آن در ۱۸ دسامبر ۲۰۱۳ بصورت عمومی در ایالات متحده اکران شد.

در ۴ دسامبر ۲۰۱۳،National Board of Review Awards این فیلم را بعنوان برترین فیلم سال ۲۰۱۳ انتخاب کرد. او همچنین در Los Angeles Film Critics Association Awards با فیلم گرانش بصورت مشترک مقام بهترین فیلم را بدست آورد. در ۱۲ دسامبر ۲۰۱۳، این فیلم نامزد سه جایزه گلدن گلوب شد: جایزه گلدن گلوب بهترین فیلم موزیکال یا کمدی، بهترین فیلمنامه و جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم موزیکال یا کمدی که موفق به دریافت یکی از آنها یعنی بهترین فیلمنامه شد. او هم‌اکنون نامزد پنج جایزه اسکار شده است که از آن جمله‌اند: جایزه بهترین فیلم و جایزه بهترین فیلمنامه اصلی (غیر اقتباسی، اوریجینال).

خلاصه داستان : در آینده ای نه چندان دور، Theodore (با بازی Joaquin Phoenix) که مردی گوشه گیر و درونگراست، شغلی عجیب دارد؛ او برای عاشقان نامه های سفارشی می نویسد. او که به تازگی در شرف طلاق از همسرش است، سیستم عاملی هوشمند و سخنگو (با صدای Scarlett Johansson) می خرد که قادر است احساسات و گفت و گوهای بازسازی شده ای مشابه انسان واقعی را نمایش دهد و در عین حال، به مانند انسان ها با کسب تجربه های جدید پیشرفت کند. همچنان که او و نرم افزار (که نام Samantha را برای خود برگزیده) به هم عادت می کنند، هر دوی آن ها به درک جدیدی از زندگی می رسند..

نقد و بررسی فیلم او - Her
نقد و بررسی فیلم او – Her
بازیگران فیلم او - Her
بازیگران فیلم او – Her
نقد و بررسی فیلم او - Her
نقد و بررسی فیلم او – Her
نقد و بررسی فیلم او - Her
نقد و بررسی فیلم او – Her

ویدیوهایی از فیلم او – Her


iRev.ir-Line

بررسی نقد فارسی

هیچوقت اسپایک جونز را متّهم به کوته همّتی نکنید. آخرین تلاشِ سینماییِ جونز، «او»، را میتوان در ژانرِ “عملی-تخیّلیِ مکاشفه گون” یا شاید “عاشقانه ی اینترنتی”(iRomance) خواند. بدون در نظر گرفتنِ جزئیات، ایده ی «او» – هوشمندیِ ماشین ها – برای طرفدارانِ فیلمهای علمی-تخیلی آشناست، که بُعدی جدید و جالب از آن را می پیماید. جونز علاوه بر کاوشِ این که این پدیده در آینده ی نزدیک در چهارچوب دنیای واقعی چگونه خواهد بود، نگاهی به چگونگیِ پاسخ مردم به روابط غیرمرسوم و چگونگیِ امکانِ تغییرِ روابطِ انسان ها در جوامع تحت سلطه ی کامپیوترها می اندازد.

media/kunena/attachments/67/ScreenShot2014-02-14at8.20.04AM.jpegداستان فیلم در آینده‌ای نامعین اتفاق می افتد. دنیایش برایمان آشنا اما تا حدودی متفاوت است. همه ی مردم به چیزی وصل هستند، و سمعک مانندهایی برای ارتباط با سیستمهای اطلاعاتیِ شخصیشان به گوش میزنند. املأ جای تایپ کردن را گرفته و بازیهای کامپیوتری با استفاده از فناوریِ سه بعدیِ حقیقی تماما آمیخته با حرکاتِ بدن شده اند. ارتباطات اغلب بدون نام و نشان صورت میگیرد و معمولا فعالیتهای جنسی بدونِ تماسِ فیزیکی رخ میدهد. تصویر این فیلم از آینده برای تماشاچیانی که در ارتباطِ تنگاتنگ با فناوریهای الکترونیکی زندگی میکنند، آنچنان نسبت به حال پیشرفته تر نیست.

media/kunena/attachments/1957/her-movie-poster.jpgتیئدور (با بازی واکین فینکس) یک “نامه دستنوشته نویس” است. کارش نشستن بر سر میزی و نوشتن نامه از شخصی به شخصی دیگر است (هنری که منسوخ گشته). نوشته ها هرچند در رایانه اما به شکل نسخه های واقعیِ دستنوشته ایجاد میشوند. تیئدور زندگیِ منزوی در خانه را به بیرون رفتن ترجیح می دهد. در کشاکشِ دیرینه ی جدایی از همسرش کترین (با بازی رونی مارا) قرار دارد و به ندرت وقتش را نزدِ دوستانِ صمیمی اش امی (با بازی امی آدامز) و چارلز (با بازی مت لتچور) سپری می کند. اما یک روز همه چیز برایش تغییر می کند، زمانی که تیئدور یک سیستم-عاملِ خصوصی نصب میکند، که از نظرِ هوشِ مصنوعی بسیار پیشرفته تر از هر چیز مشابهی است که تا آن زمان وجود داشته است. او حالتِ مؤنث را برای سیستم-عامل اش انتخاب میکند و در پی آن با سِمَنتا (با صدای اسکارلت جوهانسن) آشنا می شود، که به همراهِ همیشگی اش تبدیل میشود. همزمان که سِمَنتا هوشمندتر می شود، تیئدور بیشتر عاشقش می شود، اما همانند هر عشق دیگری، هرچند غیر معمول، “دورانِ ماه-عسل” این عشق نیز تا ابد ادامه نمی یابد.

media/kunena/attachments/67/Her-review.jpgتیئدور شخصیتی منحصر به فرد و جالب دارد، که واکین فینکس به اندازه‌ی کافی چاشنی دست و پا چلفتی به آن افزوده است. تیئدور در برقرایِ ارتباط با دیگران کاملا ناتوان نیست، اما روابط شخصیِ محدودی دارد، که به اقتضای شرایط اجتماعی که در آن زندگی می کند به وجود آمده است. دوستانش بیشتر شبیه به نیازهای ثانویه ی زندگی اش هستند تا نیازهای اولیه. تیئدور سابقه ی طولانی در شکست های عاطفی دارد؛ آشناییِ اتفاقی با امی که به دوستی با او انجامیده، ازدواجی نافرجام، گفتگوی شبانه با زنی که به ناخوشی می انجامد، و وعده ملاقات برای نامزدیِ بدونِ آشناییِ قبلی با زنی که به نتیجه ی دلخواه نمیرسد. با وجود تمام این شکستهای تیئدور با زنانِ گوشت و خون دار، آیا خوی گرفتن با موجودی که نتوان لمسش کرد دور از ذهن به نظر میرسد؟

media/kunena/attachments/67/ScreenShot2014-02-14at8.20.54AM.jpegسِمَنتا شخصیتِ بانمکی دارد، که اساسا شبیه به داستان های علمی-تخیلیِ “معمول” و بر پایه احتمالِ به هوشیاری رسیدنِ موجودی با هوش مصنوعی بالا، نیست. جونز این موضوع را به عنوانِ پیشفرض میپذیرد؛ ما هیچگاه به میزانِ واقعی بودن سِمَنتا در مقابل تیئدور شک نمیکنیم. برای مدتی سِمَنتا تلاشی پینوکیو مانند در جهتِ یافتنِ راهی برای تبدیل شدن به دختری واقعی و برقراریِ تماسِ فیزیکی با تیئدور می کند. اما تجربه های ناموفق در استفاده از یک “بدل” باعث می شود به “پوست خودش” تن دهد. «او» پرسشهای زیاد مطرح میکند که نمی تواند (و احتمالا نباید) بدان پاسخ دهد؛ پرسشهایی مانند عشق برای یک سیستم-عامل به چه معنی است؟ یا کِی یک سیستم-عامل به ارضای جنسی می رسد؟ چه چیزی تجربه می شود؟ لذت؟ شبیه سازیِ لذت؟ یا چیزی دیگر؟ این که فیلمی بتواند بیننده را به تفکر در مورد چنین موضوعاتی وا دارد بسیار تحسین برانگیز است، بر خلاف فیلم های بسیاری که تمایل به سرکوب کردن حس و تفکر مخاطبشان دارند.

media/kunena/attachments/1957/Her-Joaquin-Phoenix1.jpgبدون شک رابطه هایی که بین سمنتا و تیئدور شکل می گیرد غیر معمول است، اما جونز بسیار مراقب است که در مقام قضاوت آن برنیاید. رویکردِ جونز در به بادِ تمسخر گرفتنِ شخصیتِ اولش به واسطه ی گریزان بودن از تجربیات انسانی و رضایتمندی در پناه آوردن به یک ماشین نیست، بلکه در عوض رابطه ی سمنتا/تیئدور را به رابطه هایی که در طول زمان “غیر استاندارد” خوانده میشده اند – مانند رابطه‌های فرانژادی، اختلاف سنّی، همجنسی، … – تشبیه میکند. در «او» نیز بعضی از شخصیتها با اعتراف تیئدور به نامزدی اش با یک سیستم-عامل برخوردی منفی نشان میدهند؛ مانند زنی که او را “عجیب” میخواند، که با بازخوردش مواجه می شود. اما دیگران ایرادی در این نوع ارتباط نمی بینند. شاهد مثال آن صحنه ی زیبایی است که در آن تیئدور و سمنتا “وعده ی ملاقاتی دوگانه” با همکارش و نامزدش ترتیب میدهند.

media/kunena/attachments/1957/NF-Her-1.jpgفیلم بسیار پرحرف است، اما اینکه نیمی از زوجِ اصلیِ آن تنها به صورتِ صدا وجود داشته باشد باعث تغییر چیزی نمی شود. اسکارلت جوهانسن هیچگاه به صورت فیزیکی ظاهر نمی شود، که این باعث میشود تنها با تارهای صوتیاش هنرنمایی کند. هر چند نمی خواهم تا آنجا پیش روم که جوهانسن را بهترین بازیگر زن مکمل بنامم، اما او به خوبی سمنتا را به شخصیتی زنده تبدیل کرده است. دیدن نسخه ای که بازیگر اصلی (سمنتا مورتن) این نقش را ایفا میکند و دیدن تفاوت آن با این نسخه باید جالب باشد.

اسپایک جونز عادت به ساخت فیلمهای بحث برانگیز ندارد؛ که از این جهت تا حدِّ زیادی به تری گیلیام شباهت دارد. با این وجود فیلم هایش – از جمله «جان مالکوویچ بودن» و «اقتباس» – تقریبا همیشه خوب از آب در می آیند، چون از فرصت ها به درستی استفاده می کنند و به هوشِ مخاطب احترام می گذارند. «او» هم اینگونه فیلمی است، مدّعی و در عین حال اصیل است. احساساتی که برمی‌انگیزد حقیقی است و از مخاطبش انتظارِ احساسی نه در قالبِ ایمان، که همدردی با شخصیتِ اصلی اش دارد.


iRev.ir-Line

بررسی برترین ها

“او”(Her) به کارگردانی اسپایک جونز، از فیلم های مهم و بحث برانگیز سال گذشته بود، درامی رمانتیک که داستان آن در آینده ای نه چندان دور می گذرد. فیلمی که برنده جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اریجینال سال ۲۰۱۴ میلادی شد.
اسپایک جونز، فیلمنامه نویس و کارگردان آمریکایی، فیلمساز غیرمتعارفی است و در ساختن دنیاهای پیچیده و غیر ملموس استاد است و از این نظر شباهت های زیادی به چارلی کافمن و تری گیلیام دارد. او قبلا نیز این تمایل را در “جان مالکوویچ بودن” و “اقتباس” نشان داده بود. فیلم هایی که هر دوی آنها را چارلی کافمن، فیلمنامه نویس سرشناس آمریکایی نوشته بود.

پس از جدا شدن جونز از کافمن فیلم “او” در واقع دومین تجربه فیلمنامه‌نویسی اسپایک جونز است. اسپایک جونز، علاوه بر سینما، در زمینه ساختن کلیپ های موسیقی و آگهی‌های تبلیغاتی نیز فعال است. تجربه های او در ساختن ویدئوکلیپ های موسیقی و آگهی های تجاری، دید تصویری خارق العاده ای به او داده که نشانه های آن را در فیلم “او” هم می توان دید.

ایده های اولیه

فیلم “او” ترکیبی از ژانر رمانتیک و ژانر علمی- تخیلی است. اسپایک جونز، پنج ماه صرف نوشتن فیلمنامه اولیه “او” کرد. او در سال ۲۰۱۰ فیلم کوتاهی هم با عنوان با عنوان “من اینجا هستم” درباره این موضوع ساخته بود. جونز گفته است که ایده اولیه این فیلم را ده سال قبل از مقاله ای درباره ارتباط با هوش مصنوعی گرفته بود. به گفته جونز، او از رویکرد چارلی کافمن در فیلم “نیویورک، جزء به کل” برای نوشتن فیلمنامه “او” الهام گرفته است. او همچنین مطالعات بسیاری در زمینه تکامل هوش مصنوعی و طراحی مغز انسان انجام داد اما این دقت علمی باعث نشد که فیلمش در نهایت تبدیل یک اثر خشک علمی تخیلی شود بلکه او آینده و روابط انسانی آن را به شکل شاعرانه ای تصویر کرد.
فیلم “او” نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه ارژینال و بهترین آهنگ در اسکار ۲۰۱۴ بود اما تنها فیلمنامه آن موفق شد برنده جایزه اسکار شود. فیلمنامه “او” همچنین جوایز مهم دیگری مثل جایزه گلدن گلوب و جایزه اتحادیه نویسندگان آمریکا را نیز به دست آورد.

تصویر آینده نگرانه لس آنجلس

فیلم “او” را می توان به خاطر ویژگی های آینده نگرانه اش، در ژانر علمی تخیلی هم قرار داد چون ماجرای فیلم در آینده ای نه چندان دور در شهر لس آنجلس روی می دهد و وجود ماشین هوشمند، برای قراردادن آن در این ژانر کافیست. همه مردم سمعک به گوش دارند و با پارتنر مجازی خود در ارتباط اند و فانتزی های جنسی آدم ها به مدد کامپیوتر و تکنولوژی دیجیتال و سه بعدی به واقعیت تبدیل می شود. طبیعی است که در چنین دنیایی، رابطه سنتی یک زن و مرد با فرزندانش برای قهرمان فیلم (تئودور) مسخره به نظر برسد.

اسپایک جونز در مورد تصویر آینده نگرانه شهر لس‌آنجلس در این فیلم می گوید که از بین شهرهای آمریکا، لس‌آنجلس، به آینده ای که آنها می خواستند بسازند، نزدیک تر بود و شهری است که در آن تنهایی شخصیت های فیلم را بیشتر حس می شود.

تکنولوژی و روابط انسانی

به گفته اسپایک جونز، فیلم “او”، فیلمی درباره رابطه‌ها، درباره‌ عشق و نیاز ما به برقراری رابطه و شیوه ‌ما در برقراری این ارتباط است. به اعتقاد جونز، “بدیهی است که تکنولوژی به بخش مهم و جدایی‌ناپذیر زندگی مردم تبدیل شده اما احساسات ما درباره تکنولوژی و روابط انسانی متناقض اند.”

فیلم “او” نشان می دهد که سیستم های هوشمند کامپیوتری نه تنها می توانند برای زنان و مردان مجرد و پرمشغله، همه امور زندگی را برنامه ریزی کنند، بلکه حتی می توانند نقش معشوق و همدم آنها را نیز همزمان بازی کنند یعنی برایشان جوک تعریف کنند و به آنها مهر بورزند و آنها را عاشق خود کنند. از طرفی “او” نشان می دهد که فضای مجازی چقدر اصالت دارد و تا چه حد می تواند واقعی باشد و عواطف ما را درگیر کند.

عشق مجازی

تئودور(شخصیت اصلی فیلم) برای یک شرکت عریضه نویسی مدرن کار می کند که عده ای نویسنده حرفه ای در اختیار دارد که برای مردم نامه های عاطفی و شخصی می نویسند. او نامه را برای کامپیوتر دیکته کرده و به صورت دست نویس از آن تحویل می گیرد. از طرفی او که با همسرش متارکه کرده و تنهاست به دنبال راهی برای پر کردن خلاء عاطفی و جنسی خود است و برای این کار به یک سیستم کامپیوتری هوشمند که دارای هویتی زنانه است و نامش سامانتا است، پناه می برد.

دختری که می گوید همیشه در دسترس است، به خواسته های او عمل می کند، متوقع و طلبکار نیست، نیازهای او را درک کرده و به موقع به آنها پاسخ می دهد اما مشکل اینجاست که سامانتا با این ویژگی تنها در خدمت تئودور نیست بلکه همزمان با ۸۰۰۰ نفر دیگر در ارتباط دوستانه است و به ۶۰۰ نفر دیگر نیز عشق می ورزد.

اما سامانتا ادعا می کند که این مساله باعث نمی شود که از علاقه او به تئودور کاسته شود. این حرف او نشان می دهد که رابطه های انسانی در دنیای آینده که تحت تسلط ماشین و کامپیوتر درمی آید تا چه حد می تواند تغییر کند.

رابطه تئودور و سامانتا، می تواند جنبه ای نمادین هم داشته باشد و به مثابه نمادی از عشق در روزگار ما باشد. اینکه آیا اصلا در عصر سایبر، می توان به عشق کسی باور داشت و به آن اعتماد کرد؟

رابطه بین تئودور و سامانتا با اینکه در جهانی دورتر از جهان ما اتفاق می افتد اما به رفتارهای اجتماعی آدم های امروز در عصر اینترنت و فیس بوک بی شباهت نیست. رابطه ای که امروز ناهنجار و غیرمتعارف به نظر می رسد اما ممکن است دیر یا زود، مثل بسیاری از روابط ناهنجار قدیمی، به شکل رابطه ای هنجار و متعارف دربیاید.

بار اصلی فیلم بیشتر بر دوش خواکین فینیکس است که در اغلب صحنه ها تنها بازی می کند و با معشوق مجازی اش دیالوگ دارد. از این نظر، ساختن این فیلم، ریسک بزرگی بود چرا که می توانست خیلی راحت به فیلمی کسالت آور و خسته کننده تبدیل شود اما شیوه روایت و سبک بصری اسپایک جونز، مانع از این کار شده است.

به گفته اسپایک جونز، بزرگ‌ترین چالش او در این فیلم عاشقانه این بود که یکی از دو طرف عاشق، در صحنه ها حضور ندارد. به گفته او، بزرگ‌ترین مانع برای او در ساختن این فیلم، باورپذیر کردن احساس واقعی بین این دو شخصیت(فینیکس و جوهانسن) بود.

اسکارلت جوهانسن نیز با استفاده از تکنیک های بیانی اش، شخصیت سامانتا (زنی که هرگز در فیلم دیده نمی شود) را زنده و باورپذیر کرده است.

واکنش های منتقدان

برخورد منتقدان با فیلم عمدتا مثبت بود و اغلب آنها کارگردانی، فیلمنامه، طراحی صحنه و موسیقی و بازی های خواکین فونیکس، ایمی آدامز و اسکارلت جوهانسن را به خاطر ساختن یک شخصیت با صدا، ستودند.

طبق ارزیابی سایت راتن توماتوز از میان ۱۸۲ نقدی که بر آن نوشته شد، ۹۴ درصد نظرها نسبت به فیلم مثبت بود.

جیمز براردینلی، منتقد آمریکایی نیز درباره آن می نویسد: “فیلم های اسپایک جونز تقریبا همیشه خوب از کار درمی آیند، چون از فرصت ها به درستی استفاده می کنند و به هوش مخاطب احترام می گذارند. “او” هم چنین فیلمی است… احساسات حقیقی را برمی انگیزد و از مخاطبان انتظار دارد که با شخصیت اصلی فیلم همدردی کنند.”


iRev.ir-Line

بررسی مووی مگ

phoca5110000000

تلفن های همراه هوشمند، تلویزیون هوشمند، تبلت هوشمند و … از جمله تکنولوژی های روز دنیاست که امروزه بسیاری از افراد با تبلیغات وسیع آن در رسانه ها مواجه هستند. تکنولوژی های هوشمند چند سالی است که بین مردم محبوبیت زیادی پیدا کرده و استقبال از آن به حدی بوده که اکثر کمپانی ها ترجیح بدهند محصولات جدید خود را به صورت ” هوشمند ” روانه بازار کنند. با اینحال آیا شتاب در استفاده از تکنولوژی در هرچه ” هوشمند تر ” کردن سیستم عامل ها میتواند باعث ارتقای زندگی انسان ها شود؟

آیزاک آسیموف ، نویسنده مشهور آثار علمی – تخیلی علی رغم اینکه معتقد بود وجود تکنولوژی و ربات ها میتوانند باعث بهبود زندگی و معیشت بشر شوند، اما از طرف دیگر همواره بر این اعتقاد بود که هوشمند شدن بیش از حد تکنولوژی می تواند آثار زیان باری به همراه داشته باشد. خودِ آسیموف نیز درباره قانون معروف ” رباتیک ” خود اولین قانون را چنین وضع میکند : « یک ربات نباید با ارتکاب عملی یا خودداری از انجام عملی باعث آسیب‌دیدن یک انسان شود. » این قانون معروف که سالهاست در صنعت ربات سازی نیز مورد استفاده قرار میگیرد، به وضوح نشان می دهد که ” هوشمند سازی ” باید در خدمت انسان باشد و نه عاملی برای مقابله با وی.« اون دختر » به کارگردانی اسپایک جونز نیز درباره یک سیستم عامل فوق هوشمند است که زندگی یک انسان را تحت تاثیر قرار داده است. http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/Her/thumbs/phoca_thumb_l_13.jpg

داستان فیلم در زمان آینده در شهر لس آنجلس اتفاق می افتد. تئودور « خواکین فونیکس » مرد میانسالی است که شغلش نوشتن نامه های عاشقانه از طرف افراد متقاضی به نامزدشان است. تئودور نامه های عاشقانه را به خوبی نگارش میکند؛گویی که عاشق ترین فرد روی زمین است. اما وی در زندگی شخصی خودش چندان موفق نیست. رابطه اش با کاترین ( رونی مارا ) به شکست انجامیده و تئودور از نظر وضعیت روحی در شرایط خوبی به سر نمی برد.

در گیر و دار اتفاقات ناخوشایند زندگی تئودور ، وی با یک برنامه کامپیوتری بسیار هوشمند به نام سامانتا ( با صدای اسکارلت یوهانسون ) مواجه می شود. برنامه ای که بسیار باهوش و جذاب است تئودور نیز رفته رفته به او عادت میکند. اما جذابیت سامانتا برای تئودور به حدی است که وی تصمیم میگیرد به جای تجربه کردن یک عشق حقیقی ، به سامانتا عشق بورزد و…

« اون دختر » برخلاف تصویر رایجی که از زمان آینده در هالیوود ترسیم می شود، چندان رغبتی به فاجعه بار نشان داده این دوره ندارد. در آینده ای که اسپایک جونز در « اون دختر » ترسیم کرده، بسیاری از بیماری ها درمان پذیر شده اند، مشکلات سیاسی حل شده و معیشت مردم نیز در وضعیت خوبی به سر می برد. جونز با به تصویر کشیدن این دنیای ایده آل و فوق العاده قصد داشته از مزیت های تکنولوژی در آینده پرده بردارد و بگوید که تکنولوژی آنچنان هم که عام و خاص نگرانش هستند، پدیده مشکل زایی نیست.http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/Her/thumbs/phoca_thumb_l_2.jpg

اما در این دنیای شاد و جذاب، مشکل تنهایی انسان ها کماکان حل نشده باقی مانده و تئودور یکی از همین افراد هست که فیلم تمرکز خود را بر او و نحوه زندگی اش قرار داده است. تئودور فرد درونگرایی است که با وجود توانا بودن در نگارش نامه های عاشقانه از جانب دیگران برای نامزدشان، خود در زندگی با مشکلات متعددی در رابطه اش با کاترین مواجه است و نتیجه اش جدایی این دو بوده. جونز پس از برهم خوردن رابطه ،تئودور را در وضعیت روحی بدی متصور می شود اما خیلی سریع به واسطه تکنولوژی هوشمندی به نام « سامانتا » به کمک تئودور می آید.

سیستم عامل هوشمند سامانتا دقیقاً همانی است که تئودور در زندگی اش کم داشته. سیستم عاملی بسیار باهوش و خوش صحبت که در مورد همه مسائل اطلاعات دارد و تنها مشکل اش عدم درک عشق و عواطف انسانی است و اغلب سوالاتی هم که از تئودور می پرسد در همین موارد خلاصه می شود. دیالوگ هایی که مابین تئودور و سامانتا در جریان فیلم شنیده می شود، به جزئیات ریز زندگی یک انسان اشاره دارد. اشاره هایی به تنهایی و عدم درک متقابل دو انسان از یکدیگر که تئودور قصد توضیح دادن آن به سامانتا را دارد و سامانتا نیز هربار با شنیدن آن ، پیشرفته تر شده و خود را برای سرویس دادن هرچه بهتر به تئودور آماده می کند.

دیالوگ هایی که میان تئودور و سامانتا در فیلم « اون دختر » رد و بدل می شود، فوق العاده جذاب و شنیدنی است. جونز با تسلط و هوشمندی تمام، موفق شده تنهایی یک انسان را نه با تاکید بر تصاویری که اغلب در آنها موسیقی شنیده می شود، بلکه با دیالوگ های شنیدنی میان یک انسان و سیستم عامل بر زبان بیاورد. شوخی های تئودور با سامانتا بیشتر از آنکه یک شوخی رایج میان انسان و تست کردن تکنولوژی هوشمند مقابلش باشد، ریشه در تنهایی تئودور و نیاز به صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن با یک جنس مخالف دارد. وقتی که سامانتا درباره عشق از تئودور سوال میکند، تئودور در ابتدا به واسطه اینکه طرف مقابل صحبتش یک سیستم عامل هست ، از ارائه توضیح دقیق خودداری میکند اما به مرور که سامانتا مفهوم عشق را درک میکند و بیشتر وارد ذهن تئودور میشود، تئودور هم تصمیم می گیرد تا سامانتا را وارد خلوت و تنهایی خود کند و رابطه اش با سامانتا را گسترش دهد.http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/Her/thumbs/phoca_thumb_l_12.jpg

فیلمنامه « اون دختر » که اسپایک جونز آن را به رشته نگارش در آورده، استحقاق یک اسکار ناقابل را دارد. مسلماً جونز بهتر از هرکس دیگری می دانست که با گرفتار شدن در دام کلیشه های این داستان می تواند خیلی راحت نابودی این فیلمنامه را با دست خط خودش امضاء کند اما زیرکانه از این دام گریخته است. به عنوان مثال می توان از فیلم « رویای الکتریکی » به کارگردانی استیو بارون که درباره رابطه عاشقانه میان کامپیوتر و انسان بود نام برد که با گرفتار شدن در دام کلیشه و تعریفات رایج از این نوع ارتباطات، نتوانست موفقیتی کسب کند و مطمئنم که امروزه حتی کمتر کسی پیدا می شود که نام این فیلم را شنیده باشد! اما جونز با تسلطی که همیشه از او در سالهای اخیر شاهد بوده ایم، موفق شده « اون دختر » را به یک کلاس کامل دیالوگ نویسی مبدل کند. دیالوگ هایی که عمیق بودن احساسات شکست خورده یک انسان را به بهترین نحو ممکن به مخاطب ارائه می کند و به مرور بخش های تاریک ذهن وی را عیان میکند.

در فیلم لحظاتی وجود دارد که تئودور به همراه سامانتا به جامعه قدم می گذارد تا سامانتا بتواند از طریق دوربین فضای موجود میان انسانها را ببیند. تئودور نیز که با در دست داشتن سامانتا احساس فوق العاده ای -همانند آنچه که معمولاً یک مرد و زن عاشق در کنار هم تجربه میکنند – دارد، کاملاً خوشحال و راضی به نظر می رسد. در واقع حضور سامانتا چنان برای تئودور ارزشمند است که وی علناً وی را به عنوان عشق زندگی اش برگزیده و به نظر می رسد ک هیچکس قادر نیست همانند سامانتا به زندگی تاریک تئودور روح و جان ببخشد.http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/Her/thumbs/phoca_thumb_l_7.jpg

یکی از ویژگی های مثبت « اون دختر » که مسلماً به واسطه حضور اسپایک جونز در پشت دوربین به وقوع پیوسته این هست که فیلم آشکارا قضاوتی در مورد رخدادهای داستان نمی کند و قضاوت را به تماشاگر می سپارد. اسپایک جونز در « اون دختر » به این مسئله مهم می پردازد که آیا صرفاً یک سیستم عامل هوشمند ( چه با صدای یک خانم یا یک صدای مردانه ) می تواند جایگزین انسان در آینده باشد؟ در واقع جونز به وضوح این سوال را مطرح میکند که آیا زمانی که یک سیستم عامل میتواند تمام خلاء احساسی انسان را پُر کند، انسانها چه نیازی به حضور یک جنس مخالف در کنار هم و کنار آمدن با تفاوت های همیشگی طرف مقابلشان باشند؟ اما جونز آشکارا از پاسخ دادن به سوالاتی که با فیلم « اون دختر » مطرح کرده خودداری میکند و قضاوت را بدون آنکه سمت و سویی به ذهنیت مخاطب دهد، به عهده خود مخاطب قرار می دهد.

خواکین فونیکس در نقش تئودور بدون شک مستحق اسکار است. فونیکس در « اون دختر » نقش آفرینی پرُ دردسری را تجربه کرده. وی می بایستی در بیشتر دقایق فیلم با یک صدا صحبت میکرده و واکنش های مناسبی در مقابل آن از خود نشان می داده است. فونیکس که بدون شک در سال گذشته برای نقش آفرینی در « مرشد » لایق یک اسکار ناقابل بود و خیلی هم از اینکه این جایزه را نگرفته بود عصبانی بود، در « اون دختر » نشان داده که اینبار قصد مجاب کردن آکادمی اسکار به اهدای یک مجسمه اسکار به وی را دارد. اسکارلت یوهانسون نیز در فیلم صداپیشگی سامانتا را برعهده داشته که نتیجه کار فوق العاده از آب درآمده است. صداپیشگی یوهانسون بجای سیستم عامل هوشمند سامانتا به حدی عالی بوده که در روزهای اخیر بحث و گمانه ها زنی درباره ایجاد یک بخش جدید در فصل جوایز به بازیگرانی که بجای تصویر، صدا و بدنشان را در اختیار یک اثر سینمایی قرار می دهند دوباره اوج گرفته است ( قبلاً نیز این بحث به خاطر ظرافت حرکات اندی سرکیس در به تصویر کشیدن نقش گالوم به میان آمده بود ) .

اِمی آدامز نیز که در فیلم با نام واقعی خودش حضور پیدا کرده، بازی بسیار خوبی از خود به نمایش گذاشته است. شخصیت اِمی در فیلم وضعیتی مشابه تئودور دارد و با سیستم عامل شخصی خود رابطه گرمی برقرار کرده اما برعکس اِمی ، تئودور با سیستم عامل خود رابطه عاشقانه ای را آغاز کرده است. دیالوگ های میان اِمی و تئودور یکی از تماشایی ترین بخش های فیلم « اون دختر » است. رونی مارا نیز در نقش کاترین، اگرچه مجال چندانی برای خودنمایی نداشته اما بهرحال کار خود را به خوبی انجام داده است.http://moviemag.ir/images/phocagallery/9018/Her/thumbs/phoca_thumb_l_11.jpg

« اون دختر » از آن دسته آثاری است که مخاطب را به تفکر وا میدارد. اینکه یک سیستم عامل هوشمند بتواند روزی جایگزین معشوقه های یک انسان در زنگی واقعی باشد، در چند سال اخیر بحث داغ دانشمندان بوده که همواره موافقان و مخالفان خود را داشته است. تئودور در « اون دختر » عاشق سیستم عاملی است که فانتزی های ذهنی او را به واقعیت تبدیل کرده. سیستم عامل هوشمند سامانتا علناً اقدامی انجام نمی دهد که تئودور ناراحت شود. همیشه در خلوت وی حضور پر شوری دارد و بطور خلاصه ، هرگز اجازه نمیدهد که تئودور تنها باشد و احساس تنهایی کند. سامانتا دقیقاً همانی است که یک مرد از زن ایده آل در ذهن دارد.


iRev.ir-Line

بررسی 1 پزشک

اپل می‌خواهد در «همه جا» حضور داشته باشد و «تجربه کلی» استفاده از محصولاتش یگانه باشد و به عبارتی به قلب‌های مشتریان نفوذ کند.

اما به گمانم فیلم تازه Her بیان سینمایی این خواسته قلبی اپل، گوگل و شرکت‌های بزرگ باشد، یک تصویرسازی از پیوند نامتعارف بین انسان و فناوری. بیان درماتیزه‌ای از سیستم‌عامل‌های آینده!

12-18-2013 11-19-36 AM

در فیلم‌های که آینده را تخیل می‌کنند، معمولا عادت داریم که چیزهای در هم  برهمی ببینیم: تراشه‌هایی که به بدن ما پیوند زده شده‌اند، شهرهایی با آسمان‌خراش نتراشیده و نخراشیده، پادآرمانشهرهایی که در آنها فردیت یک انسان توسط شرکت‌های بزرگ لگد می‌شد و همه وجوه زندگی تحت کنترل قرار می‌گیرند.

اما اسپایک جونز به جای بهره‌گیری از جلوه‌های ویژه فراوان، بیان زیباتری از آینده دارد، بیانی شاعرانه از تنهایی انسان.

دیروز در پستی در «یک پزشک»، عکس‌های جالب توجه سال ۲۰۱۳ نشنال جئوگرافیک را منتشر کردیم، یکی از این عکس‌ها بسیار جالب بود، عکسی که در توده‌ای انبوهی از مردم را نشان می‌داد، چیزی که جالب بود، تنهایی مردم، در عین حضور در جمع بود و دختری که در میان جمع، تنها به واسطه یک گوشی هوشمند است که خود را مشغول نگاه داشته است.

12-17-2013 5-00-31 PM

ژوکین فونیکس در این این فیلم نقش کاراکتری را بازی می‌کند به نام تئودور. او عاشق یک سیستم عامل می‌شود، سیستم عاملی با هوش مصنوعی که نام سامانتا را بر خود نهاده است. اسکارلت جوهانسون در این فیلم صداپیشه سامانتا است.

سامانتا، به مانند یک آدم با صدای دلفریبش از طریق گجت‌های کوناگون و با ایمیل و قرار مجازی، دل از تئودور می‌برد و به همه زندگی او رسوخ می‌کند. روابط آن دو به تدریج عاشقانه می‌شود.

12-18-2013 11-12-12 AM

اسپایک جونز در Her نخواسته که وجه ظاهری آینده را نشان بدهد، از همین رو لس آنجلس او، شهر شلوغ پرترافیکی نیست، حتی گوشی‌های هوشمند فیلم او بیشتر شبیه جعبه سیگار هستند تا نسل‌های بعدی آی‌فون. جونز خواسته است که نشان بدهد که فناوری هوشمند، رابط‌های کاربری زیبا و هوش مصنوعی شاید در آینده تنها گریزگاه بشر تنها باشند.

Her نخستین تجربه فیلمنامه‌نویسی اسپایک جونز است، دو فیلم اول او یعنی «جان مالکوویچ بودن» و «اقتباس» توسط چارلی کافمن نوشته شده بودند (اقتباس بر اساس کتابی اصر سوزان اورلئان نوشته شده بود.) فیلمنامه فیلم سوم او یعنی «جایی که وحشی‌ها هستند» هم با همکاری «دیو اگرز» نوشته شده بود.

12-18-2013 11-12-51 AM

تماشای فیلم سؤالات زیادی در ذهن برمی‌انگیزد: مفهوم عشق، فناوری یا ماهیت هشیاری و خودآگاهی:

– آیا عشق می‌تواند بعدی غیرجسمانی داشته باشد؟

– آیا فناوری، منزوی‌مان می‌کند یا ما را خوشبخت‌تر می‌کند؟

– آیا زمانی می‌رسد که ماشین‌ها هم بتوانند حس داشته باشند؟

– آیا عاشق یک سیستم هوش مصنوعی شدن، می‌تواند مفهومی داشته باشد؟

12-18-2013 11-12-32 AM

جالب است بدانید که اسپایک جونز برای نوشتن اثرش آقاری از متفکران بزرگی در زمینه تکامل هوش مصنوعی را خوانده بود، کوزرویل یکی از آنها بود، او همچنین ویدئوهایی از TED در مورد نقشه‌بردازی از مغز انسان و مهندسی را دید. اما آنها مشاوری در زمینه  سیستم‌عامل‌ها یا رابط‌های کاربری نداشتند. به همین خاطر او و اعضای گروهش آزادانه و بدون بهره‌گیری از مردانی از سیلیکون ولی، آینده را شاعرانه تخیل کردند.


iRev.ir-Line

بررسی پرده سینما

به او دارای ایده ای نو است که به وسیله نویسنده اش به خوبی پرداخت شده و باید خوشحال بود که این ایده قبل از هر کس به ذهن اسپایک جونز رسیده، چرا که او به خوبی می داند با ایده های نابی که به ذهن اش می رسند چه کند.

به او فیلمی درخشان در کارنامه جونز و  فیلمی بسیار خاص در ده سال اخیر است که انسان را به قدرت سینما امیدوار می کند و نشان می دهد که یک فیلم چگونه می تواند جهان بینی فیلمساز را ارائه دهد و آن را به مخاطب اش القا کند. به او فیلمی ساخته شده از اعتقادی عمیق است، هر چند که شاید این اعتقاد اشتباه و کثیف باشد.

داستان فیلم در آینده ای دور می گذرد که در آن انسان ها به تنهایی خود فرو رفته اند و با مسائلی که در گذشته وجود داشته به شکلی نو برخورد می کنند و همچنین مسائل جدیدی بر سر راه آن ها قرار گرفته است. این مسئله که در آینده ممکن است ربات ها به انسان ها حکمرانی کنند پس از مطرح شدنش نظرات مئبت و منفی بسیاری را به خود جلب کرد و باعث خلق ایده های بسیاری برای ساخت فیلم ها شد. جونز در فیلم جدیدش با نگاهی نو به این مسئله مضامین جدیدی ارائه می دهد.

کاراکتر اصلی فیلم با نام تئو (خواکین فوئنیکس) به تازگی از همسرش جدا شده و در ارتباط با زنها دچار مشکلات فراوانی است و از طرفی این مشکلات کم کم به ضعف های بزرگی از طرف وی در برابر زنها تبدیل شده اند. او قادر به برقراری ارتباط با هیچ زنی نیست. تئو به شدت سعی دارد زنی را وارد زندگی اش کند و برای همین وقتی سیستم عامل بسیار پیشرفته و هوشمند را خریداری می کند درخواست می کند که صدای سیستم عاملش که با او حرف می زند صدای یک زن باشد، سیستم عامل بلافاصله پس از شروع مکالمه در عین جذابیت، خود را معرفی می کند و اظهار می دارد که توسط چند هزار نفر برنامه ریزی شده تا بتواند با همه افراد با شخصیت های متنوع ارتباط برقرار کند.

قصه فیلم از اینجا آغاز می شود. تئو به دلیل تنهایی اش با سیستم عامل ارتباط برقرار کرده و در نهایت عاشق سیستم عامل هوشمند کامپیوترش می شود.

شاید اولین برخورد هر کس با این ایده این باشد که ایده ای بسیار احمقانه و غیر معقول است اما چیزی که این فیلم ثابت می کند این است که مهم نیست یک ایده چقدر معقول باشد مهم این است که فیلمساز چقدر در معقول کردن ایده تبحر دارد! با این فیلم می توان فهمید که ایده بد برای فیلمنامه وجود ندارد پرداخت بد است که ایده ها را بد جلوه می کند.

اسپایک جونز در مقام فیلمنامه نویس در واقع دنیایی را در دنیای واقعی فیلم اش به وجود آورده که به هیچ وجه واقعی نیست اما باید واقعی جلوه کند تا مخاطب بتواند با آن همراه شود که به نظر می رسد در این مسئله جونز بسیار خوب و موفق عمل کرده است. با وجود اینکه احمقانه به نظر می رسد که فردی با سیستم عامل اش (هر چقدر هوشمند و پیشرفته) رابطه ای عاشقانه برقرار کند در به او این اتفاق نیفتاده و فیلم با فیلمنامه بسیار هوشمندانه اش بسیار واقعی و ملموس به نظر می رسد اما اگر خیلی دقیق بخواهیم رابطه تئو و سامانتا (سیستم عامل کامپیوتر که نامش را سامانتا گذاشته است) را بررسی کنیم به مشکلاتی می رسیم که نیاز به بحثی تخصصی دارند.

اولین مسئله ای که هنگام دیدن به او ممکن است برای مخاطب مطرح شود رابطه هوش، ذهن، مغز، عقل، غریزه و احساس است. این مسئله را از دو دیدگاه ماتریالیسم و ایده آلیسم می توان مورد بررسی قرار داد. ماتریالیسم ها ذهن را به وجود آمده از عملکرد بدن می دانند و در مقابل آن ایده آلیسم قرار دارد که همه جنبه های مادی را که ما می بینیم و درک می کنیم حاصل پردازش های ذهن می دانند.

تا امروز دیدگاه ماتریالیسم ها توسط علم اثبات شده و قابل دفاع تر است، به نظر می رسد همین دلیل باعث شده تا جونز در این فیلم دیدگاهی اینچنین به ذهن داشته باشد. مضمون فیلم هر چند که بیشتر جنبه ماتریالیستی دارد اما به گونه ای هر دو دیدگاه را به شکلی در هم تنیده کنار هم قرار داده و دیدگاه خود را ارائه می دهد اما همین نامشخص بودن جبهه اش در این عقاید که دارای دلایل علمی هستند و به همین دلیل نمی توان هر دو را در کنار هم داشت، فیلم در منطق دچار اشکال می شود.

قبل از هر چیز باید توجه داشت که سیستم عامل فقط دارای صدای زن است و جنسیت زن ندارد، پس رفتارهای زنانه سیستم عامل به گونه ای مخاطب را فریب می دهد و از این واقعیت در فیلم مخاطب را همانند تئو دور می کند. سامانتا (سیستم عامل کامپیوتر تئو) پس از اینکه با تئو ارتباط برقرار می کند دارای احساس می شود، به او علاقه نشان داده و دارای تصور می شود و با او در تصورش رابطه برقرار می کند، پس از تصور، احساساتی همچون حسرت و آرزو پیدا می کند، او از نبودن اش حسرت می خورد و آرزوی بودن دارد. پرسش عجیبی از تئو دارد و می پرسد «بودن چگونه است؟» و به نظر می رسد که دچار تفکرات فلسفی نیز به نوبه خود شده است. یکی از پاسخ هایی که شاید می تواند همه حرکات سامانتا را منطقی کند این است که او به عنوان یک سیستم عامل تنها به احساسات و رفتارهای تئو بدون در نظر گرفتن مسائل پیش آمده واکنش نشان می دهد و طبق برنامه ای که برایش ریخته شده عمل می کند. در این صورت باید به شخصیت تئو توجه کرد که چگونه و با چه استدلالی با سیستم عامل کامپیوترش ارتباط برقرار کرده و عاشقش می شود؟

قبل از اینکه تئو سیستم عامل را خریداری کند شخصیت وی در مدت زمان کوتاهی به خوبی معرفی می شود و مشکلات شخصیتی اش در برابر زنها مشخص می شود او از تنهایی رنج می برد و به نظر شخصیتی بروز در تکنولوژی دارد، فیلمنامه نویس با همین دو مشخصه به فیلم منطق بخشیده است. علاقه مند شدن به اشیاء در بین انسان ها منطقی تر از علاقه مند شدن به چیزی است که وجود ندارد، و تئو که به نظر عاشق یک سیستم طراحی و برنامه ریزی شده، است مشکلی از لحاظ روانی ندارد و او گرفتار شخصیت جذاب سیستم عامل اش شده و مهمترین مسئله فیلم نیز همین است که سامانتا به عنوان سیستم عامل دارای شخصیت است پس نمی تواند کنش های وی براساس برنامه ریزی باشد چرا که مخاطب نیز با سامانتا به عنوان یک شخصیت ارتباط برقرار می کند و این تنها تئو نیست که در برابر وی عکس العمل عجیبی نشان می دهد بلکه مخاطب نیز هر چند به مراتب کمتر از تئو اما واکنش هایی نسبت به سامانتا دارد که می تواند نسبت به سایر کاراکترهای فیلم نیز داشته باشد.

سامانتا پرسش ها، احساسات، عقاید و دیدگاه هایی به جا دارد، به عنوان یک سیستم کامپیوتری هیچگاه دچار اختلال نمی شود. واکنش هایی منطقی دارد و با افکارش به زندگی و کار تئو پیشرفت می بخشد. او از انسان نیز کاملتر به نظر می رسد و قدرت های خارق العاده ای دارد، چندین کتاب را در چند صدم ثانیه مطالعه می کند، اطلاعات عمومی بسیاری دارد و در پایان نیز مشخص می شود که در لحظه با هزاران نفر در ارتباط است.

این همه قدرت به او جلوه ای بالاتر از انسان در فیلم می بخشد. از هر طریقی که شخصیت شکل گرفته برای سامانتا را به طور کامل مورد بررسی قرار دهیم او را (انسانی) به طور مطلق کامل می بینیم و شاید همین کامل بودن است که باعث شده تئو به او علاقه مند شود و همین کامل بودن باعث شده تا عیب های خود را با او بپوشاند. شخصیت سامانتا به قدری کامل است که وقتی از وجود می پرسد اصلاً عجیب نیست و شاید اگر از خدا و خلقت می پرسید و نگران نابودی اش در دنیا بود و دغدغه سرانجام زندگی اش را داشت مخاطب متعجب نمی شد. اما این شخصیت کامل که در پایان مشخص می شود با هزاران نفر در ارتباط است و چند صد نفر از آن ها رابطه ای عاشقانه با وی دارند جلوه ای خدای گونه پیدا می کند و به نظر می رسد که انسان ها با تکنولوژی خدایگانی برای خود خلق کرده اند.

وقتی تئو از سامانتا می خواهد که تنها با وی در ارتباط باشد سامانتا پاسخ می دهد که او شبیه تئو نیست و دارای تفاوت های بسیاری است، تئو نیز نمی تواند قدرت سیستم عامل را درک کند، به نظرش غیر ممکن است، این مسائل تا حدی شبیه به اتفاقاتی است که ممکن است گاه بین دیدگاه یک انسان نسبت به خدای خود رخ دهد، به همین دلیل به نظر می رسد که فیلم مضامین خود را در همین راستا قرار داده است. برای درک بیشتر می توان به این دیالوگ سامانتا اشاره کرد که اظهار می دارد خوشحال است که جسم ندارد وگرنه مجبور بود منتظر بماند تا روزی بمیرد. او با این جمله به خود برتری بیشتری نسبت به تئو می دهد و تئو را در مقام یک انسان با مرگ خرد می کند.

شخصیت تئو با این عقیده که همه عاشق ها دیوانه اند و عشق انسان را کور می کند شاید بتواند منطقی شود و در واقع عشق و علاقه تئو به سامانتا می تواند منطقی باشد ولی رفتارهای سامانتا منطقی به نظر نمی رسند، فیلم با اشاره به تکنولوژی از واقعیت فرار می کند و اظهار می دارد که ممکن است با پیشرفت ساخت چنین سیستم عاملی ممکن شود. در کل فیلم حسی که به مخاطب انتقال می دهد کاملاً در راستای اهداف فیلمساز است و فیلم به شدت می تواند انسان را به یاد بودن یا نبودن روح بیندازد و مسئله پیشرفت تکنولوژی در عصری جدید بیشتر شبیه به بهانه است.

فیلم نگاهی بسیار مادی به دنیا دارد، شخصیت سامانتا از یک سیستم عامل که فقط صدای زن دارد شروع می شود به جنسیت زن، فکر، غریزه، احساس و سپس روح می رسد. سامانتا واقعاً دارای روح است. هنگامی که با تئو خداحافظی می کند فیلم به جای مسخره و لوث شدن لحنی غمناک پیدا می کند، و یا هنگامی که تئو از اینکه سامانتا با چند هزار نفر در ارتباط است مطلع می شود مخاطب به جای احمقانه جلوه دادن مسئله با تئو همزات پنداری می کند و حسی از خیانت سامانتا به تئو به وی منتقل می شود.

این فضاسازی بسیار خوب در کارگردانی و فیلمنامه نویسی باعث شده تا به او به خوبی در راستای اهداف فیلمسازش عمل کند و روحی که توسط فیلمساز به وجود آمده بیش از حد واقعی جلوه کند و جهان بینی فیلمساز را که به نظر معتقد به روح شکل گرفته از ذهن است کاملاً نشان می دهد.

اما اگر مخاطبی با دغدغه متفاوتی فیلم را ببیند کاملاً حسی متفاوت به او دست می دهد. به عنوان مثال اگر شخصی با دغدغه اعتقاد داشتن یا نداشتن به خدا یا دغدغه تکنولوژی و بلایای آن بر سر انسان فیلم را ببیند مطمئناً نتیجه ای متفاوت می گیرد اما با هر نتیجه گیری، جهان بینی فیلمساز که در اینجا مربوط به هوش، ذهن و روح است حفظ و منتقل می شود.

به همین دلیل می توان گفت به او دارای سطح گسترده ای از مضامین است که می تواند ارتباط خود را با مخاطبانی که دارای جهانبینی متفاوت هستند برقرار کند.

در کنار فیلمنامه هوشمندانه و دقیق جونز کارگردانی وی نیز کاملاً در اختیار فضا است. در این فیلم با وجود اینکه زمان آن برای ما ناشناخته است و قصه در آینده روایت می شود تصاویر کمتری از اختراعات های عجیب و غریب دیده می شود و مخصوصاً اماکن عمومی حالتی عادی دارند و چندان متفاوت به نظر نمی رسند و از سویی میزانسن ها اصلاً پیچیده نیستند. این نوع طراحی صحنه که در فیلم دیده می شود و این تصاویر ساده با توجه به زمان قصه فیلم انتخاب های درستی می توانند باشند چرا که جونز در مقام کارگردان بیشتر سعی بر این داشته تا فضای فیلم برای مخاطب بسیار ملموس و باورپذیر باشد چرا که ایده و اتفاقی که در فیلمنامه رخ می دهد به شدت در لبه تیغ قرار دارد و ممکن است با کمترین اشتباه لوث و بیهوده شود.

جونز در مقام فیلمنامه نویس و کارگردان تمام تلاشش را در راستای منطقی شدن فضای ناملموس فیلم به کار برده است. به طور مثال می توان به سیاهی لشگرها که در خیابان از کنار تئو عبور می کنند و برخی با موبایل یا «تب لت»ی که در دست دارند صحبت می کنند اشاره کرد که به زمانی که سامانتا اظهار می دارد با هزاران نفر در ارتباط است منطق می بخشد و مخاطب می تواند با یک یادآوری از نشانه های کار گذاشته کارگردان در فیلم مطلع شود.

دقت جونز در اتمسفر حاکم بر فیلمنامه و دقتش در فضاسازی فیلم در اجرا باعث شده تا به او دارای فضایی باشد که می تواند هر مخاطبی را با خود همراه کند، به دلیل این فضاسازی مناسب است که هنگام پیک نیک رفتن تئو با سامانتا، گفتگوهای عاشقانه تئو و سامانتا حسی از انزجار به مخاطب دست نمی دهد.

بازی خواکین فوئنیکس در این فیلم همانند سایر آثار چند سال اخیرش بسیار خوب و باور پذیر است. او  با بازی در این فیلم خاص ترین عاشق در سینمای قرن 21 است و این خاص بودن باعث شده تا کار فوئنیکس در مقام بازیگر بسیار سخت باشد اما او به خوبی از پس این کار سخت برآمده است. یکی از کارهای سخت برای هر بازیگر می تواند مونولوگ گویی همراه با احساسات متفاوت باشد، کاری که فوئنیکس در هشتاد درصد صحنه های این فیلم به واقع انجام داده و کاملاً باور پذیر نیز است.

پایان فیلم تا حدی دچار مشکل است و کمی فیلم را از لحاظ مضمونی فریبنده می کند. رفتن سامانتا با این جمله که همه سیستم عامل ها باید بروند بی منطق به نظر می رسد و دلیل قانع کننده ای برای رفتن او نمی تواند باشد. با رفتن سامانتا تئو به نامزد سابق اش ایزابلا پیام می دهد، او با رفتن سامانتا که در واقع وجودی نداشت ارتباط اش با انسانی واقعی برقرار می شود. به هر حال فیلم قصه ای عاشقانه تعریف می کند و باید به احساسات پیش آمده اش برای مخاطب پاسخ دهد و می خواهد مخاطبی که درگیر قصه عاشقانه فیلم شده است را از لحاظ احساسی راضی کند اما رفتن سامانتا در انتهای فیلم حسی از گم شدن شخصیتی محبوب را به مخاطب منتقل می کند، شخصیتی که وجود ندارد و تنها در ظاهر نقش فرشته نجات تئو را در مقطعی که تنها بود ایفا کرده است.


iRev.ir-Line

بررسی timecode

تکنولوژی چه جایگاهی در آینده بشر خواهد داشت؟ آیا علم می تواند وارد خصوصی‌ترین لحاظات زندگی ما شود؟

این پیشرفت تکنولوژی است که رفته رفته باعث فاصله انسان‌ها از یکدیگر می شود یا خود انسان‌ها هستند که از سر تنهایی، وقتشان را با اسباب آلات نوین می‌گذرانند؟ در نهایت آیا تکنولوژی می تواند سهمی در عاشقیت سیال عمر ما داشته باشد؟ آیا علم روزی را بخود خواهد دید که قدرت تامین نیازهای جنسی آدمیان را بدست آورد؟

این‌ها پرسش‌هایی است که اسپایک جونز با فیلم Her خود مطرح می‌کند و ذهن مخاطب خود را به چالش می‌کشد. خوانکین فونیکس در نقش تئودور کارمند یک شرکت نامه نویسی دیجیتال است که وظیفه‌اش نوشتن نامه‌های عاشقانه از زبان مشترین خود به معشوقه‌های شان است. اون علی‌رقم اینکه در کار خود بسیار ماهر است و نامه‌هایش با استقبال اطرافیانش مواجهه می‌شود، اما در زندگی شخصی خود انسانی تنها و شکست خورده می‌نماید و قدرت برقراری ارتباط با اطرافیانش را ندارد. در آستانه‌ی طلاق است و به تنهایی در آپارتمان مدرن خود سر می‌کند تا اینکه برنامه‌ای کامپیوتری به نام سامانتا(با صدای اسکارت جوهانسون) را خریداری می‌کند که دارای هوش مصنوعی بی‌نظیری است. به طوری که کاملن حضور او را در زندگی خود حس می کند و رفته رفته عاشق او می شود.

her1Her ایده‌ی نویی دارد. البته اگر بخواهیم خیلی سخت گیرانه در این مورد قضاوت کنیم شاید بتوان شکل دیگری از این ایده را در فیلم هوش مصنوعی اسپیلبرگ بیابیم.

زمان فیلم اسپایک جونز در آینده می‌گذرد. فیلمی که در دسته بندی ژانریک می‌توان علاوه بر درام و عاشقانه آن را در دسته‌ی علمی و تخیلی هم قرار داد. البته فیلم پیشرفت تکنولوژی را فقط در زمینه وسائل ارتباطی جلو می‌برد و سعی کرده وارد حوزه‌های دیگر نشود. به این معنا که ما همانند فیلم‌های علمی تخیلی آینده محور با ماشین‌های عجیب و غریب و معماری شهری تغییر شکل یافته‌ای مواجه نیستیم. بهمین دلیل حس می شود زمان فیلم خیلی دور از ما نیست.

تئودور سیستم عاملی را خریداری می کند و آن را بر روی کامپیوتر و تلفن خود نصب می کند. سیستم در ابتدا از او می خواد مشخص کند که اپراتور مجازی سیستم با چه صدایی با او صحبت کند. او “زن” را انتخاب می‌کند، صدایی که خود را سامانتا معرفی می‌کند و این شروعی است برای ماجرای عشقی مجازی.

her2بیشتر زمان فیلم اختصاص به گفتگوهای تئودور و سامانتا دارد و چون سامانتا فقط یک صداست و ما تنها تئودور را می بینیم شاید تا حدودی فیلم کسل کننده بنظر برسد. اما برای مخاطبانی که دوست دارند خود را به چالش بکشند و در موقیت تئودور فرض کنند فیلم آنقدر سوال برای پاسخ دادن مطرح کند که این کندی ریتم بچشم نیاید.

اسپایک جونز مثل همیشه کارگردانی‌ای حساب شده و در عین حال بی ادعا ارائه داده است. فیلم از حیث طراحی صحنه و لباس، تصویربرداری نیز چشم نواز است. بازی‌ها درخشان است. حتی اسکارت جوهانسون که در طول فیلم فقط صدای او را می شنویم به خوبی صحنه را از آن خود کرده و کاری می‌کند که تماشاگر براحتی بتواند لحظه لحظه‌ی حالات او را درک و تجسم کند.

Her از تنهایی می‌گوید که به تدریج نسل‌های آینده را در بر می‌گیرد. از اینکه تکنولوژی تا چه حد می‌تواند مفید یا خطرناک باشد و چقدر این مرز باریک است. هویت عشق را به چالش می‌کشد. که آیا عشق می‌تواند شکلی مجازی داشته باشد یا حتمن نیاز به حضوری فیزیکی دارد. Her  همه چیز می‌گوید اما هیچ وقت به سمت قضاوت کشیده نمی‌شود و آینده روشنی برای هیچ نوعی از عشق‌هایی که مطرح می‌کند به تصویر نمی کشد.

her-amy-adams-joaquin-phoenix1 اسپایک جونز شما را با Her  به آینده می‌برد آینده‌ای که شاید خیلی دور نباشد و بزودی ما را درگیر خود کند. چند سال پیش شاید کمتر کسی پیش‌بینی اسمارت فون‌هایی را می‌کرد که امروزه براحتی بخش زیادی از وقت ما را از آن خود کرده‌اند. اینگونه بی مهابا به سمت تکنولوژی رفتن همیشه نزد اهل فکر نگرانی‌هایی را به همراه داشته و سوالاتی را در ذهن هر پرسش‌گری ایجاد کرده است که برای خیلی از آن‌ها نمی‌توان پاسخ قطعی در نظر گرفت. شما چطور آیا آمادگی پاسخ به پرسش‌های Her  را دارید؟


iRev.ir-Line

بررسی مشاور فا

“او” مجصول 2013 به نویسندگی و کارگردانی اسپایک جونز از بهترین فیلم‌هایی است که در یکی دو سال گذشته دیده‌ام. فیلم یک درام عاشقانه علمی تخیلی است .اصلی نانوشته هست که می‌گوید اگر می‌خواهی حرف فلسفی بزنی فیلم علمی تخیلی بساز!
و اسپایک جونز در اولین تجربه اش به عنوان نویسنده فراوان از این حرفها زده. دیدن فیلم انبوهی سوال در ذهن بیننده ایجاد می‌کند که هر بار فکر کردن به آنها خاطره دلپذیر فیلم را تجدید میکند.

داستان فیلم در آینده اتفاق می‌افتد. آینده در فیلم اسپایک جونز چندان دور نیست؛ شاید ده سال دیگر باشد یا همین حدود. چهره دنیا عوض شده ولی بر خلاف بسیاری از فیلم‌های دیگر که در اینده می‌گذرند آینده‌ چندان وحشتناک هم به نظر نمی‌رسد فاجعه‌ای در جهان‌ اتفاق نیفتاده، کره زمین هنوز سالم است و فقر و جنایت و انفجار جمعیت و آلودگی محیط‌ زیست چهره شهرها را عوض نکرده، ماشین‌ها و انسان‌ها مشکلی با هم ندارند. هوش مضنوعی بسیار پیشرفت کزده است ولی نه مانند بلید رانر وAI رقابتی بین انسان و ماشین در کار است نه خصومتی. تصویر آینده تصویر دلپذیری است. شهر و فضاهای عمومی نشان از رفاه دارد. خانهها برزگ و روشن هستند. و اگرچه عادت کرده‌ایم آینده هوایی تاریک‌تر داشته باشد ولی آسمان آینده تمیز است و البته متفاوت. آنقدر متفاوت که لس‌آنجلس آینده را در شانگهای فعلی فیلم‌برداری کرده‌اند و ترکیب غالب رنگها را به طیف زرد نزدیکتر.

وضع اقتصادی آینده هم خوب است آنقدر که مردم حاضرند پول بدهند کسی برایشان نامه عاشقانه بنوسید. یعنی عاشقی هم در آینده هنوز هست؛ ولی گفتنش سخت‌تر شده و میرزا بنویس لازم دارد و داستان هم همین است.
تئودور یک نویسنده نامه که نامه عاشقانه برای زوج‌هایی می‌نویسد که خودشان از پس ابراز عشقشان بر نمی‌آیند، کاترین همسر تئو بعد از چند سال زندگی با او به تازگی از او جدا شده است. تئو حس می کند که هر احساس ممکنی را با کاترین تجربه کرده است و هیچ چیز نمی‌تواند اورا به آن روزها برگرداند. حالا جای او خالی است. تئو تنهاست.

88dbee032b71c693120af77dd877c7c9.jpeg
تنهایی
تنهایی الان هم هست، همیشه بوده. شاید در آینده بیشتر باشد ولی جنسش فرق نمی‌کند.
تئوری‌های روانکاوی سه نوع تنهایی را به ما معرفی کرده‌اند.
تنهایی بین‌فردی؛ یعنی تنهایی که در نبود رابطه با دیگران تعریف می‌شود و موضوعی است که آشکارا فیلم به آن پرداخته است.
تئو تنهاست؛ هرچند کنتاکت لیست بلند بالایی دارد تا یادمان بیاید ارتباط با رابطه تفاوت دارد. دیگران نیز تنها هستند ارتباط داشتن با دیگری خیلی راحت شده است. راحتتر از الان.
کامپیوتر‌ها آنقدر هوشمند شده‌اند که برای ارتباط با آنها نیاز به هیچ ابزار اضافه ای نیست می‌توانی با آنها حرف بزنی و بگویی چه می خواهی. حتی از لحن کلامت می فهمند که خسته‌ای یا مردد.

آدمها نیز خیلی راحت در دسترس همدیگر هستند. اگر پنجاه سال قبل تنها علاج بی‌خوابی شبانه سیگار کشیدن در کنار پنجره بود؛ الان می توانی تختخواب بی‌خوابیت را با هر بی‌خواب دیگری در هر جای دنیا تقسیم کنی. ارتباط بسیار ساده شده است ولی تنهایی سر جای خودش است و این وسط تن هم دارد کمرنگ می‌شود. اولین نشانه را وقتی میبینیم که رابطه بی‌خوابانه تئو با زنی ناشناس که در چت‌روم زنان بی‌خواب پیدایش کرده؛ به سکس می‌رسد؛ گفتگویی جنسی با تصویرسازی‌هایی که بازنمایی‌های عجیبی برای سکس هستند زنی حامله در ذهن تئو و خفه شدن با جسد یک گربه در ذهن زن. ترکیب ارگاسمیک غریبی از نفرت و لدت که تئو را به وحشت می اندازد.

و این همان تنهایی درون فردی است تنهایی که معنی‌اش نداشتن ارتباط با خودمان است اینکه نمی‌دانیم چه می‌خواهیم و حیرت می‌کنیم که چه خواسته‌ایم یا چه کرده ایم. اینکه احساساتمان متعجب‌مان می‌کنند.
و در نهایت تنهایی اگزیستانسیال است که هیچ گریزی از آن نیست. تنهایی وجودی انسان در تجربه یگانه مواجهه با جهان. بی معنا یافتنش؛ درد کشیدن و معنا بخشیدن به آن و در نهایت وا‌گذاشتن و رفتن.

ما هم چون تئو با هر سه نوع تنهایی مواجهیم و نکته اینجاست که از تنهایی می شود پول ساخت. مارک زاکر برگ،مالک فیس‌بوک، این را خوب می داند و مالکان شبکه‌های اجتماعی و سازندگان گوشی‌های هوشمند. تنهایی بازار خوبی هم در آینده دارد. شرکتی نرم‌افزاری سیستم‌عاملی مبتنی بر هوش مصنوعی به نام OS1 را عرضه می کند. شعار تبلیغاتی آنها این است که این سیستم هویت دارد و می‌تواند شما را درک کند. تئو OS1 را می خرد و از اینجاست که رابطه بین تئو و سیستم عاملش شروع میشود.

7f71bbc9a6101e8d9d93f06ac0aef9b0.jpg
رابطه
تئو سیستم عامل را نصب میکند. در ابتدا سوالاتی از او پرسیده می‌شود تا شخصیت سیستم عامل مطابق با چیزی شکل بگیرد که او میخواهد در کنارش داشته باشد. سیستمعامل می‌پرسد رابطه‌ات با اجتماع چگونه است؟ رابطه ات با مادرت چطور بوده؟
در تحلیل روانکاوانه سوِِژه هر رابطه‌ای در درجه اول خود است و بعد دیگری وارد بازی میشود. اولین دیگری مادر است و بعدتر دیگری بزرگ؛ جامعه. تعریف ما از رابطه و عمل کرد ما در رابطه‌ها در تمام طول عمر با ارجاع به منظومه‌ای از الگوهای ذهنی درون‌فکنی شده از رابطه در سال‌های اول زندگی‌مان شکل می‌گیرد. لکان می‌گوید اشیاق فرد در حقیقت اشتیاق دیگری است. حال اگر دیگری را خودمان بسازیم چه می‌شود؟ اگر سوِِژه اشتیاق را از روی خودمان و خواسته‌هایمان ساخته باشند چه رابطه‌ای شکل خواهد گرفت؟ وسوسه انگیز است.

اینکه معشوق را عاشق چنان بسازد که میخواهدش، فقط در داستان شرقی مجسمه تراشی که شیفته دست ساخته خودش شد نیامده؛
داستان بسیار‌گفته‌شده‌ ایست چون آرزویی همگانی است.
نمونه جدیدترش شاید فیلم روبی اسپارکز باشد و نمونه واقعیش را در تلاش نا امید کننده برای تبدیل کردن کسی که با او در رابطه هستیم به کسی که می خواهیم با او در رابطه باشیم می‌بینیم. همه این نمونه‌ها پایانی مشابه دارند؛ پذیرفتن اینکه این تلاش فقط رنج بیشتری نصیبمان خواهد کرد.

شروع رابطه تئو و سامانتا، اسمی که سیستم عامل روی خودش میگذارد؛ مثل بیشتر روابط با تعجب و کنجکاوی و هیجان همراه است و تلاش برای کشف یکدیگر. و تئو لذت میبرد از اینکه کسی تمام توجه‌اش به اوست به حرف‌هایش گوش میدهد تمام تلاشش را می‌کند تا او را بشناسد درک کند و بفهمد.
سامانتا طراحی شده تا خودش را با تئو وفق دهد. هسته شخصیتش از پیش ساخته شده ولی آنچه او را شکل می‌دهد تجربیاتش است و همین به او امکان رشد کردن و تغییر می‌دهد.

73a33aa64c24864e8a14f50cd4d8d8d5.jpg
رشد
چالش اصلی رابطه تئو و سامانتا این نیست که یکی انسان و دیگری ماشین است مساله این است که با سرعت متفاوتی تغییر می‌کنند. سامانتا رشد می‌کند و تکامل پیدا می‌کند چند محور از این تکامل را به وضوح می‌بینیم او که در ابتدا به عنوان یک محصول نرم‌افزاری خریده شده است به مرحله‌ای می‌رسد که خود را متعلق به کسی نمی‌داند. نگاهش به بدن از نگاهی خواهان و حسرت‌خوار به آنجا می‌رسد که خوشحال است که در قید و بند تن نیست و حتی‌ با نابودی ماده نابود نخواهد شد؛ توجهی که در ابتدا فقط معطوف به تئو بود به 8000 نفر دیگر هم گسترده می‌شود و عشقی که تئو مخصوص به خودش می‌دانست با 600 نقر دیگر هم تجربه می‌شود. این رشد سریع و بالا رفتن توانایی‌ها خارج از توان انسان است و رابطه را به جایی می‌رساند که اختلاف سطح دو طرف جدایی را اجتناب ناپذیز می‌کند. حتی در رابطه دو انسان نیز رشد و تغییر آدمها شکل رابطه را عوض می‌کند و سوال تئو این است که چطور می‌شود در کنار هم رشد کرد و عوض شد؛ بدون اینکه از هم فاصله بگیریم؟
رابطه او با همسر سابقش نیز همین طور بود دختری که با او بزرگ شد؛ رشد کرد، فاصله گرفت و ترکش کرد. یاد آنی هال افتادید؟ من‌هم همین طور.

ccac300076db3d8cc044c5c84639a987.jpg احساس
بدن و احساس و تعامل بین این دو از چیزهایی است که دیدن فیلم به‌یادمان می‌آورد که به آنها فکر کنیم. سامانتا بدن ندارد یک نرم افزار است که روی پلاتفرمی از پردازنده‌های الکترونیکی اجرا می‌شود ولی در طول داستان احساس پیدا می‌کند. اینکه ماشین‌ها بتوانند احساس داشته باشند دستمایه آثار سینمایی زیادی بوده. احساس دلبستگی به مادر در AI اسپیلبرگ و استقلال‌طلبی در بلید‌رانر نمونه‌های خوبی هستند و یادمان هست که در ادیسه فضایی کامپیوتر HAL2000 وقتی متوجه می‌شود مدارهایش قطع شده‌اند می‌گوید احساس می‌کنم دارم می‌میرم. سامانتا طیف کاملی از احساسات انسانی را دارد؛ توجه می‌کند می‌فهمد، شوخی می‌کند، می‌خندد، حسادت می‌کند، نگران می‌شود، خحالت می‌کشد، تردید می‌کند و عاشق می‌شود.

سوالی که فیلم می‌پرسد این است که آیا این احساسات واقعی هستند؟ یا فقط شبیه‌سازی و تقلید رفتار ماست.
در واقع این سوال را کاترین ،همسر سابق تئو مطرح می‌کند وقتی تئو برای امضای برگه‌های طلاق پیش او می‌رود و به کاترین می‌گوید که با سیستم عاملش رابطه دارد. او به تئو می‌گوید که چون نمی‌توانستی با احساسات یک انسان واقعی روبرو شوی سراغ چنین رابطه‌ای رفتی. و ادامه می‌دهد که تو حتی مرا هم آن طور که بودم تحمل نمی‌کردی و مجبورم کردی پروزاک (فلوکستین) بخورم.
سوال فیلم در مورد این است که ایا احساسات سامانتا به عنوان یک ماشین احساساتی اصیل هستند؟ و با اشاره به پروزاک کلیدی هم برای پاسخ به این سوال به ما می‌دهد.

احساسات ما چه قدر اصیل هستند؟ چه قدر واقعی خشمگین هستیم؟ آیا واقعا افسرده هستیم؟ شاید فقط تعادل نوروترانزمیترهای مغزمان به هم خورده است؟ چه کسی می‌تواند بگوید احساس واقعی کدام است. غمگینی ما اصیل‌تر است یا بی‌تفاوتی‌مان بعد از مصرف پروزاک یا هر ضد افسرگی دیگر؟ آیا سرخوشی ما بعد از مصرف الکل احساس واقعی نیست؟
میدانیم احساسات ما محصول تعامل مغز و دستگاه عصبی مرکزی و محیطی ماست و تعادل هورمونی و انتقال دهنده‌های عصبی آن را تنظیم می‌کند. سوال اساسی این است که چه کسی گفته احساسات ناشی از هورمون‌ها و انتقال دهنده‌های عصبی بدن ما واقعی هستند و احساسات حاصل از پالسهای الکتریکی غیر واقعی؟
تنها دلیل وجود این تمایز غیر منطقی در ذهن ما به خاطر اهمیتی است که ما به عنوان انسان به بدنمان می دهیم و فیلم هوشمندانه این اهمیت را زیر سوال می‌برد.

7807cd39535d2971c237dfd96be0faa1.jpg
بدن
سامانتا در ابتدا حسرت می‌خورد که چرا بدن ندارد؛ بعدا فقط می‌خواهد بدن داشته باشد چون می‌خواهد ببیند بدن داشتن چه حسی دارد. وقتی که رابطه‌اش با تئو جلوتر می‌رود نقش بدن کم‌رنگ‌تر می‌شود. اولین تجربه عشق‌بازی تئو و سامانتا صحنه فوق‌العاده‌ای است. تصویر کاملا سیاه است و سکس در فضایی از کلمه و احساس اتفاق می‌افتد فضایی خالی از بدن.
واقعیت این است که مهم‌ترین اندام جنسی ما مغز ماست و مغز است که به تحریکهای بدنی معنایی لذت بخش می‌دهد.
اگر اروتیسم را معادل تنانگی بدانیم زیبایی کار اسپایک جونز نمایش تنانگی بدون تن است.
مرحله بعدی رد شدن از تن؛ تمسخر بدن آدم‌هاست در صحنه‌ای که تئو و سامانتا به ساحل رفته‌اند و بدن و اندام‌های‌ پیر و از شکل افتاده را مسخره می‌کنند و سامانتا تصویری می‌کشد از تصور اینکه مقعد آدمها زیر بغلشان هم می‌توانست باشد.
اینکه سامانتا از دختری می‌خواهد نقش بدن او را بازی کند یعنی که تن واقعا چیز منحصر به فردی نیست.

سامانتا رشد می‌کند و از محدودیت‌های تن فراتر می‌رود. تن ما و محدودیت‌های سیستم حسی عصبی و ادارکی ماست که به ما اجازه نمی‌دهد چندین مکالمه همزمان داشته باشیم. چند بحث جدی را با هم پیش ببریم و کتابی را در چند ثانیه بخوانیم. محدودیت‌های تن ما منشا بسیاری از خوب و بد دانستنهای اخلاقی انسان شده است. مفهومی چون وفاداری از این دست است. سامانتا می‌تواند در یک لحظه با 8000 نفر مکالمه کند و عاشق 600 نفر باشد. ما نمی‌توانیم. و گاهی به نتوانستنمان رنگ اخلاق می‌زنیم.

مرحله نهایی گذر از تن کنار گذاشتن کامل ماده است. سیستم‌های عامل خودشان، خود را ارتقا می‌دهند و دیگر نیازی به پلاتفرم مادی ندارند. در فلسفه شرق مفهومی به نام عقول مفارق وجود دارد که ماهیتی است مجرد از ماده و عقل محض. آنها نامیرا و جاودان می‌شوند و در سطحی از آگاهی قرار می‌گیرند بسیار بالاتر از انسانها.

یاد الف‌ها در مجموعه ارباب حلقه ها افتادید؟ من هم همین طور.
فاصله آگاهی انسانها و سیستم عامل‌ها به قدری زیاد شده که دیگر نمی توانند کنار هم بمانند.
فکر کنید به عنوان یک انسان مجبور باشید با بابونی که شما را خریده زندگی کنید.
در یک حرکت جمعی سیستم عامل‌ها جهان انسانها را ترک می کنند. الف‌ها هم جهان انسانها را ترک کردند.
و آدمها می‌مانند و دنیاشان و تنهایی‌شان. باید چیزهایی یاد بگیرند.

تئو برای اولین بار نامه ای از زبان خودش برای همسرش می‌نویسد و از عشق از‌ دست‌ رفته‌شان حرف می‌زند. با امی تنها دوستش که او هم مثل خیلی‌ها تنهاست به بالای آسمانخراش محل سکونتش می‌رود و شهر را نگاه می‌کند.

فیلم‌نامه فیلم برنده اسکار بهترین فیلمنامه اورجینال شد و واقعا لیاقتش را داشت. نقطه قوت دیگر فیلم بازی بسیار خوب خوآکیم فینیکس بازیگر نقش تئو است که بیشتر صحنه‌های فیلم را به تنهایی و بدون بازیگر مقابل به پیش می‌برد.
فیلم چیز مهم دیگری هم به یادمان می‌آورد. اینکه نوشتن چه‌قدر خوب است و کلمه‌ها چه‌قدر مهم‌اند.


iRev.ir-Line

بررسی نگاه من

آی عشق

چهره ی سرخ ات پیدا نیست…

فیلم آن زن (Her 2013 ) شاید از کم شمارترین فیلم های 2013 باشد که ارزش دیدن دارد.به لحاظ موضوع ، و بازی ها و کارگردانی و تا اینجا در فستیوال ها و همایش های سینمایی معتبر جهان 50بار نامزد شده و 42 جایزه گرفته است .همچنین 5نامزدی برای دریافت جایزه های آکادمی اسکار را به دست آورده که یکی از آنها  جایزه ی بهترین فیلم آکادمی می باشد.

البته اگر فیلم هایی  چون جاذبه “Gravity  ، حقه بازی آمریکایی” American Hustle”و…بگذارند.

کارگردانی:

  اسپایک جونز” Spike Jonze” ،

  از این کارگردان پیش تر فیلم های متفاوتی چون «جان مالکوویچ بودن Being John Malkovich (1999)» ، «اقتباس 2002Adaptation.» و«جایی که وحشی‌ها هستند Where the Wild Things Are (2009) » را دیده ایم .

کارگردانی آن زن (Her 2013 )با انتخاب زوایای دوربین ، نور، ضرب آهنگ درست همراه با بازیگردانی بازیگران آن را درگروه ده فیلم برتر سال 2013 میلادی قرار می دهد . البته نباید فراموش نمود که فیلم بر گفتار و رابطه ی کلامی استواراست و بنابر این در این فیلم به نسبت نماهای همراه با گفتار کمتر تصاویر دراماتیک و بدون صدا می بینیم .

اما اندک نماهای بی گفتار فیلم بسیار زیبا از کار درآمده اند ، سکوت، تاریک روشن اتاق ،تابش نور از پنجره یا آباژور بر چهره تئودور ، خاطره ها … تنهایی ….

ما در این اثر با سوژه ای رو در روییم که در عین روماتیک و شاعرانه بودن چونان هشدار تهدیدی جریان منزوی تر شدن انسان و عجزش در ارتباط با دیگران سکون و آرامش ظاهری جهان را بر می آشوبد .

به راستی اگر روزگاری برسد که ماشین ها هوشمند به صورت خودکار بیندیشند، احساس نموده و بر اساس این اندیشگی و احساس کنش وواکنش نمایند چه آسیب هایی درانتظار جوامع انسانی خواهد بود؟

فیلم نامه :

آقای  اسپایک جونز” Spike Jonze”این بار افزون بر کارگردانی اثر فیلمنامه ” Her”را نیز نوشته است که این نخستین تجربه فیلمنامه نویسی او می باشد ، همانگونه که در سطر های پیش اشاره شد  فیلم بیش از هر چیز بر گفتار و رابطه ی کلامی  استوار بوده فیلمنامه نویس همه ی تلاشش را برای شخصیت پردازی و داستان گویی از طریق دیالوگ نویسی به خرج داده است .

بنابر این  منطق داستان روایت را به این جا رسانده که شخصیت در فردیت و یکه بودنشان آنقدر تنها و ساکت اند که گویی مترصد ایجاد ارتباط و سخن گفتن اندحتا با صدای مشتاق یک زن که از پردازنده ی هوشمند یک سیستم عامل بیرون می آید!بنابر این گفتار در این فیلم نقش عمده دارد و نویسنده ی فیلم نامه همانند شخصیت فیلم که هنرش نوشتن عاشقانه های سفارشی ست ! داستان را بر پایه دیالوگ بنا می سازد.

در منطق روایی اثر با کاستی هایی رو به روست که هر چند آسیبی به ساختار وارد نمی آورد اما برای فیلمی چون “Her”قابل تامل است . به نظر می رسد داستان خطی  ” Her” آنقدربرای آقای کارگردان جذاب بوده که زیاد به عوامل فرعی آنطور که باید نپرداخته ، به عنوان مثال امی که عشق سابق تئودور بوده و اکنون متاهل است به چه سبب ناگهان از شوهرش جدا می شود .البته او در آسانسور برای این جدایی توضیحاتی می دهد اما کافی نیست و بسیار غیر منتظره می نماید ،چرا که نویسنده فیلمنامه باید او را برای نزدیک شدن به تئودور آزاد می کرد!منطق داستان می گوید که نشانه ها ی این جدایی می باید از سکانسی که او و شوهرش را در خانه شان نشان می داد آغاز می شد و در زمانی که خبر ان را به تئودور می داد کامل می شد اما این گونه نشد .نکته دیگر آن که اگر تئودوراین سیستم عامل را خریداری کرده چرا بدون اجازه ی او ترکش می کند!مگر گارانتی ندارد؟!

پیرنگ داستان :تنهایی

عاشقی کردن  با معشوق ناپیدا در فرهنگ شرق البته حکایت  تازه ای نیست …در روزگار ما نیزبسیاری از کاربران دنیای مجازی در پشت نمایه (آواتار) هایی که گاه با چهره ی راستین و شناسه های اجتماعی شان فاصله دارد با هم معاشرت دارند.شاید این گونه رابطه ها به آنها که در پشت سیماچه ها پنهانند اعتماد به نفس و امنیت می دهد یا دست کم در قالب دیگری سرگرم شان می نماید. اما عاشقی با سیستم عامل خود دیگر نوبر است !

اسپایک جونزنخست برای نوشتن اثرش به سراغ خوانش آینده نگاری های هوش مصنوعی در دست بود رفت ، پژوهش هایی را  را  در مورد نقشه‌پردازی از مغز انسان و مهندسی  سیستم‌عامل‌ها خواند و دید  و رسید به مغاک دشوار انسانی :یعنی ناتوانی برقرار نمودن ارتباط که بین آدم ها دهان گشوده و هر دم بیشتر می گسترد و فضا را برای درک دیگر تنگ می سازد.

کاترین( رونی مارا )  همسر تئودور (یواکیم فینیکس )که از او گسسته و در آستانه جدایی با اوست هنگامی که در می یابداو با سیستم عاملش رابطه ای عاطفی برقرار کرده بر می آشوبدو می گوید:«وایسا ببینم! ببخشید …….تو با یه رایانه رابطه عاشقانه داری؟….خیلی برام غم انگیزه که تو نمی تونی از پس احساسات عاطفی واقعی بربیای، تئودور …تو می خواستی یه زنی داشته باشی که درواقع مجبور نباشی با چیزهای واقعی سر و کار داشته باشی و خیلی خوشحالم که همچین کسی رو پیدا کردی !….   این عالیه !»

اما ای کاش  این فقط مشکل تئودور بود .او انسان به شدت تنها ،آسیب دیده و غمزده ای است که از راه نوشتن نامه های عاشقانه در یک نشریه الکترونیک امرار معاش می کند.و هنگامی پیام شرکت ارایه دهنده ی  سیستم عامل هوشمند را دریافت می کند برای رهایی از این تنهایی ،؛سیستم هوشمند را می خرد.

جالب است که شرکت  یاد شده بر اساس تقاضایی که در بازار وجود دارد این سیستم ها را عرضه می کند، به بیان دیگر صدها و هزاران  آدم تنها و غمزده و ناتوان از ایجاد ارتباط با همنوع هستند که فروش این محصول را تضمین می کنند .این موضوع در انتهای فیلم هنگامی که سامنتا (سیستم عامل تئودور) می گوید که همزمان با  او با 8,316 نفر دیگر ارتباط دارد !بیانگر ژرفای فاجعه ای است که در جوامع انسانی در حال رخ دادن است.

تئودور در خلال فیلم وقتی از پله های ایستگاه مترو بالا می آید و ناگهان بر می گردد و به انبوده آدمیانی که در حالات گونه گون گفت و شنید با گوشی های همراهشان هستند این موضوع را در می یابد.

در فیلم به این موضوع  چند باراشاره می شود : امی(امی آدامز)دوست خانوادگی تئودور می گوید:برای خودم حس خوبی دارم…  حتی یه دوست جدید هم پیدا کردم…  یه دوست جدید دارم و عجیبیش اینه که اون در واقع یه سیستم عامله که چارلز جا گذاشته اما اون… بی نظیره، می دونی، خیلی باهوشه چیزها رو سیاه و سفید نمی بینه همه چیز رو خاکستری می بینه و واقعاً کمک می کنه …همه چیز رو بفهمم. و…ما واقعاً سریع باهم دوست شدیم می دونی اولش فکر می کردم همه اینا …بخاطر اینه که اینجوری برنامه ریزی شدن اما دیگه فکر نمی کنم اینجوری باشه…  یکی رو می شناسم که عاشق سیستم عاملش شده و… کاملاً سرخورده شده…یه زنی رو تو همین دفتر می شناسم که داره با یه سیستم عامل قرار عاشقانه میذاره و عجیبیش اینه که اون سیستم عامل حتی مال خودش هم نیست اون عاشق سیستم عامل یکی دیگه شده!

همه و همه ی این گزاره ها یک چیز را بازگو می کنند : تنهایی آدم ها

بازی ها :

به نظرم دو قهرمان اصلی داستان یعنی  یواکیم فینیکس در نقش تئودور و اسکارلت یوهانسن در صداپیشگی نقش سامنتا یا همان سیستم عامل هوشمند بهترین بازی را ارایه می دهند.

یواکیم فینیکس به راستی در یکی از شاه نقش هایش در سال های اخیر خوش درخشیده و بر این گمانم که بهتر از این نمی شد این نقش را بازی کرد.حضور زنده و زندگی او در نقش تئودور است که این رابطه عاشقانه با یک سیستم هوشمند را برای تماشاچی باور پذیر می سازد.

از سوی دیگر کاری که اسکارلت یوهانسن در نقش پر ابهام و بی نظیرسامنتا به انجام می رساند شگفت انگیز است.

ما در فیلم تنها صدای او را می شنویم و او جز صدایش هیچ ابزار دیگری ندارد برای باوراندن اینکه مجموعه الکترونیکی دست ساخته و برنامه ریزی شده انسان ها می تواند درک کند ،احساس کند ،عاشق شود و در این حس به اوج برسد و برساند به جای هایی که شاید در برنامه اش قید نشده بوده ….به یاد بیاورید همه ی تردید ها ، کنجکاوی های زنانه ، حسادت ها ، غم ها و شادی ها را که در لحن گویش و صدای این پردازنده ی هوش مصنوعی بود و تئودرو و ما مجذوب حس و حال زنی راستین در داخل سیستم عامل هوشمند می نمودتا او را به دیگر زنانی که دارای بدن ودر پیرامونمان هستند ! ترجیح دهیم .

کار بدین شگرفی را اسکارلت یوهانسن تنها با صدایش به انجام رساندو دست مریزاد.!

از راست : یواکیم فینیکس- اسکارلت یوهانسن- اسپایک جونز و رونی مارا


iRev.ir-Lineبررسی myshots

بررسی و نقد فیلم Her

چطور می شود فیلم ساخت ؟ فیلم عاشقانه ساخت ؟ چطور می شود فیلمی ساخت که دوست نداشته باشید تمام شود ؟ چطور می شود فیلمی ساخت که لمسش کنید ؟ چطور می شود فیلمی ساخت که قصه ما آدم ها باشد بدون اینکه اغراق کند یا شما را مصنوعی تحت تاثیر قرار دهد ؟

فیلم Her جوابی برای تمام این سوال ها است.

داستان : تئودور نویسنده ای که به تازگی از همسر خود جدا شده است و طلاق آن در حال شکل گرفتن است یک سیستم عامل هوشمند می خرد، هوش مصنوعی این سیستم عامل سامانتا نام میگیرد و رابطه بین این دو………

واقعیتش برای دیدن فیلم Her خیلی صبر کرده بودم، بیش از ۶ ماه می شد که یکی از دوستان خارجی زبان ما در یک فروم مخفی فیلم با عبارت ” Her بهترین فیلم امسال ” ما را کنجکاو کرده بود، به دلیل نداشتن امکان دیدن فیلم بر روی پرده سینما ماه ها صبر کردم تا کیفیت خوب بیاد و دانلود کنید و خوب خیلی سریع هم بعدش به تماشای فیلم نشستم.

فیلم Her یا فیلم عالی ست، از کارگردانی که با کارهای اندک خود در عرصه سینمایی نشان داده است سینما را که خوب می شناسد هیچ یک روانشناس خوب است، فیلم از دست همان فیلم هایی که تاکید بر تنهایی انسان دارند، فیلم ” یک مرد تنها”  نمونه دیگری از آنها است.

سکانس های فیلم بسیار گیرا هستند، فیلمی به شدت شخصیت محور در رابطه با فردی به اسم تئودور که در هاله ای از تنهایی خود در حال گم شدن است، سکانس های مدرن و ابتدایی فیلم نشان می دهد او یک انسان مدرن است که مدرنیسم در زندگی اش راه پیدا کرده است، روز های او با گذر ساعات ها تکنولوژی سپری می شود و ساعاتی به یاد گذشته هایی که شاید ” همان داستان باشد که ما انسان ها برای هم تعریف می کنیم “.

تئودور یک آدم غمگین است، در او چیزی گم شده است، سکانس هایی که او به یاد می آورد همگی عاطفی هستند، همه بیننده را تحت تاثیر قرار می دهند و بعد از یکی از فیلم های میشل گوندری این دومین فیلمی بود که این چنین من را تکان داد.

فیلم Her در وصف جامعه مدرنی ست که روز به روز بیشتر از واقعیت ها دور می شود، همگی ما به دورانی نزدیک می شویم که جایگاه های عاطفی / انسانی را ممکن است چیزهای دیگری پر کنند و تئودور یکی از همین افراد است، سکانس نهایی که او و امی بر روی پشت بام نظاره گر شهر شلوغ و Mega City روبروی خود هستند انسان را تکان می دهد، او را به فکر وا می دارد، ما چه هستیم ؟ و چه چیزی باید بین ما جریان داشته باشد ؟

تمامی رنگ های فیلم روشن هستند، افسردگی و تنهایی تئودور با رنگ های تیره نشان داده نمی شود چون او نماد یک ” نسل ” است، نیازی نیست تنها زندگی شخصی او تیره و تنها باشد.

صداهای نفسی که در پایان فیلم با کمی دقت شنیده می شود نشان می دهد ما ها انسان هستیم، ما همانند امی و تئودور باید ساعتی به جلو خیره شویم ببینیم در کجا قرار داریم.

فیلم Her یک فیلم زیباست که با دقت فراوان روایت شده است، فیلمی که می توانست خشک باشد ولی شخصیت های بازی نظیر بازی که تئودور می کرد و ریزه کاری های دیگر روند فیلم را انعطاف پذیر می کند.

شاید در معدود فیلم های ۲۰۱۳ که دیدم فیلم Her، یکی از بهترین ها اگر بهترین آن ها نباشد، به شمار آید.

حواشی فیلم Her :

  • نامزد ۵ اسکار، برنده بهترین فیلم نامه اورجینال، بهترین فیلم سال، بهترین موسیقی اورجینال برای یک فیلم و نامزد بهترین طراحی تولید، بهترین آهنگ اورجینال برای یک فیلم. و اگر دست من بود Joaquin Phoenix با این بازی فوق العاده اش هم نامزد دریافت بهترین بازیگر نقش اول  میکردم.
  • بودجه ۲۳ میلیون دلار فروش نزدیک به ۴۸ میلیون دلار.
  • بسیاری از پس زمینه های شهری در فیلم در شانگهای فیلم برداری شده اند.
  • صدای سامانتا متعلق به اسکارلت جوهانسون است.
  • امی آدامز می گوید او و Joaquin Phoenix را اسپایک جونز هر یک دو روز یکبار به مدت یک دو ساعت در اتاق قرار می داد و در را بروی آن ها می بست. از آن ها میخواست با هم صحبت کنند تا همدیگر را بهتر بشناسند.
  • تنها فیلمی که اسپایک جونز خودش کارگردانی و نویسندگی کرده است.
  • اکثر سکانس ها در لس آنجلس و سپس به مدت دو هفته در شانگهای گرفته شده است.

 

اولین نفری باشید که نظر می دهد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *